او رفته است قاصد هزاران لبخند که صبح گونه هایم از خیس لب های او بیدار می شدم او رفته است ومرگ در هوا به هر دست آویزی
او رفته است امشب شمع ها را برای او روشن می شود این اتاق که من تاریکم از هوا از جریان خون در رگ هایم او رفته است اه ا ان روزهای رنگین
اه
وقتی بچه بودم در گوشم سرود آزادگی این سرزمین به ظلام و جور تن نمی دهد ، ماهی سیاه کوچولو هیچ وقت زندگی خود وقت چند ماهی غرغرو نمی کند . زمزمه می کردی
وقتی بچه بودم تو بودی و پرندگانی که آزادی را تجربه می کردند اما من امشب در سرزمینی امروز نه این حالا لعنتی در سرزمینی زندگی می کنم که همه ترجیع می دهند کور باشند کور ان که می بیند نیز چشم فرو می بندد همه چیز سیاه ، مند دلم سخت گرفته است از این من دلم سخت گرفته است از این میهمان خانه ههههههههههههههههههههه
امشب شش سال و چند ساعت است که که که او رفته است اما او ازاش را در گوشم زمزمه می کند فریاد می کند که ظلم ظالم جز چند روزی بیش نیست
راستی ما تا کی قرار است که چشم هایمان را ببندیم تا کی حاضریم به خاطر مختصر قوتی که می رسد تن به خود فروشی تن وطن راستی تا کی وطنم تنم درد می کند
امشب شاید من دلتنگ تو نباشم اشک هایم نه از برای تو، من وطنم تنم درد با غم های که هر لحظه اوج می گیرند من ................... ................. ان زمان که نمی ن ویسم از همیشه پر تر م شاید امشب امشب و کلمه های که جاری نمی شوند نمی دانم
|
+| نوشته شده توسط
مریم آموسا در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
|