برای دوست و همکار جواد ماه زاده
از وقتی که با خبر شده ام که جواد دربندی، همه اش یاد آخرین خاطره ای می افتم که با هم داشتیم، نمی دانم یادت هست یانه! جلسه نقد و بررسی رمان های مسعود کیمیایی بود، در فرهنگسرای ارسباران.
من هم آمده بودم که برای روزنامه "اعتماد ملی" گزارش وعکس تهیه کنم. تاریخش درست یادم نیست، تابستان بود، تابستان 88 و هنوز روزنامه توقیف نشده بود و مادربزرگم در بیمارستان بستری نشده بود.
امسال کمتر به تقویم برای جستجوی روزها و یادها رجوع کرده ام، سالی که هر روزش تاریخ جدیدی بر صفحه تاریخ جهان ورق خورد.
من و تو خیلی های دیگر با هم، هم نسلیم. نسلی که تنها دلخوشی کودکیش کارتون های تلویزیون بود، حتی از برفک هایش هم نمی گذاشتیم و رادیو که آن روزها هنوز جای خودش را در میان مردم داشت.
صبح ها در سرمای زمستان که بیدار می شدیم تا برای مدرسه رفتن آماده مان کنند، تنها دلخوشی مان شنیدن برنامه تاریخی" در چنین روزی ..." بود. حیف که نام دقیق برنامه یادم نیست و بعد هم برنامه بچه های انقلاب.
من که تا آخرین لحظه از کنار پیچ رادیو تکان نمی خوردم و حاضر بودم که دیر به مدرسه برسمو چشم غره های خانم احمدیان نصیبم شود و درسرما پشت در کلاس بمانم، اما تا آخر برنامه را گوش بدهم.یادش به خیر.
راستی می شود که روزی در برنامه تاریخی، هر روز، روزشمار نسل من روایت شود. نسلی که در روزهای انقلاب و پس ازآن پا به جهان گذاشت، جهان نا آرامی ها و کودکی هایش در میان خمپاره و عروسک های بی سر، تانک هایی که آدم ها را، شهرها را زیر گرفتند و هواپیما ها که بم هایشان را بر سرما باریدند و هر روز در حیاط خانه مان به جای گلی سرخ ، تکه ای از بمبی خنثی نشده روید.
نسلی که امروز ......
راستی روزی تاریخ ما در کتاب درسی نوشته می شود تا بچه های نسل های بعد ...
شاید هم باز سانسور می شویم و به جای ما از فتوحات .....
متاسفم که من هم مجبورم سانسور کنم.
راستی چقدر تاریخ نگار بودن سخت است، یاد کلاس درس بیهقی می افتم و داستان بردار کردن حسنک.
حتما تو هم خوانده ای، این روزها به کسانی که می خواهند طبع خود را در نوشتن بیازمایند، توصیه اش می کنند.
بازهم دارم انگار متنم را به بیراه می کشانم.
جواد یادت می آید همان روز بود جلسه کیمیایی، هنوز جلسه شروع نشده بود، کمی دم فروشگاه فرهنگسرا درباره کار و بارمان حرف زدیم و بعد رفتیم داخل سالن، باری که این روزها بر شانه هایمان سنگینی می کند.
برنامه با کلیپی درباره فیلم های کیمیایی شروع شد. من هم مشغول عکاسی بودم، اولین آشنایی که در سالن دیدم، تو بودی؛ آمدم و خودکار و چند برگ کاغذی ازت گرفتم تا در حین عکاسی نکته هایی که لازم می دانم را یادداشت کنم. گفتم که بعد از مراسم خودکارت را برمی گردانم، اما مراسم تمام شد و خودکارت پیش ام جا ماند، حالا منتظرم تا هر لحظه از راه برسی تا خودکارت را بهت پس بدهم.
از همان روزی که خبر دربند بودنت را شنیدم، تنها چیزی که در سرم گیج می خورد و بالا و پایین می شد تا کلمه شود و بر زبانم جاری شود همین بود؛ "جواد خودکارت را از من بگیر". تصمیم گرفتم همین چند کلمه را به جای تیتر مطلبی که برایت می نویسم، بگذارم.
تا همین حالا فکر نمی کردم که تیتر این مطلب چقدر با نام رمانت هم خوانی دارد، گویی فقط جای خودکار و خنده را با هم عوض کرده ام.
راستش را بخواهی شاید من تاریخ نگار خوبی نباشم بهتراست خودت برگردی و با همین خودکاری که امروز من در دست دارم جلد دوم رمان "خنده را از من بگیر" را بنویسی و این بار به جای خنده کلمه خودکار را بگذاری.
راستش را بخواهی تو خیلی خوب تاریخ دوران کودکی و نوجوانی من و هم نسل هایمان را روایت کردی، روایت زندگی کودکان و نوجوانانی که هم چیزشان در جنگ گذشت، جنگ جنگ تا پیروزی.
حتی روی دیوارهای کلاس مان هم همه چیز بوی جنگ داشت. اما باز هم شیطنت های خودمان را داشتیم و حالا که رمان خنده را از من بگیر را می خوانم،می بینم که هریک از ما بارها علی بودیم، مهدی بودیم و حتی عطیه.
شاید عطیه پاهایش را از دست داد و خانواده اش به امید درمان پای او و یا رهایی از شمادت های همسایه ها راهی ژاپن شدند.
اما شاید ما پاهایمان را از دست ندادیم و روی صندلی چرخ دارمیخکوب نشدیم، اما ما هم به نوعی بال هایمان را برای پریدن، قلم هایمان را برای نوشتن و لب هایمان را برای سخن گفتن از دست دادیم.
برای همین است که می گویم برگرد تا خودکارت را از من بگیر. می ترسم من تاریخ نگار خوبی نباشم و نتوانم روزگاری را که از سر گذارنده ایم را بیهقی وار برکاغذ بیاورم.
راستی امشب نمی دانم چندم عاشورای حسین است و چندم دهه ایی که سیاه پوسیدیم و سیاه گریستیم .
سال سیاه، سال مرگ کبوترُ سال
امشب آمده ام نه تنها برای خودم، برای تو، برای ما که سیاه گریستیم تا سبز بمانیم ، شمعی روشن کرده ام، تا بیهقی ای راست گفتار راست اندیشه از راه برسد قلم خود را بر خون نسل ما بزند تا تاریخ را کلمه کلمه سطربه سطر بر کاغذ ثبت کند.
راستی این را باید داخل کادر بگویم در اولین فرصت نقد و نظرم را درباره رمانت می نویسم قول می دهم.
|
+| نوشته شده توسط
مریم آموسا در شنبه نوزدهم دی 1388
|