تبليغاتX
با کره اسبهای باد که شمعدانی را می نوشند
 سلام ویک شعر

سلام 

راستی امروز تولد م  من هشت ساله شدم  اما نمی دونم من مریم آموسا امروز چند سالش می شه!

همه شما را به یک شعر مهمان می کنم  

 

شیقه هایم ساعت بنفش را نشان می داد

و بادبادک آسمان را تاب می خورد

نمی دانم تاب می آورم یا نه !

 که این سطر ها به تمامی مرا در تو پرتاب کرده ام

 در یاچه متلاطم است

رود می خروشد

پاییز ۸۵

فصل ها در تکرار می شود

سطرها در هم فرو می روند

ملافه ها باران را شناور می شوند

 هیچ بوی خوبی نمی آید

من از فصل ها بیرون زده ام

رگهایم پیراهن ام را آزار می دهد

دست هایت بنفش می شوند

خون از گلوی ستاره ها فرو می ریزد

پرنده مجبور است به ماهی که این فصل را تاب نمی آورد

توک بزند

بزند

بزند

ناچارم ملافه های شناور در باد را

                                  به فراموشی بسپارم

دست هایت بنفش می شوند

 لب هایت  را روی رد های تنت جستجو می کنم

خواب هایم خون را روی ماسه های ساحل

                                                گریه می شوند

باد می وزد

پرده های این اتاق

    راه  ... راه

 

*

روبه راه نیستم

که از فصل پنجم این سال

همه چیز باران گلوله بود

شقیقه هایم بنفش

ساعت بنفش

روی رگ هایم لزج فصل شناور بود

من لکه لکه خودم را توی این اتاق

..

..

..

باران روی شیشه ها می زند

شقیقه هایم بنفش را توی این اتاق پرتاب می شوم

مریم از من کم می شود و چیزی به ملافه های جهان اضافه می شود

باران به پنجره محکم تر می کوبد تنش را

شن های ساحل باد می شوند  مرا

فصل های تنم را

خار خار این لبخند

تا همیشه تاریخ

روی رگ هایم که بالا آمده اند

ملافه را کنار بزن

زن خودش را  ...

تمام  بال هایم را

من شنی ام

من شنی ام

فرو می ریزد

فصل ها مرا در آغوش

 وباران که کنار نمی رود .

28/9 /85       سنندج

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385  |
 
 
بالا