تبليغاتX
با کره اسبهای باد که شمعدانی را می نوشند
 زنده ايم كه روايت كنيم
به مناسبت سالگرد سانحه C130
زنده ايم كه روايت كنيم
جزغاله شدن سعادت مي خواهد !

تهران- خبرگزاري كار ايران
 
                 
 
- مريم آموسا
عادت كرديم كه هر صبح با يك پيغام كوتاه يا زنگ گوش‌‏هايمان كه مدام زنگ مي خورد ، ازخواب بيدار شويم و حتي فرصت اين را نداشته باشيم كه هاج و واج چند لحظه اي در رخت خوابمان گيج بخوريم و يا به دل سير گريه كنيم .
بعضي وقت ها شغلمان حتي فرصت گريه كردن را نيز مي گيرد و اين بغض فروخورده شده دور هم حلقه مي شوند ، دور گلوي‌‏مان را مي گيرد ، شايد پاره شود ...
اما بغض ما بالاخره يك روز در اوج ناباوري در سه شنبه اي كه همه چيز تار بود و چتري از سياهي روي همه چيز كشيده شده بود تركيد .
روزي كه همه دنيا سياه سياه بود و هر لحظه گوشي تلفن همراه يكي از بچه هاي تحريريه زنگ مي خورد و با ترس و لرز گوشي‌‏هايمان را جواب مي داديم و اشك‌‏هايي كه براي عزيزان از دست رفته اي كه بعضي از لحظات خوش و بد زندگي مان را با هم گذرانده بوديم فرو مي ريخت و قطرات اشك از گونه هاي قلم هايمان جاري مي شد ، روي كاغذهايمان سرازير مي شد ، لنزهايي كه تر شدند و در سياه ترين روزي تاريخي كه از سر گذرانديم , از آبي ترين كساني كه دوستشان مي داشتيم عكس گرفتند .
امروز درست 365 روز و هزارسال از آن تاريخ مي گذرد و گويي عمر جهان برما رفته است ؛ اما ما زنده ايم تا روايت كنيم.
عكس‌‏ها و خبرهاي ما هر روز روايتگر جهاني است كه معلوم نيست به كدامين سو مي رود.
زندگي‌‏هايي كه گاه از وراي صفحات آن ، خبرها و عكس‌‏ها و شاهكارهايي مي آفرينند و گاه ما خود خبر مي شويم و قطرات اشك را گونه هاي جهان جاري مي كنيم .
پيش از سانحه C 130 تنها كارت خبرنگاري ما را براي استفاده از طرح ترافيك مي شناختند ؛ اما پرنده سياه روز جديدي در تاريخ ما رقم زد و به يكباره همه با ما احساس همدردي كردند اما ما نياز به همدردي كسي نداريم. ما نيازمند هر چه سريعتر روشن شدن وضعيت پرونده C 130 هستيم , آيا كسي پاسخگو است ما زنده‌‏ايم تا روايت كنيم .
                    

 

                    


-بيشتر خبرنگاران و عكاسان سانه C130 تنها نان آور خانواده‌‏اشان بودند
محمد علي قيومي ( خبرنگار شبكه خبر ):

من سر كار بودم كه با خبر شدم هواپيمايي در شهرك پرواز سقوط كرده است ؛ خودم را با موتور سيكلت به محل حادثه رساندم و علي رغم تلاش‌‏هايي كه براي حضور در محل سانحه كردم به خاطر امدادرساني اين امر ميسر نشد .
در اين لحظات من تنها نبودم و بسياري از همكاران خبرنگار و عكاس ما نيز با اين مشكل روبرو بودند ؛ اما با ممارست و ايستادگي كه از خود نشان داديم بالاخره توانستيم به صحنه حادثه برويم و در همين گير و دار بود كه با تماس تلفني كه به من شد مطلع شدم كه اين هواپيما حامل دوستان و همكاران من بود كه سقوط كردند. اما باور كردني نبود .
در همان لحظات بود كه اولين گفت و گوي تلفني و زنده ام را با " محمد باقر ذوالقدر"- معاون سياسي امنيتي وزارت كشور انجام دادم و او در اين گفت و گو اعلام كرد : اين هواپيما حامل خبرنگاران و عكاسان بوده است و با پخش شدن اين گفت و گو , بسياري از خانواده هاي خبرنگاران با تلفن همراه ام تماس مي گرفتند و درباره صحت اين خبر از من مي پرسيدند و من نيز براي اينكه نمي خواستم حامل خبر بدي باشم مي‌‏گفتم كه انشاء الله آنها نباشند .
پس از يكسال هنوز اين حادثه براي من باور پذير نيست و به نوعي از اين واقعيت فرار مي كنم .
يك سال سخت بر همه ما گذشته است و من اميدوارم كه ديگر شاهد اين اتفاق براي هيچ انساني نباشيم اين حادثه تاثير رواني بسيار بدي بر روي خانواده خبرنگاران و عكاسان گذاشته است و در هر سفري كه داريم بايد هر لحظه وضعيت‌‏مان را به خانواده هايمان اطلاع بدهيم .
پس از حوادث چنيني در ابعاد مختلف نبايد خانواده هاي اين افراد را تنها بگذاريم زيرا بسياري از خبرنگاران و عكاساني كه در اين سانحه جان خود را از دست دادند تنها نان آوران خانواده‌‏شان بودند.
شهيد عرب احمدي نان‌‏آور 4 خواهر دم بخت ، يك پدر و مادر ناتوان و همسر جوان و فرزندانش بود و اين يك نمونه از خروار است ؛ بنابراين لازم است مسوولين بايد هر چه زودتر پي گير وضعيت اين پرونده باشند تا در آينده ديگر شاهد چنين اتفاقاتي نباشيم.

 

      




- به دنبال روشن شدن وضعيت پرونده هستيم
مهدي ساوالان پور ( خبرنگار سابق ايلنا ) :

من با بيشتر خبرنگاران و عكاسان كه در اين سانحه جان شان را از دست دادم از زماني كه در حوزه دفاعي كار مي كردم دوست بودم و در آن زمان حادثه نيز در ايلنا كار مي كردم كه عليرضا افشار به من زنگ زد و گفت‌‏: مهدي مانور نمي آيي ؛ اين سفر بدون تو صفايي ندارد .
من هم چون در آن زمان ديگر در حوزه دفاعي مشغول به فعاليت نبودم نمي توانستم در اين سفر همراه اين دوستانم باشم .
روز حادثه حدود ساعت 14 به من خبر دادند كه هواپيمايي در حوالي مهرآباد سقوط كرده است .
در حال رانندگي بودم كه "محمدرضا ايماني " از تبليغات دفاعي به من زنگ زد گفت‌‏: هواپيمايي كه سقوط كرده حامل خبرنگاران و عكاسان بوده است تما دنيا روي سرم خراب شد , نمي دانم چه جوري رانندگي مي كردم ماشين ام را حوالي خيابان آذري وسط خيابان رها كردم تا به صحنه حادثه بروم .
هر لحظه خودم را دلداري مي دادم كه دوستان ما زنده هستند‌‏, اتفاقي برايشان نيفتاده است .
به محل حادثه رسيدم , تازه آتش را مهار كرده بودند و جنازه ها را از دل آتش بيرون مي كشيدند و شناختن بچه‌‏ها در آن شرايط غير ممكن بود , نمي دانم آن لحظات سخت گذشت ؛ به ايلنا برگشتم .
وقتي به ايلنا آمدم گويي گرد مرگ به همه جا پاشيده بودند‌‏, از خبرگزاري بيرون زدم و با بچه ها راه افتادم رفتيم خانه تك تك بچه ها , افشار ," عليرضا برادران "،" محمد صادق نيلي" ؛ حالم خيلي بد بود من به نوعي از اين غافله جا مانده بودم و اين آزارم مي داد و همچنان هم مي دهد .
پس از برگزاري مراسم و سوم و هفتم به همراه عطا افشاري ( فارس ) , احمد وكيلي ( موج) سعيد نوابي ( ايسنا) محمد قيومي ( شبكه خبر ) ايمان مراتي ( واحد مركزي خبر ) قرار گذاشتيم كه مراسمي را براي شهداي رسانه برگزار كنيم .
مراسم صدمين روز را با دست خالي برگزار كرديم كه با صحبتي كه قاليباف داشتم توانستيم تالار حركت را براي اين مراسم بگيريم , علي رفيعي مسووليت ساخت كليپ اين مراسم را بر عهده گرفت البته كمك‌‏هاي پدر شهيد عليرضا افشار نيز نبايد ناديده بگيريم.
قرار بود در اين مراسم گراف سقوط هواپيما را نيز پخش كنيم كه از سوي دفتر قاضي پرونده اعلام كردند كه تا روشن شدن پرونده اين كار را نكنيد الات 365 روز از آن حادثه مي گذرد اما هنوز اين پرونده وضعيت‌‏اش روشن نشده است .
چرا مسوولان ما پاسخگو نيستند هواپيمايي كه به گفته خيلي‌‏ها معيوب بوده است چرا پرواز كرده است.
در اين مراسم خيلي‌‏ها پيام دادند‌‏, همدردي كردند , اما ابراز همدري از كسي نمي خواسته و نمي‌‏خواهيم , ما به دنبال روشن شدن اين پرونده هستيم .
هر شغلي مخاطرات خاص خودش را دارد و ما از مرگ نمي ترسيم ؛ اما اگر اين حوادث به خاطر عدم مسووليت پذيري ديگران براي ما رخ بدهد بسيار سخت است .
مسوولان بايد پاسخگو افكار عمومي باشند ‌‏, شايد خانواده‌‏اي از شكايت خود گذشت اما تكليف افكار عمومي چه مي شود . 


                     
        

 

ناوگان هوايي ما نذر دارد سالي چند سقوط داشته باشد
" احمدرضا شجاعي"( عكاس سابق خبرگزاري كاري ايران)
من تازه از برنامه بدرقه رسمي احمدي‌‏نژاد برگشته بودم كه علي رفيعي به من خبر داد كه هواپيمايي حوالي ميدان آزادي سقوط كرده است .
راهي محل حادثه شدم ؛ من تقريبا جزء اولين عكاسان و خبرنگاراني بودم كه به محل حادثه رسيدم , مسوولين امنيتي به كسي اجازه ورود نمي دادند در همين حال پشت يكي از ماشين‌‏هاي آتش نشاني سوار شدم وارد شهرك توحيد شدم و يكسري عكس گرفتم و حافظه دوربين‌‏ام را عوض كردم .
در شروع مجدد عكاسي‌‏ام بودم كه دوستان نيروي انتظامي از راه رسيدند و دوربين‌‏ام را از من گرفتند هر جوري بود من را از محوطه بيرون كردند ؛وقتي ديدم ديگر نمي توانم با توجه شرايط موجود به محل حادثه بروم سريع موتور گرفتم و خودم را به ايلنا رساندم تا اينكه در ايلنا متوجه شدم از كساني كه عكس گرفتم دوستان و همكاران خود هستم كساني كه ديشب تا آخرين لحظه با شوخي و شادي با هم بوديم امروز در ميان شعله هاي آتش جزغاله شده اند .
تاثير اين حادثه را 2 ماه بعد بر روي عكاسان بسيار مشهود است اگر سايت هاي خبري را در ماههاي ابتدايي بررسي كنيد متوجه مي شويد كه تقريبا بي انگيزگي در ميان عكاسان موج مي زند .
گويي ناوگان هوايي ما هر سال يك هواپيما نذر دارد كه سقوط كند.
بهتر مسوولين خبرگزاري‌‏ها و مطبوعات حداقل موقعيت سنج باشند ؛ بسياري از ما خبرنگاران و عكاسان در شرايط بسيار سختي كار مي كنيم كه حتي از طبيعي ترين حق خود بيمه بي بهره ايم در اين شرايط و با حوادث پي در پي كه اتفاق مي افتد تكليف خانواده هايي كه پس از ما بايد زنده باشند و زندگي كنند چه مي‌‏شود؟! چه كسي پاسخگو است ؟!



- از همين حالا به فكر عليرضا برادران صادق نيلي ها باشيم
"حسن قائدي "( عكاس خبرگزاري فارس ):
تازه از مراسم بدرقه رسمي احمدي‌‏نژاد خبرگزاري برگشته بودم كه من اطلاع دادند كه يك هواپيما كوچك سقوط كرده است خبر انچنان روشن نبود اما در هر صورت با يك ساعت تاخير خودم را به محل حادثه رساندم و در همان شرايط بود كه متوجه شدم كه سرنشينان اين هواپيما دوستان خودمان بودند كساني كه روزها و لحظه‌‏هايمان هر يك به نوعي با هم مي گذشت.
اتفاقات آنجا و آن لحظات زمين تا آسمان فرق مي كرد در اين لحظات رفتارهاي زشت و بدي ديدم كه هر چه بود گذشت.
اما بدترين لحظه زماني بود كه كارت شناسايي عليرضا برادران , پيدا شد البته آن زمان ديگر اجساد عزيزترين كسان ما را از صحنه خارج كرده بودند .
اين اولين مانوري بود كه من همراه بچه ها نمي رفتم در يك فاجعه كه بهترين ها را از دست داديم , سرمايه هايي كه برگشت ناپذيرند در زندگي بدون آنها دشوار است .
ديگر به سقوط هواپيما معتاد شده ايم و اگر مدتي بگذرد و هواپيمايي سقوط نكند گويي آن سال اتفاقي نيفتاده است.
ما نبايد همين سهل انگاري‌‏ها را به گردن قضا و قدر بيندازيم و با محاكمه يك نفر تغييري در وضعيت بوجود نمي ايد بهتر است مسوولين فكر اساسي بكنند .
عكاسان و خبرنگاران خوبي را از دست داديم گويي وقتي چيزي را از دست مي دهيم تازه متوجه مي شويم پس بهتر است از همين حالا به فكر عليرا برادران ها‌‏, حسن قريب‌‏ها , صادق نيلي‌‏ها كه همچنان عكس مي گيرند و خبر مي نويسند باشيم .



- زندگي ما عكاسان و خبرنگاران با خطر عجين شده است
" قادر عاقلي " ( عكاس خبرگزاري فارس ):
در خبرگزاري مشغول اديت كردن عكس هايم بودم كه حسين فاطمي به من اطلاع داد كه هواپيمايي حوالي فرودگاه مهرآباد سقوط كرده, موتور گرفتيم و به محل حادثه رفيتيم اصلا فكر نمي كرديم كه همكاران و دوستان ما سرنشينان اين هواپيما بوده باشند .
ازدحام جمعيت قابل شهرك توحيد بيداد مي‌‏كرد ماموران امنيتي هم از ورود عكاسان به شكل‌‏هاي مختلف ممانعت مي كردند .
حتي خيلي از دوستان ما مورد محبت ماموران امنيتي قرار گرفتند بالاخره به هر شكل ممكن خودمان را به د اخل محوطه شهرك رسانديم و اولين صحنه اي كه در شهرك با آن روبرو شدم بال هواپيما بوده كه به درختهاي حاشيه خيابان خورده بود .
صحنه بسيار سخت و دلخراشي بود كه تا كسي در آن لحظه و شرايط قرار نگيرد نمي داند‌‏, چه بر ما گذشته است.
با آن حال چندين عكس از موتور هواپيما و صحنه انفجار و درختي كه بال هواپيما به آن خورده بود و آن را از صحنه حادثه دور مي كردند گرفتم , گويي جنازه‌‏اي را تشييع مي كردند من كاري نمي توانستم بكنم تنها بايد حادثه را ثبت مي كردم .
چند تا عكس كه گرفتم CF را عوش كردم و آن را در گوشه‌‏اي از جيب‌‏ام پنهان كردم خوشبختانه توانستم عكس هايم را حفظ كنيم چيزي در حدود 150 عكس گرفتم و با موتور سريع خودم را به خبرگزاري رساندم .
وقتي وارد تحريريه شدم حسين فاطمي مشغول ارسال كردن عكس‌‏هايش بود تازه در آن زمان بود كه با خبر شدم جنازه هاي جزقاله شده پيكر عزيزترين كسان ما عليرضا برادران , حسن قريب , و ... بودند باور كردنش غير ممكن بود .
هنوز هم اين مرگ را باور نمي كنم خصوصا عليرضا برادران را ساعت‌‏ها بسياري باهم بوديم .
از دست دادن اين دوستان تاثير بسيار بدي بر زندگي همه ما گذاشته است ما بايد به شكل‌‏هاي مختلف دين خود را نسبت به اين دوستان ادا كنيم .
اين درست كه عكاسان و خبرنگاران با خطر زاده شده اند و با خطر زندگي مي كنند ؛ اما مسوولين نبايد اجازه بدهند كه اين اتفاق براي ديگر دوستان ما رخ بدهد , يكسال از اين حادثه وحشتناك مي گذرد اما ما هنوز نتوانسته ايم التيامي براي دردهايمان بيابيم و خانواده هاي اين عزيزان در وضعيت روحي, رواني و مالي منسابي به سر نمي برند , نبايد آنها را به دست فراموش بسپاریم.

                                        


- آنها هنوز هستند
" روزبه جديد الاسلام "- عكاس خبرگزاري مهر :  


يك هفته پيش از مانور قرار شد كه من و محمدرضا شكاري عازم اين سفر شويم اما وقتي به زمان سفر نزديك شديم , سفر احمدي‌‏نژاد به مكه موجب شد كه برنامه هاي ما به هم بخورد.
من براي مراسم بدرقه احمدي نژاد و عازم فرودگاه شدم به خبرگزاري تازه برگشته بودم و مشغول خالي كردن عكس‌‏هايم بودم كه از سرويس سياسي به من اطلاع دادند كه هواپيماي سقوط كرده و اولين خبر را نيز بازتاب منتشر كرد.
دبير سرويس عكس احتمال مي داد كه اين هواپيما يكي هواپيماهايي آزمايشي بوده كه به خانه اي در اطراف فرودگاه خورده است ؛ من نيز با همين خاطر خيلي سريع با كمترين وسيله عكاسي در حالي كه تله وايد نداشتم سريع آژانس گرفتم و در مسير خيابان قزوين بود كه با ترافيك سنگيني روبرو شدم از اين رو متوجه شدم كه نبايد با سقوط هواپيماي كوچكي روبه رو باشم .
در همين حال سوار ماشين آمبولانسي كه داشت راه را باز مي كرد شدم و در راه نيز دو نفر از خبرنگاران ايسنا را نيز سوار كرديم و از كوچه پس كوچه‌‏ها به سمت شهرك توحيد رفتيم دود غليظي فضا را پر كرده بود‌‏, در همين حال قاليباف سراسيمه با موتور خودش را به محل حادثه رساند همه چيز آشفته بود‌‏, در همين گير و دار بود كه با خبر شديم كه هواپيما حاصل دوستان مان بوده است .
با برنو ( عكاس ايلنا ) تماس گرفتم , او گفت‌‏: من سرنشين اين پرواز نبوده ام در همين شرايط بود كه مرا با ديگر بچه ها عكاس و خبرنگار كه تعدادشان هم كم نبود سعي مي‌‏كرديم كه وارد شهرك شويم كه با دژبان ارتش به مشكل برخورديم .
كسي هم پاسخگو ما نبود كه آيا اين هواپيما حامل خبرنگاران و عكاسان بوده است يا نه ؟
بالاخره وسايلمان را جمع كرديم و زير كاپشن‌‏مان پنهان كرديم تا با عنوان ساكنان مجتمع وارد محوطه شديم كه باز هم چون ما كارت سكونت در آن منطقه را نداشتيم ما را راه ندادند با هر زحمتي بود به همراه تعدادي از دوستان در حالي كه دوربين تعدادي از بچه ها ضربه خورد , خودمان را به بالاي نرده ها خودمان را به منطقه رسانديم .
زنگ چند واحد را هم زديم , چند خانواده با ما برخورد بدي كردند و گفتند در همين يك ساعت پيش چند نفر به اسم خبرنگار وارد ساختمان همسايه ما شده اند و وسايل قيمتي شان را به سرقت برده اند , بالاخره يك زوج جوان ما را به شرطي اين كه زياد جلوي پنجره تابلو نشويم ، به خانه شان راه دادند آنجا كه توانستيم وارد خانه اي براي عكاسي شديم , زاويه بسته بود و عكس خوبي از كار در نمي‌‏آمد , در همان شرايط بود كه دوباره دوستان دژبان ارتش از راه رسيدند .
اين دوستان برخوردشان با ما خيلي بد بود حتي خانواده ايي كه ما را به خانه‌‏شان راه داده بودند تهديد كردند ما را هم گرفتند به همراه ديگر دوستان در اتاقك جلوي در شهرك جمع كردند و در انجا هم حالي به ما دادند وقتي به خيال خودشان عكس هاي ما را پاك كردند , ما را رها كردند تا برويم من هم يك موتور گرفتم و عكس‌‏هايم را توانستم صحيح و سالم به خبرگزاري برسانم و پس از آن راهي خبرگزاري فارس شدم .
خاطره دوستان هميشه زنده است و من هرگز خاطرات لحظه هايي را كه با عليرضا برادران زير باران عكاسي مي كرديم و يا زماني كه محمد حسن قريب در شمال از پشت مجسمه شني بيرون آمد از خاطرم و ذهن پاك نمي شود و در اين شرايط تنها براي ما اهميت دارد كه حقيقت روشن شود .



- بي سرپرست شدن يك خانواده چه سعادتي را براي مسوولان مي تواند رقم بزند
" بابك برزويه "- دبير سرويس عكس خبرگزاري آنا و عكاس سابق خبرگزاري ايلنا :
ماموريت عكاسي اين برنامه به عهده من بود اما من از قبل به خاطر اينكه بچه كوچك دارم به علي رفيعي گفته بودم كه سفر دور نمي روم اما به خاطر اينكه لنز دوربين ام بسيار قوي بود و من از فيلم هاي جنگي عكس‌هاي بسياري گرفته بودم براين سفر انتخاب شده بودم ؛ اما در نهايت در آخرين لحظات علي رفيعي قبول كرد كه من به اين برنامه نروم و برنو به جاي من براي رفتن انتخاب شد ؛ تا اينكه ....
روز حادثه , فرا رسيد باور كردن اش بسيار دشوار بود اما كاري نمي شد كرد .
فرداي حادثه براي عكاسي از جنازه هاي سوخته دوستان ام كه در سردخانه كهريزك بودند مرا آفيش كردند .
خبرگزاري ايلنا كه در آن زمان به صورت حق تصوير با آن كار مي كردم تنها خبرگزاري بود فقط توانست از كهريزك عكس منتشر كند .
در اين برنامه يك خبرنگار زن ( ايلنا) كه هم زن منحصر به فرد و هم خبرنگار منحصر به فردي بود همراه من بود .
در اولين برخوردي كه با جنازه ها داشتم حال من بد شد ساعت حدود 9 صبح بود كه من را با آمبولانس من را به يكي از مراكز درماني بهشت زهرا انتقال دادند در آنجا تا ساعت 1 بعد از ظهر زير سرم بودم.
پزشكان اورژانس به من هشدار دادند كه تو در شرايط خوبي نيستي به محل حادثه برنگرد اما من برگشتم و توانستم عكس بگيرم و در تمام اين شرايط اين خانم خبرنگار دلواپس و احوال پرسي من بود .
البته در حال عكاسي شرايطي روحي ام خوب نبود و پارامترهاي عكاسي‌‏ام بهم ريخته بود اما بايد عكس مي گرفتم .
يك سال از اين سانحه جگر خراشي گذشت اما همچنان حقيقت براي ما روشن نشده است ما خودمان شغل‌مان را انتخاب كرده ايم و ميدانيم چه راهي مي رويم اما اين دليل نمي شود كه مسوولين نيز شرايط مناسبي را مي توانند براي ما فراهم نكنند .
متاسفانه مدير يكي از رسانه ها كه ابراز ناراحتي كرده بود كه اي كاش ما هم در اين ميان شهيدي داشتيم ؛ حالا مثلا اگر پدر ديگري مي رفت و كودكان چون بجه هاي عليرضا برادران مي‌‏مانند و همواره در رنج , بي مهري بودند آيا اين حادثه دردناك سعادتي را مي توانست براي مسوولين به بار بياورد‌‏؟‌‏


          

      

    
- مسوولان رسانه ها بايد پرسشگر باشند
اميرپورمند ( عكاس ):
در زمان حادثه C130 من تازه كار عكاس خبري را شروع كرده بودم و به همين خاطر با توجه به آلودگي هوا , در شهر مشغول عكس گرفتن از آلودگي بودم كه تلفن همراهم زنگ خورد و " علي رفيعي "- دبير عكس ايلنا به من گفت هواپيمايي سقوط كرده و مجروحان اش را به بيمارستان شريعتي انتقال دادند د رهمين گير و دار بود كه دوباره گوشي‌‏ام زنگ خورد و به نن گفت كه مجروحان شريعت رضوي انتقال داده اند .
سريع يك موتور گرفتم و راه افتادم چون فكر مي كردم كه دچار مشكل خواهم شد و به توصيه دبيرم دوربين ام را مخفي كردم , و خودم را به بيمارستان رساندم اجازه ورود و عكاسي به من نمي دادند تا اينكه از لاي در سردخانه توانستم از اجساد پوشيده در پتو عكس بگيرم ديدم كه امير خلوصي عكاس ايسنا هم داخل سردخانه است من هم با هر زحمتي بود وارد سرخانه شدم و شروع به عكاسي كردم كه عكس‌‏هاي چون جمجمه‌‏اي كه پوست سرش سوخته است را گرفتم چند عكس گرفته بودم كه مامورين و كاركنان بيمارستان با ما برخوردي كردند كه يعني عكس نگيرد و ما هم مجبور شديم كه لحظاتي عكس نگيريم.
اما دوباره زماني كه داشتند اجساد را انتقال مي دادند شروع به عكاسي كردم وقتي كارم تمام شد , موتور گرفتم و دوباره به ايلنا برگشتم.
ترافيك آنقدر سنگين بود كه موتوري از جوي آب هاي خيابان هاي اطراف آزادي در خلاف جهت حركت مي كرد تا مرا به سرعت به ايلنا برساند.
وقتي ايلنا رسيدم‌‏, همه منتظر بودند عكس‌‏ها را ببينند گويي شرايط ويژه‌‏اي بود من خيلي عادي بودم اما همه انتظار داشتند كه رنگ و رو پريده باشم .
وي افزود : در همين لحظات بود كه بچه ها سرويس هاي مختلف كه منتظر عكس‌‏هاي من بودند , من گفتند اين جنازه هاي جزقاله شده پيكر دوستان همكار خودمان است و حسن قريب نيز يكي از اين پيكرهاي جزقاله شده است جا خوردم گويي همه در آن لحظات آينده خود را مي ديدند .
متاسفانه رسانه هايي كه مي خواستند پس از اين حادثه دوباره عكاس و خبرنگار براي پوشش خبري مانور بفرستند اما آنها بايد پرسشگر باشند .
مدير مسوول‌‏هاي روزنامه ها و يا خبرگزاري ها چرا به همين راحتي براي نيروي كه برايش سالها هزينه شده است‌‏, اهميتي قائل نيستند‌‏, وقتي هنوز علت يك سقوط مشخص نشده است حاضر مي شوند ديگر نيروهاي خود را در شرايط مشابهي قرار بدهند .
پورمند با اشاره به اين مطلب كه وظيفه ما خبرنگاران و عكاسان است كه در عرصه اطلاع رساني خوب عمل كنيم گفت : اما اين دليل نمي شود كه مسوولان با هر نوع سهل‌‏انگاري ما را در شرايط دشوارتري قرار بدهند .

-نفر بعدي ما هستيم
محمد خيرخواه ( عكاس يونايتدپرس ) :
از كلاس زبان برمي گشتم ؛ به تلفن همراه‌‏ام زنگ زدند و گفتند هواپيمايي حوالي شهرك توحيد سقوط كرده است همان جا موتور گرفتم , نزديك شهرك كه شدم دود و جمعيت آنقدر زياد بود كه مامورين حفاظت امنيت به كسي اجازه ورود به محوطه شهرك را نمي دادند كه در همان لحظه دوربين ام را لاي كاپشن پنهان كردم و همراه سربازان سردار طلايي وارد محوطه شدم .
در همان شرايط توانستم چند تا عكس بگيرم كه نيروي هاي امنيتي سر رسيدند و يك حال درست حسابي به ما دادند و وقتي ديدم كه امكان عكس گرفتن وجود ندارد , به چند عكس كه گرفته بودم اكتفا كردم , موتور گرفتم, حوالي ميدان آزادي بود كه عكاس رويترز با من تماس گرفت و گفت كه اين هواپيما حامل دوستان خبرنگار و عكاس ما بوده است
گفت : مهدي قاسمي نيز در اين پرواز بوده است اما من گفتم نه من مهدي را همين چند دقيقه پيش ديدم, در همين حال و صدا و گريه بودم كه خودم را به خانه رساندم تا عكس ها را براي ارسال آماده كنم .
طرف آسوشيتدپرس چند ميل به من زدند , از دست رفتن دوستان ام را به من تسليت گفته بودند بعد از آن هم راهي ايسنا شدم تا به دوستان عزادارم بپيوندم .
معمولا لحظه اي نمي شود كه حادثه C130 را فراموش كنم تنها چيزي كه مرا آزار مي دهد اين است چرا بايد چنين اتفاق‌‏هايي بيفتد و كسي نيز پاسخگو آن نباشد و تغييري نيز در شرايط و امكانات بوجود نيايد با اين هم فكر مي كنم نفر بعدي خود ما هستيم .



- جزقاله شدن سعادت مي خواهد !
يلدا معيري( عكاس آزاد):
ساعت 2 بود كه از طريق مهدي قاسمي ازسقوط هواپيما با خبر شدم ؛ خودم را به شهرك توحيد رساندم و آن لحظه تمام نيروهاي توجيه نشده انتظامي , ارتش نيروهاي هوايي, بسيج در محل حادثه حضور داشتند و به ما اجازه ورود به محوطه را نمي دادند كه سردار قاليباف از راه رسيدند با در خواست و خواهش از او خواستم كه من را نيز همراه خود به داخل ببرد, او هم نگاهي به كرد , گفت از همراهان من جدا نشويد .
با مهدي قاسمي همراه قاليباف وارد محوطه حادثه شديم چون ما مي خواستيم عكاسي كنيم , از قاليباف فاصله گرفتيم.
تنها 8 فريم عكس گرفته بودم كه ماموران ويژه دور برو ما ريختند و به امكان عكاسي كردن را از ما گرفتند , من هم زرنگي كردم و cf ( حافظه درون دوربين ) را قايم كردم و توانستم حداقل عكسي را كه گرفته بودم را پنهان كنم .
در همين گير و دار بود كه حسن زاده مسوول انجمن خبرنگاران ايسنا را ديدم كه روي زمين نشسته بود و گريه مي كرد تعجب كردم ؛ اما وقتي با او حرف زدم متوجه شدم كه دوستان خبرنگار و عكاس ما در اين پرواز بوده اند .
اين حادثه باورم نمي شد‌‏ , حال مهدي قاسمي هم خيلي بد بود و دچار توهم شده بود هي مي گفت: دوربين مي بينم , كيف عكاسي مي بينم . او هنوز هم از كيف عكاسي قرمزي حرف مي زند كه در حول و حوش حادثه ديده بود .
در همين گير و دار بود كه ماموران سردار طلايي از راه رسيدند به ما اجازه عكس گرفتن ندادند , حتي دستور داشتند كه دوربين هاي ما را هم بشكنند.
همه ما را گرفتند و بردند داخل اتاقك جلوي شهرك سي و چهل نفر را به زور داخل اين اتاقك به زور چپانده بودند دوست عزيزي به نام آقا رسول هم به همه بچه يك حال حسابي داده بود و لنزد و يا دوربين خيلي از بچه ها شكسته بود.
حال محمد برنو خبرنگار ايلنا هم خيلي بود , مرتب اسم "مهدي مير افضلي"- عكاس ايرنا را بلند بلند تكرار مي كرد و سرش را به درو ديوار مي كوبيد , آن روز دست چند تا از بچه ها شكست در نهايت پس از چند ساعت اسارت و پاك كردن عكس بچه ها , ما را آزاد كردند كه برويم .
پس از اينكه از اتاقك بيرون آمديم موتوري گرفتم كه تا به محل كارمان برگرديم , پس از اينكه به دفتر روزنامه رسيدم , از زبان راننده موتور شنيديم كه تمام طول راه را بند بلند گريه كرده ام و جيغ كشيده ام و پس از اينكه عكس ها را به دفتر روزنامه رساندم , خودم را به ايسنا رساندم با بچه ها راه افتاديم رفتيم خانه بچه ها .
مثلا عليرضا برادران تازه يك خانه قسطي خريده بود كه حداقل 20 و 30 سال قسط دا رد , در اين شرايط سخت چه كسي مي تواند جواب خانواده هاي اين افراد را بدهد از نظر روحي كه عزيزترين كسان خود را از دست داده اند از نظر مالي هم كه وضعيت خوبي ندارند , واقعا چه بايد بكنند .
پس از اين اتفاق از زبان خيلي ها شنيدم كه خوش به حال بچه‌‏هايي كه در اين پرواز رفتند.
آيا واقعا جزغاله شدن‌‏, سعادت مي خواهد.
سوالي جدي من اين است پس از اين حادثه براي خانواده ها و همكاران اين عزيزان چه كرديد , خيلي از بچه ها هنوز كه هنوز نتوانسته اند از نظر روحي به شرايط قبلي باز گردند با يك لوح يا چند شاخه گل كه نمي‌‏شود دل خانواده ها را شاد كرد و آنها را به زندگي اميدوار كرد .
شايد اگر دبيران و مسوولين مطبوعات آن قدر به خبرنگاران و عكاسان فشار نمي‌‏آوردند بچه ها حاضر نمي شدند كه سوار هواپيمايي كه 6 ساعت تاخير داشت بشوند‌‏, اي كاش مسوولين احساس مسووليت مي‌‏كردند .
قطعه 50 بهشت‌‏زهرا را به خبرنگاران اختصاص داده اند اما در گذشتگان سقوط هواپيمايي آنتونف را نيز در اين قطعه به خاك سپرده اند بهتر است نام اين قطعه را به قطعه قربانيان تغيير بدهند .



- آيا كسي هست كه ما به زندگي اميداوار كند
مهدي قاسمي ( عكاس ايسنا ) :
گفت‌‏: روز حادثه ساعت 2 بعد از ظهر كه من دفتر تماس گرفتند و خبر داده اند كه هواپيما باربري در يك مجتمع مسكوني سقوط كرده است سريع يك موتور گرفتم و خودم را به محل حادثه رساندم , دود آتش , سخن از چيز ديگري داشت , معلوم بود كه هواپيما باري نبوده است .
وقتي به دم درب شهرك توحيد رسيديم , به دليل نظامي بودن منطقه مسوولين نظامي به ما اجازه ورود نمي دادند ؛ در نهايت به همراه يلدا معيري به همراه قاليباف خودمان را به محل حادثه رسانديم چند تا بيشتر عكس نگرفته بوديم كه ما را گرفتند تازه پس از آن متوجه شديم كه سرنشينان اين هواپيما دوستان خودمان بودند كه قرار بود صبح پرواز داشته باشند .
ما را در يك اتاقك نگهباني در جلوي شهرك جمع كردند‌‏, قفل بزرگي هم به درب اين اتاقك زدند , وضعيت در اين اتاقك بسيار بد بود .
هنوز پس از يكسال نتوانسته ام با اين فاجعه كنار بيايم ؛ اين اتفاق از هيچ يك از ما خبرنگاران عكاسان دور نيست , ما خودمان اين شغل را انتخاب كرده ايم و عكاسي خبري و خبرنگاري از مشاغل سخت است اما بهتر است مسوولين تا حدودي اين شرايط را تا حدودي تغيير بدهند .
همه ما در شرايطي به سر مي بريم كه فكر نمي كنيم اين حادثه از خود ما دور است , بهتر است در اين شرايط كمي اميدوار تر باشيم , آيا كسي هست كه ما به زندگي اميداوار كند , اگر هست , بسم الله .



- قصد ندارم راهي كه برايم انتخاب مي شود را تغيير بدهم
محمد علي برنو ( عكاس خبرگزاري ايلنا ) :
تازه از سفر ايلام بازگشته بوديم و درست روز 13 آذرماه كنفرانس مطبوعاتي لاريجاني بود كه عليرضا برادران به من زنگ زد و گفت‌‏: بيا با ما برويم مانور من كه تازه از سفر آمده بودم به او گفتم كه نوبت من نيست اما او هي تكرار كرد بيا , من هم گفتم باشد و او به علي رفيعي زنگ زد و ماجرا را به او گفت .
همه كار ما رديف شده بود و نام من به جاي بابك بروزيه رد شد كه من با همه دوستان و خانواده ام خداحافظي كرده بودم كه در آخرين لحظات به علي رفيعي اطلاع دادند كه من بايد پرواز بعدي يعني 5 شنبه صبح به محل مانور بروم , زنگ زدم و ماجرا را به عليرضا برادران گفتم به او گفتم تو هم بمان 5 شنبه برويم ؛ گفت‌‏: نه من خسته شده ام مي‌‏خواهم بروم عليرضا يك تكه كلام هم داشت كه هميشه در گوشم زنگ مي زند قسمت هر چي باشد سعي نكن آن را عوض كني , قسمت تو پنج‌‏شنبه است قرار شد پس از كمي شوخي و خنده پنج شنبه همديگر را در چابهار ببينيم .
روز حادثه تك موتور سوار بودم كه تلفن همراه ام زنگ زد علي رفيعي بود و تلفن هي قطع مي شد , بالاخره موتور را نگه دا شته و به رفيعي زنگ زد م .
او گفت‌‏: هواپيما سقوط كرده و بچه ها مردن من تنها كاري كه توانستم بكنم اين بود كه همان جا كنار جوب بنشينم و به عليرضا برادران و حسن قريب زنگ بزنم گوشي برادران خاموش بود و خط عليرضا برادران در دسترس نبود ته دلم با خودم مي گفتم نه بچه ها زنده اند .
گريه امان ام را بريده بود و مردم به دورم جمع شده بودند هر جور بود خودم را به دفتر " امير تاجيك "- خواننده رساندم و با همان حال خرابم رفتم داخل خبر به گوش آنها رسيده بود و فكر مي كردند من هم در اين پرواز بوده ام.
سانحه C130 تاثير بسيار بدي روي زندگي من گذاشت و بهترين دوستم را از دست دادم ؛ از اين پس نيز قصد ندارم راهي كه برايم انتخاب مي شود را تغيير بدهم .
من تنها عكاس بودم كه در تمام لحظات مراسم خاكسپاري عليرضا برادران در حالي كه اشك مي ريختم , دوربين ام را كنار نگذاشتم و تنها عكس به جا مانده از صورت سوخته عليرضا برادران را نيز من گرفتم و اين به خاطر احساس صميميتي بود كه در همه لحظات با عليرضا برادران حس مي كردم .
پس از اين اتفاق حس ديگري نسبت به عكاسي دارم و فكر مي كنم كه عكس‌‏هاي من معنوي‌‏تر شده اند ؛ البته اين عكس‌‏ها را هرگز كسي نديده است من هر وقت دلم براي عليرضا تنگ مي‌‏شود به جايي مي روم كه با او خاطره داشتيم و در اين شرايط تنها چيزي كه من را آرام مي كند عكس گرفتن است .
لحظه‌‏اي نمي شود كه عليرضا برادران را فراموش كنم تنها كسي كه در هنگام مراسم عقدم جايش خالي بود عليرضا بود عكس مشتركي كه با او داشتم از قبل از ازدواج بر روي ديوار خانه ام نصب شده است و هرلحظه ام بلكه هر ثانيه ام با او و خاطره او سپري مي شود.



- باور كنم ؟
علي رفيعي - دبير سابق گروه عكس ايلنا :
از زماني كه اعلام كردند كه اين مانور برگزار مي شود به توجه به تجربه و نوبت سفر پوشش اين برنامه را بر عهده بابك برزويه گذاشتم , برزويه با توجه به اينكه عكاسي فيلم است و تا كنون از بسياري از فيلم هاي جنگي عكاسي كرده است به خوبي مي توانست از پس مانور بربياد اما برزويه به دلايلي حاضرنشد كه در اين سفر حضور داشته باشد .
يك دو روز قبل از سفر ساعت حدود 1:30 دقيقه بود كه عليرضا برادران به من زنگ زد و پس از اينكه حال دو قلوها را پرسيدم از من خواست كه برنو را براي اين سفر معرفي كنم .
برنو ، برادارن و قريب با هم خيلي رفيق بودند من گفتم نوبت برزويه است اما اگر برنو خودش مي خواهد برود مشكلي ندارد با روابط عمومي ارتش تماس گرفتم قررا شد برنو با سفر روز چهارشنبه 7 صبح برود كه در آخرين لحظات اعلام كردند كه برنو و چند نفر ديگر با گروه دوم پنج شنبه بايد بروند .
ساعت حدودا 2 بعد از ظهر بود كه خانواده يكي از همكاران خبر دادند كه هواپيماي حوالي شهرك توحيد سقوط كرده است من هم شجاعي را كه تازه از برنامه رياست جمهوري آمده بود براي عكاسي فرستادم.
مدتي نگذشت كه بچه هاي سياسي خبر دادند كه اين هواپيما حامل بچه هاي خبرنگار و عكاس بوده است باور كردنش مشكل بود.
پرواز بچه ها 7 صبح بود , در همان گير و دار بود كه شجاعي از راه رسيد.
انتخاب عكس را برايم دشوار بود اما با آن همه در ساعات ابتدايي در حدود 40 عكس روي سايت ايلنا منتشر كرديم و در همان گير و دار بود كه با خبر شديم كه اجساد بچه ها را به بيمارستان شريعت رضوي منتقل كردند.
در همين حال بود كه با برنو تماس گرفتم و به او گفتم هواپيمايي كه تو قرار بود با آن بپري سقوط كرده است.
همان جا احساس كردم كه از هوش رفت , خيلي ها فكر مي كردند كه برنو هم با اين پرواز , پريده است .
حتي برايش مطلب نيز آماده كرده بودند و توي صفحه گذاشته بودند تا فردا منتشر شود .
يكي دو ساعت بعد برنو وارد سرويس شد چنان همديگر را در آغوش گرفتيم و گريستيم و هيچ وقت تا به آن اندازه از ديدن برنو خوشحال نشده بودم .
تا در مراسم تشيع جنازه عليرضا برادران شركت نكرده بودم نمي توانستم اين حادثه را باور كنم .
هر كدام از اين بچه ها به نوعي انتخاب شده بودند و هر يك به شكلي يا لنز دوربين از يكي ديگر قرض كردند يا جايشان را با همديگر عوض كردند تا بالاخره به اين سفر بروند گويي عليرضا برادران هم همه را مي خواست با خود در اين سفر همراه كند .
من تا مدت‌‏ها چشم‌‏هايم را كه هم مي گذاشتم تصوير عليرضا برادران جلوي چشمم مي آمد ؛ اما ناراحت‌‏ترين چيز اين است كه هنوز وضعيت پرونده ها روشن نشده است و بدترين خبر غير علني بودن دادگاه اين پرونده است .
من به طور اتفاقي در جريان اين مراسم قرار گرفتم و تصميم گرفتم كه چند كليپ براي اين مراسم بسازم و دوستان راش‌‏ها و عكس‌‏هاي بسياري در اختيارم گذاشتند.
خودم هم عكس هاي بسياري از سايت‌‏هاي مختلف دريافت كردم كه در نهايت با توجه به شلوغي كار استوديوها توانستم با همكاري بچه هاي صدا و سيما واحد مركزي خبر , از استريوي وقت بگيريم و كارمان را شبانه آغاز كنيم .
از اين رو بر اساس راش ها و عكس ها تصميم گرفتم كه سه كيليپ كه يكي بر اساس موسيقي روز واقعه‌‏ ( انتظامي) , مرواي اي دوست ( اصفهاني ) و اذان ( موذن زاده ) را بسازم كه در نهايت موسيقي چنان ناله دادم زد درد جدايي, را جايگزين موسيقي انتظامي , كليپ اذان را بر اساس زيارت مزار شوش دانيال و نماز قنوت بچه هاي شبكه خبر عليرضا افشار شروع كردم كه كار به خوبي پيش رفت و حتي ما يك راش را هم عقب و جلو نكرديم و كليپ‌‏ها هم در روز مراسم تاثير خودشان را روي مردم گذاشتند .
وي افزود :همچنين در ابتداي اين مراسم كاست مرواي دوست اصفهاني در مراسم پخش شد كه صداي هق هق همه به اوج خود رسيد.
در طول اين چند روزها يك پلاتو خوب از يكي از خبرنگاران صدا و سيما در حالي كه گريه مي كرد و با مردم حرف مي زد كه بسيار تاثير گذار هم بود به خاطرم مانده است كه گفت‌‏: انشاء الله خبرنگاران و عكاسان در شادي هاي شما جبران كنند و اين اولين باري بود كه مردم با دست اندركاران خبر رابطه تنگاتگي احساس مي كردند.
پايان پيام

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385  |
 

کتاب آنسوی نقطه چین های عمران صلاحی رونمایی شد.

 

 باز عمران سخنران آخر بود

 

 عصر دیروز همه آمده بودند  تا در مراسم  رونمایی کتاب" آنسوی نقطه چین ها" سروده  عمران صلاحی  یاد و خاطره او را بزرگ بدارند .

گزارش مریم آموسا

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر ایلنا در ابتدای این مراسم که توسط علی دهباش اجرا می شد  وی نخست یاد و خاطره عمران صلاحی را بزرگ شمرد و پس از آن نسبت به درگذشت عمران و این که نیست تا در مراسم رونمایی مجموعه" آن سوی نقطه چین ها "شرکت کند ابراز تاسف کرد و پس از آن اسماعیل جنتی چند شعر از این مجموعه را برای حاضران خواند و در ادامه فرخنده حاجی زاده روایت داستانی را که برای عمران نوشته بود برای حاضران خواند و نگار اسکند فر مدیر مسول نشریه توقیف شده کارنامه  نیز متنی که در همین خصوص نوشته بود  ، خواند  وگفت قلم را که در دست گرفتم و نوشتم که این بار نیز مثل همیشه در سوگ مردی می نشینیم که اما قلم پیش نرفت گویی او هم باور نمی کند که کسی مرده است .

وی افزود: عمران گوشه ای ایستاده و ما را می نگرد ، پس برای حضور عمران لطفا چند ثانیه کف بزنید . که حاضران در این لحظه برخواستند و برای عمران صلاحی که به آنسوی نقطه چین ها پیوسته است دست زدند.

پس از آن علی دهباشی با بیان این مطب که عمران صلاحی در انتشار بیشتر نشریات ادبی هنری همکاری مستمر داشت گفت :او در بیشتر نشریات ستون طنز داشت که گاه همین ستون ها برای او مشکل ساز می شد و گاه خیلی زود این نشریات تعطیل می شدند .

 وی تصریح کرد : در سه دهه اخیر بسیاری از کسانی که دوست شان داشتیم را از دست داده ایم و عمران کسی بود که در تمام این سالها بار غم از دست دادن این دوستان را به تنهای بر دوش کشید  دوستانی چون غلامحسین ساعدی شاملو محمد مختاری محمد جعفر پوینده  هوشنگ گلشیری  و ... او در همه لحظات تسلی بخش غم های ما بود .

در ادامه غزلی  از حافظ با صدای عمران صلاحی برای حاظران پخش شد و اسماعیل جنتی چند شعر از عمران را برای حاضران خواند و محمود دولت آبادی گفت : من چون با دوستان زیادی رفت و آمد ندارم و به خاطر شغل فرساینده ای که دارم کمتر شانس این را داشتم که از وجود و حضورش لذت ببرم اما همان چند مجال کوتاه نیز برایم بسیار خاطره برانگیز بود.

وی با بیان این مطلب که عمران هیچ شبیه مرگ نبود و پس از آن متن کوتاهی را که برای عمران نوشته بود و در مراسم تشیع وی خوانده بود و  که این مطلب در مجله شوکران منتشر شده است و پس از آن حسام دایی گفت : اشنایی من و عمران صلاحی به دوست مشترک مان بیژن اسدی پور  باز می گردد . همه جا از عمران صلاحی ، پرویز شاپور و بیژن اسدی پور به عنوان سه تفنگدار یاد می کردند و بیژن یکی از دوستان من است که در کالیفرنیا زندگی می کند  و هر بار که من از آمریکا قصد سفر به ایران را دارم او چند شماره ای از نشریه ای را که آنجا منتشر می کند  با شماره تلفن  کسانی که باید نشریات را به انها برسانم به من می دهد تا با آنها تماس بگیرم و نشریه را در اختیار شان بگذارم .

وی تصریح کرد با عمران صلاحی نیز به واسطه بیژن اسدی پور در یکی از روزهایی که به ایران سفر کرده بودم آشنا شدم و امد و نسخه ای از کتاب "عملیات عمرانی " اش را برای آورد  و این دیدار که بسیار خوب بود اولین و آخرین دیدار من با عمران صلاحی بود و پس از آن پیام بیژن اسدی پور  را که دو خاطره درباره عمران صلاحی و پرویزشاپور است  را  برای حاظران خواند که در این پیام آمده است.

    اواسط دهه 40 با کمک حسین توفیق به مجله توفیق راه پیدا کردم و آنجا بودکه با عمران و پرویز شاپور ، برادان توفیق، محمد حاج حسینی ، مرتضی فرجیان ، مسعود کیمیاگر ، ناصر اجتهادی ، هوشنگ معمار زاده ، کیومرث صابری و  دیگران آشنا شدم

     کیومرث صابری به طور غیر رسمی معاون سردبیر بود و وقت که متنی نوشته می شد اول به دست او می رسید و پس از آن اگر تایید  می کرد زیر چاپ می رفت یاد می آید که  عمران چندین بار مطلب نوشت و به  که به دست صابری رسد واو هم بعد خواندن گوشه مطلب او می نوشت " مرا نگرفت " و کنار گذاشته می شد تا آین یک روز عمرا ن گوشه مطلب که دوباره این بلا سرش آمده بود نوشت از این به بعد  یک سگ از نازی آباد به مطالب ام  ضمیمه می کنم تا شما را بگیرد .

            اما خاطره ام با پرویز شاپور

   با پرویز شاپور هربار که از خیابانی عبور می کردیم او به پیر مرد فقیری سکه 5 قرانی می داد  هر بار که می خواستیم که از ابن خیابان رد شویم که شاپور پول خرد نداشت من را وا می داشت تا مسیر را دور بزنیم و از مسیر دیگری برویم  تا پیش او شرمنده نشود .

پس از آن رویا صدر از نویسندان طنز پرداز گفت : این مراسم رو کم نمایی مرگ است و عمران یک شاعر نویسنده خوب بود که با انتشار آثارش روی مرگ را کم کرد .و در ادامه متنی را که درهمین خصوص نوشته بود برای حاضران خواند .

در ادامه کامبیز درم بخش گفت با عمران صلاحی اولین چیزی که رد وبدل می کردیم این بود که خوب تازه چی داری . عمران کاریکاتوریست نبود اما از خیلی کاریکاتوریست ها زرنگ تر بود . عمران یکی از لطیفه نویس های  فارسی بود که آثارش  بهتر از دیگر طنز پردازان بود .

وی افزود : عمران انسان بسیار بزرگی بود و من به دوستی با او افتخار می کنم هرچند من به خاطر سفری که به آلمان داشتم این فرصت فراهم نشد دوره ای در خدمت ایشان باشم .

     این کاریکاتوریست  درپایان گفت :ترانه های  او بسیار خوب بود و او در تمام حوزه هایی که کار می کرد یکی از بهترین ها بود .

     پس از آن پگاه احمدی متنی را که برای عمران صلاحی نوشته بود برای حاضران خواند و در ادامه پیام  همایون خرم برای حاضران خوانده شد که در این پیام آمده بود : "موسیقی و شعر با هم رابطه تنگاتنی دارند و  عمران ترانه بسیار خوبی به شعر وموسیقی ایران تقدیم کرد یادش گرامی باد ."

     پس از آن منوچهر احترامی با بیان این مطلب که عمران در جنبه های مختلف نوشتن ، طنز ، تبحر داشت گفت  او کاریکاتوریست نبود اما با چند خط ساده بهترین کاریکاتور را از من کشیده است .

      وی تصریح کرد :عمرن به ادبیات کلاسیک علاقه خاصی داشت و فکر نمی کنم از متون کلاسیک ما کتابی نمانده باشد که او نخوانده بود او خواندن هزار ویکشب را از همان جوانی آغاز کرده بود  هنوز هم می خواند .

   این شاعر طنز پرداز افزود : عمران شاعری بود که اگر می خواست در قالب کلاسیک شعر بگویدتفکرش نیز  کلاسیک می شد و اگر قرار بود شعر نو بگو ید  تفکرش نیز نو می شد .

   و ایجاز یکی از ویژگی آثار او بود . یکی از مجموعه آثار او کتاب هزار آینه است که در مقایسه به دیگر آثارش کمتر مورد توجه گرفته است .

     شاعر شعر "حسنی نگو بلا بگو " ادامه داد وقتی شعر های اخیر عمران را با شعرهای فروغ و سپهری مقایسه می کنم در می یابم که ریشه تفکر عمران شرقی بود که او هر چه در شعر پیش می رفت شعرش به هایکو بیشتر نزدیک می شد. شعرهای او حاصل تجربیات درونی وبیرونی خودش است .

    احترامی در پایان گفت : در ادبیات فارسی ما داستان بلند طنز خیلی کم داریم  اما با این همه که عمران بیشتر یک داستان نویس طنز پرداز کوتاه نویس بود ولی داستان های بلند طنز خوبی هم نوشته  است. او می توانست یک داستان نویس خوب طنز پرداز باشد اما مرگ به او مجال نداد. در ادامه یکی از بچه های جوادیه که منظومه بلندی برای عمران سروده بود برای حاضران خوند که با استقبال همه از جمله محمود دولت آبادی شد که حتی دولت آبادی به پای او برخاست واو را آغوش گرفت و بوسید .

 

     پس از آن پیام مسجد جامعی که برای این مراسم فرستاده شده بود برای حاضران خوانده شد که در این پیام آمده است من ارادتمند تمام شخصیت های هنری و ادبی از جمله عمران صلاحی هستم که به خاطر مرگ پدر یکی از همکارانم نتوانستم در مراسم او حاضر شوم  . عمران پیش از انکه یک شاعر طنز پردازو یا  هنرمند باشد یک انسان شریف بود . او از قلم منقدش همیشه بهره می گرفت و رهنمود های خوبی پیش روی جامعه می گذاشت .که برای رسیدن  جامعه بهتر بود . اندوه از دست دادن عمران همیشه با ماست  و

    در آخر برنامه  همان طور که عمران همیشه دوست داشت آخرین سخنران مراسم خود بود و سخنرانی که در مراسم شب کامبیز درم بخش کرده بود برای حاضران پخش شد و باز عمران سخنران آخر بود .

 

   عکس هایی این مراسم را به زودی بر این وبلاگ منتشر می کنم

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه سوم آذر 1385  |
 شیطنت از آن گربه است
سلام بعد از مدتها دوباره دست ودلم رفت که سری به وبلاگم بزنم از این

 به بعد هرروز با یک یادداشت جدید وبم را به روز می کنم .

و اما آخرین شعرم :

 

شیطنت از آن گربه است

که بالکن را به پشت بام وصل می کند

وباد که گریه ها ی دختری را

 

در انتهای جهان به گوش مردی می رساند

                    یا نه!

*

اینجا راه پله ها رو به آسمان باز می شود

و  من با بادها تورا صدا می زنم

 

شاید زوزه کشی اینبار

شاخه ای را نه

دلی را بلرزاند .

آبان ۸۵

           پس از بازی استقلال ــــــــــ پرسپولیس

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه یکم آذر 1385  |
 
 
بالا