تبليغاتX
با کره اسبهای باد که شمعدانی را می نوشند
 مزدک آزاد شد
سلام بلاخره بعد از مدت ها یک خبر خوب شنیدم که حالم خوب کرد. مزدک دیروز زنگ زد و خودش خبر آزادیش را داد و من هنوز از شنیدن این خبر شوک زده ام.

به امید آرادی تمام دوستان دربند          

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388  |
 جواد؛ "خودکارت را از من بگیر"

برای دوست و همکار جواد ماه زاده

از وقتی که با خبر شده ام که جواد دربندی، همه اش یاد آخرین خاطره ای می افتم که با هم داشتیم، نمی دانم یادت هست یانه! جلسه نقد و بررسی رمان های مسعود کیمیایی بود، در فرهنگسرای ارسباران.

 

من هم آمده بودم که برای روزنامه "اعتماد ملی" گزارش وعکس تهیه کنم. تاریخش درست یادم نیست، تابستان بود، تابستان 88 و هنوز روزنامه توقیف نشده بود و مادربزرگم در بیمارستان بستری نشده بود.

 

امسال کمتر به تقویم برای جستجوی روزها و یادها رجوع کرده ام، سالی که هر روزش تاریخ جدیدی بر صفحه تاریخ جهان ورق خورد.

 

من و تو خیلی های دیگر با هم، هم نسلیم.  نسلی که تنها دلخوشی کودکیش کارتون های تلویزیون بود، حتی از برفک هایش هم نمی گذاشتیم و رادیو که آن روزها هنوز جای خودش را در میان مردم داشت.

 

صبح ها در سرمای زمستان که بیدار می شدیم تا برای مدرسه رفتن آماده مان کنند، تنها دلخوشی مان شنیدن برنامه تاریخی" در چنین روزی ..."  بود. حیف که نام دقیق برنامه یادم نیست و بعد هم برنامه بچه های انقلاب.

 

من که تا آخرین لحظه از کنار پیچ رادیو تکان نمی خوردم و حاضر بودم که دیر به مدرسه برسمو چشم غره های خانم احمدیان نصیبم شود و درسرما پشت در کلاس بمانم، اما تا آخر برنامه را گوش بدهم.یادش به خیر.

 

راستی می شود که روزی در برنامه تاریخی، هر روز، روزشمار نسل من روایت شود. نسلی که در روزهای انقلاب و پس ازآن پا به جهان گذاشت، جهان نا آرامی ها و کودکی هایش در میان خمپاره و عروسک های بی سر، تانک هایی  که آدم ها را، شهرها را زیر گرفتند و هواپیما ها که بم هایشان را بر سرما باریدند و هر روز در حیاط خانه مان به جای گلی سرخ ، تکه ای از بمبی خنثی نشده روید.

 

نسلی که امروز ......

راستی روزی تاریخ ما در کتاب درسی نوشته می شود تا بچه های نسل های بعد ...

شاید هم باز سانسور می شویم و به جای ما از فتوحات .....

متاسفم که من هم مجبورم سانسور کنم.

راستی چقدر تاریخ نگار بودن سخت است، یاد کلاس درس بیهقی می افتم و داستان بردار کردن حسنک.

حتما تو هم خوانده ای، این روزها به کسانی که می خواهند طبع خود را در نوشتن بیازمایند، توصیه اش می کنند.

 

بازهم دارم انگار متنم را به بیراه می کشانم.

 

جواد یادت می آید همان روز بود جلسه کیمیایی، هنوز جلسه شروع نشده بود، کمی دم فروشگاه فرهنگسرا درباره کار و بارمان حرف زدیم و بعد رفتیم داخل سالن، باری که این روزها بر شانه هایمان سنگینی می کند.

 

 

برنامه با کلیپی درباره فیلم های کیمیایی شروع شد. من هم مشغول عکاسی بودم، اولین آشنایی که در سالن دیدم، تو بودی؛ آمدم و خودکار و چند برگ کاغذی ازت گرفتم تا در حین عکاسی نکته هایی که لازم می دانم را یادداشت کنم. گفتم که بعد از مراسم خودکارت را برمی گردانم، اما مراسم تمام شد و خودکارت پیش ام جا ماند، حالا منتظرم تا هر لحظه از راه برسی تا خودکارت را بهت پس بدهم.

 

 

از همان روزی که خبر دربند بودنت را شنیدم، تنها چیزی که در سرم گیج می خورد و بالا و پایین می شد تا کلمه شود و بر زبانم جاری شود همین بود؛ "جواد خودکارت را از من بگیر". تصمیم گرفتم همین چند کلمه را به جای تیتر مطلبی که برایت می نویسم، بگذارم.

 

تا همین حالا فکر نمی کردم که تیتر این مطلب چقدر با نام رمانت هم خوانی دارد، گویی فقط جای خودکار و خنده را با هم عوض کرده ام.

 

راستش را بخواهی شاید من تاریخ نگار خوبی نباشم بهتراست خودت برگردی و با همین خودکاری که امروز من در دست دارم جلد دوم رمان "خنده را از من بگیر" را بنویسی و این بار به جای خنده کلمه خودکار را بگذاری.

 

راستش را بخواهی تو خیلی خوب تاریخ دوران کودکی و نوجوانی من و هم نسل هایمان را روایت کردی، روایت زندگی کودکان و نوجوانانی که هم چیزشان در جنگ گذشت، جنگ جنگ تا پیروزی.

 

حتی روی دیوارهای کلاس مان هم همه چیز بوی جنگ داشت. اما باز هم شیطنت های خودمان را داشتیم و حالا که رمان خنده را از من بگیر را می خوانم،می بینم که هریک از ما بارها علی بودیم، مهدی بودیم و حتی عطیه.

 

شاید عطیه پاهایش را از دست داد و خانواده اش به امید درمان پای او و یا رهایی از شمادت های همسایه ها راهی ژاپن شدند.

 

اما شاید ما پاهایمان را از دست ندادیم و روی صندلی چرخ دارمیخکوب نشدیم، اما ما هم به نوعی بال هایمان را برای پریدن، قلم هایمان را برای نوشتن و لب هایمان را برای سخن گفتن از دست دادیم.

 

برای همین است که می گویم برگرد تا خودکارت را از من بگیر. می ترسم من تاریخ نگار خوبی نباشم و نتوانم روزگاری را که از سر گذارنده ایم را بیهقی وار برکاغذ بیاورم.

 

راستی امشب نمی دانم چندم عاشورای حسین است و چندم دهه ایی که سیاه پوسیدیم و سیاه گریستیم .

سال سیاه، سال مرگ کبوترُ سال

 

امشب آمده ام نه تنها برای خودم، برای تو، برای ما که سیاه گریستیم تا سبز بمانیم ، شمعی روشن کرده ام، تا بیهقی ای راست گفتار راست اندیشه از راه برسد قلم خود را بر خون نسل ما بزند تا تاریخ را کلمه کلمه سطربه سطر بر کاغذ ثبت کند.

 

 

راستی این را باید داخل کادر بگویم در اولین فرصت نقد و نظرم را درباره رمانت می نویسم قول می دهم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در شنبه نوزدهم دی 1388  |
 امیرمحمد قاسمی زاده: تکنیک آب مرکب خیلی به شعروزندگی نزدیک است

 

«یاد مرکب ها» عنوان نمایشگاهی از نقاشی های «امیر محمد قاسمی زاده» ( نیا)  از پرتره شاعران و موسیقی دان های ایرانی از آغاز مشروطه تا سال 1357 است که از 20 تا 26 آذر ماه در گالری مینا واقع در پاسداران تهران برپا شد.

 

امیرمحمد قاسمی زاده، نقاش ومجسمه سازجوانی است که اتفاقا کوله بار پرتجربه ای دارد، او با کشیدن پرتره شاعران و موسیقی دان های ایرانی قصد دارد که، یادهای آنها را زنده نگه دارد. اتفاقی که در سال های اخیر کمتر شاهدش بوده ایم و بیشتر کارهای فرهنگی با خط کشی ها و جناح بندی های سیاسی همراه بوده است .

 

اما به گفته قاسمی زاده که اعتقادی براین جناح بندی های سیاسی ندارد و تاریخ خود غربال به دست در راه است؛ او در قالب این نمایشگاه مثلا پرتره طاهره صفارزاده یا قیصرامین پور و یا علی موسوی گرمارودی را در کنار پرتره احمد شاملو، فروغ فرخزاد یا سعید سلطان پور گذاشته است.

 

در نمایشگاه «یاد مرکب ها» پرتره 70 شاعر و40 موسیقی دان بر دیوارهای گالری مینا جا خوش کرده بود ند و پرتره فرامرز پایور یکی از برجستگان  موسیقی سنتی ایران که به تازگی از میان ما رفته در وردی این نمایشگاه  درحالی که با گل و ربان سیاهی آراسته شده بود، بر دیوار جای گرفته بود و پس از آن پرتره پرویز مشکاتیان دیگر هنرمند برجسته و تاثیر گذاری که از رفتن او نیز دیری نمی گذرد، با گل و ربان سیاه بر دیوار این نگارخانه جا گرفته بود و بعد هم تا چشم کار می کرد، بزرگانی از شعر و موسیقی ایران که هر یک گویی پنجره ای به دنیای ناشناخته اند که باید ماه ها و شاید سال ها برای عمیق شدن روی آثار آنها دقیق شد.

 

بزرگانی چون میرزاده عشقی، ملک شعرای بهار،نیما یوشیج، احمد شاملو، اسماعیل خویی، فروغ فرخزاد، منوچهر آتشی، مهدی اخوان ثالث، نصرت رحمانی، حسین منزوی، سیمین بهبهانی، جواد مجابی، محمود معتقدی، غلامحسین بنان، علی اکبر خان شیدا، معینی کرمانشاهی ، محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، فرامرز پایور، پرویز مشکاتیان و....

 

گویی همه بزرگان هنر ایران در یک نمایشگاه دور هم جمع شده بودند.

این هنرمند هدف اصلی خود را برای این انتخاب دوره مشروطه تا سال 1357 را اهمیت و تاثیرگذاری هنرمندان این دوره عنوان می کند.

 

قاسمی زاده که پیش از این ساخت مجسمه هایی از مشاهیر ایران از جمله فردوسی، بوعلی سینا، سیمین بهبهانی، محمد مصدق، عباس سحاب، کمال الملک، احمد شاملو و... را نیز در کارنامه کاری خود دارد، دلیل اصلی گرایشش برای تصویر کشیدن پرتره شاعران و موسیقی دان ها را اینگونه بیان می کند:" از زمانی که مدیر هنری و گرافیک  مجله «پاپریک » بودم، برای شعرهر شاعر تصویری ازاو با آب و مرکب و تک رنگ نقش می زدم، کم کم تعداد این طرح ها زیاد شد و من تصمیم گرفتم که این طرح ها را کامل تر کنم ودر قالب مجموعه ای  به نمایش بگذارم، اما به مرور وقتی روی طرح ها دقیق شدم دیدم که هر یک از این طرح ها با تکنیک و روش خاصی کشیده شده اند، از این رو تصمیم گرفتم که کل این طرح ها را کنار بگذارم و از ابتدا کارم را شروع کنم."

 

 

او از سال 1386 به طوردقیق روی این مجموعه کارش را آغاز می کند اما به دلیل ساخت مجسمه و فیلم هایی که همزمان با ساخت مجسمه هایش ساخته، در روند ارائه مجموعه «یاد مرکب ها» تاخیر بوجود آمده است.

 

این نقاش، برای کشیدن این پرتره از تکنیک آب مرکب تک رنگ  و سیاه  استفاده کرده ، چرا که معتقد است، تکنیک آب مرکب ایرانی، خیلی به شعر نزدیک است.

 

همه طرح های او در مجموعه «یاد مرکب ها» رئالیستی هستند؛ اما برای کشیدن این طرح ها به جنبه های شعری این شاعران توجه کرده است، مثلا کلاسیک بودن آثار شاعری چون معینی کرمانشاهی را از پرتره ی که این هنرمند، از او کشیده می توان حدس زد و قاسمی زاده با  پریشان کشیدن موها نیما یوشیج و فروغ فرخزاد به عصیان آنها در برابر زمان و قواعد شعرآن روزگاراشاره کرده است و یا سیگاری که در پرتره ای نصرت رحمانی دودش تا ناکجا آباد رفته، اشاره به زندگی او و شاعران و هنرمندان دوره ای دارد که پس از28 مرداد دچار دلزدگی و شکست شدند و یا حتی گرایش این نسل از شاعران که به قهوه خانه ها پناه بردند و به نوعی مروج جریان جدیدی ازادبیات که با زندگی روشنفکران آن دوره عجین شده است،اشاره دارد.

 

او می گوید: "آب مرکب و اصطلاحی که به داغی انداختن در این شیوه نقاشی معروف است_ که ذرات قوی مرکب  در نقاشی می اندازند و بعد با پخش شدن اش روی کاغذ مقوا کار را تکمیل می کنند_  خیلی به شعر و سرنوشت نزدیک است. چرا که پخش شدن بخشی از این مرکب ها تا حدودی دست نقاش نیست و اتفاق نابی مثل شعر در این میان می افتد."

 

مولف کتاب «یاد بامداد»_ مجموعه طرح و نقاشی هایی از احمد شاملو_ معتقد است، شاعران ایرانی در جهان بسیار تاثیر گذار بوده اند و هیچ شاعر یا هنرمندی نمی تواند از کسانی چون فردوسی،حافظ ، خیام عبور کند و از آنها پیشی بگیرد.

 

او می گوید: "پس از حمله اعراب به ایران و مسلمان شدن ایرانیان، نگارگری و شبیه سازی در ایران حرام شد. با اینکه دردوران ساسانی شاهد اوج هنر نگارگری و شبیه سازی در ایران بودیم، اما به یک باره همه چیز در سکوت فرو رفت و هنرمندانی که دست از کار نکشیدند، در انزوای کارگاه های مخفی خود، به کارشان ادامه دادند و از آن پس این شاعران بودند که هوشمندانه در شعرشان پلی میان رقص، موسیقی و نگارگری ایران زدند و شعر ایرانی معجونی از همه هنرها و سراسر نقاشی و تصویر و شور شد.

 

در این ایام این نمایشگاه  تعدادی از پرتره های هنرمندانی چون احمد شاملو، محمدرضا شجریان، فروغ فرخزاد، شهرام ناظری و گل سرخی به فروش رفت. قاسمی زاده که پرتره را 1میلیون 500 هزار تومان قیمت گذاشته است، قصد دارد به دلیل وضیعت میشعیتی شاعران و موسیقی دان های ایرانی اگر شاعری هنرمندی خود علاقمند به خرید پرتره اش بود، آن را با تخیف ویژه ای عرضه کند.

 

با فروش پرتره هرهنرمند،  قاسمی زاده با طرح جدیدی که ازهمان هنرمند خواهد کشید، جای این هنرمند را به هنرمند دیگری نمی دهد تا عدم حضورش در نمایشگاه بعدیش احساس نشود.

 

این هنرمند قصد دارد، این مجموعه را به مرور کامل تر کند و در قالب نمایشگاه هایی در ایران و جهان به نمایش بگذارد. تاکنون صحبت هایی مبنی بر برپایی این نمایشگاه در موزه موسیقی کرمان، موزه موسیقی تهران و کشور آلمان و کانادا شده است.

 

قاسمی زاده همچنین قصد دارد، پس از کامل شدن پرتره هایش پرتره شاعران و ترانه سرایان را دریک کتاب و پرتره موسیقی دان ها را در قالب یک کتاب مستقل منتشر کند.

 

این نقاش در برنامه های آتی اش قصد دارد، پرتره نمایشنامه نویسان و نویسندگان ایرانی را نیز بکشد و همزمان با برپایی نمایشگاه آتی که از پرتره شاعران و موسیقی دان ها برپا خواهد کرد، کارت پستال این مجموعه را منتشر و عرضه کند.

 

پیش از این تعدادی از پرتره های شاعرانی چون سیمین بهبهانی، منوچهر آتشی و نیما یوشیج ، احمد شاملو که توسط این هنرمند جوان کشیده شده بود، به صورت پوستر منتشر و ارائه شده است.

 

امیرمحمد قاسمی زاده (نیا) متولد 1358 تهران و دانش آموخته نقاشی از دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد است. پیش از در کارنامه  این نقاش شاهد برپایی نمایشگاهی از نقاشی های او با عنوان یاد بامداد که شامل پرتره هایی از احمد شاملو بر اساس شعرهایش بود، هستیم او کل این مجموعه را به آیدا سرکیسیان اهدا کرد. نقاشی های این مجموعه در قالب کتابی نیز با عنوان «یاد بامدا» در قالب ویژه نامه مجله گوهران منتشر شد.

او تصویر سازی چند عنوان کتاب از جمله  2 مجموعه شعر هیوا مسیح را نیز در کارنامه خود دارد.

او تاکنون مدیرهنری چند نشریه ادبی نیز بوده است و تعدادی از مجسمه های او نیز در جای جای تهران از جمله بوستان جستجو نصب شده اند.

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه یازدهم دی 1388  |
 مزدک تو همیشه سبز بودی

سلام

 

این پست را برای تمام لحظه هایی که در بند به خود پیچیدی و ازت خبری ندارم می نویسم. این روزها دلم خیلی برایت تنگ شده رفیق، دلگیرم رفیق.

 

تمام این سال ها که می شناسمت خودت بد عادتمان کردی، دلم برای نوشته احساسیت که اگر گذری به وبت سر می زدم و ساعت ها می ماندم تا تمام پست ها یت را بخوانم تنگ شده است.

 

فکر نمی کنم که تا حالا کسی بوده باشد که این قدر نوشته هایش برایم جذابیت داشته باشد، هر چند که هیچ وقت درباره من ننوشتی .

 

قول بده وقتی برگشتی؛ حداقل یک پست هم درباره من بنویسی!  تو برگرد صحیح و سالم، یک پست هم طلبم

مثل تمام آجیل های عیدی که قرار بود به خانه مان بیایی و با دندان بشکنی و آخرش به لیست طلبکاری هایت اضافه شد.

این روزها فکر کنم خیلی ها به تو بدهکارن خیلی ها که درباره شان نوشتی از دوستی هاشن گفتی و حالا سکوت کرده اند.

 

این چیزها را که می نویسم اشک ام جاری شده رفیق، نمی دانم الان در چه وضیعتی هستی کی و کجا قرار است دوباره همدیگر را ببینیم، نمی دانم و این حال من را بدتر می کند.

 

همیشه دیدارهای ما کوتاه بود کوتاه تر از آنچه که فکرش را بکنی. نمی دانم شاید اولین بار کافه ثالث بود که همدیگر را دیدیم، مچ بندی "چه" بسته بودی و با دوتا از دوستانت دور یک میز گرد نشسته بودید ما هم با شمس ، مزدا ،هادی میز بغل دستی تان نشسته بودیم.

 

من و تو در زوایه ای روبرو هم نشسته بودیم و خواه وناخواه چشمان بهم می افتاد. بعد هم کمی نگذشته بود که تو هم به جمع ما پیوستی. آن شب خیلی خوش گذشت، خیلی.  کلی حرف زدیم و شعر خواندیم و خندیدیم و بعد هم مثل همیشه رفتیم.

 

یادت می آید، سال 86 که جلسه انتخاب هیات مدیره جدید انجمن دوستی ایران و کوبا بود، باز هم تو بودی و این بار یکی از دبیران جلسه بودی که وظیفه ثبت و شمردن آرا را داشتی.

 

در همان جلسه بود که من هم به عنوان یکی از اعضای هیات مدیره انتخاب شدم، یادت می آید.

 

و یا آن دفعه که با هم قرار گذاشتیم که برویم شهرک غرب شو لباس های اگزوپلشت .

 

چه روز خوبی بود کلی خوش گذشت گزارشش را آخرنه تو نوشتی و نه من و بعد هم با ماشین  مهرنوش به قول خودت خانم مهربان  تا میرداماد رفتیم و از آنجا تا سید خندان پیاده آمدیم و از برنامه هایی خیرخواهانه ای که برای بازمانده های بم برگزار کرده بودید گفتی. به پیشنهاد تو، برای بازمانده هایی که در بیمارستان های تهران بستری بودند، پول جمع کرده بودید و سیگار خریده بودید و بینشان پخش کرده بودید.

 

خدایش چه حالی بهشان داده بودید، راستی این روزها سالگرد بم نزدیک است حتم دارم چهره ات در ذهن تک تک بازمانده های بم که گذرشان به بیمارستان های تهران رسیده ،  حک شده است.

 

راستی این روزها حتمن دلت برای یک پک سیگار لک زده است، برگشتی حتمن جبران می کنی می دانم، تو خودت را هم که بکشی از دود خلاصی نداری!

 

یادت هست همان روز که داشتیم می رفتیم شوی لباس ، خانه ایی که قرار بود برای گزارش برویم را گم کرده بودیم و تو در عوض از روی زمین چیزی پیدا کردی که عقل جن هم بهش نمی رسید و تو بوسیدش و بر تخم چشم هایت گذاشتی و...

 

و یا آن روزی که با هم رفتیم سر شریعتی و 2 تا کیک خامه ای بزرگ خریدیم، آخرش هیچکدام نخوردیمش اما کیف داد کلی خندیدیم.

 

و یا آخرین بار که من با خواهرم بودم و تو با بچه های مجله که حوالی میدان ونک روبروی فروشگاه آدیداس دیدمت کلی وایستادیم و گفتیم حتی خندیدیم.

 

انگار همین دیروز بود.

 

وای اگر بودی امشب هم مثل تمام شب هایی که بر ما رفته است حتما تو پای کامپیوترت نشسته بودی و ناگهان چراغ مسنجرت روشن می شد و با هم درباره کار و زندگی حرف می زدیم.

 

واقعن از صمیم قلبم آرزو می کنم کاش بودی هر چند که همیشه من و تو یک دوست معمولی بودیم و هرازگاهی همدیگر را می دیدیم مثل همه اتفاقی دیدنت در خانه هنرمندان وکنار حوض زیر نور ماه نشستن و حرف زدن، اما همیشه با هم احساس صمیمیت کردیم .

 

تو همیشه پر ایده بودی، سبز بودی و هیچ وقت بی کار نمی نشستی و همیشه آنقدر طرح و ایده برای کار کردن داشتی که آدم دلش می خواست که می توانست همه سوژه ها را همزمان با هم کار کند. حتمن الان هم مثل یک ضبط صوت داری  ضبط می کنی می دانم وقتی برگردی آنقدر قصه داری که بگویی، باید سال ها هیچ کاری نکرد و پای حرف هایت نشست و در دود سیگارت گم شد..

 

همیشه می گفتی که می خواستی داستان نویس شوی  اما نمی دانم چرا از سر از دنیای نفرین شده روزنامه نگاری در آوردی.

 

از خودت که نه از یکی از دوستان مشترکمان پویا شنیده ام که می گفت وقتی اراک بودید  تو پویا و مسعود  دیگر دوست دربندمان و چند نفر دیگر، برای رسیدن مجله آدینه لحظه شماری می کردید و اتفاقا شما تنها کسانی بودید که آدینه می خوانید.

 

می دانم مزدک اگر بخواهم بنویسم بحر طویل که چه هزار و یکشب می شود.

 

شاید من وتو و امثال من و تو هایی که روزی می خواستیم شاعر یا نویسنده شویم سر از دنیای دیگری در آوردیم و بسیار دردها بر جان خریدیم و آخرش هم نویسنده نشدیم. اما باید اعتراف کنم تو قصه گوی خوبی بودی امشب هم آمده بودم گشتی در وبلاگت بزنم و چرخ بخورم در میان دودها و حرف هایت. که سهر شدم تا از درد دوری و بی خبری بنویسم که ماه است سینه ام را فشرده و امشب اشک ام را بر گونه ایم جاری کرده ....

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388  |
 رابطه تصادف و شغل نفرین شده من

امروز بعداز مدت ها قرار شد که در تحریریه خبر آن لاین هم حضور فیزیکی داشته باشم، مدت ها بود که به غیر از گزارش های میدانی ، بخش عمده کارم را اتاق کار شخصی ام انجام می دادم.

حوالی ساعت ۷ بود که از دفتر خبر آن لاین بیرون زدم، تازه می خواستم سری به نشر چشمه بزنم و بعد بروم خانه هنرمندان، تا از نشست نقد و بررسی فیلم محمد اصلانی گزارشی تهیه کنم که ناگهان با پرایدی که به سرعت به سمتم می تاخت روبرو شدم،  گویی راننده آن عنان از کف بریده بود و یارای ایستاندن پراید را نداشت .

بی شک راه گریزی هم برای من نمانده بود. 

در یک چشم بهم زدن پراید با من اصابت کرد و پس از یک پشتک بالانس، با زانو تالاپ کف خیابان پهن شدم و از درد زانو ....

فکر نمی کردم که راننده پراید ازماشین پیاده شود، فکر می کردم که الان پایش را می گذارد روی گاز و در خاطر من تنها سفیدی پرایدش می ماند که می خواست سرنوشت مرا سیاه کند

با همه دردی که از ناحیه زانوهام احساس می کردم، فقط به پاهام فکر می کردم و دوربین ام که برخلاف همیشه به جای اینکه تو کیف اش بگذارمش تو کیف دستی ام گذاشته بودمش.

تنها چیزهایی که یادم می آید این بود که به راننده می گفتم آقا زندگی من را فلج کردی اگر پاهام یا دوربینم چیزی شده باشد

فکرش را بکن حتی وقتی که تصادف کرده بودم به دوربینم و کارم فکر می کردم

تف به این زندگی لعنتی که حداقلش من را مجبور کرده که برای کارم زندگی کنم و اینکه اگر پام بشکند یا دوربینم خانه نشین می شوم و گند زده می شود به همه چیز

فکرش را بکنید مریم آموسای کز کرده در گوشه تخت

فکرش را بکنید .......

.....

.....

.....

.....

راستی پیمان ناصح پور من را مجبور به ..... کرده  است

لعنت به شغل ما که به قول بهمن هدایتی خبرنگار سیاسی شغل ما نفرین شده است.

خلاصه بعد از اینکه به بیمارستان فیروزگر رفتیم و از پایم عکس گرفتند مجبور شدم که به پاسگاه نیروی انتظامی سنایی برویم که پای برگه ایی را امضا کنم که از راننده شکایتی ندارم و... باقی قصه

 

راستی امیرحسین  به خدا این دفعه من عجله نداشتم و تازه می خواستم بروم گشتی میان کتاب های نشر چشمه بزنم بعد بروم سر گزارش این اتفاق افتاد

به قول خودت بهتر است برایم لباسی سفارش بدهی که هم ضد گلوله باشد  هم ضد ضربه و هم نمی دانم....

این روزها آن قدر ضد  یت ها زیاد شده که

برای خاطر جمع کردن دوستان اگر جویای حالم هستد باید بگویم من خوبم تنها کمی درد از ناحیه زانو به ویژه زانو چپم احساس می کنم و اینکه باید هر چه سریعتر صبح شود و من دوربینم را به بیمارستان نورنگار برسانم تا شاید فرجی شود و از این پس عکس هایی از امید شادی و آزادی بگیرد.

 

همین جا لازم می دانم که از محبت قادر عاقلی دوست عکاس و فرشته دوست نقاشم و هادی و رضا تشکر کنم که در لحظه ای  که نیاز به احساس امنیت و مهربانی داشتم لطف خود را از من دریغ نکردند.

  

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388  |
 عکس های "بهنام صدیقی" در "گالری آریا" به نمایش در می آیند

دومین  نمایشگاه عکس انفرادی "بهنام صدیقی" با عنوان "اکباتان غرب تهران" از 9 تا 19 آبان ماه در گالری آریا به نمایش درمی آیند.

  

"بهنام صدیقی" در این نمایشگاه 25 عکس سیاه و سفید از منطقه مسکونی اکباتان که درغرب تهران قرار دارد  را، به نمایش گذاشته است.

 

این عکاس، این مجموعه را برای پایان نامه مقطع کارشناسی خود عکاسی کرده است وعکس های این مجموعه از میان 1200 عکس که از فاصله سال های 83 تا 87 گرفته شده اند، توسط "بهنام صدیقی" و "یحیی دهقان پور"  و "مهران مهاجر" انتخاب شده است.

 بزودی قراراست که عکس های مجموعه اکباتان غرب تهران در کتابی به همین نام درمجموعه "کتاب های چشم"،  نشر ماه ریز منتشر شود.

 "مهران مهاجر" در مقدمه این کتاب وکارت نمایشگاه نوشته است.

 

...این جا اکباتان است. مجتمعی بزرگ، یک شهرک؛ جایی برای جمع شدن انبوه آدم ها. اما عکس ها به من بیننده به جای حس جمعیت، حس پرتاب شدگی چیزها، پرتاب شدن در فضایی سیمانی و خاکستری، پرتاب شدن درمیانه ی یک ناکجا آباد، پرتاب شدن درخت، خودرو، سنگ تابلوی بزرگ، آگهی میزو صندلی، لاینیک ماشین، ایستگاه اتوبوس، دروازه فوتبال و ختی محتویات یک بطری شیر.

آدم ها به کنار، آن ها اصلا نیستند...

هر قطعه عکس این مجموعه 2500000هزار ریال قیمت گذاری شده و قراراست بخشی از عواید  حاصل از فروش این نمایشگاه به کودکان آسیب دیده از زلزله بم، تخت حمایت انجمن نیکوکاری "رهاورد مهر و دانش " اختصاص داده شود.

 

بهنام صدیقی متولد 1358 و دانش آموخته عکاسی از دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران است. اوعکاسی را از سال 1376 با حضور در انجمن سینمای جوان ساری آغاز کرده است و از سال 1381 با ورود با دانشگاه به طور حرفه ای عکاسی مستند خبری را با مجله" فرهنگ و پژوهش"، روزنامه "جام جم"، آژانس عکس "سوره" و روزنامه "آینده نو" پی گرفته است.وی تاکنون جوایزمتعددی را نیزبه خود اختصاص داده است.

 

صدیقی که گرایش اصلی اش در عکاسی مستند است از سال 87 از دنیای عکاسی خبری خداحافظی کرده است.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در یکشنبه هشتم آذر 1388  |
 «شعر شیدایی متعلق به دوران ما نبود»
پیکر شهرام شیدایی شاعر، نویسنده، مترجم و عضو کانون نویسندگان ایران، صبح روز چهارم آذر در کرج به خاک سپرده شد.

شهرام شیدایی دوم آذر به دلیل بیماری سرطان مری در حالی که ماه‌های اخیر را در بستر بیماری گذرانده بود، چشم از جهان فرو بست.

کانون نویسندگان ایران در اطلاعیه‌ای که به مناسبت درگذشت شیدایی منتشر کرد، نوشت: شهرام در آزادگی‌اش، در شعرها و داستان‌ها و دیگر آثارش و در مهر و عطوفتی که به تبار انسان داشت در همه ما زنده است.

کانون نویسندگان در بیانیه خود افزوده است: تکاپوی مستمر او را در روزهای سیاهی که در پاییز 77 بر همه ما گذشت هرگز از یاد نمی‌بریم.

«محسن حکیمی» یکی از اعضای کانون نویسندگان پس از خواندن بیانیه این کانون در مراسم خاکسپاری شیدایی، به گفتن خاطراتی از مراسم‌ یادبود درگذشتگان قتل‌های زنجیره‌ای نویسندگان و روشنفکران ایرانی پرداخت.

مارک اسموژنسکی، مترجم لهستانی هم برای درگذشت شیدایی پیام تسلیتی فرستاد.

با این که شهرام شیدایی شاعر قدرتمندی بود و دو مجموعه شعر منتشر شده او از مجموعه‌های تاثیرگذار دهه 70 به شمار می‌رود، اما در مراسم خاکسپاری او بسیاری از چهره‌های فرهنگی حضور نداشتند.

رستمی: شعر شیدایی متعلق به دوران ما نبود

اردشیر رستمی شاعر، نقاش و کارتونیست در مراسم یادبود شهرام شیدایی از هنرمندانی که در طول نه ماه گذشته با شیدایی ابراز همدردی کردند، قدردانی کرد.

وی گفت: اگر شهرام شیدایی در کره و سرزمین دیگری جز ایران زندگی می‌کرد بی‌شک عمر طولانی‌تری داشت.

رستمی در ادامه سخنانش، شیدایی را شاعر صاحب سبک و قدرتمندی خواند که ارزش او در زمان زندگی‌اش دانسته نشد.

وی گفت: شعر شیدایی متعلق به دوران ما نبود، اگر چنین بود امروز در مراسم خاکسپاری او افراد بیشتری حضور داشتند.

به گفته رستمی، هنگامی که ایران مدرن شود تازه شعر شیدایی درک خواهد شد و تا زمانی که چنین اتفاقی در ایران نیفتد، شعر او ناشناخته خواهد ماند.

او در ادامه به ناهمواری‌هایی اشاره کرد که در طول سال‌هایی که شیدایی ترجمه می‌کرد، با آن روبه‌رو شد و شماری به گفته او «مترجم نما» ترجمه‌های شیدایی را به نام خود ثبت و منتشر کردند.

چوکا چکاد، شاعر و مترجم هم یکی از شعرهای مجموعه «آتشی برای آتش دیگر» سروده شهرام شیدایی را برای حاضران خواند و گفت: شعرهای شیدایی یک سر و گردن بالاتر از شعرهایی بود که او به فارسی ترجمه کرد.

چوکا افزود: اما او برای امرار معاش مجبور شد که بخشی از وقت خود را صرف ترجمه، ویراستاری و انتشار کتاب کند.

در مراسم خاکسپاری شاعر و مترجم دهه 70 ایران «مجید تیموری» شاعر و مترجم یکی از شعرهای مجموعه «خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت» را برای حاضران خواند و سوسن سرخوشی، مترجم شعرهای شهرام شیدایی به زبان آلمانی هم یکی از شعرهای او را خواند.

اجرای این مراسم را جواد شریفی، شاعر و نویسنده بر عهده داشت.

شهرام شیدایی متولد 1346 ویراستار، مترجم، شاعر و نویسنده‌ای بود که با وجود آثار ارزشمندی که از خود به جای گذاشت، در طول سال‌های زندگی‌اش کمتر از او یاد شد.

او دستی هم در ترجمه از زبان سریلیک داشت و در مدت زمانی که در دانشنامه ادب فارسی به سرپرستی حسن انوشه فعال بود، چند مقاله از این زبان ترجمه کرد.

مجموعه شعر «آتشی برای آتشی ديگر» (1373)، ترجمه شعرهای منتخب ويسوا شيمبورسکا «آدم‌ها روی پل» با همکاری مارک اسموژنسکی و چوکا چکاد (1376)، ترجمه‌ شعرهای صالح عطایی، بلکه داها دئینمه‌دیم «شايد ديگر نتوانم بگويم» به همراه چوکا چکاد (1376)، گردآوری مجموعه‌ داستان از هشت نويسنده‌ ايرانی «ثبت نام از کسانی که سوار کشتی نشده‌اند» (1379)، مجموعه‌ داستان «پناهنده‌ها را بيرون می‌کنند» (1379)، مجموعه‌ شعر «خنديدن در خانه‌ای که می‌سوخت» (1379) و ترجمه‌ مجموعه‌ آثار اورهان ولی «رنگ قايق‌ها مال شما» (1383) آثاری هستند که از شهرام شیدایی به یادگار مانده است.

از این شاعر چند مجموعه شعر منتشر نشده و چند ترجمه ادبیات داستانی ناتمام مانده است.

گزارش و گزارش تصویری من از مراسم خاکسپاری شهرام شیدایی

لینک گزارش «شعر شیدایی متعلق به دوران ما نبود»

گزارش تصویری مراسم خاکسپاری شهرام شیدایی

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه پنجم آذر 1388  |
 
 
بالا