شهري عجيب، روزگاري عجيب و مردمي عجيبتر ,
مسجد سليمان سوخته , نيمه اول دهه پنجاه
خورشيدي , دبيرستان 25 شهريور, سال پنجم ,
كلاس پنجم ، رشته رياضي, ميز سوم نشسته
بودم . معلم رياضيات فقط " تندخويي" را به ما
آموخت .معلم انشاء بيشتر از امور سياسي مي
گفت, معلم فيزيك, فلسفه و تاريخ را به حلق ما
ميريخت , معلم زبان به ما آداب معاشرت
ميآموخت و ما همواره از امتحان " سرگيجه "
موفق و سربلند به خانه بر ميگشتيم . تا يك روز
پائيزي مردي پا به كلاس ما گذاشت, با طنز و
شوخي گفت : قرار است من به شما تاريخ درس
بدهم ! و سخنش را با شعري از "شاملو"(شعر
نازلي= وارطان ) شروع كرد. او گفت: مكتوب خود
شما هستيد, تاريخ زنده خود شما هستيد.
ثلث اول ,درس تاريخ , روز امتحان , جواب يك
پرسش را نميدانستم آمده بود: نادرشاه به دست
چه كسي كشته شد؟ در جواب نوشتم : " لطفا از
خود آقاي نادرشاه سوال كنيد , سه هفته است
كه آب و برق محله ما قطع مطلق است! و هفته
بعد آن آموزگار بزرگ , ورقه و پاسخ مرا سر كلاس
آورد و گفت : صالحي كيست ؟ عجيب است كه هم
اسم كسي است كه من شعرهايش را در جرايد
يخوانم, شعرهايش را دوست ميدارم, مخصوصا
اين آخرين شعر او را با نام " گيسو به شال آفتاب !"
انگشت شهادتم را بالا گرفتم , من صالحي
هستم !
منتظر برخورد تنبيهي بودم , معلم از سكو پايين
آمد , نزديكتر پرسيد: " فاميل همان شاعر هستيد؟
تاريخ 20 گرفتهاي , گور پدر نادرشاه!
گفتم : من خودم همان شاعر هستم !
"علي مقيمي", شاعر تاثيرگذار و پيشكسوت.
"علي مقيمي" معلم من بود. غروب همان روز
مجموعه شعرش را به من داد , با طرح و جلدي دو
رنگ , به گمانم اخرايي مايل به سرخ! "تراشههاي
شمشاد" و هفته بعد سر كلاس تاريخ , به جاي
گزارش و كنفرانس حمله اسكندر به ايران , بخش
عمدهاي از همين مجموعه را از بر خواندم و در
انتهاي فرصت كلاس گفتم : " در ضمن اسكندر را
يك پشه كوره زد , ناك اوت شد !
شادترين و كم هراسترين ساعت و كلاس درس
ما , همان " تاريخ " بود كه مقيمي مهربان , مقيمي
شاعر , مقيمي آزاديخواه , "شاملو"، "اخوان"،
"فروغ" و "منوچهر آتشي" را ميخواند , تفسير
ميكرد و باز وقت كم ميآورديم .
عجيب بود , روز اول كه سر كلاس درس آمد ,
موهايش را با ماشين 4 كوتاه كوتاه زده بود , اما
بعد از يك ماه متوجه شدم كه آن روز تازه از زندان و
بازداشت ساواك آزاد شده بود , و حضرات در
نقش , سلموني موهايش را زده بودند و چند سال
به علت محبوبيت مردمي به عنوان شهردار شهر
انتخاب شد , بيشتر اوقات به دفتر كار او ميرفتم ,
به شعرهاي تازهاش گوش ميدادم , شعرهاي
تازه مرا ميشنيد. شهردار بود، اما بعضي غروبها
با اتومبيل پي من ميآمد , با هم ميرفتيم به
رايگان مسافر كشي ميكرديم. يكي از تفريحات
مشترك من و آموزگار گراميام بود , بيشتر
روستاييهاي منتظر كنار جاده را ميبرديم به
روستاهاي اطراف (مثل توبزون ، چشمه زالوك،
تمبي ، گدار و ... ) ميرسانديم. بين راه حرف و
بحث و شعر ادامه داشت , و باز در تاريكي شب به
شهر بر ميگشتيم .
در نضج گرفتن انقلاب و اوجگيري تظاهرات در
مسجد سليمان , او بود كه به من خبر داد : جسته
گريخته با خبر شدهايم كه ممكن است به دردسر
بيفتي , از فرماندار شنيدم , مدتي پنهان شو يا در
تظاهرات شركت نكن !
چند ماه به آبادان و بهشهر ( مازندران ) متواري
شدم ، بعد از جمله گارديها به مردم مسجد
سليمان , از شمال به جنوب بازگشتم. همان روزي
بود كه "علي مقيمي" به ماشينهاي آتشنشاني
دستور داد كه حق همكاري با حكومت را ندارند و
اجازه نداد سركردگان حكومت نظامي براي متفرق
كردن مردم , از امكانات آتشنشاني شهرداري
استفاده كنند , خوب به خاطر دارم در يكي از
تظاهرات آن هم در مقام شهردار با لباس اسپورت
رفت و روي آسفالت , جلو اولين تانك دراز كشيد و
از حركت تانك ها به سوي مردم جلوگيري كرد , نه
من كه بسياري اين صحنه را با چشم خود ديدند ,
او معلم تاريخ بود كه به ما شعر و خرد و شهامت
آموخت او استعفاء داد, و من به آبادان گريختم , تا
بيست بهمن 57 كه باز يكديگر را در مسجد سليمان
ملاقات كرديم , گفت: برويم مسافركشي ؟! و
خنديد , بلند, شادمان و از ته دل خنديد , گفت:
برمي گردم سر كلاس تاريخ , اما شعر درس
خواهم داد, اين شهر هزار تا سيد علي دارد .
علي مقيمي من , پدر و برادر بزرگ من , شاعر
بزرگ بي جنجال , حالا شنيدهام بيمار است و
بستري است. دست او را ميبوسم و برايش
بهبودي كامل آرزو مي كنم اميدوارم همچنان شوخ
و سرزنده زندگي كند .