تبليغاتX
با کره اسبهای باد که شمعدانی را می نوشند
 حرکت جامعه به سمت تفکر بدون ترس
|مریم آموسا |سياوش جمادي در گفت‌وگو با «ملت ما»  مطرح کرد،

اين يكي از نشانه‌هاي بزرگي تفكر است، يكي از ويژگي‌هاي تفكر اين است كه مي‌تواند همه را به جان هم بيندازد و ايجاد معضل بكند. افلاطون و ارسطو سوال‌هاي بزرگي مطرح‌ كرده‌اند كه انديشه مدرن چندان از آنها فراتر نرفته است و هنوز زير سايه اين سوال‌ها است، من بعضي وقت‌ها مي‌گويم كه تفكر افلاطون در مانيتور كامپيوتر تركيدن گرفته است.


باتوجه به اين‌كه علم فلسفه در ايران براساس توالي تاريخي مكتب‌هاي فلسفي معرفي نشده و فلسفه در طول صد سال اخير بر سر ما آوار شده است؛ به‌نظر شما در چنين شرايطي علاقه‌مندان به فلسفه به‌ويژه نسل جوان بايد چگونه وارد اين حوزه شوند و از كجا شروع كنند؟

 

 

به نظر من براي ورود به دنياي فلسفه مهم‌ترين و نخستين كار فكر كردن است و پراكندگي ترجمه‌هاي آثار فلسفه غرب و عدم رعايت پيوستاري از ويژگي‌هاي دنياي مدرن است. تفكر مدرن تفكري انحصارطلب نيست و يك همايش و دادوستد فكري است و يك خود انتقادي مدام است. به‌طور مثال «كانت» همان «هيوم» است كه خودش، خودش را نقد مي‌كند.

 

«هگل» همان «كانت» است كه درباره آناتومي كانتي تجديدنظر مي‌كند و راهي براي بن‌بست آناتومي كانتي پيدا مي‌كند. پس از هگل؛ دوران پساهگلي پست هگلني به وجود مي‌آيد كه از آن دوران به عنوان نهضت و جنبش فكري عظيم مي‌توان ياد كرد كه پس از روشنگري قرن18 آغاز مي‌شود و از آن مي‌توان به عنوان دومين انقلاب فكري مدرن ياد كرد.

 

به عنوان مثال نمي‌توان در قرن بيستم از جريان فلسفي ياد كرد كه هسته اوليه آن در قرن 18 پاشيده نشده باشد. نيچه، ماركس و هگل كه نهضت عظيمي در فلسفه جهان به وجود آوردند همه وامدار جريان‌هاي فلسفي پيش از خود هستند و در جهت تكامل و پاسخ دادن به پرسش‌هايي هستند كه فيلسوفان پيش از آنها طرح كرده‌اند. نهضت فكري پست هگلني كه در قرن 20 در جهان به وجود آمد تا حدودي به عقلانيت و روشنگري و اعتمادي به عقلانيت كه توسط انديشمندان و نهضت‌هاي فلسفي پيش مطرح شده است، شك مي‌كند بنابراين در اين ترديدي نيست كه تفكر مدرن انديشه، داراي پيوستاري است و متفكران مدرن‌جهان واسطه به هم نيستند.

 

در اين همايش فكری سه ‌چيز به چالش كشيده مي‌شود و به سادگي ممكن نيست ادعايي مطرح شود؛ ادعايي كه نتواند از خودش دفاع كند و پشتوانه فكري و نيروي مجاب‌كنندگي نداشته باشد.  اين پيوستار چه خوب است كه در انتقال فلسفه غرب درك شود. حالا ترجمه منظم و پيوسته آثار فلسفي بماند. من در جايگاهي نيستم كه بخواهم از كساني كه منقطع فلسفه غرب را ترجمه كرده‌اند، انتقاد كنم؛ به نظر من كساني كه آثار فكري فلسفه و انديشمندان را ترجمه كرده‌اند به سنت فكري خاصي علاقه‌مند بوده‌اند و چنين حركت‌هايي قابل ستايش است و من به عنوان يك همكار اين حركت‌ها را ارج مي‌نهم.

 

به نظر من در چنين شرايطي اصلا نمي‌توان به جوان‌ها براي چگونه خواندن و آغاز به مطالعه آثار فلسفي رهنمون داد و من اهل رهنمون دادن و سرمشق دادن نيستم. براي سرمشق دادن شرايط و امكاناتي لازم است و بر اين اساس بايد در ابتدا اين پرسش را پاسخ داد كه آيا نسل جوان امكان و شرايط تفكر را دارد، من اين پرسش را با پرسش ديگري پاسخ مي‌دهم كه شرايط و امكان تفكر و شرايط گفت‌وگو برابر با شجاعت فكري و جرات تفكر است و جرات آغازيدن فكر از هيچ و پرسش‌هاي بنياديني هيچ آغاز مي‌شود. به‌راستي جرات مقابله با تفكر به ايدئولوژي مبدل شده است، اين شرايط جرات را به وجود می‌آورد كه از شرايط و امكانات تفكر است.

 

بنابراين نه‌تنها نسل جوان بلكه همه براي علاقه‌مند شدن به فلسفه و تفكر نيازي به دستور عمل ندارند بلكه به چيزهايي نياز دارند كه به مناسبات كلي و وضع كلي تفكر و امكان تفكر در وضع كلي بازمي‌گردد. من تنها براي پاسخ دادن به اين پرسش شما را به دوران ابن‌سينا و متفكران هم‌عصر او رهنمون مي‌كنم كه به هر حال همه‌چيز را زير سوال بردند. ابن‌سينا در «رساله الاضحويه» معاد جسماني را انكار مي‌كند؛ پرسشي كه اينجا مطرح مي‌شود اين ‌است‌ كه آيا اگر ابن‌سينا امروز اين كتاب را مي‌نوشت چه سرنوشتي پيش‌روي داشت.

 

خوب بايد جامعه به سمتي رود كه اين جرات فكركردن در ميان افراد جامعه به وجود‌ آيد. وقتي فكري و انديشه‌اي در ميان جوان‌ها وجود داشته باشد اما قدرت ابراز آن وجود نداشته باشد و با اين موضع تكليف‌نگارانه روبه‌رو شويم كه چيزي حق است و چه چيزي ناحق پس عملا تفكر ناممكن است. بايد همين‌جا بي‌درنگ اضافه كنم كه تفكر به مفهوم علم نيست. علم در جزئيات اتفاق مي‌افتد اما تفكر همواره از كليات آغاز مي‌شود و بنياد كليات نهايتا تفكر است.

 

تفكر از مغاك، از هيچ آغاز مي‌شود. بر اين اساس بايد با اين موضوع روبه‌رو شد كه اساسا چه كسي قدرت و جرات چنين خطري را دارد و تمايل پيدا مي‌كند كه چنين خطري بكند وقتي برخي انديشه‌ها صرف انديشه بودنش و بيانش با تهديد مواجه مي‌شود چگونه ممكن است کسی جرات تفكر پيدا كند. بنابراين در چنين مجالي كسي نيازي به رهنمون من پيدا نمي‌كند.

 

البته اين را هم بايد بگويم كه هيچ‌يك از ما مجاز نيستيم كه جهان‌بيني خاصي را بر ديگران تحميل كنيم و اگر اين جهان‌بيني خاص شامل پيام معنوي خاصي هم كه باشد بايد بتوانيم اين پيام معنوي را مورد چالش قرار بدهيم و اين جهان‌بيني پاسخگو پرسش‌هاي ما باشد و اگر كسي جهان‌بيني خاصي را معرفي مي‌كند بايد بتواند اين جهان‌بيني را در معرض پرسش و چالش بگذارد و با ديگران وارد گفت‌وگو شود.

 

حالا بايد براي پاسخ دادن به اين پرسش، به اين پرسش پاسخ داد كه آيا جهان امروز ما به سمتي رفته است كه شرايطي براي گفت‌وگو و چالش كشيدن جهان‌بيني‌ها فراهم كرده باشد يا نه؟

 

به نظر شما چگونه مي‌توان شرايطي براي چالش‌كشيدن جهان‌بيني‌ها در جهان امروز فراهم كرد؟


بايد ديد چنين فضايی چگونه در اروپا به وجود آمده است. به نظر من چنين امكاني تنها در اروپا به وجود آمده است و وقتي اين حرف را مي‌زنم اثباتش را به شما بدهكار هستم. در اين مجال كوتاه جز اين را نمي‌توانم بگويم كه شما را ارجاع مي‌دهم به متفكران نهضت فكري ميان قرن وسطي و تمام آن اتفاقات و مسائلي كه دردها و جنبش فكري بزرگ روشنگري قرن 20 و جنبش فكري روشنگري قرن 18 به وجود آمد.

 

اگر يك عقلانيت مستقل و خدايي و غيرتاريخي و همه‌شمول معيار تصميم‌گيري انسان‌ها شود به‌زودي مسير پيشرفت در زمينه‌هاي مختلف به سمت بهشت زميني و «اليزه» مي‌رود كه در آسمان «اليزه» چيزي جز عقل بر سر مردمان نمي‌تابد. در آنجا ستم به عدالت تبديل شده است. بسياري از دردهاي انساني از بين رفته است و اين به صورت ريشه‌اي شروع به باليدن مي‌كند. هگل، دكارت، لايب نيتس متفكران اين جنبش فكري هستند.

 

هگل يك دوران را گذار است و گذار در اين است كه هگل عقل تاريخي است اگر خيلي خلاصه بخواهم بگويم اين است كه اين نظريه تحول بزرگي در تفكر ايجاد مي‌كند و اين تحول بزرگ به مسئله عمل، به تاثير طبقاتي، به تاثير عوامل عيني و تاريخي، فرهنگي، اجتماعي گسترش پيدا مي‌كند.

 

در چنين فضايي براساس گفته ماركس هر آنچه جامد است ذوب مي‌شود و به هوا مي‌رود. متاسفانه اين تحول براي ما رخ نداده است. طرح اين موضوع ايرادي ندارد اما بايد ديد طرح آن چه واكنش‌هايي را درپي خواهد داشت، بايد جامعه و جهان به سمتي رود كه براي بيان فكر و تفكر هيچ‌گونه ترسي وجود نداشته باشد. اگر جهان به سمتي ‌رود كه تفكر تحت فشار نباشد، شايد افقي در جهان انديشه باز شود.

 

به نظر شما در چنين جهاني فلسفه به كدام سمت مي‌رود و اساسا فلسفه به چه كار مي‌آيد و در جامعه ايراني با توجه به اين‌كه مترجمان نقش اساسي براي معرفي انديشه‌های مختلف دارند، تلاش‌هاي آنها را چگونه مي‌بينيد؟


اصلا من نمي‌توانم فضا و شرايط مسیر فلسفه امروز را پيش‌بيني كنم و به كار مترجماني كه با ترجمه آثار فلسفي گامي براي ايجاد فضايي براي به وجود آمدن پرسش و تعقل برمي‌دارند درود مي‌فرستم و بايد اين نكته را يادآور شوم كه اصولا تفكر از كتاب‌ها آغاز نمي‌شود.كتاب‌ها به ما تفكر نمي‌دهند بلكه فضايي را به وجود مي‌آورند كه براي ما پرسش به وجود بيايد. اصولا فكركردن آموزش دادن نيست و التزام تفكر توجيه‌اش به فكري است كه پشت‌سر آن پنهان است.

 

هر آن‌چه‌ كه پشتوانه فكري نداشته باشد با اين‌كه در جاي خودش محترم است اما به قلمرو فكر و انديشه راه نمي‌يابد. متاسفانه از زمان حمله مغول و فتواي غزالي يك شيوه‌اي خارج از تفكر بر فرهنگ و جامعه فكري ايراني غالب مي‌شود كه هنوز به بسياري از پاسخ‌هاي انسان مدرن و امروزي پاسخ نداده است. اين موضوع به عينه در كتاب «جمهوري» افلاطون كه شاعران جاي در مدينه فاضله ندارند؛ مطرح مي‌شود تفكر در شرايطي به وجود مي‌آيد كه پيش‌فرضي وجود نداشته باشد اما آگاهي به خودي خود پيش‌فرض پيش‌روي ما مي‌گذارد.

 

تفكر به نوعي آزاد شدن مفهوم است و زماني كه براي آزاد شدن مفهوم با مشكل روبه‌رو شديم عملا تفكر به وجود نمي‌آيد.  بشر همواره در درون پيش‌فرض‌ها افتاده است و بايد از اين پيش‌فرض‌ها رهايي يابد، به‌راستي هيچ‌يك از ما انتخاب نكرده‌ايم كه چرا متولد شديم و چرا در اين سرزمين؛ دقيقا تفكر در شرايطي به وجود مي‌آيد كه يك كشمكش ميان ما و آن‌چه كه پيرامون ما است به وجود بيايد و متون فلسفي غرب براي خواننده ايراني به نوعي منبع براي تفكرآموزي در مرحله نخست است چراكه ما چنين منابعي را در تاريخ خودمان كم داريم.

 

نهايت فلسفه در ايران فلسفه مدرسه‌اي است كه توسط ملاصدرا و شاگردانش‌آموزش داده شده است. تفكر مدرن با تفكر مدرسه‌اي قديم و دوران وسطي وارد چالش مي‌شود و تفكر مدرن از همين‌جا آغاز مي‌شود. بنابراين ترجمه آثار فلسفي هرچند ناپيوسته اما خوب است و شرايطي را فراهم مي‌كند كه خواننده با كساني‌كه به‌طور جدي فكر كرده‌اند رابطه برقرار كند و شيوه آنها را بياموزد اما بايد اين نكته را هم مدنظر داشت كه تفكر هر قومي از كتاب‌ها آغاز نمي‌شود بلكه از نزديك‌ترين موضوعات پيرامون آنها آغاز مي‌شود.

 

تفكر از يك مسئله حاد، عاجل و واقعي در زندگي، از يك درد؛ از مشاهده يك ظلم يا پرسش درباره هستي آغاز مي‌شود و اين مستلزم آن است كه آن مسئله براي فرد اهميت پيدا كند و ثانيا فرد جرات فكر كردن داشته باشد.


آيا مي‌توان بدون شناخت فلسفه ديروز و فلسفه امروز را فهميد به بيان ديگر آيا بدون فهم فلسفه امثال دكارت و كانت و هيوم و... مي‌توان هايدگر، هوسرل و ژيل دولوز و ويتگنشتاين را فهميد؟


هر فيلسوفي در عين حال سعي مي‌كند كه خود آيين باشد و خود مرجع خود باشد. اين خودمرجعي؛ به‌ويژه در هايدگر و «هستي و زمان» او صدق مي‌كند، او سعي مي‌كند سوژه دكارت را نقد كند.  وقتي او سوژه را از منظر دكارت نقد مي‌كند پس چه بهتر كه سوژه از نگاه دكارت خوانده شده باشد و خواننده با آراي دكارت آشنا باشد اما حتي اگر چنين هم نباشد او در كتابش ابتدا آن‌چه دكارت گفته را بيان مي‌كند و سپس به نقد آن برمي‌خيزد.

 

خواندن فاضلانه و مفهوم به مفهوم مطالبي كه توسط يك انديشمند مطرح مي‌شود عملا گره‌اي از درد تفكر باز نمي‌كند و تفكر نيازمند دردمندي است.  وقتي درد در كسي به وجود آمد هر آن‌چه كه لازم داشته باشد كه پاسخ آن را بيابد پيگيري مي‌كند. براي او فرقي نمي‌كند او كانت باشد يا دكارت وقتي درد تفكر پديد بيايد اين شما نيستيد كه فكر مي‌كنيد، اين فكر است شما را شكار خودش مي‌كند و به دنبال خودش مي‌كشاند. به همين جهت است كه تفكر را به فراخوانش تعبير مي‌كنند، يعني چيزي كه ما را به فكركردن فرامي‌خواند.

 

يعني اين‌كه تفكر قابل برنامه‌ريزي نيست كه اول دكارت را بخوانيم و بعد كانت را. بي‌شك معلومات فلسفي ما جايي به دردمان مي‌خورد اما براي ورود به دنياي تفكر نيازي نيست كه در مدارس فلسفه و دانشكده‌ها بنشينيم و اصول فلسفه‌ها را به چالش بكشيم.

 

تفكر زماني به وجود مي‌آيد كه كلي‌ترين موضوعات پيرامون ما در درون ما مورد چالش قرار مي‌گيرد.


متاسفانه در جهان همه‌چيز در جهت بي‌فكري است و به هر سو كه مي‌رويد مانعي بر سر راه تفكر است، اگر در يك نقطه ناگهان پرسشي به‌طور جدي مطرح شود اين پرسش اگر براي ما مهم شود، براي پاسخ دادنش ما را به دنبال خود مي‌كشد، فرقي نمي‌كند پاسخ اين پرسش را كانت بدهد يا دكارت.

 

براي اثبات اين حرفم كه همه‌چيز به سمت بي‌فكري مي‌رود از صداوسيما مثال مي‌آورم. صداوسيما اساسا مركز صدور بي‌فكري است، سيستم تلويزيون، نمايش قدرت، تكثيرپذيري پيام و تحويل پيام همه به نوعي اعمال قدرت است و تفكر ضدقدرت است و اساسا هر تفكري كه در سيستم و نظام و مناسبات قدرت است زاييده شود با اين‌كه ناتوان است اما مدام با يك غول در كشمكش است اين غول استعاره‌اي از پيش‌درآمدهايي است كه ما در آن افتاده‌ايم و دست و پا مي‌زنيم.

 

ما نه مسلمان به دنيا مي‌آيیم، نه ايراني و نه خود تربيت خودمان را انتخاب مي‌كنيم، غول استعاره‌اي از كشمكش با چنين مواردي است.
اكثريت عامه مردم در سراسر جهان فكر مي‌كنند كه صداوسيما و رسانه‌ها كه يك پيام را با قدرت تكثير مي‌كنند به تفكر كمك مي‌كنند اما اگر كمی دقيق شويم اين رسانه‌ها مانع تفكر هستند.

 

رسانه‌ها ما را با انبوهي از تصاوير و پيام‌هايي كه مدنظرشان است بمباران مي‌كنند و بر اين اساس به هر طرف كه برويد از دست اين بمباران اطلاعاتي در امان نخواهيد بود و تفكر قيامي است در برابر اين بمباران و واكاوي اين قيام‌ها.

 

تقسيم‌بندي فلسفه به فلسفه تحليلي(انگلو – امريكايي) و فلسفه قاره‌اي آيا همچنان به قوت خود باقي است؟


من تا آن جايي كه مي‌دانم اساسا بنياد تفكر تحليلي و فلسفه تحليلي و قاره‌اي از يك منشأ هستند، در آلمان فيلسوفي و ارسطوشناسي و زبان‌شناس مطرحي به نام «فرانس رنتاند» نقطه تقاطع فلسفه قاره‌اي و فلسفه ذهن و روانشناسي گشتالت و روانشناسي توصيفي و پديدارشناسي است.


اما اين دو در كل فلسفه از هم جدا مي‌شوند اما ريچارد روتي ازجمله كساني است كه سعي كرده اين دو فلسفه را به هم ترکیب كند مثلا در فلسفه ويتگنشتاين نكاتي درباره زبان مطرح مي‌شود كه به فلسفه قاره‌اي كمك مي‌كند يا مسائلي در فلسفه تحليلي مطرح مي‌شود كه به فلسفه قاره‌اي كمك مي‌كند.

 

گزاره‌شناسي و بحث‌هاي درون زماني در فلسفه قاره‌اي ضعيف است و در اين زمينه فلسفه تحليلي به كمك فلسفه قاره‌اي مي‌شتابد. از سويي فلسفه قاره‌اي پيش از ظهور پديدارشناسي هوسرل و هايدگر متكي بر مفهوم‌سازي است. ما همواره در زندگي روزمره خود با انبوهي از كلمات روبه‌رو مي‌شويم كه از نظر معنا دلالت قطعي ندارند مثلا وقتي ما كلمه‌هايي چون ساعت يا درخت را به كار مي‌بريم مي‌دانيم كه ما به‌ازا و مدلول اين واژه‌ها چيست و من و شما بر سر آنها اختلافي نداريم اما وقتي واژه‌هايي از اسم‌هاي معنا را به كار مي‌بريم به محض اين‌كه شروع به تفكر كنيم اختلاف ما آغاز مي‌شود.

 

اسم‌هاي معنايي چون عدالت، آزادي، انسانيت، انعطاف، شجاعت، كرامت، مهرورزي، حقيقت و... امروزه انبوهي از اين واژه‌ها محمل اهداف مختلف قرار مي‌گيرند حتي يك فردي كه در بنگاه معامله ملكي كار مي‌كند شما را به حق و حقيقت و شرافت قسم مي‌دهد، در چنين شرايطي كه اسم‌هاي معنا، معنای دقيق را به ما نمي‌دهند و هر كسي از آنها برداشت شخصي خودش را مي‌كند به قلمرو تفكر راه نمي‌يابيم.

 

تفكر از زماني آغاز مي‌شود كه شما بپرسيد چيست و تن به هاله‌هاي عشق مثبت و منفي، مقدس و نامقدس و از پيش تعيين‌شده واژه‌ها ندهيد. تا زماني‌كه در بند هاله‌هاي واژه‌ها باشيم نمي‌توانيم به ساحت تفكر راه پيدا كنيم.

 

در اوايل قرن بيستم گفته مي‌شد كه تنها وظيفه فلسفه، شفاف‌سازي و معني‌كردن واژگان است. اعتقاد به اين بود كه همه مشكلات فلسفي ناشي از زبان است و با حل مسائل زبان‌شناختي باقي مسائل هم حل مي‌شوند. امروزه اين ديدگاه مرزهاي گسترده‌تري پيدا كرده. به اين صورت كه اگرچه ارتباط فلسفه با زبان ديگر آن هم توسط جوانان و كساني كه در اين حوزه چندان شناخت كافي ندارند، قابل تبيين است؟

 

من مخالف با كساني هستم كه معتقد به تمركزگرايي و ضرورت براي مديريت ترجمه قایل هستند يك بار هم يكي از دوستان آقاي مددي در مقاله‌اي از اشكالات ترجمه شكوه كرده بودند به نظر من هيچ‌يك از آثار ترجمه بدون غلط نيست و در ترجمه ذات يك اثر را نمي‌توان عينه منتقل كرد يا كاملا به آن وفادار بود. در علوم انساني اين موضوع به‌شدت خودش را نشان مي‌دهد.

 

مترجمان يكي پس از ديگري مي‌آيند تا نقاط ضعف يكديگر را برطرف كنند و كار آنها ارزشمند و قابل احترام است و نبايد به كار ترجمه به عنوان حرفه نگاه كرد و زندگي كردن از راه ترجمه و تاليف چند پله زير فقر زيستن است و دست و پنجه نرم كردن با دشواري و فقر است اگر به واژه‌سازي‌های فرهنگستان زبان و ادبيات نگاه كنيم مي‌بينيم كه فرهنگستان با همه ابهت و امكاناتي كه دارد در بسياري از موارد واژگان را وضع مي‌كند كه چندان هم موفق نيستند و جايگزين مناسبي نيستند در چنين شرايطي چگونه مي‌توان از يك مترجم انتظار داشت كه واژگانی در برابر واژگان متن اصلي انتخاب كند كه معنای كامل را برساند.

 

اين كه مي‌گويد مشكل كج‌فهمي فلسفه زبان است اين موضوع واقعيت دارد چون آثار فلسفي ارتباط وسيعي با زبان دارد.


چرا بايد افلاطون را مطالعه كنيم، چرا هنوز سيطره كساني نظير افلاطون، ارسطو، دكارت و هيوم كه قرن‌ها از درگذشت‌شان مي‌گذرد، بر متون فلسفي مشهود است؟

فقط مي‌توانم بگويم كه چون انديشمندان متفكران بزرگي بودند و بلافاصله بنا به حرف‌هايي كه زدم بدهكارم بگويم كه بزرگي يعني چه، بزرگي واژه‌اي است كه هاله‌اي اطراف خودش تنيده است. وقتي صحبت از بزرگي اين افراد مي‌شود بايد درباره بزرگي انديشه و تفكر آنها سخن گفت.
بزرگي اين افراد در پايبندي و سفت و سخت به پرسش‌هايي است كه طرح، نظريه و ايده‌هايي بسيار بنيادي تعيين‌كننده آنها است. اين انديشمندان رخداد هستند.

 

سخن گفتن درباره اين موضوع كه انديشمندان چون افلاطون، دكارت، ارسطو چه كرده‌اند كه تاثير آنها تا به امروز به ما رسيده است به پرسش‌هاي اساسي مربوط مي‌شود كه آنها مطرح كرده‌اند. پرسش‌هاي آنها درباره امور جزئي نبوده است، بلكه پرسش‌هاي آنها درباره مسائل كلي و بنيادي بوده است كه منتقدان خودشان را نيز حتي وامدار و بدهكار خودشان كرده‌اند.

 

اين يكي از نشانه‌هاي بزرگي تفكر است، يكي از ويژگي‌هاي تفكر اين است كه مي‌تواند همه را به جان هم بيندازد و ايجاد معضل بكند. افلاطون و ارسطو سوال‌هاي بزرگي مطرح‌ كرده‌اند كه انديشه مدرن چندان از آنها فراتر نرفته است و هنوز زير سايه اين سوال‌ها است، من بعضي وقت‌ها مي‌گويم كه تفكر افلاطون در مانيتور كامپيوتر تركيدن گرفته است.


افلاطون در كتاب «جمهوري» توضيح داده است: دستگاه عدليه و ارگان‌هاي حكومتي بايد براساس تعقل پايه‌گذاري شود و حكومت بايد از آن فيلسوف‌ها باشد. براساس اين ديدگاه آيا ارتباطي ميان قدرت و فلسفه وجود دارد؟


آن شكل حكومتي كه در جمهوري افلاطون مطرح مي‌شود در جهان امروز مردود است و انطباق همه شهروندان چه خوب باشد و چه بد و تبديل به يك شهروند سرسپرده، رعيت و تابع در انديشه سياسي و مدرن امروز تا جايي كه مي‌دانم جايي ندارد و جامعه مدرن برخلاف فيلسوف‌شاهی افلاطون شكل نگرفته و به سمت مردم‌شاهي هدايت شده است. بر اين اساس بايد اين سوال را طرح كرد كه آيا فلسفه، دموكراسي و مردم‌سالاري مورد نقد و تحليل قرار گرفته‌اند، بله اما اين نقدها از سوي كساني مطرح مي‌شود كه در درون همان نظام زندگي مي‌كنند و اين نقدها ضددموكراسي است.

 

جهان كنوني به سمتي مي‌رود كه خواهان دموكراسي بيش‌تر است.در زمان نازي‌ها، ديدگاه افلاطوني از سوي فاشيست ترويج داده مي‌شد. هايدگر كه در زمان نازي‌ها زيست مي‌كرد و اتفاقا با آنها همكاري هم كرد؛ در جهت انديشه افلاطون پيش نمي‌رود بلكه مخالف سرسخت نظام افلاطوني است. «كارل مانهايم» جامعه‌شناس مشهور آلماني در مقاله‌اي با نام دمكراتيك‌سازي روح در عصر آلماني؛ عنوان مي‌كند كه جهان ما به سمت گرايش به دموكراسي پيش مي‌رود و ميل به دموكراسي نه‌تنها در سياست بلكه بر كل امور زندگي فكري و معنوي بشر وجود دارد و هرگونه مخالفت با آن محكوم به شكست است.

 

بيان اين موضوع ناشي از اين موضوع مي‌شود كه سيستم دموكراسي متناسب با وضع مدرن است. چراكه در دوران مدرن توده مردم قدرت پيدا مي‌كند و استعداد وجود اجتماعي از ويژگي‌هاي دنياي مدرن است. شايد در چنين دوراني مخالفت‌ها از افق جمجمه‌ها بيرون نرود اما مردم اين قدرت را دارند كه حداقل براي رسيدن به دموكراسي انديشه دموكراسي و عدالت را بكنند. مهار اين توده جز از طريقی محكوم به شكست بوده است چنانچه نازي‌ها با همه قدرت و اداره تكنولوژي و نيروهاي امنيتي و غيره نتوانستند قدرت مردم را مهار كنند. كارل مانهايم زماني اين حرف را مي‌زند كه در هر گوشه اروپا يك ديكتاتور برپا بوده است.  موسيليني در ايتاليا، هيتلر در آلمان.

 

شايد با بيان اين مطالب اين پرسش براي شما به وجود بيايد كه هيتلر چه ربطي به دموكراسي در اروپا دارد؟ پاسخ اين‌جاست كه اگر زماني كه آغامحمدخان قاجار در كرمان عنوان مي‌كند كه از چشم مردم برج خواهد ساخت رسانه وجود داشت رسانه دندان تيز او را نرم مي‌كرد؛ رسانه در زمان هيتلر با همه درنده‌خويي كه او داشت او را ناچار به پاسخگويي كرده است. در درون دموكراسي حق بارز مي‌شود تا دموكراسي خنثي شود و عوامل خود خنثي‌سازي دموكراسي شامل ضد بندهاي انتخاباتي است.


با اين همه هيچ راهي براي آينده بهتر از اين نيست كه جامعه به سمت دموكراسي حركت كند. شايد عمر افرادي چون من به چنين شرايط آرماني با توجه به فرازونشيب‌ها و مشكلات خاورميانه و سوء‌استفاده‌هاي اقتصادي نفت‌خواران قد ندهد اما مي‌توان اميد آن داشت.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391  |
 صدای پای جعل

بی شک نام سهراب سپهری برای بسیاری ازدوستدارانش با شعرونقاشی پیوند خورده است و هرکس اززوایه نگاه خود با شعرونقاشی او ارتباط برقرار کرده اند و پس ازسه دهه از درگذشت او نمی توان منکرجایگاه، نقش وتاثیرگذاری او برشعرونقاشی معاصرایران بود.

تجدید چاپ های متعدد کتاب هایش و انتشارگزیده های متعدد ازآثارش و کتاب هایی که درباره شعرو نقاشی او نوشته شده است همه گویای این موضوع است که شعراو برشعر و زندگی نسل های پس ازاو تاثیر گذاشته است.

شعرونقاشی سهراب سپهری همواره مورد توجه نسل های جوان قرار گرفته و روانی، صمیمیت و ساختارشعراو زمینه ای را فراهم کرده است که همواره مورد تقلید نسل جوان قرارگیرد و حتی همچون دریچه ای برای ورود به دنیای شعروشاعری باشد.

بی شک برای ورود به دنیای نقاشی و شعرسهراب سپهری هر کس ازدری مستقل و منحصر به فرد وارد شده است. من که این روزها سال های ابتدایی دهه سوم زندگی ام را پشت سرمی گذارم و حضورفیزیکی سهراب سپهری را درزندگی ام درک نکرده ام؛ او را به واسطه موسیقی می شناسم شاید برایتان بسیارعجیب باشد اما فکرمی کنم تعداد کسانی هم که با من در این تجربه سهیم هستند، کم نباشد. سهراب سپهری دربخش عمده ای از تجربیات زندگی ام با من سهیم بوده استَ؛ هرچند که درعرصه شعر، شعرمن ازاو تاثیر نپذیرفته است اما نمی توانم منکر حضور او درحیات فرهنگی ام باشم.

اواخر دهه 60 و با انتشارآلبوم «درگلستانه» که با آهنگسازی هوشنگ کامکار و آواز شهرام ناظری؛ زمینه ای فراهم شد که شاعری به نام سهراب سپهری را بشناسم و در کنارش خواننده با احساسی به نام شهرام ناظری که اولین گام را برای اجرای شعر شاعران نوپرداز و مولانا برداشت.

شهرام ناظری دراین خصوص می گوید:« من اولین کسی بودم که 21 سال پیش سهراب سهری را اجرا کردم و خیلی ها هم به واسطه اجرای من نسبت به شعر سهراب سپهری علاقمند شدند و یا من برای نخستین بار شعر اخوان ثالث را 30 سال پیش اجرا کردم. شعرنو به سختی با موسیقی ما چفت می شود و درک این گونه شعری هم برای بسیاری دشواراست.»

 درسال های بعد انتشارآلبوم «حجم سبز» با دکلمه زیبای خسرو شکیبایی من را بیشترترغیب کرد که به خواندن شعرهای سهراب سپهری ترغیب شوم و دوران جوانی ام هم همزمان شد با تب بالای «هشت کتاب» که درمیان کتابخوان ها وهم نسل های من دست به دست می شد و گاهی درکتابخانه مدرسه و یا محله باید هفته ها انتظار می کشیدی که نوبت «هشت کتاب» به تو برسد.

یادم می آید بخش عمده شعرهای سهراب سپهری را به همراه خواهر کوچکم درمسیرخانه مادربزرگم وپنج شنبه طولانی ومسیر خشک و صنعتی میدان آذری تا خیابان تیموری حفظ کردم و بعدها شعراودریچه ای شد برای شناختن شعرهای سایرشاعران نوپرداز ازجمله شاملو، نیما و بعدها جوان ترها.

اولین تجربه سفردانشجویم هم با سفربه کاشان و رفتن برسرمزاراوهمراه شد سفری با طعم شعرهای سهراب سپهری وسنگ قبری که با عبور یک کامیون ترک خورده بود و هیچ کس هم پیگیر این ماجرا نبود تا سنگی درشان این شاعر بر روی قبر او نصب کند.

سال ها این موضوع همین گونه مسکوت ماند و یک بار که با غلامحسین امیرخانی مشغول گفت وگو بودم او خبر داد که خطاطی سنگ قبر سهراب به او پیشنهاد شده و او سال هاست که این سنگ را خطاطی کرده؛ اما دیگر کسی پیگیر این نشده که سنگ را بر روی قبر او نصب کند. اواسط دهه 80 سنگ قبر سهراب تعویض شد و سنگ طوسی ترک برداشته جایش را به یک سنگ سیاه داد اما هیچ به خاطر ندارم این همان سنگ است و یا خطاط دیگری بر روی آن خط نوشته است.

سهراب سپهری درعرصه هنر تجسمی نیز یکی از هنرمندانی است که آثارش همواره با اقبال روبرو می شود به طوری که با وجود هنرمندان متعدد و برجسته و صاحب سبک ایرانی که ازوجه جهانی هم برخوردارهستند درحراجی های تجسمی که درمنطقه برگزارمی شود همواره آثارش با بالاترین قیمت چکش می خورد و طرفداران بسیاری هم دارد.

 به دلیل این که امضا سهراب سپهری پشت بسیاری از نقاشی هایش نقش نبسته است؛ زمینه ای فراهم شده که برخی ازافراد ازجمله پروانه سپهری خواهرکوچک سهراب مدعی شوند که آثاری که به اونسبت داده می شود تقلبی هستند واین موضوع به خوبی در دوازدهمین حراج کریستیز که درروزهای گذشته دربرج های دوقلودبی برگزارشد نمود پیدا کرد و تابلوی کوچک سهراب سپهری که دراین حراج به فروش رفت از سوی خواهرش تقلبی اعلام شد. اما به گفته بسیاری از کارشناسان هنری چنین اتفاقی با وجود 12 کارشناس زبده و برجسته که آثارراه یافته به حراجی را از فیلترهای مختلف می گذارند، امکان پذیر نیست. البته درسال های گذشته خواهرسهراب سپهری چندین بارموضوع کپی کاری آثارسهراب سپهری را مطرح کرده است و هر بار نیز جنجال هایی را به همراه داشته است.

بسیاری از نقاشان و کارشناسان هنر تجسمی کپی کاری آثار سهراب سپهری را انکار می کنند از جمله لیلی گلستان و برخی نیز همچون پرویز کلانتری چنین ادعایی دارند. درمیان هنرمندان تجسمی همواره وقتی آثار رضا مافی، پیل آرام و سهراب سپهری که هرسه درگذشته اند حرفی به میان می آید خیلی زود این تردید بوجود می آید احتمال تقلبی بودن آثار آنها وجود دارد.

پروانه سپهری در این زمینه می گوید:« برخی هستند که از نام سهراب سواستفاده می کنند و قصد دارند جیبش شان را پرکنند و به دنبال این نیستند که جلوی کپی کاری آثار او را بگیرند به نظرم در چنین شرایطی باید خودم دست به کار شوم شاید اگر زمانی که تابلویی تغلبی و به نام سهراب سپهری در موزه هنرهای معاصرروی دیوار رفت آن را جلوی چشم همه آتش زده بودم دیگر کسی جرات نمی کرد که چنین اتفاقی بیفتد.»

مجابی درباره کپی آثار سپهری می گوید:« با این که برخی سپهری را نقاش متوسطی می دانند اما به نظر من او ازهمان آغاز نقاشی هایش با اقبال روبرو می شد و آثارش در دهه 40 و 50 وقتی تابلو دوهزار تومانی هم به فروش می رفت به قیمت 100 هزارتومان و بالاتراز آن به فروش می رفت وقتی نقاشی آثارش این قدر مورد توجه قرار می گیرد شکی نیست که برخی کپی کارهم دست به کار شوند و آثارش را جعل کنند.»

اما من سهراب نقاش را خیلی دیرترازسهراب شاعرشناختم؛ درتمام این سال ها تنها طرح ها و نقاشی های پراکنده ازآثاراو را در گالری ها دیده بودم، اما درسال 1388 برپایی نمایشگاه بزرگی از آثاراو در موزه هنرهای معاصرزمینه ای را فراهم کرد که طرح ها ونقاشی های دوره های مختلف کاری او را از نزدیک ببینم و بیش از گذشته دلبسته ماهی ها و تنه های درخت های او بشوم.

بی شک نمی توان میان نقاشی وشعراوفاصله ای درنظرگرفت چرا که نقاشی های او همچون شعروشعرهایش همچون نقاشی هایش زیبا بصری و تصویری هستند.

جواد مجابی می گوید:« سهراب سپهری شاعر و نقاشی است که من میان نقاشی و شعر او نمی توانم فاصله ای فرض کنم و همان گونه که شعر او را دوست می دارم و بیشتر نقاشی هایش را از پس از این که سهراب از سفر ژاپن بازگشت و آثارش را در بانک صادرات به نمایش گذاشت ازنزدیک دیده ام؛ اما به نظرمن از میان نقاشی هایش درختان او ازهمه زیباترهستند هر چند که پیش ازاو نقاشانی چون محجوبی نیز درخت کشیده اند و پس از او نیز بسیاری از درخت طرح زده اند و یا در قالب نقاشی و عکس به تصویر کشیده اند اما درخت های سهراب سپهری در یان آنها بی نظیراست.

درخت های سهراب درمرز میان واقیعت و خیال در نوسان است وهمین موضوع موجب زیبایی درختان اومی شود.»

البته تقلید و کپی آثار سپهری به خوبی ما را به این سمت رهنمون می کند که او در شاعر و نقاش با اقبالی بوده است که هر کس به نوعی می خواهد از قبل نام او بهره ببرند نمی دانم شاید سال ها و یا قرن ها بعد ادیبی از راه رسید و تاریخ ادبیات ایران را از نو نوشت و قرنی یا دهه ای  و یا مکتبی را «سهرابیسم» نامید.


  این مطلب با کمی تغییرات درشماره 62 مجله یکشنبه منتشر شده است.
|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391  |
 فریدون فریاد بی گذرنامه به آسمان پروازک


مریم آموسا

«فریدون فریاد» شاعرومترجم ادبیات یونانی و یکی ازمترجمان طرازاول شعرهای یانیس ریتسوس شاعربزرگ یونان یک شنبه شب 16 بهمن 1390 درسن 62 سالگی براثربیماری سرطان روده دربیمارستانی درآتن درگذشت و چهارشنبه 19 آبان ماه طی مراسمی باشکوه درگورستان نویسندگان و شاعران آتن به خاک سپرده شد. خبررفتن فریدون فریاد تاسف باری بود؛ هم برای جامعه ادبی ایران ویونان وهم برای منی که ازسال 1383رفاقت ودوستی با فریدون فریاد داشتم. چندی بود که فریاد به جامعه مجازی هم پیوسته بود و گاه بی گاه با هم ازادبیات و شعرسخن می گفتیم واواخرتابستان هم اوازسفربه ایران درفصل پاییزیا زمستان سال جاری خبرداد؛ اما بیماری این اواخرچنان براو مستولی شده بود که هرگزبه او فرصت دوباره دیداروطن و خانواده را نداد.

نام فريدون فرياد با يانيس ريتسوس گره خورده است. فريدون فرياد درسال1980 سفري به يونان، ترکيه وبلغارستان مي کند وعلاقه مند مي شود بداند «يانيس ريتسوس» شاعربزرگ يوناني که پيشتربا اوازطريق ترجمه قاسم صنعوي آشنا شده بود، زنده است يا نه. حس کنجکاوي او را به جزيره ساموس در يونان مي کشاند ودراولين ديدارخود رابطه دوستي او و ريتسوس شکل مي گيرد وهمين علاقه موجب مي شود که فريدون فرياد براي يادگيري زبان يوناني وترجمه شعرهاي ريتسوس مشقت وسختي بسياري به جان بخرد وبراي هميشه ايران را به مقصد يونان ترک کند. فريدون فرياد همزمان ترجمه وانتشارکتاب «زمان سنگي» شعرهای یانیس ریتسوس عازم ايران شد و نخستين ديدارمن با فريدون فرياد 25 آبان ماه سال 1383 دردفترنشرثالث بود که دراین دیداروگفت وگوی سه ساعته فریدون فریاد ازعشق اش به شعرو ریتسوس سخن گفت. گفت گویی که دردوشماره درروزنامه شرق منتشرشد. درطول گفت وگو، گويي ريتسوس اززبان فريدون فرياد با من سخن مي گفت.

فریدون فریاد درباره خودش می گوید:« من خوشبختانه يا بدبختانه يک آدم هستم، دلم مي خواست يک درخت يا يک جويبار بودم، چون اين گونه راحت ترمي توانستم شعرهايم را بسرايم و با طبيعت و مناسبات زندگي بشري رابطه برقرار کنم، ولي به هرحال يک آدم هستم. در15 آذرماه 1328 در خرمشهردرخانواده ازهم پاشيده اي که پدربراي پيدا کردن کارخانواده را ترک کرده بود، متولد شدم و ازهمان کودکي فقررا تجربه کردم. ازکودکي آدمي درون گرا بودم، درپنج سالگي خواندن ونوشتن را توسط خواهرم که آموزگار بود، ياد گرفتم ووقتي برادرانم براي شنا به شط مي رفتند من بيشتروقتم را به خواندن ونوشتن مي گذراندم

اوازکودکي به نوشتن و سرودن شعرعلاقه مند شد و پس ازپايان دوره متوسطه دردانشکده علوم ارتباطات دوسال مترجمي زبان خواند که اين رشته را رها کردم و دررشته ارتباطات ادامه تحصيل داد. پس ازپايان دوره سربازي درکانون پرورش فکري کودکان به عنوان کارشناس فرهنگي استخدام شد، اما با پيروزي انقلاب مثل خيلي هاي ديگرازکانون اخراج شد. درهمان سال ها دردانشگاه تهران کارشناسي ارشد ادبيات تطبيقي مي خواند که با تعطيل شدن دانشگاه ها و جنگ، مجبور شد درسش را نيمه کاره رها کنم وايران را به مقصد کشورديگري ترک کند

بی شک حضوروعدم حضورفروغ فرخزاد برزندگی ادبی وشکل گیری شخصیت بسیاری ازشاعران تاثیرگذاربوده است. فریدون فریاد هم سرودن شعر را به شکل جدی درسال 1345 پس ازخواندن خبر مرگ فروغ فرخراد درروزنامه کیهان آغاز کرد. اومی گوید:«درروزنامه عکس زني را ديدم که روي که نيمي ازصورتش محوبود. ازهمان لحظه وحادثه سرودن شعررا آغاز کردم. شعرهاي نخستينم را براي مجله خوشه که توسط احمد شاملو منتشرمي شد، مي فرستادم. اوهم شعرهاي مرا چاپ مي کرد، اما متاسفانه هرگزنتوانستم شعرهاي اوليه ام را به صورت مجموعه اي منتشرکنم

 در سال 1357 نخستین مجموعه شعر فریدون فریاد با نام «ميلاد نهنگ» منتشرشد که درهياهوي انقلاب گم شد. پس ازآن درسال 1358 مجموعه شعردومش با نام «شاعران جوان» منتشرشد که دراین زمان او بخشی ازعلاقه ادبی اش را معطوف به ترجمه کرده بود. فریدون فریاد جزکانون نویسندگان ایران بود که درنخستین دیدارنویسندگان با امام خمینی 29 بهمن سال 1357 حضورداشت، اما او با مهاجرت خود خواسته ای که درابتدا درقالب یک سفرتفریحی به یونان ویوگسلاوی بود نه تنها ازخانواده بلکه ازجامعه ادبی ایران رابطه اش گسسته شد وبعدها دردهه 80 با انتشارکتاب «زمان سنگی» که ازسوی نشرثالث ومرکزگفت وگوی تمدن ها؛ زمینه ای فراهم شد که فریدون فریاد دوباره گوشه چشمی به جامعه ادبی ایران بیندازد وبا انتشارسایرکتاب هایش درایران ارتباط به ظاهرگسسته اش را با جامعه ادبی ایران پیوند بزند وهریکی دو سال یک بارچند روزی را به ایران سفرکند.

فریدون فریاد با اینکه بیش ازنیمی ازعمرش را دریونان وآتن به سربرد؛ اما او درهمان مقطع نیزدلش برای شعروادبیات فرهنگ ایران می تپید. اوبی شک نخستین وبهترین نماینده شعروادبیات ایران دریونان بود که به خاطرخدمات متعددش به فرهنگ ایرانی ویونانی مورد تجلیل قرارگرفت. اوبرنده جايزه ملی ترجمه ادبی درسال ۲۰۰۵ یونان شد. درمراسم اهدای جايزه‌ وی که در۲۰۰۶ برگزارشد، وزيرفرهنگ و تمدن يونان جایزه را برای ترجمه و نشر«زمان سنگی» يانيس ريتسوس به فریاد تقدیم کرد .داستان «خواب‌هايم پرازكبوتروبادبادك است» نوشته فریدون فریاد که توسط يانيس ريتسوس به یونانی ترجمه شده درکتاب های درسی یونان تدریس می شود. داستان اين کتاب جنگ است و آرزوي پسربچه اي که براي صلح دست به هر کاري مي زند. اين کتاب اولين کتابي است که درباره جنگ ايران و عراق نوشته شده است.

 اما درایران آن گونه که باید قدراو دانسته نشد و تنها درمرداماه سال 1386 به بهانه انتشارمجموعه شعر«آسمان بی گذرنامه» یک بزرگداشت برای اودرتهران برپا شد.

 

آخرین حضور فریدون فریاد در جوامع ادبی بین الملی حضورفستیوال جهانی شعر و ادب تینوس بود از 28 تا 30 ماه ژوئیه در یونان برگزار شد و شعرهای او با استقبال روبرو شد.

 

او درباره نحوه آشنایی اش با «یانیس ریتسوس» شاعربزرگ یونان که 11 بار کاندیدای جایزه نوبل شد اما این جایزه درنهایت به او تعلق نگرفت، می گوید:« با ريتسوس براي اولين باربا انتشارمجموعه شعر«با آهنگ باران» که توسط قاسم صنعوي ترجمه شده بود، دردهه 50 آشنا شدم. درسال 1980 سفري سياحتي به يونان، ترکيه و بلغارستان رفتم. وقتي به يونان رفتم خيلي علاقه مند بودم که بدانم ريتسوس زنده است، دلم مي خواست ببينمش. به طوراتفاقي با جواناني ازحزب زحمتکشان يونان آشنا شدم و سراغ او را گرفتم، آنها هم مرا به انتشارات «کرتوس» ناشرآثارريتسوس معرفي کردند، درآنجا به من گفتند او درجزيره اي به نام «ساموس» که با آتن فاصله زيادي دارد، به سرمي برد. براي ديدن ريتسوس، اولين سفردريايي ام را انجام دادم و16 ساعت روي آب بودم. نصفه شب، خسته و کوفته درحالي که نمي دانستم شب را در کجا به سرببرم به «ساموس» رسيدم. خوشبختانه زوج جواني همراه من درکشتي بودند وقتي علاقه من را ديدند، مرا به هتلي راهنمايي کردند. صبح که ازهتل به خانه ريتسوس زنگ زدم، او منتظرم بود، ازانتشارات «کرتوس» به ريتسوس اطلاع داده بودند که شاعري ازايران به ديدن شما مي آيد

دیداری که آغازیک دوستی بزرگ فرهنگی را فراهم کرد وازهمان روزنخست ریتسوس فریدون فریاد را برای اقامت بیشترو دیدارهای بعدی درمنزل شخصی اش دعوت کرد وهمین دیدارها وگفت وگوی متعددی که میان فریاد و ریستوس انجام شد، اولین جرقه سرودن شعر برای ریستوس را از سوی فریاد رقم زد. ازهمان دیدارنخست فریاد ترجمه شعرهای ریستسوس را به فارسی آغازکرد که با استقبال خوب ریستسوس روبروشد.

فریاد پس ازپایان سفرش راهی ایران شد وبا آغازجنگ ایران وعراق شرایطی بوجود آمد که دیگریونان به ایرانی ها ویزای سفرنمی داد، اودراین مقطع که چهارسال به درازا کشید تلفنی و با نامه با ریستسوس درارتباط بود و بعد راهی فرانسه شد تا تحصیلات اش را درآنجا پی گیرد. درمدت یک سالی که فریاد درفرانسه اقامت داشت؛ یک روز ریتسوس با سفیرکشورش درفرانسه تماس گرفت وشرایط سفرواقامت دائم فریدون فریاد را به یونان فراهم کرد.

به گفته فریدون فریاد تاثيراودريونان به مراتب ازيک سازمان دولتي فراتراست، دريونان او را سفيرواقعي ايران مي شناختند. دريونان هرکتابي را که بازکني، نامي ازايران و ايراني ها برده شده است. از«هرودوت» گرفته تا «پروتار» وافلاطون و سقراط. گويي يوناني ها وايراني ها يک روح دردو بدن اند.

او می گوید:« من هميشه درمقالات و سخنراني هايي که دريونان داشته ام؛ گفته ام که درهرايراني يک يوناني و در هر يوناني يک ايراني زندگي مي کند و علاقه من به ريتسوس موجب شد که درباره تاريخ يونان و رابطه آن با تاريخ ايران بسيارمطالعه کنم. در واقع من براي شناساندن فرهنگ يوناني بيش ازهر کسي تلاش کردم و چيزي درحدود 30 سال از عمرم را وقف اين فرهنگ کرده ام، بي شک بايد تاثيرگذارباشم

فریاد درباره ترجمه شعرهای ریتسوس به فارسی می گوید:«ترجمه شعرهاي ريتسوس براي من هميشه سرايش ازدرون و بدون دستکاري درزبان، بيان ولحن شاعربوده است واين تجربه اختصاصي من درترجمه بوده است. من آنچه که ريتسوس سروده، دوباره بازسرايي کرده ام نه گونه اي که انگارخودش گفته است

شعرهای فریدون فریاد با اینکه درایران کمترخوانده شده است و بیشترشهرت را مدیون ترجمه شعرهای ریتسوس به فارسی است اما درسطح بین الملی شعراوشعری شناخته شده است.شعرهای او روان و روشن اما تصویری و آهنگین هستند و«ژاک لاکاريه» شعرهاي او را به زبان فرانسه و«اسکات کينگ»، «آسمان بي گذرنامه» را به زبان انگليسي ترجمه کرده است. به تازگی نیزفریاد درگفت وگویی که با هم داشتیم خبرازترجمه شعرهایش به زبان کرواسی وچینی خبرداد. ترجمه هایی که درمراحل ابتدایی قراردارند.

او مجموعه ازشعرهای منتشرنشده اش را از پنج ماه پیش به نشرچشمه سپرده بود اما هنوز پاسخی برای انتشارآن نگرفته بود. آخرین کتاب او که درایران منتشر شد کتاب «شعرامروزیونان» بود که ازسوی انتشارات علمی فرهنگی منتشرشد که با انتشار این کتاب ناشربه تعهدات اش نسبت به فریدون فریاد عمل نکرد ومایه دلخوری او را فراهم کرد.

فریاد بیش از60 درصد آثارریتسوس را که نمايشنامه هاي «دوراز سايه هاي سرد»، «نمايشنامه هاي ديگر»، «زني در کنار دريا»، «عصاکوران»، «تپه با چشم»، «چه چيز مناسب تر»، به اضافه مقالات و نامه هايش را به فارسی ترجمه کرده است اما هنوزتنها زمان سنگی در ایران منتشرشده اند اوقصد داشت به مروراین آثاررا درایران منتشرکند که مرگ این فرصت را ازاودریغ کرد، تا اوبی گذرنامه به هرآسمانی که خواست پروازکند.

این مطلب را پس از درگذشت فریدون فریاد برای هفته نامه یکشنبه نوشتم که با کمی حذف منتشر شد.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در شنبه دوازدهم فروردین 1391  |
 در باره خدمات زن ايراني کاري انجام نشده است
محمد گلبن نويسنده، پژوهشگر، فهرست نگارو شاعر متولد 1314 اردستان است. او پس ازگذراندن دوران دبيرستان در مدرسه دارالفنون به استخدام شركت ميتسوبيشي درآمد و در كنار آن به تحقيقات و پژوهش‌هایي درحوزه نسخ‌شناسي و فهرست‌نگاري پرداخت. او همچنين از 16 سالگي همكاري خود را با مطبوعات آغاز كرد و تا به امروز با مجلات «پيك نور»، «راهنماي كتاب»، «كتاب هفته»، «يغما»، «صنعت چاپ»، «فرهنگ آفرينش»، «بررسي‌هاي تاريخي»، «نگين»، «اميدايران»، «پيام نو»، «پيام بهارستان»، «كتاب ماه كليات»، «جهان كتاب» و «بخارا» همكاري كرده است و از وي تاكنون 150 مقاله در نشريات منتشر شده است.

 

 

| مريم آموسا |

محمد گلبن در گفت‌وگو با «ملت ما»:

از او تاكنون 64 عنوان كتاب منتشر شده و 11 عنوان كتاب او مراحل پيش از انتشار را طي مي‌كنند. محمد گلبن سال گذشته بخش عمده‌اي از كتابخانه‌اش را كه شامل 16 هزار جلد مي‌شود به كتابخانه آستان قدس رضوي و كتابخانه مجلس اهدا كرد كه دو سالن به نام وي در اين دو كتابخانه راه‌اندازي شده است.


چگونه به سمت كار فرهنگي گرايش پيدا كرديد؟

در سال ۱۳۱۴ در قريه كهياد اردستان بين كوير و كوهستان اردستان در خانواده فرهنگي متولد شدم. پدرم با اين‌كه دهقان بود علاقه خاصي به فرهنگ و هنر ايران داشت و پاي پياده 1500 كيلومتر را طي كرده بود كه به طوس و مزار فردوسي برسد تا به او اداي دين كند. او با اين‌كه ما را به مدرسه فرستاده بود اما براي من و سه برادرم معلم خصوصي گرفته بود تا به ما «تاريخ بيهقي»، «شاهنامه»، «بوستان» و «گلستان» درس بدهد.

خيلي جالب است بدانيد كه معلم خصوصي ما يك روحاني بود كه زبان فرانسه، عبري و انگليسي را هم به‌خوبي مي‌دانست و مفسر قرآن هم بود. دو برادر بزرگ‌ترم به تفسير قرآن گرايش پيدا كردند. اما من به ادبيات فارسي علاقه‌مند شدم. دوران دبيرستان را در مدارس جعفري علوي و دارالفنون تهران گذراندم.

در همان ايام عضو فعال انجمن‌هاي ادبي تهران از جمله حكيم نظامي بودم و همين موضوع موجب شد كه از نزديك با بسياري از بزرگان ادب فارسي آشنا شوم. اما تحصيلاتم را با همه علاقه‌اي كه به ادامه تحصيل داشتم تا مقطع ديپلم ادبي پي گرفتم. پدرم فوت شد و مسئوليت نگهداري مادر و دو خواهرم به عهده من گذاشته شد. اما پايه و اساس گرايش من به زبان فارسي از همان كلاس‌هاي خصوصي خانه پدرم گذاشته شد.


ورود شما به دنياي مطبوعات چگونه بود؟

من از۱۶ سالگي درمجلات ادبي فعاليتم را آغاز كردم و در روزنامه «اقليم» صفحه ادبيات را اداره مي‌كردم و براي آنها صفحه شعر و مطلب ادبي فراهم مي‌كردم. اما من همواره با مطبوعات ايران به عنوان مقاله‌نويس همكاري كرده‌ام و تاكنون بيش از 150 مقاله از من در نشريات تخصصي ادبي و فرهنگي منتشرشده است.

در آن دوران من با نام مستعار با مطبوعات كارمي‌كردم. علاقه‌ام به مطبوعات موجب شد كه هم در زمينه فهرست‌نويسي مطبوعات ايران چندين عنوان كتاب فهرست‌نويسي و مقالات منتشركنم و هم مجموعه‌اي از نشريات ايران را که گردآوري كرده بودم و مجموعه بي‌نظيري است به كتابخانه آستان قدس رضوي اهدا كنم كه اين نشريات در سالني كه به نام من نامگذاري شده است نگهداري مي‌شود و براي اين‌كه اين نشريات از گزند در آسيب بماند به صورت سي‌دي منتشر شده است كه به اين شكل در اختيار پژوهشگران نگهداري مي‌شود.


داستان ممنوع‌الخروج شدن شما  به واسطه كارمطبوعاتي چي بود ؟

جالب است بدانيد كه من به‌خاطرمقاله‌اي كه درسال 1332 در مجله يغما درباره وضعیت كتاب در دوره رضا شاه نوشته بودم محاكمه شدم و تا همين 10 سال پيش هم به همين دليل ممنوع الخروج بودم. پس از انتشار اين مقاله من را ممنوع‌الخروج كردند و سه بار من را در اداره راديو محاكمه كردند و در دادگاه من كساني چون «انجوي شيرازي» و «محيط طباطبايي» حضور داشتند. بالاخره آنجا معلوم شد كه شيطنتي كه در مقاله من صورت گرفته تقصير من نيست و هنگام صفحه‌بندي درآخرين لحظه حروف‌چين در آن دست برده است.

اين‌گونه بود كه من تبرئه شدم اما متاسفانه نامه‌اي كه براي رفع ممنوع‌الخروج بودن نوشته شده بود به زندان ارسال نشده بود و در پرونده من ذكر نشده بود. البته از ممنوع الخروج بودنم با خبر نبودم و وقتي كه مي‌خواستم براي شركت در بزرگداشت بهار كه در دانشگاه سوربن برپا شده بود براي سخنراني بروم از اين موضوع با خبرشدم و پس ازپيگيري‌های متعدد و پرداخت مبلغ 400 هزار تومان پرونده من پيدا شد و بالاخره معلوم شد كه من محكوميتي نداشتم و مشكل ممنوع الخروج بودنم برطرف شد.

اما متاسفانه زماني پرونده من مشكلش حل شد كه من در پاريس سخنراني داشتم و سفارت فرانسه هم به من گفتند كه شما لزومي ندارد كه ديگر پيگير اين سفر باشيد. اين طوري شد كه من سال‌ها ممنوع الخروج بودم و از آن بي‌خبر بودم و يك باري هم كه خواستم از ايران براي ارايه مقاله به كشور ديگري بروم نتوانستم. البته من 41 سال كارمند شركت ميتسوبيشي ژاپن بودم و بارها ازطريق شركت، من را براي سفر به ژاپن دعوت كردند اما من هيچ رغبتي نسبت به سفر خارجي از خودم نشان ندادم.


با توجه به اين که شما تاكنون چندين كتاب فهرست‌نگاري درباره مطبوعات ايران منتشر كرديد، تاريخچه توقيف و مميزي در مطبوعات ايران به چه دوره‌اي بازمي‌گردد؟


نخستين كسي كه سانسور را در مطبوعات ايران راه انداخت اعتضاد الملك در دوره ناصرالدين شاه بود كه براي خودش يك اساسنامه و قانون نوشته بود و براساس آن اجازه انتشار برخي مقالات را در نشريات مي‌داد و برخي را نه و بر اين اساس اجازه دخل و تصرف در مقالات را نيز براي خودش قائل شده بود.من كپي از اين قانون را دارم كه سيد فريد قاسمي نيز اين قانون را در كتابش منتشر كرده است و حبل المتين يكي از روزنامه‌هايي بود كه بيش از 43 بار در زمان انتشارش توقيف شد.


نخستين كتابي كه تاليف كرديد چه كتابي بود؟

نخستين كتابي كه از من منتشر شد «فردوسي نامه بهار» بود كه درسال 1345منتشرشد. اين اثرشامل تمام شعرها و مقاله‌هاي ملك الشعراي بهار درباره فردوسي است و جلد دوم آن متن‌هاي پهلوي است كه ملك‌الشعراي بهاراز زبان پهلوي دوره ساساني ترجمه كرده است.


با توجه به اين‌كه بخش عمده كارشما به واسطه فهرست نويسي است، چگونه وارد اين عرصه شديد؟

من با علاقه‌اي كه به متون ادبي داشتم مدتي روي چندين فهرستي كه تا آن زمان منتشرشده بود كاركردم و براساس اطلاعاتي كه كسب كردم وارد اين عرصه شدم و به مرور توانستم با كار مداوم تجربه كسب كنم. من بخش عمده وقت و زندگي‌ام را روي فهرست نويسي گذاشته‌ام.

در فرهنگ مان براي پيشرفت نياز مبرمي به منابع و مآخذ داريم و منبع‌شناسي يكي از راه‌هاي استخراج مطلب است كه بايد در اين زمينه كارهاي جدي و مهمي شود. با توجه به اين‌كه منابع فارسي بسيار پر بار و پراكنده هستند بايد اين منابع نظام مند شوند تا در وقت پژوهشگراني كه مي‌خواهند روي اين آثار كار كنند صرفه‌جويي شود.


نخستين كتابي كه فهرست نگاري كرديد چه كتابي بود؟

نخـستــين كتــابــي كــــه فهرست‌نگاري كردم؛ درباره صادق هدايت بود كه پس از 25 سال پس از درگذشت صادق هدايت منتشرشد. اين كتاب با استقبال زيادي در فرانسه و آلمان روبه‌رو شد. در آن مقطع تاريخي تيراژ كتاب1500 نسخه بود كه به دليل اهميت كتاب با تيراژ 5000 نسخه منتشر شد. اين كتاب چهارماه درانتظارمجوزمانده بود كه با نامه‌نگاري كه يكي از دوستان كرد چهارنام احسان طبري، كيانوري و نام همسرش و يك نام ديگر كه يادم نيست از اين كتاب حذف شد و كتاب مجوز انتشار گرفت و از سوي انتشارات طوس منتشر شد.

پس از انتشار اين كتاب يك دانشجو در دانشگاه تهران كتاب من را به‌عنوان پايان نامه‌اش ارايه كرده و قبول شده بود و استادش هم نفهميده بود. تا اين‌كه اين موضوع در مطبوعات انعكاس پيدا كرد و يك مقاله‌نويس در روزنامه حتي به استاد اين دانشجو كلي بد و بيراه نوشته بود كه چرا اين قدر دانش‌اش وسعت نداشته كه از اين موضوع بي‌خبر بوده.بالاخره اين مقاله كار خودش را كرد و استاد و دانشجو محكوم شدند و دانشجو مجبور شد كه دوباره رساله ليسانس‌اش را ارايه كند.


يكي از مهم‌ترين فهرستي كه درسال‌هاي اخير از شما منتشر شده «فهرست نويسي19 ساله مجله آيندگان» است، چرا اين كتاب عظيم را در يك جلد منتشر كرديد؟

فهرست نويسي مجله آينده كتاب پرزحمتي بود و قرار بود در موقوفات دكتر محمود افشار در دو جلد منتشر شود. آقاي افشارگفت: آقاي گلبن اين كتاب اگر در دو جلد منتشر شود هيچ دانشجو و دانشمندي امكان خريد دو جلد كتاب كه فهرست باشد را ندارد، بايد اين كارها را به صورت فشرده منتشر كني كه هم براي موقوفات مشكل نباشد و هم خريداران بتوانند اين كتاب را بخرند و از آن استفاده كنند.

به همين دليل من سعي كردم كه كار دوجلدي را به يك جلد برگردانم و كتاب ۱۶۰۰ صفحه‌اي در ۷۰۰ صفحه به صورت فشرده منتشر شد. و اين كتاب يكي از آخرين كتاب‌هايي بود كه آقاي افشار بعد از اين‌كه از سفر استعلاجي برگشت آن را ديد و آخرين نظراتش را درباره اين كتاب گفت.


در حال حاضر چه كتاب‌هايي را در دست انتشار داريد؟

درحال حاضر به‌طور همزمان روي 11 جلد كتاب كارمي‌كنم. مشغول غلط‌گيري كتاب تاريخ پنج جلدي تاريخ اردستان هستم. همچنين دو كتاب «مقالات سياسي و اجتماعي ملك‌الشعراي بهار» در سه مجلد و «خاطرات سياسي و اجتماعي عباس خليلي»، پدرسيمين بهبهاني را در دست دارم. همچنين مشغول تاليف جلد دوم كتاب « گلزار خاموش» (يادنامه بانو راضيه دانشيان)، همراه با مقالاتي درباره زنان هستم كه تاكنون 700 صفحه شده است. اميدوارم اين كتاب مورد پسند خانم‌ها قرارگيرد.


با توجه به اين‌كه شما از معدود مرداني هستيد كه درباره همسرشان كتاب نوشته‌اند و يادش را بزرگ داشته‌اند، آيا اين از عشق و علاقه شما به همسرتان ناشی مي‌شود؟


زنان ايراني انسان‌هاي بزرگي هستند و نقش بسيار مهمي را در حفظ و پاسداشت فرهنگي ايراني داشته‌اند و به نظر من هر كاري كه درباره آنها بكنيم باز هم كم است. متاسفانه در جامعه ما درطول تاريخ نسبت به زنان ظلم شده است و نتوانستيم حق مطلب را درباره آنها بيان كنيم. اگر در طول تاريخ به سرنوشت فداكاري‌هاي زن ايراني نگاه كنيد درمي‌يابيد كه زن ايراني چه خدماتي به فرهنگ و سرزمين ايران داشته و حتي هنگام جنگ‌ها و يورش چگونه از سرزمين ايران دفاع كرده است.

من به‌عنوان يك پژوهشگر وظيفه خودم مي‌دانم كه دينم را نسبت به زن ايراني و همسرم به جا آورم. متاسفانه درباره خدمات زن ايراني منابع بسياري كمي وجود دارد هر چند كه در بسياري از حوزه‌ها خدمات زنان از مردها بيش‌تر بوده است؛ اما به دليل فرهنگ غلطي كه در جامعه ما حاكم بوده عملا درباره زنان كاري انجام نشده است.

همسرم به معناي واقعي انسان بود. او نگارگر، نسخه شناس و خط شناس بي‌مانندي بود و تا زمان حياتش همواره يارو دستيار من در پژوهش‌هايم بود. مثلا ژاله قائم مقامي، مادر پژمان بختياري يكي از بهترين شاعران زن ايران بوده است كه اگر پسرش ديوان او را در مجله يغما منتشر نمي‌كرد، اسمي از او در جايي آورده نمي‌شد. يا شاعري به نام پروين اعتصامي كه در تاريخ ادبيات ما بسيار شناخته شده است او نمونه يك زن ايراني است كه از سوي همسرش به او ظلم شده و او تنها در يك شعر درباره اين موضوع سروده است.

چند سال پيش به كرمانشاه سفري كرده بودم و آنجا به‌طور اتفاقي از طريق يكي از دوستانم با آقايی آشنا شدم كه شاگرد همان مغازه‌اي بوده كه پروين اعتصامي در زمان اقامتش در كرمانشاه خريد مي‌كرده وقتي صحبت‌هاي او را درباره پروين و رفتارشوهرش با او مي‌شنيدم نمي‌توانستم جلوي اشك‌هايم را بگيرم ما درچنين جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم و از اين‌رو هر يك از ما وظيفه داريم ظلم‌هايي كه به زن ايراني شده را به گونه‌اي نشان بدهيم تا از پس آن بتوانيم چهره واقعي زن ايراني را معرفي كنيم.


چه شد كه تصميم گرفتيد كه كتاب‌هايتان را به كتابخانه مجلس و كتابخانه آستان قدس رضوي اهدا كنيد؟

من از دوران نوجواني به واسطه علاقه‌اي كه به كتاب داشتم خيلي روزها پول ناهارم را پس‌انداز مي‌كردم و با آن كتاب مي‌خريدم و در تمام اين سال‌ها مجموعه عظيمي از كتاب‌های مهم كه شامل نسخه‌هاي خطي بود گردآوري كرده بودم كه كتابخانه شخصي من پس از كتابخانه مجلس و كتابخانه آستان قدس رضوي و كتابخانه موسسه دهخدا غني‌ترين كتابخانه بود.

من به دليل اين‌كه نمي‌خواستم كه پس از درگذشتم كتابخانه‌ام دچار نابودي و سرقت شود تصميم گرفتم كه كتابخانه‌ام را اهدا كنم تا پژوهشگران ديگري كه قصد دارند روي اين آثاركاركنند با مشكلي مواجه نشوند و زمينه تحقيقات آنها فراهم شود. البته بخشي از كتابخانه‌ام را براي پسرم به يادگارگذاشته‌ام.


متاسفانه در چند سال گذشته چندين بار از كتابخانه من سرقت شد و اين سرقت‌ها من را واداشت كه كتاب‌هايم را اهدا كنم. سال گذشته 800 برگ سند كه‌ قيمتي بيش از 40 ميليون داشت توسط دانشجويي كه براي طبقه‌بندي كتابخانه‌ام از سوي يكي از دوستان به ظاهر ادبي‌ام معرفي شده بود سرقت شد و به‌خاطر اين كه نمي‌خواستم شخصيت كسي را زير سوال ببرم تصميم گرفتم شكايت نكنم اما در نهايت اين موضوع موجب شد كه ديگر به هيچ كسي اعتماد نكنم.


سندهايي كه از كتابخانه‌تان سرقت شد درباره چه موضوعي بود؟

اين سند‌ها مربوط به دوره قاجاريه بود كه من پيش از سرقت براساس اين سندها يك كتاب درباره تاريخچه درياي خزر و حواشي كه اين دريا در طول تاريخ داشته با تمام اسنادي كه مبني بر واگذاري اين دريا به روس‌ها بود تاليف كردم. يك جلد هم درباره مذاكرات مشيرالدوله با روس‌ها تاليف كردم و اسنادش را در اين كتاب منتشركردم كه متاسفانه اصل اين اسناد در اين سرقت از بين رفت. اما هنوزاين دو كتاب منتشر نشده است.

با توجه به دوستي و همكاري كه با ايرج افشار داشتيد ايشان را چگونه انساني ديديد؟

من قريب ۵۰ سال با آقاي افشار دوست بودم. ايشان انسان بسيار زحمتكش و شريفي بود. كسي را نمي‌شناسم با آقاي افشار رفت و آمد كند و از خرمن دانش او بهره‌اي نبرد. افشار خيلي جوانمرد بود. اگر كسي به او خوبي مي‌كرد هميشه آن را مدنظر داشت و هميشه با ديد باز و روشني به كار نگاه مي‌كرد. در كارها بسيار جدي بود و با كسي شوخي نداشت، به‌ويژه در كارهاي قلمي خيلي جدي بود و به هر شخصي هر كاري مي‌سپرد از او وظيفه‌شناسي و حقيقت مي‌خواست.

من سال‌ها با اين مرد همكاري و دوستي داشتم و به هم نزديك بوديم. گرچه آقاي افشار آن‌قدر گرفتار كار بود كه با همه‌كسي رفت و آمد نداشت، كم به منازل و محافل ديگران رفت و آمد مي‌كرد، مگر مجلس مهمي بود، مثلا جايي بود كه از ايشان دعوت مي‌كردند و ايشان مي‌دانستند آن محفل، محفل خوبي است و براي فرهنگ ما ارزش دارد، در آن صورت حتما شركت و سخنراني مي‌كرد.

افشارعاشق و شيفته ايران و فرهنگ آن بود. هيچ‌ چيزي در فرهنگ ايران از نظراو دور نمي‌ماند. بهترين كتابخانه را داشت كه امروز در دايره المعارف بزرگ اسلامي نگهداري مي‌شود، و بهترين كتاب‌هايي كه درباره ايران چاپ مي‌شد يك نسخه براي آقاي افشار مي‌آمد.

افشار بعد از خواندن و نگاه كردن آنها اغلب درباره آن كتاب يادداشتي مي‌نوشت و كتاب را نگهداري مي‌كرد. يادداشت‌هاي پراكنده و نامه‌هاي آقاي افشار اگر جمع‌آوري شود آن ‌وقت مشخص مي‌شود كه افشار چقدر در زمينه فرهنگ ايران كار كرده و چقدر زحمت كشيده است.


افشار سال‌ها با چندين مجله علاوه بر مجلاتي كه خودش منتشر مي‌كرد همكاري مي‌كرد مثل مجله مهر، سخن، دانشكده ادبيات تهران و... وي دوستاني داشت كه هميشه به آنها افتخار مي‌كرد و مي‌دانست كه وجود آنها براي فرهنگ ايران مثمرثمر بوده است. مثل آقاي مجتبي مينوي، دانش‌پژوه، زرياب خويي،زرين‌كوب، منوچهر ستوده... و بسياري از رجال معروف ايران كه همه در فرهنگ ما شاخصيت و نام و نشان والايي دارند.

درباره افشار مطلب زياد مي‌توان نوشت زيرا افشار هم آدم بزرگي بود و هم كارهاي بزرگي انجام داده بود. يكي از كارهاي مهمي كه آقاي افشار انجام داد و در فرهنگ ما هميشه خواهد ماند.تدوين فهرست مقالات فارسي است كه از كارهاي ارزنده آقاي افشار است و تا حال هفت جلد آن منتشر شده است. گويا دنباله كار آقاي افشار را دايره‌المعارف بزرگ اسلامي ادامه مي‌دهد كه كار افشار ناتمام نماند.

بنابراين كارهاي آقاي افشار اعم از مقالات و نقدها و يادداشت‌ها وقتي همه‌اش تدوين شود مشخص مي‌شود كه آقاي افشار چه زحمتي در زمينه فرهنگ ما كشيده است. هرچه زمان مي‌گذرد ارزش كار افشار و ارزش وجودي اين مرد بهتر شناخته مي‌شود. تا كسي با افشار دمخور نبود و آشنايي با او نداشت نمي‌توانست افشار را بشناسد.

افشار واقعا قله بزرگي بود كه همه‌جور خودنمايي مي‌كرد و همه‌جور در فرهنگ ما جا داشت. درباره يزد كارهايي كرده بود كه در نوع خودش بي‌نظير است. يادداشت‌هايي داشت كه هنوز چاپ نشده است. مجموعه تصاويري كه افشار از اقصي نقاط كشور، آنچه از بناهاي تاريخي، از ساختمان‌هاي بزرگ و رجال ملي و افراد گرفته اگر امروز جمع‌آوري و چاپ شود شايد با يك كتاب حدود ۳۰ جلدي برابري كند.


با توجه به اين شما روي منابع مختلفي كار كرده‌ايد نظرتان درباره برخي زمينه‌هاي هنري كه روي آن كار تحقيقي نشده چيست؟

متاسفانه در برخي زمينه‌هاي هنري كارهاي تحقيقي عميقي انجام نشده است كه مي‌توان به حجاري، چوب‌نگاري، كاشي‌كاري اشاره كرد كه اين وظيفه پژوهشگران است كه روي اين بخش‌ها متمركز شوند و اين هنرها را از گزند فراموشي حفظ كنند.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در دوشنبه پنجم دی 1390  |
 «لینا کجریوال»: به هیچ کس اجازه ندادم به قلبم آسیب برساند

من چیزی دیدم که ناشناخته مانده بود

لینا کجریوال عکاس وهنرمند چیدمانی متولد 1968 درکلکته هند است. «اوعکاسی را نوعی نگاه کردن می داند؛ یافتن چیزی جذاب درمکانی معمولی» به گفته «الویت ارویت» او ربط چندانی به چیزهایی که می بیند ندارد؛ ربط اوبه شیوه دیدنش است.

مریم آموسا

 کجریوال عضوموسسه بریتانیایی عکاسی حرفه ای وعضوصنف عکاسان هند است. اوبا بنیاد «دیویا چایا» که به ارتقا وضیعت دختران خردسال می پردازد همکاری کرده است.

این بنیاد جهت بزرگذاشت دو دهه خدمات اش دراکتبر2002 نمایشگاهی درمرکز لندن برپا کرد که شامل آثارلینا می شد.اوبه عنوان یکی از10 عکاس برترهند و یکی ازشش عکاس برترفوجی در سال 2005 انتخاب شده است.

 او با «آپنه آپ جهانی» سازمانی مردم نهاد که با قاچاق انسان مبارزه می کند؛ همکاری دارد که نتیجه آن تاکنون برپایی نمایشگاه چیدمان عکاسانه مهم اوبه نام «فضاهای بدون چهره ها» درسال 2006 است.

 او تاکنون چندین نمایشگاه درشهرهای مختلف جهان برگزارکرده است وآثاراو درقالب نوشته وعکس درنشریات مختلف منتشرشده است.همچنین عکس های او درکتاب هایی چون «شیوا دربمبی» و«درسایه» منتشرشده است.

 نخستین کتاب او به نام «کلکته تملک دوباره ی شهر» توسط انتشارات بین الملی «ام» به چاپ رسیده است. با انتشاراین کتاب زمینه همکاری او با نمایشگاه گذارمطرح هندی «شاهین میرعلی» که چهره شناخته شده ای درمنطقه و اروپا است فراهم شد. اودرسال هایی گذشته با همکاری میرعلی نمایشگاه های متعددی برپا کرده است.

این روزها نمایشگاهی ازچیدمان عکاسانه «لینا کجریوال» با نمایشگاه گردانی «شاهین میر علی» با عنوان «من چیزی را دیدم که نادیدنی بود»، برپا شده است. نمایشگاهی که ازسوم تا 15 تیرماه درگالری طراحان آزاد برپا است.

دراین نمایشگاه «کجریوال» به دغدغه وموضوع مهمی که درسال های اخیرمحور کارهایش بوده ؛ پرداخته است. او دراین نمایشگاه با استفاده ازعکس هایی که پیش ازاین از شهرکلکته گرفته وعکس های جدیدی که با نوع نگاه اش درسال های اخیرگرفته؛ سعی کرده که جایگاه مخاطره آمیز زنان را درمحیط های شهری به مثابه قربانیان آسیب پذیربه نمایش بگذارد. او چیدمان «من چیزی دیدم که ناشناخته مانده بود» را پیش ازاین با دو اجرای متفاوت وبا نمایشگاه گردانی «شاهین میرعلی» درهند به نمایش گذاشته است.

 این نمایشگاه چیدمانی موجب شروع همکاری او با موسسات مبارزه با تجارت انسان شده است موسساتی که با نگاه قرون وسطایی با برده داری و کارگری بدن مبارزه می کنند.

درچیدمان اخیراو رنگ قرمزغالب برفضای کارهای اواست و دراین نمایشگاه چیدمانی گویی پا به سرزمین هند با ادویه های تند و آفتاب تیز وعرق ریزان انسان روبرو می شویم.

او دراین نمایشگاه چیدمانی با تعدادی ازعکس هایش بخش عمده دیوارهای گالری را پوشانده است و تعدادی ازعکس ها اونیزکه تصویری اززنان ودختران خردسال را نشان می دهد بر روی دیواری از گالری نصب شده است.

 چهره این زنان یا به صورت فلو و بدون هویت دیده می شود و یا او با رنگ سیاه صورت آنها را با خط های ممتد پوشانده است.

دروسط گالری نیزاتاق با چوب ساخته شده که تمام دیوارهای آن با تصاویرزنان پوشانده شده است و دراین اتاق که اشاره دارد به دنیای خصوصی زنان که قربانیان تجارت انسان هستند که با بدن هاشان رفتاری چون کالا می شود، تخت خواب گذاشته شده که زیر این تخت آشفته تصاویری از زنان درقاب هایی که با نور روشن شده اند، دیده می شود.

 برروی یکی از دیوارهای این اتاق تصویری فلو ازیک زن دیده می شود که لباس ساری برتن دارد و با زیورآلات آراسته شده است اما درنگاه اوغم بزرگی دیده می شود غمی که شاید برای آن پایانی نیست.

همچین کجریوال برای این چیدمان ویدئویی ساخته است که درقسمت بالای تصویراین زن به صورت پیوسته پخش می شود. گویی این ویدئو از رویای این زن سخن می گوید که هیچ دلخوشی برای ادامه زندگی ندارد و امیدوار است که با ازدواج با مردی از زندگی و شرایطی که درآن دست و پا می زند، رهایی یابد.

دراین ویدیومخاطب با مراسم سنتی طبق کشی با ساز دهل برای عروس روبرو می شود که خیل مردان حاضر دراین مراسم داماد که را تک سواراین مراسم است همراهی می کنند اما درنهایت داماد به استقبال هیچ عروسی نمی رود و تنها به راه  خود ادامه می دهد.

همچنین دراین نمایشگاه یک مانکن که لباس ساری نارنجی برتن دارد گوشه ای ازنمایشگاه دیده می شود که آن قدرفضایی نمایشگاه برای مخاطبان جذابیت دارد و رنگ های شاد و قرمز حاکم بر فضای این نمایشگاه چیدمانی مانع این می شود که این مانکن دیده شود؛ گویی همه چیزدست به دست هم داده اند که تنها زنان درچنین فضایی به عنوان کالایی برای تجارت دیده شود.

لینا کجریوال دراین نمایشگاه به جای این که عکس های دیجتالش را به شیوه مرسوم چاپ کند؛ ابتدا آنها درفتوشاپ تبدیل به نگاتیو کرده است ونگاتیوها را چاپ کرده است وهمین موضوع موجب شده که درعکس های او چیزهایی که درحالت عادی کمتردیده می شوند؛ نظرمخاطب را جلب کنند.

 در این عکس چیزهایی که درحالت عادی دیده نمی شدند را زنان تشکیل می دهند؛ زنانی که دیده نمی شوند و یا اگر دیده می شوند؛ بیننده آنها را تنها به عنوان یک کالا عاری از عاطفه می بیند.

برای آغازگفت وگو بهتراست خودتان را معرفی کنید

من درسال 1368 درکلکته هند به دنیا آمدم. فرزند پنجم یک خانواده بزرگ، ثروتمند و سنتی هستم وهمین موضوع دشواری های زیادی را برایم به همراه داشت. فرزند چنین خانواده ای باید تلاش زیادی بکند تا بتواند روی پای خودش بیاستد.

 من دوران ابتدایی و راهنمایی را در شهر«جی پور» گذارندم و برای ادامه تحصیل ام در مقطع دبیرستان دوباره به کلکته بازگشتم. همین بازگشنم به کلکته موجب شد که ازآن پس به شهرکلکته به عنوان یک توریست نگاه کنم وهرگوشه آن هرلحظه برایم جذابیت خاصی پیدا کند.

درکلکته رسم است وقتی دختری وارد دبیرستان می شود و یا درنهایت تحصیلات این دوره اش را به پایان می رساند باید برای خودش تشکیل خانواده بدهد. با توجه به جوخانواده سنتی من ازدواج به من فرصت و آزادی این را داد که به علایقم بپردازم.

ورودتان به دنیای عکاسی چگونه بود

من همواره عکاسی را دوست داشتم و برایم یکی ازبهترین و با ارزش ترین کارهای دنیا بود؛ هیچ وقت هم برای پول و یا خوشایند کسی عکاسی نکردم. همان طورکه گفتم من از خانواده ثروتمند وسنتی کلکته ای هستم. درچنین خانواده ای شما با مجموعه اززنان آراسته با ساری های رنگی و جواهرات وزیورالات متنوع روبرو می شوید که هیچ کاری ندارند جزمشغول کردن خودشان با جواهرات. من از چنین زندگی متنفر بودم وهیچ وقت خودم را درگیرچنین دنیایی نکردم.

 درچنین شرایطی تصمیم گرفتم که خودم را با هنروعکاسی سرگرم کنم. اما درخانواده هایی ازاین جنس هرچند که تو راه ات درست باشد اما چون مخالف جریان آب هستی با مشکلات بسیاری روبرو می شوی. من مثلا حتی اجازه نداشتم که سوارتاکسی و یا وسائل نقلیه عمومی شوم درچنین شرایطی دوربین عکاسی دست گرفتن وعکاس شدن کاربسیاربزرگی بود.

چون من عکاسی را از صمیم قلبم دوست می داشتم، به هیچ کس اجازه ندادم که به قلبم آسیب برساند. البته ازدواج و تشکیل خانواده هم به من کمک کرد تا؛ اززیرسلطه چنین خانواده و فضایی خارج شوم.

من پس ازدبیرستان یک سال دردانشگاه عکاسی خواندم وپس ازآشنایی با تکنیک های عکاسی دریافتم که دانشگاه اطلاعات جدیدترو بیشتری نمی تواند دراختیارم بگذارد و بخش دیگرکارم مربوط می شود به نوع نگاه درعکاسی که آن هم با تجربه و ممارست بدست می آید.از همان زمان به طور جدی دوربین دست گرفتم.

دغدغه شما درعکاسی چیست

عکاسی برای من همواره یکی از دغدغه های مهم زندگی ام بوده؛ با عکاسی می توان لحظه ها را برای همیشه نگه داشت و این امکان بسیار خوبی است.

تعریف شما از نگاه در عکاسی چیست

برای من درعکاسی تاریخ و آدم ها مهم هستند که مثلا چه طوریک بنا در طول دوران به چنین وضیعتی رسیده است. در واقع من با نگاهی که دارم قصد دارم آن چیزی را ببینم که از دید سایرن بی اهمیت و پنهان مانده است و با چنین نگاهی انسان ها هم برایم جنبه مکانی پیدا می کنند که همواره درمعرض تغییروتحول هستند.

با توجه به اینکه شما در عکس هایتان شهر کلکته را نشان می دهید می شود درباره این شهر و جذابیتی که برای شما در عکاسی دارد بگوید

شهرکلکته شهری است که هنوز درآن آثارقدیمی انگلیسی ها به چشم می خورد این آثاررا می توان دربناها، نوع لباس پوشیدن دید. مثلا میدانی به نام «ویکتوریا» درکلکته وجود دارد که وقتی آنجا قدم می زنی؛ انگاردرمیدان یکی ازشهرهای انگلیس قدم می زنی.

من از سال 2000 عکاسی را به طورحرفه ای شروع کرده ام وازآن زمان تا امروزیعنی 11 سال است که شهرکلکته و مردم آنجا عکاسی می کنم و هنوزهم ایده برای عکاسی کردن دراین شهر را دارم؛ چون ترافیک آدم دراین شهر بسیاربالا ست و با اینکه بناها ثابت هستند اما همواره مردم در حال تغییر هستند وهمین موضوع باعث می شود که همواره با سوژه های نو و به روزی برای عکاسی کردن روبرو باشم.

آیا دراین 11 سال تنها ازکلکته عکاسی کردی و نسبت به شهرهای دیگربی اهمیت بودید

من در11 سال گذشته ن سفرهای بسیاری هم درداخل هند و درسطح بین الملی داشته ام و درهمه سفرها هم دوربیین به دست بوده ام و یک مجموعه خوبی ازعکس های سفرهایم دارم اما اگر قرارباشد که از این عکس ها؛ نمایشگاه بگذارم دوست دارم عکس های بمبی و پاریس را به نمایش بگذارم. البته طبق روال سفرهایی که داشتم؛ دوست دارم درمدت کوتاهی که درایران هستم ازتهران نیزعکاسی کنم.

 

در عکاسی برای شما شهرسوژه اصلی است یا آدم ها

به نظرمن شهرها وآدم ها دست دردست هم؛ سوژه ام  برای عکاسی هستند. درواقع این آدم ها هستند که دست دردست هم صورت شهرها را تغییرمی دهند.

دراین نمایشگاه قصد داری چه چیزی را به مخاطب نشان بدهید

همان طور که می دانید من نخستین کتابی که ازعکس هایم منتشرکردم «کلکته تملک دوباره شهر» بود و دراین کتاب ما شاهد تصاویری رنگی ازشهر کلکته هستیم. تا پیش ازاین تمام تصاویری که ازشهرکلکته دیده بودیم همه سیاه و سفید بود.

 درواقع درآن عکس ها و نمایشگاهی هم که برپا کردم با عکس های ساده ای روبرو بودیم که نوع نگاه من را درعکاسی درآن دوره نشان می داد. اما درعکس های این مجموعه من به جای این که عکس ها را چاپ کنم نگاتیوآنها را به صورت رنگی چاپ کرده ام. وقتی نگاتیورا چاپ کنید آن قسمت هایی ازعکس که سفید بوده اند ودرحالت عادی کمترمورد توجه قرارمی گیرند؛ بیشتردیده می شوند و دروضیعت کنونی گویی تمرکزعکاس روی همین نقاطی است که درنگاتیوسفید دیده می شوند.

تا پیش ازاین بیشترجنبه تاریخی کلکته، برایم اهمیت داشت اما به مرورجنبه اجتماعی شهر نیزبرایم اهمیت پیدا کرد وهمین موضوع موجب شد که درعکس هایم سعی کنم که لایه های پنهان شهررا نشان بدهم.

همان طورکه گفتم درشهر کلکته با ترافیک آدم ها روبروهستیم وهمین موضوع و فقرفرهنگی و مادی مردم موجب می شود که تعداد زیادی ازآنها به تن فروشی روی بیاورند.

 دراین شهر شما با انسان هایی روبرو می شوید که تعداد زیادی ازآنها را دختران خردسال تشکیل می دهند که حتی نه می دانی نامشان چیست و نه اینکه ازکجا به هند و کلکته آورده شده اند؛ انسان هایی که هر روز معامله می شوند و با اینکه درکلکته همه می دانند که تجارت انسان وجود دارد؛ اما همه به نوعی سکوت کرده اند.

با توجه به شرایط ایران وممنوعیت هایی که با آن روبروهستیم؛ طبعا بخش عمده ای از عکس های شما که اشاره به تن فروشی وتجارت انسان دارد؛ شرایط این را ندارند که نمایش داده شوند، از این رو طبعا من نمی توانم به درک درستی ازفضا ونگاهی که شما در عکاسی مد نظرتان هست برسم، می خواهم این نقصان را با پاسخ خود شما تکمیل کنم. در عکس هایتان به تجارت انسان و تن فروشی ازچه زاویه ای نگاه کرده اید آیا این موضوع درلایه بیرونی عکس ها خودش را نشان می دهد و یا باید آن را در لایه های درونی عکس جستجوکرد

من وقتی به عنوان یک زن به زندگی زنان نگاه می کنم هرچند که آنها درشرایط و موقیعت خوبی قرارنداشته باشند به آنها و شخصیت شان احترام می گذارم و چون دوربین به من قدرت می دهد و من نمی خواهم ازاین قدرت به نفع خودم و به ضررآنها سواستفاده کنم . من دراین مجموعه و کلا مجموعه هایی که ازتجارت انسان وزنان تن فروش کار کردم فقط سعی کردم جزییات را نشان بدهم و ازاین جزییات درواقع پرده اززندگی آنها بردارم.

با توجه به اینکه شما علاوه برعکاسی جزسازمان های مردم نهاد ازجمله بنیاد «دیویا چاپا» که درجهت حمایت وارتقای وضیعت دختران خردسال می پردازد وسازمان مردم نهاد «آپنه آپ جهانی» که با قاچاق انسان مبارزه می کند، همکاری می کنید چرا تمرکزتان را تنها بر روی عکاسی و نشان دادن این معضلات متمرکز نکردید

من خدا را شکرگذارم که درخانواده و شرایطی زندگی کرده ام که هم ازنظر روحی وهم مالی آرامش داشتم وهمواره حس رهایی و آزادی را حس کرده ام هرچند زندگی کردن در خانواده سنتی ممنوعیت های خاص خودش را دارد؛ اما این مانع ازاین نشد که من در زندگی احساس آزادی و آزادگی نکنم.

 همین موضوع موجب شد که من درمواجهه با این معضلات اجتماعی تنها ازنگاه یک زن عکاس وارد موضوع بشوم؛ بلکه تصمیم گرفتم که تا جایی که می توانم با امکانات و شرایطی که برایم فراهم است علنا با این نابسامانی های اجتماعی مبارزه کنم.

البته من دوستانی هم دارم که آنها هم با این موضوع سروکاردارند. یکی ازدوستان خیرم مدرسه ای برای آموزش این دختران خردسال راه اندازی کرده است که بدون هزینه ای ادامه تحصیل بدهند تا درشرایط بهتراجتماعی و فرهنگی قراربگیرند. دوست دیگرهم در سازمان مبارزه با تجارت انسان فعالیت می کند، همنیشنی وهمراهی با این دوستان موجب شد که من هم دغدغه بیشتری برای این مبارزه داشته باشم و فعالیت را فقط معظوف به عکاسی و سوژه قرار دادن این افراد نکنم.

آیا تاکنون با عکس هایتان توانسته اید روی محیط زندگی خودتان و این افراد تاثیر بگذارید

من هیچ نگاه منطقه ای ندارم با اینکه تمرکزکارم روی شهرکلکته است اما موضوعاتی که من درعکس هایم به آنها می پردازم درتمام جهان با آن روبروهستیم ازاین روعکس هایم را به گونه ای می گیرم که درتمام جهان بتواند؛ پیام من را منتقل کند و با نمایش گذاشتن عکس هایم درجای جای جهان قصد دارم همه را درجریان این معضلات بزرگ انسانی قراربدهم.

 

کاوه گلستان یکی ازعکاسان مطرح ایرانی که درسطح بین الملی هم چهره شناخته شده ای است؛ دردهه 50 مجموعه ازعکس های روسپی هایش را درقالب نمایشگاهی درگالری قند ریز به نمایش گذاشت اما درهمان دوران نیزبا ممنوعیت و برخی مشکلات روبرو شد آیا شما برای گرفتن این عکس ها و به نمایش گذاشتنش دچارمشکلی نشدید

من هرگزبا مشکلی روبرو نشدم. با اینکه تجارت انسان جرم محسوب می شود اما در هندوستان به راحتی شاهد این موضوع هستیم و کسی هم به کار کسی ندارد. من نمی دانم چرا دولت مردان برای مبارزه جدی با این موضوع کارجدیی انجام نمی دهند. چه طوردر چند سال گذشته توانستند این فرهنگ را درجامعه بوجود بیاورند که دربرخی محیط های عمومی سیگار کشیدن ممنوع است؛ اما چرا نمی تواند با تجارت انسان مبارزه کنند.

در نمایشگاهی که درسال 2006 با عنوان «فضاها بدون چهره ها» برپا کردید آنجا هم با تصاویرزنانی روبروهستیم که درعین حال که تمام جزییات لباس هایشان با رنگ های شاد به چشم می خورد اما صورت هایشان فلواست هدف تان ازبرپایی این نمایشگاه چه بود

درواقع برای من چهره زنان مهم نیست من دراین مجموعه هایی که کارکردم زنان را به صورت یک مکان دیدیم که با رنگ های شاد و زیبا خودشان را آراسته اند و درمحیط های فردی و اجتماعی شان همواره درمعرض خطرشکنجه و آسیب هستند.

 شاید برای شما هم عجیب باشد که این زنان درعین فقراما با زیورالات و لباس هایی با رنگ های شاد و گل وبته خودشان را آراسته اند. درواقع آنها چون درزندگی واقعی شان رنگ وشادی ندارند وهمه چیز تلخ است با استفاده از رنگ های تند وشاد سعی کرده اند که زندگی شان را زیبا کنند.

عکس های این مجموعه را با چه دوربینی عکاسی کرده اید

من تمام عکس هایم را با دوربین دیجتال کنون عکاسی می کنم وهرگزبرای گرفتن یک عکس فضا سازی نمی کنم وهنگامی که عکس را درفتوشاپ می برم هرگزروی نورآن تغییری نمی دهم وحذف و اضافه ای درعکس نمی کنم فقط عکس را به صورت نگاتیو چاپ می کنم.

وظیفه تک تک ما با انسان هایی که درمعرض خطرهستند؛ به ویژه تجارت انسان چیست

من وهمه دوستانی که درهندوستان برعلیه این موضوع مبارزه می کنیم سعی می کنیم که شرایطی فراهم کنیم که این افراد درموقیعت جدیدی قراربگیرند تا بتواند کارمناسبی پیدا کنند و با درآمد حداقلی که برای خودشان دارند نان وآبرو ازدست رفته شان را بخرند.

 این گفت وگو در ویژه نامه تجسمی فرهنگ و آشتی منتشر شده است.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه بیست و پنجم آذر 1390  |
  شاهین میرعلی : باید در منطقه خودمان هنر را گسترش دهیم

«شاهین میرعلی» نمایشگاه گردان ونویسنده مطرح هندی است که سال های اخیردرمنطقه خاورمیانه نمایشگاه گردانی چندین نمایشگاه خوب را برعهده داشت است اودرسال های اخیربخشی ازتمرکزش را روی معرفی هنرمندان ایرانی وهندی گذاشته است.

مریم آموسا

او درلندن وبرلین زندگی می‌کند. میرعلی ازسال ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۸ درخانه فرهنگ جهان برلین نقش سرپرست نمایشگاه‌ها، فیلم و رسانه‌های جدید رابرعهده  داشته است ونمایشگاه‌های متعددی را نمایشگاه گردانی کرده است. او تاکنون نه تنها دربرلین بلکه درتوکیو، بمبی، نیویورک و ایران به عنوان نمایشگاه گردان نمایشگاه‌های مهمی را برپا کرده است.

 او ازدو سال گذشته فعالیت مستمرش را با گالری طراحان آزاد آغازکرده است وتاکنون شاهد نمایشگاه گردانی وی برای دوهنرمندی هندی «ریاض کمو» و«لیلنا کجریوال» در گالری طراحان آزاد و نمایشگاه گردانی وی درنمایشگاه ایران در برلین بوده‌ایم.

او معتقد است که باید رابطه هنرمندان درمنطقه پررنگ شود واگرچنین اتفاقی نیفتد رابطه‌های مسنجمی که از قدیم میان هنرمندان منطقه وجود داشته ازمیان می‌رود و ما خیلی زود شاهد دنیایی هالیودی در منطقه خواهیم بود که هیچ چیزی با هم پیوند ندارد.

آخرین نمایشگاهی که با نمایشگاه گردانی او در ایران برپا شد نمایشگاه چیدمان عکاسانه «لینا کجریوال» درگالری طراحان آزاد بود.

شاهین میر‌علی هنرمند هندی آفریقایی است که درمنطقه گجرات تانزانیا که یک منطقه شیعه نشین است متولد شده. او از۱۲ سالگی به همراه خانواده‌اش راهی انگلستان شده ودر آنجا نقاشی خوانده است و سال‌ها برای افرادی که مشکل‌های اجتماعی داشته‌اند کارگاه‌های آموزش نقاشی برپا کرده .

به عنوان یک نمایشگاه گران برای برگزاری یک نمایشگاه چه نوع کارهایی را انتخاب می‌کنید

من با توجه به شرایط کاری که دارم سفرهای بسیاری درطول سال می‌روم ودرهمین سفر‌ها با آثارمختلف هنری به زبان‌های متنوع آشنا می‌شوم و درهمین سفر‌ها دریافتم که زبان چقدر دریک اثر هنری مهم وکلیدی است.

 چون زبان یک اثرهنری به خیلی موارد ازجمله فرهنگ آن منطقه تکیه دارد. مثلا در آثارهنری چینی می‌توان گوشه‌هایی ازفرهنگ چینی را دید ویا درآثارهنری ایرانی با زبان و فرهنگ ایرانی آشنا می‌شویم و من درنمایشگاه‌هایی که برگزارمی‌کنم همواره به این موضوع زبان درونی آثارتوجه ویژه‌ای دارم.

برای برپایی نمایشگاه بیشتربرایتان کدام رشته هنری شاخص می‌شود

برای من مدیوم اثرهنری که مجسمه باشد؛ یا عکس یا نقاشی فرق نمی‌کند. برای من در مواجهه با یک اثرهنری، آن چیزی که آن اثرهنری می‌خواهد بگوید مهم می‌شود. مخصوصا در آثار هنری هندی، چینی و ایرانی. برای من در مواجهه با یک اثر هنری موقیعت لحظه‌ها ومکان‌ها مهم می‌شوند.

 این فشاری که به واسطه شهرنشینی برهنرمند غالب می‌شده به خوبی درآثاربرخی از آنها به چشم می‌خورد. یکی ازمواردی که هنرمندان چینی و ایرانی را از سایرهنرمندان جهان متمایزمی‌کند حس قویی آن‌ها درمواجهه با جهان و رویداد‌های آن است؛ گویی تمام رویدادهای جهان با توجه به حس قویی هنرمندان ایرانی و چینی خودشان را نشان می‌دهند و این برایم بسیارجذابیت دارد.

زندگی در شهرهای بزرگ از جمله تهران موجب شده که فاصله مردم با هم بسیار کم شود و همه به نوعی با فشاراطلاعات و جمعیت روبرو شوند و این فشارموجب شده که در زندگی عادی نیزهمه چیز به هم نزدیک شود؛‌‌ همان طوردرنمای شهری آپارتمان‌های بزرگ در کنارهم دیده می‌شوند و درکنار یک مسجد و یا حتی درون آن با فروشگاه‌های متعددی روبرو می‌شویم درآثارهنری نیز چنین حسی را می‌بینیم و این پیچیدگی حس‌ها و فشارمحیطی خودش را به شکل‌های مختلف نشان می‌دهد و هنرمندان ایرانی به خوبی ازاین امکان استفاده کرده‌اند و همین موضوع موجب چند وجهی و ناب شدن اثرهنری آن‌ها شده است.

با توجه به تعاریفی که ازآثارهنری مورد توجه‌تان کردید؛ هنرایران را چگونه می‌بینید

مهم‌ترین چیزی که این روز‌ها بازارهنر را تحت شعاع قرارداده است، مساله «مارکت» آثارهنری است این موضوع به گونه‌ای بازارهنرایران و منطقه را تحت شعاع قرارداده است که موارد فرهنگی نادیده گرفته می‌شود.

 برای من همواره این سوال وجود دارد که هنرایران در کدام مرحله قراردارد اما پاسخی نمی‌یابم چون هنرایران درسال‌های اخیرخیلی متاثر این بازارهنر و مارکت شده است؛ پیش ازاین وقتی به یک اثرهنری نگاه می‌کردیم می‌توانستیم به راحتی دریابیم که چرا این اثر هنری مورد توجه ما بینیده قرارمی‌گیرد اما این بزارهای منطقه؛ موجب شده که اول ارزش دلاری این اثرهنری را بسنجیم و براساس این قیمت گذاری اثری برایمان جذابیت پیدا کند یا نه .

من به هر نوع حرکتی که موجب راه پیدا کردن آثارهنرمندان منطقه در غرب شود احترام می‌گذارم اما مارکت موجب شده که واقیعت مخدوش شود وهمه چیز را فقط پول تعیین کند.

چه عواملی می‌تواند کمک کند تا هنرایران جایگاه واقعی خودش را پیدا کند

من هیچ‌گاه اعتقاد ندارم که با این کلیت حرف بزنم چون من معتقدم که هنرمند‌ها هر کدام فردیت خودشان را دارند و نباید هنرآن‌ها کلی فرض کرد از این رو من می‌گویم هنرمند‌ها از ایران. هنرمندهای ایرانی تک تک شان فردیت خودشان را دارند و این موجب می‌شود که وقتی بخواهیم درسطح کلان درباره «هنرمندان ازایران» حرف بزنیم وهنرایرانی، این فردیت را مد نظر داشته باشیم.

 متاسفانه درایران شرایط اطلاعات رسانی آن قدردرست نیست؛ هنرمندی چون «سیاوش امرجان» که درسطح بین الملی شناخته شده است درایران ناشناخته مانده و افردای که سوار برموج مارکت شده‌اند؛ به عنوان هنرمندان حال حاضردیده شوند و ازآن‌ها صحبت به میان بیاید و باقی هنرمند‌ها به گونه‌ای نادیده گرفته شوند همه این عوامل دست به دست هم می‌دهند تا به جای آن هنری که اصیل و واقعی است؛ بازنمودی که تنها متاثرازمارکت است خودش را نشان بدهد.

شما همکاریتان را با گالری طرحان آزاد چگونه آغاز کردید و این همکاری چگونه ادامه پیدا خواهد کرد

من واقعا نمی‌دانم چه شد که به عنوان یک نمایشگاه گردان با گالری طراحان آزاد همکاری‌ام را شروع کردم. در واقع طبیعت من را به این سمت سوق داد. من باور دارم که قسمت خواست که من اینجا باشم و با طراحان آزاد همکاری کنم. ما نمایشگاه گردان‌ها درطول هفته ماه سال با گالری دار‌های بسیاری در سطح جهان آشنا می‌شویم اما دراین میان روابطمان را تنها با چند نفرحفظ می‌کنیم که یکی از این گالری‌ها؛ گالری طراحان آزاد بود.

 برای من اسم این گالری و تاثیری که این اسم می‌تواند روی من داشته باشد چون من انسان آزاد اندیشی هستم ونوع برخوردش با هنرمند موجب شده است که بخواهم این همکاری را همچنان ادامه بدهم.

 به نظرمن وقتی با فرد یا موسسه همکاری می‌کنی این همکاری‌ها به مرور موجب نزدیک شدن سلیقه افراد می‌شود وهمین موضوع موجب همکاری بیشتر می‌شود. مثلا وقتی قرار شد که با همکاری گالری طراحان آزاد نمایشگاه برلین را راه اندازی کنیم برای من به عنوان نمایشگاه گردان و گالری طراحان آزاد که با همکاری هم مجموعه‌ای ازآثار هنرمندان ازایران را ترتیب دادیم این بود که چه آثاری را برای نمایش دراین نمایشگاه انتخاب کنیم که شرایط فعلی ایران را به خوبی نشان می‌دهند.

مثلا برروی دو کشور کوبا وکره شمالی فشار زیادی حاکم است همین موضوع موجب می‌شود که ما نتوانیم و ندانیم که درهنر آن‌ها چه اتفاقی می‌افتد مثلا اگرمن از شما بپرسم وضیعت کره شمالی به چه شکل است شما هیچ حرفی ندارید که بزنید حالا اگریک نمایشگاه از آثارهنرمندان کره شمالی برپا شود؛ بی‌شک با دغدغه‌های مردم این سرزمین محصور آشنا می‌شویم .

من برای انتخاب آثاری که با گالری طراحان آزاد برای نمایشگاه برلین داشتیم؛ سعی کردم به این موارد توجه کنم و در واقع آثاری را انتخاب کنم که انسان امروزی ایرانی را با دیدن آن بشود به گونه‌ای شناخت و درک کرد.

در نمایشگاه برلین هنرمند و چه اثرهنری حضورداشتند

دراین نمایشگاه از ۲۰ هنرمند ۱۱۰ اثر هنری را به نمایش و فروش گذاشتیم که با جذابیت خوبی هم روبرو شدیم.

با توجه به اینکه شما سالهاست دراروپا اقامت دارید چه شد که تصمیم گرفتید فعالیت کاریتان را روی منطقه خاورمیانه متمرکز کنید

این همیشه برای من عجیب بود که غربی‌ها علاقمند هستند که آثارهنرمندان شرقی را در غرب نشان بدهند ومثلا هنرمندان ایرانی برای دیدن آثارهنرمندان غربی به اروپا سفر می‌کنند و یک هنرمند ایرانی یا هندی و پاکستانی که د یک منطقه زندگی می‌کنند و ریشه‌های فرهنگی مشترکی دارند ازاحوال و آثار هم بی‌خبرهستند.

مثلا در گذشته درشعر حافظ و سعدی و دیگر شاعران ایرانی ازهند سخن به میان می‌آمد و یا هنرمندهای ایرانی و هندی به سرزمین هم سفرمی‌کردند و متاثرازادبیات وهنرهم بودند اما این ارتباط سالهاست که از بین رفته و درواقع هنرمندان ایرانی یا هندی ازاحوال هم بی‌خبرهستند همین موضوع موجب شد که من تمرکزم را شناسایی و معرفی هنرمندان منطقه درمنطقه و در ‌‌نهایت اروپا بگذارم.

 به نظرمن هنرمنطقه را باید به صورت یک مجموعه درکنارهم دید وگرنه اگرهنرمندان منطقه از آثارواحوال هنری هم بی‌خبر باشند به مرور با شبکه‌ای ازهنر روبرو می‌شویم که ارتباط واقعی با هم ندارند.

هنرایران را درمقایسه با هنراروپا چگونه می‌بینید

شاید خیلی‌ها فکرکنند که همه اتفافات هنری دراروپا رخ می‌دهد و آنجا خیلی فعال‌تر از ایران هستند من به عنوان یک نمایشگاه گردان که با گالری‌های زیادی در جهان درارتباط هستم هرگز با گالری‌هایی دراروپا روبرو نشده‌ام که به اندازه گالری‌های ایران؛ هنرمند داشته باشند و نمایشگاه برگزار کنند.

 مثلا هردوهفته یک بارگالری طرحان آزاد برای یک هنرمند نمایشگاه می‌گذارد و نمایشگاهش نیزاتفاقا با استقبال و فروش روبرو می‌شود؛اما دراروپا واقعا وضیعت گالری‌ها به این شکل نیست. متاسفانه درایران وقتی یک هنرمندی نمایشگاه می‌گذارد، برایش آن گونه که باید نمایشگاه اش اهمیت پیدا نمی کند حالا اگراین نمایشگاه  را دراروپا دریک گالری حتی پیش پا افتاده برگزارکند؛ اهمیت‌اش بیشتر می‌شود و این اصلا خوب نیست.

البته این موضوع نشات گرفته از تاریخ هنرما است که اگرهنرمندی فرانسوی برود در آمریکا نمایشگاه بگذارد انگار به آن آرمان‌هایش نزدیک‌ترشده است چون به غرب نزدیک‌تر شده است.

به نظر من این نگاه اصلا درست نیست و ما باید یاد بگیریم که درمنطقه خودمان به جریانات هنری بپردازیم و نسبت به آن‌ها بی‌اعتنا نباشیم.

مثلا درایران گرافیست‌ها بسیار خوبی فعالیت می‌کنند و من آثاردرخشانی از آن‌ها دیده‌ام که درسطح جهانی نمونه‌ای برای آن نمی‌شود پیدا کرد. مثلا درهمین نمایشگاه ایران دربرلین من به آثار یک گرافیست به‌‌ همان اندازه که آثاریک نقاش برایم اهمیت پیدا می‌کند بها داده‌ام وآثار یک گرافیست درکنار نقاش‌ها به دیواررفت.

آقارهنرمندان فعلی ایران را چگونه می بینید

آثارهنرمندان فعلی ایران برایم اهمیت ویژه‌ای دارد چون فشاری که  درجهان ناشی از دیجتالی شدن و کم شدن فاصله‌ها وجود دارد؛ دراین آثار شاهد هستیم. مثلا وقتی فاجعه زلزله درژاپن رخ داد درعرض چند دقیقه ما از جریان آن باخبر شدیم وجهانی با چنین اطلاعاتی درآثار نسل جدید هنرمندان ایرانی خودش را نشان می‌دهد و این برای من جذابیت ویژه‌ای دارد. همین با حس و زنده بودن آن هنرمندان ایرانی موجب می‌شود که نتوانیم به راحتی متوجه شویم که درآینده به چه سمتی خواهد البته بی‌شک پیشرفت قابل توجه‌ای خواهد داشت.

با توجه به اینکه در یک سال گذشته شما تمرکز بیشتری روی معرفی هنرمندان هندی به ایرانی‌ها و ایرانی به هندی داشته‌اید؛ می‌شود درباره اهداف این فعالیت بگوید

من قصد دارم بین ایران و هند واروپا پیوند بزنم و دو سرزمین را ازطریق هنربهم نزدیک کنم و هر نمایشگاهی که از سرزمینی در سرزمین دیگری برپا می کنم گفت وگوی آن فرهنگ با فرهنگ میزبان و بالعکس است.

این گفت وگو در ویژه نامه تجسمی فرهنگ آشتی منتشر شده است.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه بیست و پنجم آذر 1390  |
 میان تصویرسازی،انیمشن و نقاشی چرخ می خورم

راشین خیریه متولد 1358 خرمشهراست. او در رشته گرافیک درهنرستان گرافیک و دانشگاه الزهرا تحصیلات اش را تامقطع کارشناسی ارشد ادامه داده است وبا آغازسال تحصیلی جدید تحصیلاتش را در مقطع دکترای گرافیک دردانشگاه الزهرا آغازمی کند. او تصویرسازی را به طور جدی ازسال 1376 با «کیهان بچه ها» آغازکرده است و با برگزیده شدنش درپنجمین بینال تصویرگری؛ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با او به عنوان تصویرگر قرارداد همکاری امضا کرد.

مریم آموسا

اوتاکنون بیش از25 جایزه بین الملی برای تصویرسازی دریافت کرده است که مهمترین جایزه او دراین بخش «افق های تازه بولونیا» است. او درسال های اخیردرعرصه انیمیشن نیزوارد شده است که دراین عرصه نیزموفق به دریافت چندین جایزه بین الملی وعقد ساخت چندین مجموعه انیمشن برای شرکت های اروپایی شده است. او با اینکه نه تنها این روزها درایران بلکه درجهان نیزبه عنوان تصویرگر شناخته شده است؛ اما قصد دارد که درعرصه نقاشی نیزحضورجدی داشته باشد.

 او ازسال 1386 با شرکت در کلاس های نقاشی فیگوراتیو و ذهنی نصرالله مسلمیان وارد این عرصه شده و تاکنون درچندین نمایشگاه گروهی درایران و آمریکا و فرانسه شرکت کرده است.

نمایشگاه «گربه من» دومین نمایشگاه انفرادی راشین خیریه است که دراین نمایشگاه او 18 بوم بزرگ و کوچک را با تصاویرگربه و زن نقاشی کرده است. نقاشی هایی که درعین خلافیت این نقاش تازه کار ازدنیای ذهنی قصه های کودکی  با رنگ های قرمزوسیاه با ما سخن می گوید.

نقاشی هایی که هنوز حال و هوای تصویرسازی های موفق او را حفظ کرده اند؛ اما باید دید راشین خیریه ای که در 13 سال اخیر درشماربهترین تصویرسازان کتاب درحوزه کودکان و نوجوان بوده است؛ آیا درعرصه نقاشی نیزمی تواند، حضور جدی داشته باشد.

راشین خیریه ؛ پس ازپایان نمایشگاه نقاشی هایش درگالری «والی» راهی کشورآمریکا می شود تا یک دوره نقاشی و میکس مدیا را بگذارند و درخلال این دوره؛ نمایشگاهی ازمجموعه «گربه من» او در شهرنیویورک برپا خواهدشد.

با توجه به اینکه شما درشمار معروف‌ترین تصویرسازان ایران درسطح بین الملی به شمارمی‌روید چه شد که تصمیم گرفتید درعرصه نقاشی هم وارد شوید

من نقاشی را سال ۱۳۸۶ و با شرکت درکارگاه نقاشی نصرالله مسلمیان آغاز کردم و نخستین بارنیز نقاشی‌هایم درکنار ۳۰ نقاش دیگر الری مردین آمریکا به نمایش گذاشته شد. مدت پنج ماه هم درپاریس بورسیه بودم و درآنجا نیزدرقالب نمایشگاه گروهی تعدادی ازکار‌هایم به نمایش گذاشته شد.

همچنین درچندین نمایشگاه گروهی داخلی درانجمن نقاشان، گالری ماه مهر و جوانان پیشرو درگالری پردیس ملت شرکت داشتم و نخسنین نمایشگاه انفرادی‌ام با عنوان «محبوب من« سال ۱۳۸۹ درگالری دی برپا شد.

 

من همواره ازساختن شخصیت‌ها و تصویرسازی بدون سفارش لذت می‌برم وخیلی اوقات پیش آمده که اول تصاویر را کشیده‌ام و بعد براساس تصاویرنشسته‌ام و داستانی نوشته‌ام. مثل دوکتاب «جنگل سفید» و «پری‌های حسود» که در فرانسه منتشرشدند. درواقع همواره این میل با من هست که خودم را از محدویت‌های یک متن بیرون بکشم و فارغ  ازتمام اتهام‌هایی که ممکن است به یک تصویرگر کتاب کودک زده شود که دربرخی موارد؛ طبق متن کارنکرده‌ای، کارکنم.

 همیشه آن قدرتصاویر قدرتمند درذهن من هستند که مرا وادار می‌کنند که آن‌ها را با کشیدن بر روی کاغذ آزاد کنم. همین موضوع موجب شد که تصمیم گرفتم بدون دغدغه متن و سفارش به این تصاویری که در ذهنم جان می‌گرفتند؛ بر روی بوم نقاشی جان بدهم

با توجه به اینکه فضای بوم یک فضای بیشتری برای بیان به یک نقاش می دهد تا کاغذ ، آیا به خوبی توانستید با این امکان جدید روبرو شوید؛ چون خود من با نقاشانی روبرو شده‌ام که وقتی می خواستند دغدغه‌های ذهنی و یا داستانی خود را بر روی کاغذ تصویرسازی کنند با مشکل روبرو بودند؛ شما چه طور

به نکته خوبی اشاره کردید؛ من چون همواره بر روی کاغذهای ۲۰ در۴۰ تصویرسازی می‌کردم، اولین بارکه بوم ۱۰۰ در ۱۰۰ را جلوی خودم گذاشتم تا کارکنم با اینکه بسیارذوق زده بودم و کلی هم ایده داشتم، اما نمی‌دانستم که چگونه باید ازاین فضا استفاده کنم وایده‌هایم را اجرا کنم.

 درواقع من به کلاس‌های آقای مسلمیان نرفتم که نقاش بشوم، رفتم ببینم چگونه می‌توانم ایده‌هایم را بر روی بوم اجرا کنم و نقاشی برای من یک کار دلی بود که می‌خواستم ازآن لذت شخصی ببرم.

مشکلی که منتقدان با نقاشی‌های شما دارند؛ این است که شما دربوم‌های نقاشی تان هنوزنتوانستید از فضای تصویرسازی فاصله بگیرد، نظرخودتان دراین باره چیست

من اصلا این موضوع را عیب و ایراد نمی‌دانم. من سعی نمی‌کنم که خودم را درقالب و مدیای خاصی محدود نمی‌کنم؛ ذهن من همواره میان تصویرسازی، انیمیشن و نقاشی چرخ می‌خورد. ممکن است با کشیدن یک تابلو نقاشی؛ ایده یک کتاب به ذهنم خطورکند و یا انیمشین. اتفاقا هنگام کارکردن روی مجموعه نقاشی‌های نمایشگاه اخیرم؛ براساس همین شخصیت‌هایی که بر روی بوم‌های نقاشی‌ام خلق شدند، یک انیمشن کوتاه ساختم.

 من ۱۳ سال است که به صورت شبانه روزبه عنوان تصویرگرکار کرده‌ام؛ طبعا این موضوع روی تمام کارهای خلاقانه من تاثیرمی‌گذارد؛ البته اگرمنتقدان این موضوع را به عنوان یک نقص عنوان می‌کنند؛ من سعی خودم را می‌کنم و امیدوارم که در دوره ایی که در آمریکا طی خواهم کرد؛ این مشکل را برطرف کنم و از قالب تصویرسازی در نقاشی‌هایم بیرون بیایم.

چه شد که نام این نمایشگاه را «گربه من» گذاشتید

من با اینکه هیچ وقت گربه نداشتم؛ اما همیشه عاشق گربه بوده‌ام حس می‌کنم که شخصیت، حرکات و افکارگربه بسیارزنانه است و من میان گربه و خودم شباهت‌های زیادی می‌بینم و شخصیت گربه را خیلی شبیه به خودم می‌دانم. این گربه‌هایی که بر روی بوم‌های من جان گرفتند از دل خلوت و تنهایی‌های من درآتلیه‌ام شکل گرفتند.

 البته درتابلوهای این نمایشگاه با شخصیت زنی هم روبروهستیم که سیگار می‌کشد؛ شاید خیلی‌ها فکر کنند که این شخصیت خود من هستم اما این زن نسبت به من بسیارغریبه است و خودم هنوزاو را نمی‌شناسم.

رابطه میان گربه، زن و سیگار درمجموعه «گربه من» چگونه شکل گرفت

به نظرمن گربه و زن با هم رابطه تنگاتنگی دارند.‌‌ همان طورکه گفتم من گربه را بسیارزنانه می‌بینم. دنیای واقع و فیلم‌هایی که دیده‌ایم؛ کمترشاهد این بوده‌ایم که مردی گربه داشته باشد. گربه‌ها و زن‌ها همواره با هم رابطه مسالمت آمیزی داشته‌اند. گربه با شیطنت که دارد؛ حیوان متفکرومغروری است و وقتی زنی گربه دارد؛ نوع رابطه آن‌ها و حتی شخصیت آن زن خیلی ابهام برانگیزمی‌شود واین موضوع برای من بسیارجذابیت دارد.

درهمه تابلو‌های شما سیگاروجود دارد و شما با نقاشی کردن نام سیگاروینستون بیشتربرحضورش در کار‌هایتان تاکید کرده‌اید؛ چرا

سیگاربرای من همواره حکم ورود به دنیای محدودیت را داشته است ومن همیشه ازآن فرارکرده‌ام؛ در تابلوهای این مجموعه هم تصمیم گرفتم که به نوعی این محدودیت را نشان بدهم و درچنین فضایی بود که سیگار درکارهای من راه پیدا کرد. به نظرم هرچه که یک دنیایی ذهنی باشد؛ اما در‌‌همان دنیا هم با محدودیت روبروهستیم و من این محدودیت را من دراین مجموعه با سیگارایجاد کردم.

رنگ غالب برروی بوم‌های شما قرمزو سیاه است می‌شود درباره پلات رنگی این مجموعه بگوید

همواره رنگ‌های قرمزوسیاه به من فضای مورد علاقه‌ام را می‌دهد؛ هر بارکه درکار‌هایم این دو رنگ را استفاده می‌کنم حس و فضای جالبی را احساس می‌کنم و داستان برایم شکل جذابی پیدا می‌کند. قرمز یک رنگ پرانرژی است. به نظرم این قرمزی که من درکار‌هایم استفاده می‌کنم؛ از دنیای مدرنیته خبرمی‌دهد. رنگ سیاه هم همیشه برای من با حس صلابت و حقیقت همراه است. رنگی که هیچ ترحم وتعارفی ندارد وهمیشه بی‌سر و صدا در کارهای من سر و کله‌اش پیدا می‌شود.

من درتصویرسازی‌ها همواره از رنگ طوسی شروع می‌کنم اما چون رنگ سیاه برای من رنگ قدرتمندی هست همواره با قدرت می‌آید و جای این رنگ طوسی می‌نشیند. من این صلابت و قدرت رنگ سیاه را دوست دارم و رنگ سیاه و قرمز درکنارهم پارادوکسی را می‌سازند که آن هم برای من لذت بخش است.

آیا تابلوهای این مجموعه با توجه به تکرار شخصیت گربه و زن؛ داستان هم دارند

کل تابلوهای این مجموعه نه. اما دراین نمایشگاه شش تابلو را درکنار هم می‌بینیم که با هم یک مجموعه را ساخته‌اند که من نام این مجموعه را «یک بعدازظهر» معمولی گذاشته‌ام. اما حالا که ازاین مجموعه دور‌ترشده‌ام فکرمی‌کنم که می‌توانم براساس این مجموعه هم داستانی بسازم.

با توجه به اینکه فضای نقاشی‌های شما اصلا با نقاشی‌های آقای مسلمیان همسو نیست چه طورشد که برای ورود به دنیای نقاشی سر از کلاس‌های وی درآوردید

به نظرمن؛ کارگاه نقاشی‌های آقای مسلمیان بسیارعالی است. درکارگاه اوهمواره بحث و نقد برپا است و من این موضوع را بسیار دوست دارم. وقتی من تصمیم گرفتم که نقاشی را شروع کنم درتصویرگری به شیوه شخصی خودم رسیده بودم آقای مسلمیان هم من را با چنین پیش فرضی پذیرفت دارم و من را در کارگاهش آزاد گذاشت و تا زمانی که من ۸۰ درصد یک تابلو را کار نکرده بودم، نسبت به کارم نظر نمی‌داد که نظرش روی کارهای من سلطه پیدا نکند؛ بعد کم کم نظراتش را می‌گفت و درمرحله آخر حذف‌ها برروی کارهای من آغاز می‌شد و حالا پس از کشیدن ۷۰ تابلو درکارگاه وی؛ قبل ازاینکه ایده‌هایم را بخواهم برروی بوم اجرکنم؛ ابتدا حذف‌ها را انجام می‌دهم.

این ایجازی که درتابلوهای شما می‌بینیم ناشی ازاین حذف هاست و یا ذهن خودتان گرایش به خلق فضاهایی فارغ ازپرداختن به هر نوع جزییات دارد

این ایجازاز‌‌همان دورانی که وارد هنرستان گرافیک شدم به کارهای من راه یافت. درابتدا شاید سخت بود اما الان این ایجاز جزیی از سلیقه شخصی من شده است و اتفاقا گریزی هم از آن ندارم. البته شاید بشود از این موضوع به عنوان سلطه گرافیک برروی نقاشی یاد کرد که قصد بیان هرچیزی را درکوتاه ترین زمان دارد.

درنقاشی‌های جدیدتان چقدرازنمایشگاه پیشین تان فاصله گرفتید

در مجموعه قبلی ما اصلا شاهد فیگوراهای زنانه نبودیم اما دراین مجموعه فیگور زن و گربه با اینکه فیگورهای مردانه هم درکارها دیده می‌شود؛ غالب هستند. دراین مجموعه آن قدرفیگور زن برایم مهم بود که حتی قصد داشتم فیگورهای مردانه را درنهایت تبدیل به زن کنم؛ اما درنهایت منصرف شدم.

 با توجه به اینکه نقاشی‌های نمایشگاه پیشین من از میان کارهایی که در کارگاه آقای مسلمیان اجرا کرده بودم؛ انتخاب شده بودند دراین مجموعه پراکندگی سوژه‌ها دیده می‌شد که درپاین مجموعه اصلا شاهد چنین چیزی نیستم و درمجموعه قبلی  من پالت رنگ‌ها من چون هر تابلو سازخودش را می زد تنوع بیشتری داشت.

آیا درنمایشگاه آینده‌ تان نیزقصد دارید کارهایی که دراین نمایشگاه ارائه کردید را ادامه بدهید

بله من ازاین فضای جدیدی که درمجموعه نقاشی‌های جدیدم بوجود آوده‌ام بسیار لذت می‌برم و قصد دارم همچنان این فضا و شخصیت‌های گربه و زن را در کار‌هایم تکرار کنم. البته بزودی درآمریکا نیز تعدادی از تابلوهای مجموعه «گربه من» را به نمایش خواهم گذاشت.

با توجه به اینکه شما درسال‌های اخیر درزمینه انیمشن هم فعالیت می‌کنید درحال حاضر کارجدیدی از شما ارائه خواهد شد

بله هم اکنون مشغول تدوین یک مجموعه انیمشن به نام «مولانا» برای یک شرکت فرانسوی هستم که هرقسمت این مجموعه ۱۰ دقیقه است. همچنین یک مجموعه جدید ۱۰ دقیقه‌ای با عنوان «پلیس در جستجوی دزد درخت» برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ساخته‌ام.

با توجه به اینکه شما طراحی شخصیت‌های مجموعه انیمشن «شکرستان» را برپعهده داشتید؛ وبه تازگی شخصیت‌هایی که شما خلق کرده‌اید درپقالب عروسک نیزپساخته و وارد بازارپشده‌اند؛ فکرپمی‌کنید که چقدرپتوانسته‌اید با شخصیت‌هایی که خلق کرده‌اید با مخاطبانتان ارتباط برقرارکنید

من با سفرهای متعددی که درایران و خارج ازکشورداشتم و با ایمیل‌ها، نامه‌ها و برخوردهای حضوری که با مردم دارم؛ خیلی خوشحالم که شخصیت‌هایم توانسته‌اند به جامعه راه پیدا کنند و مردم آن‌ها را دوست داشته باشند. شاید برایتان جالب باشد که بگویم یک شیرینی فروشی درشهرنیویورک با نام ۱۲۲ براساس تصویرسازی‌های کتابم به من پیشنهاد یک همکاری را دارد و الان مدت هاست که مجموعه بسته بندی‌های این شیرینی فروشی با تصویرسازی‌های من وبا لگویی که برایشان طراحی کردم عرضه می شوند. اما درکشورخودمان هنوزبرخی  حقوق مولف را رعایت کنند؛‌‌ همان طورکه می‌دانید تمام ۵۰ شخصیت مجموعه شکرستان را من طراحی کردم اما برنامه ریزان این مجموعه هرجا که از شخصیت‌های جذاب این مجموعه یاد می شود، آن‌ها نامی از من نمی‌برند و می‌گویند ما برای این مجموعهگروه طراح داشتیم ؛ درصورتی که من به تنهایی شخصیت های این مجموعه را طراحی کرده ام . حتی در تیتراژهم درکنار نام من چند نام دیگررا اضافه کرده‌اند.

این گفت وگو در ویژه نامه تجسمی فرهنگ آشتی منتشر شده است.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه بیست و پنجم آذر 1390  |
 
 
بالا