تبليغاتX
با کره اسبهای باد که شمعدانی را می نوشند
 مرا به نام کوچکم احمد رضا صدا کنید
آرامش در حضور ديگران
 
 مرا با نام کوچکم احمدرضا صدا کنيد

  مريم آموسا

 

این مطلب در کافه شرق منتشر شده است .

چنان چشمانم در آفتاب مي‏درخشد كه پيري و بيماري را، براي لحظه‏اي فراموش مي‏كنم. درختان سرو كنار خانه‏ام، از بي‏آبي خشك شده‏اند. لطفاً مرا بيدار كنيد، كه آنها را آب دهم و كبوتران پيري را كه بر شاخه‏هاي پير سرو خانه ساخته‏اند دانه دهم، لطفاً مرا بيدار كنيد.

 انتشار كتاب «چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي‏شود» و مراسم رونمايي آن در نشر ثالث بهانه‏اي شد كه با احمدرضا احمدي ديداري داشته باشيم و حاصل اين ديدار دوستانه گفت‏وگويي است كه مي‏خوانيد.

***

شما كي و كجا متولد شديد؟

من در ساعت 12 ظهر روز دوشنبه 30 ارديبهشت 1319 در كرمان متولد شدم. پدرم بيرون شهر، باغچه‌اي داشت كه خانواده به آن باغچه خانه بيروني مي‏گفتند. من در خانه بيروني به دنيا آمدم. پس از تولد من، خانه بيروني را ترك كرديم و در شهر كرمان پدرم خانه‏اي اجاره كرد و تمام كودكي‏ام در اين خانه گذشت. تابستان‌ها باغچه‏هاي خانه انبوه از گل‌‏هاي اطلسي و شب‏بو بود. عطر گل‏ها ما را احاطه كرده بود. گرامافون كوك بود و بادهاي موسمي مي‏وزيد. شب‏هاي كويري پر از ستاره و مهتاب بود. همه اين روزهاي خوش مثل يك خواب گذشت. گاهي خواب آن روزها را مي‏بينم، اما...

پس كودكي قشنگ آن را هرگز فراموش نمي‏كنيد؟

تمام كودكي‏ام، عطر اطلسي، ستاره‏ها، كوير و صداي گرامافون در باد، تمام خاطراتم در شعرهاي من نقش بسته‏اند. اينگونه خاطراتم را از خطر فراموشي نجات داده‏ام.

 چه شد كه راهي تهران شديد؟

- هفت‌ساله بودم كه پدرم از بيماري چشمي رنج مي‏برد. به همراه پدر و مادرم راهي تهران شديم. پس از مداواي چشمش، كه به نتيجه هم نرسيد، در خيابان ايران ماندگار شديم و فكر مي‏كنم سال 1326 بود. بعد از آن در تهران به مدرسه رفتم.

 سرودن شعر را از كي آغاز كرديد؟

سال پنجم دبيرستان دارالفنون بودم كه با فريدون رهنما آشنا شدم. او شعر فرانسه را مي‏شناخت و خودش نيز شعر مي‏گفت. «پل الوار» براي شعر او مقدمه نوشته بود و دوستي با او براي من غنيمت بود.

 اولين كتابتان «طرح» را كي منتشر كرديد؟

كلاس ششم ادبي بودم كه «طرح» را با كمك «مسعود كيميايي» و «فرامرز قريبيان» چاپ كردم. تيراژ كتاب پانصد نسخه بود و با انتشارش سر و صداي زيادي به پا شد. بسياري از كسان روي اين كتاب نقد نوشتند. در راديو به اين كتاب تاختند. خيلي از شاعران ازجمله شاملو و اخوان از اين كتاب خوششان نيامد، اما فروغ از اين كتاب خوشش آمد و از آن استقبال كرد.

در اين كتاب شما به قالب قصيده تاخته‏ايد. اين كارتان تعمدي بود؟

در اين كتاب من سطر «شب حزين، مه غمين و ره دراز» را سي بار پشت سر هم نوشته و تكرار كرده بودم. خيلي‏ها از اين كار من عصباني شدند.

ميان شاعران نوپرداز اولين بار با چه كسي آشنا شديد؟

از ميان شاعران معاصر نخستين كسي را كه شناختم، نيما بود. سپس نادر نادرپور با شعر «شبي در كشتزاران» كه در «ماهنامه مردم» منتشر شده بود. پس از آن با شعر شاملو آشنا شدم. آن زمان او با نام مستعار الف.صبح در نشرياتي چون «شيوه» و «كبوتر صلح» شعر منتشر مي‏كرد.

نظرتان درباره حركتي كه نيما در شعر كرد، چه بود؟

اگر كسي حقانيتي داشته باشد، از عمق آب به سطح آب مي‏رسد و به حقانيت خود دست مي‏يابد و نيما شاعر مظلومي بود اما از تاريخ عبور كرد و توانست به جايگاه واقعي خود دست يابد. من همواره به شاعراني كه بهتر بتوانند نثر بنويسند علاقه و اعتماد دارم.

آيا شما اعتقاد داريد كه مبدع جريان خاصي در شعر بوده‏ايد؟

به هيچ‏وجه اين اعتقاد را ندارم كه مكتب جديدي را در شعر به‏وجود آورده باشم و البته هيچ وقت هم دغدغه مكتب‏سازي نداشته و ندارم. خيلي‏ها آمدند و ادعاهايي هم كردند اما امروز نامي از آنها به ميان نمي‏آيد.

شما نزديك به نيم قرن است كه شعر مي‏گوييد. آيا شعرتان در ميان مردم نفوذ كرده است؟

من در چهل و چند سال شاعري فرصت نكردم كه به ريشه‏هاي شعرم نگاه كنم كه از كجا آمده و در خاك ريشه كرده يا نه؟ و يا در اين سال‏ها به ميوه رسيده است. بي‏شك مردم اگر شعر دوست داشته باشند، به سراغ شعر من هم مي‏آيند و اگر شعر شعر باشد، مخاطب خودش را خواهد داشت. آن وقت كسي به اين فكر نمي‏كند كه شاعرش چه كسي بوده است.

شما قريب به بيست و پنج سال در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان مشغول به كار بوديد. كتاب‌هاي بسياري نيز براي كودكان منتشر كرده‏ايد. نظرتان درباره اين كتاب‏ها چيست؟

مهم‏ترين كتاب و نشرياتي كه در طول سال منتشر مي‏شود، براي كودكان نوشته مي‏شود. بسياري از مفاهيم را به آنها مي‏توان انتقال داد. من سال‏ها در اين زمينه زحمت كشيده‏ام و شايد دليل موفقيت آثار من سادگي آنهاست و به نظرم زنده‏ترين نوع فعاليت ادبي‏ام قلم زدن براي كودكان است.

آيا هنوز علاقه نوشتن براي كودكان را حفظ كرده‏ايد؟

بله همواره بخشي از كار من اختصاص به نوشتن براي كودكان داشته و دارد. زماني نوشتن براي كودكان، براي من تنها جنبه اقتصادي داشت اما پس از آنكه خودم صاحب بچه شدم، به شكل جدي علاقه‌مند به نوشتن براي بچه‏ها شدم، اما خوشحالم كه هرگز به سراغ رمان نرفتم.

آيا كتابي براي كودكان در دست چاپ داريد؟

در حال حاضر ده عنوان كتاب قصه براي كودكان در دست چاپ دارم كه به ناشراني چون افق، شباويز، زيتون و كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان آنها را سپرده‏ام. اميدوارم هر چه زودتر چاپ شوند.

آيا كتاب‏هاي قصه‏اي كه براي كودكان مي‏نويسيد، با اقبال روبه‏رو مي‏شود؟

زماني كه اين كار را با نادر ابراهيمي شروع كرديم، در خيابان كارگر شمالي مهدكودكي به نام «فروغ» بود كه ابراهيمي قصه‏ها را براي بچه‏ها مي‏خواند و وقتي علاقه بچه‏ها را مي‏ديد، آنها را به چاپ مي‏سپرديم.

 به شعرهايتان برگرديم. در شعرهاي اخيرتان به‌ويژه در مجموعه «چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي‏شود» بيشتر از غم و فراق حرف زده‏ايد؟

من به نسلي از شاعران تعلق دارم كه تنها من مانده‏ام، خوب اگر به واقعيت نزديك شويم، درمي‏يابيم كه پرداختن به «غم و اندوه» در اين حد و اندازه، در شاعري به سن و سال من امري عادي است.

 خيلي‏ها به من و هم‏نسلان من خرده مي‏گيرند، چرا شما همه‏اش از غصه حرف مي‏زنيد؟ خب از چه چيزي مي‏توانيم حرف بزنيم؟ انتظار داريد از رقص تانگو برايتان حرف بزنم.

 اگر يك بار ديگر متولد شويد، چه مي‏كنيد؟

همين زندگي كه قبلاً پيش گرفتم. باز هم شاعر مي‏شوم و شعر مي‏گويم. فكر نمي‏كنم در جهان چيزي براي من باارزش‏تر از نوشتن و شعر گفتن باشد.

 آرزويتان چيست؟

اينكه چشمم بينايي‏اش را به‌دست بياورد. البته اگر چنين نشد، با يك چشم هم مي‏توان ديد و خواند و نوشت. دوست دارم تا آخرين لحظه براي بچه‏ها بنويسم و شعر بگويم. چيزي بيشتر از اين نمي‏خواهم. من در تمام عمر روزهاي خوبي داشته‏ام، بسيار سفر كرده‏ام، هرچه خواستم تا حدودي داشته‏ام، اما دلم مي‏خواهد تا لحظه‏اي كه مرگ به سراغم مي‏آيد، بنويسم.

شما يكبار از آرزويتان براي دكلمه كردن شعرهاي حافظ گفتيد، آيا به اين آرزويتان رسيديد؟

هنوز نه، دوست دارم شعرهاي حافظ، خيام، ابوسعيد ابوالخير و فروغ فرخزاد را دكلمه كنم. البته مدتي پيش شعرهاي «ژاك پرور» را دكلمه كردم كه موسيقي اين كار را ميلاد موحدي ساخته است. همچنين سال گذشته چند تا از غزليات مولانا را براي سال مولانا خواندم كه هنوز خبر ندارم كه اين كار منتشر شده است يا نه.

به عنوان آخرين سوال چه پيشنهادي به شاعران جوان داريد؟

هر شعري كه خوب باشد راه خودش را پيدا مي‏كند. من معتقدم كه با خواندن ديوان شعر، آدم شاعر نمي‏شود، تجربيات زندگي است كه يك شاعر را مي‏سازد. من دو شاعر به نام فروغ فرخزاد و شاملو را مي‏شناسم. فروغ در اوج جواني از ميان ما رفت ولي با سن كم خود، هزار سال عمر كرد و تجربيات خود را در شعرهايش منعكس كرد، شعري كه زندگي است.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  |
 مرا با نام کوچکم "احمد رضا" صدا کنید
مراسم رونمایی کتاب "چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود"
مرا با نام کوچکم "احمد رضا" صدا کنید

مرگ یك بار که شهره و ماهور در خانه نبودند/به سراغم آمد/ بعد ازظهر یک روز تعطیل بود/ مرگ که تعطیل نمی فهمد/لطفاً/مرا با نام کوچکم "احمد رضا" صدا کنید.  (چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي شود، ص18)

 

 

          

آتی بان (مریم آموسا): در ابتدای مراسم رونمایی کتاب "چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود"، که در نشر ثالث برگزار شد،اسماعیل جنتی که اجرای برنامه را برعهده داشت شعری از این مجموعه را خواند و پس از آن آیدین آغداشلو  به عنوان نخستین سخنران مراسم ،گفت : من تاکنون درباره احمد رضا احمدی کوتاهی نکرده ام و 10 مقاله در باره شعرش نوشته ام و در 4 مراسمی که برای او برگزار کرده اند سخن گفته ام .
وی تصریح کرد : احمدرضا شایسته ترین شاعر نسل خودش است و برگزاری چنین مراسمی نشان می دهد کسانی که اهل معنا هستند ، وظیفه بزرگداشت داشتن او را از یاد نبرده اند.
آغداشلو خاطر نشان کرد : احمد رضا در هیچ یک از لحظات عمر شاعری اش سکون و سکوت نداشته است و شعر ناب و خالص اش مثل زمزمه رود تا همیشه می ماند.

این نقاش و علاقه مند ادبیات،شعر احمدرضا را چون ذکر خواند و ادامه داد: او تاکنون به کسی باج نداده است و در پی این نبوده است که لقب ملک الشعرایی را با زور و یا مسالمت از کسی بگیرد و این نشان از شخصیت قوام رسیده اوست .
وی شعرهای احمدرضا و سعدی را کتاب بالینی خود در لحظه و روزهای سختی خواند و گفت: این زنده ماندن و تناوری شعر احمد رضا نشان از این دارد که شعر احمدرضا احمدی در جریان زمان تخریب نمی شود. او شاعری نیست که نامش زیر سایه نام دیگری بماند. کم نیستند شاعرانی که ادعاهای بسیار زیادی داشتند اما امروز از آنها نامی به میان نمی آید؛احمد رضا هرگز چنین نبوده است .

محمد حقوقی دیگر سخنران این مراسم با اشاره به انتشارات نیل و سال 1341 که کتاب های بیشتر روشنفکران در آن منتشر می شد،گفت:"طرح"نخستین کتاب احمد رضا احمدی نیز از سوی نیل منتشر شد . در آن روزها من هنوز قصیده می گفتم و هنوز با شعر نو و با شعر های خود نیما اخت نشده بودم .
وی ادامه داد:در کتاب،احمدرضا احمدی با شعری که مصرع
«شب حزین و من غمین و ره دراز» تکرار شده بود ، واقع قصیده و قالب سنتی را به تمسخر گرفته بود. وقتی"طرح" را دیدم از ناشر پرسیده آیا این کتاب را شاملو دیده ؟ پاسخ اش مثبت بود. گفتم حتما عصبانی شده و به گوشه ای پرت کرده.باز هم پاسخ اش آری بود. بی شک برخورد اخوان با این کتاب همین گونه بود.
این منتقد با اشاره به عکس العمل فروغ نسبت به این کتاب گفت : اما طرح با استقبال فروغ روبه رو شد . طرح کتابی بود که پرونده شعر دهه 30 را به کلی بست و شعر را به مسیر دیگری انداخت.
وی ادامه داد : احمدرضا روی شعر بسیاری از شاعران خواسته و نا خواسته تاثیر گذاشت و در آن سال‌ها بیژن الهی شاعر دیگری رقیب احمدرضا احمدی بود . اما عریانی شعر احمد رضا با شعر الهی فرق می کرد .
حقوقی با اشاره به این مطلب که در شعر احمدرضا حتی شاهد یک اسطوره نیستیم ،یاد آور شد : بسیاری از شاعران در آن سال‌ها با اتکا به تصاویر ادبیات کهن شعر می گفتند . عده ای از جمله قلیچ خانی ، بهرام اردبیلی ، پرویز اسلام پور دور هم جمع شده بودند و می خواستند حرکت جدیدی در شعر بوجود بیاورند که این شاعران هم گم شدند.
وی افزود : اما احمدرضا خودش را وارد این قضایا نکرد و در گوشه ای آرام نشست شعرش را گفت و مبدع جریان جدیدی در شعر فارسی شد.
حقوقی با اشاره به فروغ که معتقد بود شعر احمدرضا احمدی و شعر بیژن جلالی با سبک شعری شاعران فرق می کرد،شعر این دو را از دیگر شاعران جدا کرد ،و ادامه داد : در واقع همان گونه احمد رضا در شعری می گوید شعر احمد رضا " :
"قصر را بوریای من فرش کرده است" .

وی افزود : شعر احمد رضا فرا معنا است و در جایی توقف نمی کند.احمد رضا مبانی تئوریک را هرگز حفظ نمی کرد،اما این مبانی در ذهن او نقش می بستند و در شعرهایش به خوبی انعکاس می یافتند.
حقوقی تصریح كرد:در دوره ای احمدرضا در کنار دریا می نشست و شعرش را می سرود،اما امروزه او با نیروی تخیل دریا را به اتاقش می آورد و شعر می نویسد. او هرکاری که بخواهد در شعرش می کند حتی لباس های شعر او با لباس شعر ما فرق می کند.
پس از آن پگاه احمدی شاعر مجموعه" این روزهایم گلوست " نقدی را که برای سه مجموعه اخیر احمدی نوشته بود برای حاضران خواند و در ادامه حافظ موسوی - شاعر - گفت : در تاریخ 70 ساله شعر فارسی جز چند نام ،دیگر شاعران نامشان آنچنان تکرار نمی شود و یکی از این شاعران احمدرضا احمدی است که شعرش ادامه شعر نیما است .
وی افزود:البته شاملو خود به نوعی شعر منثور را پایه گذاشته است و سلسه اشتراکاتی میان شعر شاملو و احمد رضا می توانیم ببینیم.
موسوی،احمدی را پی گیر ترین شاعر منثور ایران خواند و ادامه داد:اولین بار شعر منثور از سوی نیما مطرح شد برخی به اشتباه دچار سوء تفاهم شده‌اند و این نوع شعر را به شاملو نسبت می دهند.
شاعر "سطرهای پنهانی"، احمد رضا را شاخص ترین شاعر شعر منثور خواند و افزود:شاملو جایگزین وزن بر کنار گذاشته در شعر ش التزام دیگری را در شعرش برگزیده است که آن را از اتهام نثر برهاند. اگر شعر شاملو را واکاوی کنیم در می یابیم که از جنبه های ذهنی تهی است.شعر او در برخی از برش ها جنبه های رمانتیک را به معرض نمایش می گذارد.
وی ادامه داد:احمد رضا فرزند خلف نیما است که به جنبه توصیفی زبان و ساختار روایی آن توجه دارد. شعر او خاصیتی دارد که میل تقلید هر شاعری را برمی انگیزد.تخیل او بر ذهن و زبان هر شاعری تاثیر می گذارد.
پس از آن "بابک احمدی" متنی را که برای انتشار در مجله گوهران خطاب به ماهور احمدی نوشته بود برای حاضران خواند .

در ادامه احمدرضا احمدی ،گفت: نسل من فرسوده شده اند.خیلی از منتقدان از من انتقاد می کنند که چرا با هم نسلان ام دور هم جمع می شویم و درباره قرص و یا دوا حرف می زنیم. از ما انتظار دارید درباره رقص تانگو حرف بزنیم ؟ ماچهار نفر، یعنی  من،سپانلو، آیدین آغداشلو و کیمیایی که هر صبح به هم زنگ می زنیم و از بیماری که شب گذشته داشته ایم حرف می زنیم.
وی خود را خرافاتی خواند و ادامه داد:زمانی که کتاب "قافیه در باد گم می شود" در حال انتشار بود من در بیمارستان بودم زمان تجدید چاپ آن نیز باز در بستر بیماری بودم و اتفاقات بسیاری بر من گذشت.
وی درباره عمل چشم خود گفت: زمانی که مرا در بیمارستان روی تخت برای عمل آماده می کردند که چشمم را عمل کنند به من قول دادند که دارویی به من تزریق می کنند که درد را نفهم آخر به خاطر بیماری قلبی مرا نمی توانند بیهوش کنند؛اما به قول خود عمل نکردند.
وی افزود : من سه ساعت زیر عمل عربده می کشیدم ، دکتر به من گفت تو که اینقدر آدم فرهیخته ای هستی چرا عربده می کشی؟ گفتم اگر با چوب بر سر دهخدا هم بزنی او هم عربده می کشد!
این شاعر شناخته فارسی زباندر پایان به خواندن شعری از مجموعه "چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود"،را خواند.

* اين مراسم در انتشارات ثالث برگزار شد.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  |
 انديشه يوناني آزاد، توفاني و انفجاري است
گفت وگو با فريدون فرياد
 
 انديشه يوناني آزاد، توفاني و انفجاري است
  مريم آموسا - Maryam-amoosa@yahoo.com


بخش اول گفت و گو با فريدون فرياد شاعر و مترجم آثار ريتسوس را روز شنبه در همين صفحه خوانديد. اينک بخش پاياني آن را مي خوانيد.

***
خوب آقاي فرياد، برگرديم به زندگي ريتسوس، او چگونه امرار معاش مي کرد؟

ريتسوس زندگي فقيرانه اي داشت و براي امرار معاش کارهاي زيادي را تجربه کرد و اين کارها در شعرهاي او تاثير مستقيمي نداشته اند. او در دوره اي در تئاتر ملي کار مي کرد و براي برخي از تئاترها از جمله تئاتر ايرانيان مي رقصيد، بعدها در بانک چون خط خوبي داشت مشغول به کار شد، در دوره اي نيز ويراستار يک انتشارات بود و آثار رومن رولان و داستايوفسکي را ويرايش مي کرد. ريتسوسي که من مي شناختم انسان قانعي بود به عکس نرودا که خوشگذران و عياش بود. ريتسوس يک آپارتمان کوچک دو طبقه داشت و همه وسايلش در همين خانه بود از جمله جايزه لنين.

ريتسوس تحت تاثير چه کساني بود؟

ريتسوس به غير از شعرهاي اوليه اش تحت تاثير «پالاماس» و در دوره اي نيز تحت تاثير «کريا تاکيس» بود. ولي بي گمان ريتسوس خودش مبتکر سبک خودش بود. شعر او به گونه اي متاثر از شعر باستاني يوناني و مونولوگ هايش شبيه افلاطون، نوع نگاهش شبيه به هومر و در شعرهاي ليريک و غنايي اش شبيه «سافو» و «ارخي خولوس» است. آنچه که من از شعر او برداشت کرده ام، او بيش از هر چيز از سنت باستاني سرزمين اش بهره برده است و باقي چيزها را نيز از تجربيات روزمره اش به دست آورده است. او سبک خاصي ندارد بلکه تمام سبک ها را آزمايش کرده است و از اين نظر يگانه است که شعرش جلوه هاي گوناگوني به خود گرفته است.

 شاعراني چون ماياکوفسکي و ناظم حکمت روي ريتسوس چه تاثيري گذاشته اند؟

اين شاعران متعهد روي ريتسوس اثر گذاشته اند. خود ريتسوس براي من تعريف مي کرد که در مصاحبه اي مشترک که در پراگ با من و ناظم حکمت انجام شد، ناظم حکمت آن قدر به من علاقه مند شده بود که به حرف هاي من اعتماد داشت. او مي گفت هر چيزي که ريتسوس در شعر بگويد، درست است. اين سه شاعر از جمله شاعران مبارزي بودند که هدفشان تغيير جهان و عدالت اجتماعي بود و اين ايدئولوژي مارکسيستي بهانه اي بود که به وسيله آن در قالب شعر به آرمان هايشان تحقق ببخشند. اين شاعران شباهت هايي با هم دارند، نرودا، ناظم حکمت، ماياکوفسکي، پل الوار و لويي آراگون بالاخره از مارکسيسم دلزده مي شوند و مي فهمند که استالينيسم چه بلايي سرشان آورد.

 آيا ريتسوس هم از راه مبارزه اي که برگزيده بود به سوسياليسم اعتقاد داشت يا نه؟

ريتسوس در تمام لحظات زندگي اش يک مبارز واقعي بود، حتي يادم مي آيد که در آخرين ديداري که با او 18 روز قبل از مرگش داشتم، ريتسوس به علت بيماري به کسي جز خانواده اش اجازه ملاقات نمي داد. به من هم چون دوست نزديک اش بودم، اجازه داد که پيش اش بروم، در آخرين ديدارم دوباره از او پرسيدم آيا باز هم به سوسياليسم اعتقاد داري. گفت؛ آره چون تنها راه تغيير جهان است، جهان چاره اي ندارد جز اينکه اين راه را برود و جالب اينجاست که در آخرين شعر ريتسوس همه چيز تاريک است، چون او شاهد فروپاشي همه چيز بود. يادم مي آيد يک شب با هم نشسته بوديم و تلويزيون نگاه مي کرديم که داشت مراسم اعدام «چامپسکو» را با همسرش نشان مي داد. به يک باره وحشت در وجودش افتاد اما هرگز مرگ اين مجال را به او نداد که فروپاشي شوروي را از نزديک حس کند.

 شما از تاريک بودن فضاي آخرين شعر ريتسوس سخن گفتيد. اين مختص به آخرين شعرش است يا در شعرهاي ديگرش نيز شاهد اين موضوع هستيم؟

در 4 ، 5 مجموعه آخر ريتسوس شاهد فضاي ياس آور و مرگ انديش هستم. مثل «درخت برهنه»، «نگاتيو سکوت» و آخرين مجموعه شعرش که ناپيراسته ماند. در آخرين مجموعه شعرش با نام «سوت کشتي ها» اين موضوع به خوبي خودش را نشان مي دهد، از اين مجموعه من تنها يک شعر را به فارسي برگردانده ام، که در کتاب زمان سنگي منتشر شده است. در واقع ريتسوس مثل هر شاعر عاقلي، آينده را پيشگويي کرده است. او شاعري است که تمام وجوه انساني را تجربه کرده و به آنها تحقق بخشيده است.

 آقاي فرياد با توجه به اينکه شما تنها کسي هستيد که در طول سال ها با ريتسوس رابطه دوستانه و تنگاتنگي برقرار کرديد اين دوستي چه تاثيري در روابط دو کشور داشته است.

تاثير من در يونان به مراتب از يک سازمان دولتي فراتر است، در يونان من را سفير واقعي ايران مي شناسند و از دوران باستان روابط ايرانيان با يوناني ها بسيار تنگاتنگ بوده است و جنگ ايراني ها و يوناني ها بسيار مشهور است. البته اين جنگ ها دستاوردهاي فرهنگي بسياري در پي داشته است و چون امپراتوري هخامنشي اولين و بزرگ ترين امپراتوري در جهان بوده است، يوناني ها به ايران مي آمدند و از ايراني ها اصول و شيوه حکومتداري و بسياري چيزهاي ديگر را مي آموختند. ايران هرگز قرار نبود که به يونان لشکرکشي کند. اين فتنه ها زير سر اختلافات آتني ها و اسپارکي ها بود. در اين شرايط من به اين چيزها کاري ندارم اگر در يونان هر کتابي را باز کني، نامي از ايران و ايراني ها برده شده است. از «هرودوت» گرفته تا «پروتار» و افلاطون و سقراط. گويي يوناني ها و ايراني ها يک روح در دو بدن اند. البته بعدها کشف کردم که ريشه يوناني ها و ايراني ها يکي است اما از نظر زباني با هم متفاوت هستند. در دوراني ايراني ها به يوناني ها خيلي کمک کرده اند، حتي در يونان ترانه مشهوري با اين مضمون هست که کشتي حامل مواد غذايي براي کمک از ايران به سمت يونان مي آيد. من هميشه در مقالات و سخنراني هايي که در يونان داشته ام گفته ام که در هر ايراني يک يوناني و در هر يوناني يک ايراني زندگي مي کند و علاقه من به ريتسوس موجب شد که درباره تاريخ يونان و رابطه آن با تاريخ ايران بسيار مطالعه کنم. در واقع من براي شناساندن فرهنگ يوناني بيش از هر کسي تلاش کردم و چيزي در حدود بيست و چند سال از عمرم را وقف اين فرهنگ کرده ام، بي شک بايد تاثيرگذار باشم.

 شما اين قدر براي فرهنگ يوناني زحمت کشيده ايد، ريتسوس چه؟ آيا علاقه اي به ادبيات و فرهنگ ما از خود نشان مي داد و ادبيات ما را مي شناخت؟

بله، ريتسوس به فرهنگ ما بسيار علاقه مند بود. ريتسوس هم مثل ديگر شاعران جهان، خيام را خوب مي شناخت. چرا که خيام بارها و بارها به زبان هاي مختلف ترجمه شده و شاعراني نيز بي شک بوده اند که تحت تاثير او باشند. اسم سعدي و حافظ هم به گوششان خورده است اما چون ترجمه شعرهاي آنها دشوار است، کمتر شعرشان را خوانده اند، البته ترجمه شعرهاي حافظ و سعدي به زبان هاي ديگر آن گونه که بايد عميق و درخشان نيست. يکي از خدماتي که من در اين سال ها به ريتسوس و زبان فارسي کرده ام، اين بود که تمام آثاري که از زبان فارسي به انگليسي ترجمه مي شد را دراختيار ريتسوس مي گذاشتم، حتي در دوره اي که در ايران بودم اين آثار را برايش مي فرستادم. روزها و لحظه هايي که کم هم نبودند که پيش او بودم، خودم برايش مي خواندم مثلاً او به شعرهاي فروغ خيلي عشق مي ورزيد.

 جالب است، چرا شعر فروغ براي او جذابيت داشت؟

اين به تفاوت انديشه ايراني و يوناني بازمي گردد، انديشه ايراني يک انديشه درون گرا و عرفاني و بسيار بسته است اما انديشه يوناني، آزاد، توفاني و انفجاري است و سمبليسم در شعر يوناني ها کمتر ديده مي شود، چرا که در يونان، شاعران خيلي راحـت تر از ما مي توانند حرف بزنند. در شعر فروغ هم اين عرياني و طغيان ديده مي شود، از اين رو شعرهاي او براي ريتسوس ملموس تر و جذاب تر بود. مثلاً ارتباط با شعرهاي سپهري به دليل اينکه شعرهاي او شعري بسيار بسته و عرفاني است، دشوار است يا شعر شاملو که سياسي است و براي بيان منظور خود ناچار است از هزاران شيوه کلامي استفاده کند.

 آقاي فرياد شما بي شک يکي از بهترين مترجمان آثار ريتسوس هستيد و از جمله مترجمان خوشبختي هستيد که با توجه به ارتباط تنگاتنگي که با شاعر داشتيد، دست به ترجمه آثار او زده ايد، کمي درباره دشواري هاي ترجمه آثار ريتسوس بگوييد.

بهتر است در ابتدا درباره دوره اي که از زبان دوم، شعرهاي ريتسوس را ترجمه کرده ام، حرف بزنم. بيشتر مترجماني که شعرهاي ريتسوس را به زبان انگليسي ترجمه کرده اند دچار اشتباهات فاحشي شده اند، من هم که از زبان دوم اين شعرها را ترجمه مي کنم، بار اشتباهات آنها و خودم را به دوش مي کشم. بايد در يونان زندگي کني تا بفهمي ريتسوس چه مي گويد، چون ريتسوس در هنگام ترجمه هميشه در کنار من بوده است، و مشکلاتم را با او بازگو کرده ام. همواره توانستم آنچه را او مي خواسته بگويد در ترجمه شعرهايم انتقال بدهم.

 درباره شيوه ترجمه شعرهاي ريتسوس بگوييد.

ترجمه شعرهاي ريتسوس براي من هميشه سرايش از درون و بدون دستکاري در زبان، بيان و لحن شاعر بوده است و اين تجربه اختصاصي من در ترجمه بوده است. من آنچه که ريتسوس سروده، دوباره بازسرايي کرده ام نه گونه اي که انگار خودش گفته است.

 در ترجمه شعرهاي ريتسوس با چه دشواري هايي روبه رو بوده ايد.

چون من شعرهاي ريتسوس را از زبان اصلي يعني يوناني به فارسي ترجمه کرده ام با توجه به اينکه تا اين لحظه هنوز فرهنگ لغت يوناني به فارسي يا فارسي به يوناني نداريم با دشواري هاي بسياري روبه رو بوده ايم. از اين رو در هنگام ترجمه من کلمه آفريني مي کنم و براي پيدا کردن يک کلمه معادل براي کلمات شعر ريتسوس سال ها اتود مي زنم. شايد طرح يک شعر را سال ها پيش ترجمه کرده باشم و آن قدر در ترجمه اتود بزنم و کار را رها کنم و دوباره به سراغش بروم که قانع ام کند. به خصوص شعرهايي که جنبه مونولوگي دارد. البته در شعرهاي سياسي - اجتماعي او که من به عنوان اشعار برهنه از آنها ياد مي کنم، اين مشکل کمتر ديده مي شود، چون اين سازندگي اين امکان را به تو مي دهد که کلمات صيقل خورده بهتري بتواني پيدا کني که با هم جفت و جور شوند و يک منظومه فضايي در ذهن خواننده به وجود بياورند.

 به غير از ارتباط نزديک با ريتسوس که تنها شامل حال شما شده است و مترجمان ديگر از آن بي نصيب بوده اند، کار شما چه مزيتي نسبت به ديگر مترجمان دارد؟

زندگي در يونان موجب شد که با اسامي گياهان، مکان ها و اشخاص و جزئيات زندگي يوناني ها آشنا شوم. چيزهايي که هر مترجمي را دچار مشکل مي کنند.

 آقاي فرياد همکاري شما و ريتسوس دوجانبه بود، چه شد که ريتسوس کتاب شما را به يوناني ترجمه کرد؟

همکاري من با ريتسوس و ترجمه شعرهايش او را نيز ترغيب کرد که کتاب «خواب هايم پر از کبوتر و بادبادک است» را به يوناني ترجمه کند. من طرح اين داستان را به فرانسه ترجمه کرده بودم و ريتسوس از آن خوشش آمده بود و پيشنهاد کرد که آن را به يوناني ترجمه کند. من در اين کتاب از زبان بومي خرمشهري استفاده کرده بودم. داستان اين کتاب جنگ است و آرزوي پسربچه اي که براي صلح دست به هر کاري مي زند. اين کتاب اولين کتابي است که درباره جنگ ايران و عراق نوشته شده است. به هر حال همان همکاري که در ترجمه شعرهاي ريتسوس به زبان فارسي وجود داشت در ترجمه «خواب هايم پر از کبوتر و بادبادک است» وجود داشت.

 بازتاب اين کتاب در يونان چگونه بود؟

هميشه همکاري يک شاعر و مترجم نتيجه درخشاني در پي خواهد داشت و اين کتاب هم در يونان بازتاب خوبي داشت. کتاب دومم هم به نام آسمان بي گذرنامه در يونان بازتاب خوبي داشت. در مورد کتاب دومم هم خود ريتسوس شعرها را انتخاب کرد و مقدمه نوشت و در پايان مقدمه درباره شعر سخن گفت.

 شما به غير از اين از زبان فارسي به يوناني ترجمه کرده ايد. چرا در اين سال ها اثري از خودتان به فارسي در ايران منتشر نکرده ايد.

به غير از اين مجموعه قصه اي از زندگي شاعران بزرگ از جمله نظامي، فردوسي، خواجوي کرماني و... به زبان يوناني ترجمه کرده ام که آن هم با اقبال خوبي روبه رو شد. پس از آن متوجه شدم که نسبت به کشور خودم کوتاهي کرده ام و آثار خودم به فارسي را در ايران منتشر نکرده ام اما پشيمان نيستم چرا که در اين سال ها توانستم زبان خودم را صيقل بدهم تا آثار بهتري به هموطنانم تقديم کنم.

 بهتر است دوباره برگرديم به ريتسوس، درباره ترجمه آثار او بگوييد.

ريتسوس يکي از پرترجمه ترين شاعران دنيا است و تا زماني که من يادم مي آيد بيش از 300 عنوان از کارهايش ترجمه شده است. آثار او حتي بيشتر از «نيکوس کازانتزاکيس» نويسنده «زورباي يوناني» ترجمه و اجرا شده است. ريتسوس چون نمايشنامه نويس هم بوده و خودش هم تجربه تئاتري داشته از آثار دراماتيک اش، بسيار استقبال شده است و بازيگران و کارگردانان بزرگي از سرتاسر جهان نمايشنامه هاي او را روي صحنه برده اند. بهتر است بگويم شعرها و آثار او از عربي و چيني گرفته تا زبان هاي ديگر ترجمه شده است. لوئي آراگون با خواندن «سونات مهتاب» ريتسوس مي گويد؛ «من با خواندن اين شعر شوک تکان دهنده نبوغ را در خودم حس کردم». او ريتسوس را بزرگترين شاعر جهان نام مي دهد.

با توجه به اينکه ريتسوس در عرصه هاي ديگر از جمله نويسندگي نيز چندين نمايشنامه و يک رمان 9 جلدي نوشته، چرا وجه غالبي که در جهان از ريتسوس سراغ داريم، شاعري اوست؟

همان طور که به درستي اشاره کرديد، او شاعري است که رمان هم نوشته و به جنبه هاي مختلف هنرهاي کلامي توجه داشته است. او 8 نمايشنامه نوشته که 4 تا از آنها سوزانده شده و فقط 4نمايشنامه از دستبرد زمان در امان مانده است که اين نمايشنامه ها هم به غير از در يکي دو کشور اروپاي شرقي فکر نمي کنم ترجمه شده باشد. شايد علتش توجه بيش از حد او به شعر است. 9 رمان دارد که من 3 رمان او را ترجمه کرده ام که اميدوارم منتشر شود، البته مشکلاتي هم در کار است، چرا که ريتسوس در رمان هايش بسيار بي پرده حرف زده و اين موضوع انتشار آثارش را در ايران دچار مشکل مي کند. او در رمان هايش دو زبان شاعرانه و عوامانه را با هم درآميخته که از نظر ترجمه نيز کار آساني نيست. البته برخي از رمان هايش به انگليسي ترجمه شده است. شايد يکي از دشواري هاي ترجمه نمايشنامه هايش هم اين باشد که در هر نمايشنامه از همسرايان نيز استفاده شده است.

 راستي آقاي فرياد شما به عنوان مترجم آثار ريتسوس در جهان شناخته شده هستيد.

هدفم با ترجمه آثار ريتسوس اين است که تنها مختص به مردم سرزمين خودم نباشم. تمام مترجماني که اشعار و آثار ريتسوس را ترجمه کرده اند، بي شک مرا هم به عنوان شاعر و هم به عنوان مترجم مي شناسند. حتي از من در کتاب هايشان نام مي برند، بخش هاي کتاب خواب هاي من پر از کبوتر و بادبادک است در مدارس يونان در کنار نويسندگان بزرگ جهان تدريس مي شود و اين افتخار بزرگي براي من و سرزمين من است.

 با مترجمان آثار ريتسوس چقدر ارتباط داريد؟

من با برخي از مترجمان ريتسوس ارتباط دارم. مثلاً «اسکات کينگ» که «آسمان بي گذرنامه» را به زبان انگليسي ترجمه کرده و قرار است آن را به 3 زبان يوناني، فارسي و انگليسي در امريکا منتشر کند. مثلاً من با «ژاک لاکاريه» که شعرهاي من را نيز به زبان فرانسه ترجمه کرده ارتباط دارم، «ژاک لاکاريه» بيش از 75 سال سن دارد و عضو فرهنگستان فرانسه نيز است. از ديگر مترجمان او مي توانم به «ژراد پيارا» مترجم فرانسوي آثار ريتسوس و «فيروسا پاراکوپال» دوست و مترجم فرانسوي آثار ريتسوس اشاره کنم که با هم رابطه نزديکي داريم.

 خوب بدون هرگونه تعارفي، نام شما با نام ريتسوس پيوند خورده است، آيا مترجمان ديگر وقتي در ترجمه شعر ريتسوس به مشکلي برخورده اند به سراغ شما آمده اند؟

من فکر مي کنم هر مترجمي خودخواهي خودش را دارد، علاقه اي ندارند که به سراغ کسي بروند و چيزي بپرسند. اين سوال شما بسيار هشيارانه است، نه، بيشتر مترجمان ترجيح مي دهند که خودشان ترجمه کنند، حالا هر طور که شد، وقتي به ترجمه هايي از آثار ريتسوس نگاه مي کنم، مي بينم که خيلي از آنها اشتباهات فاحشي دارد، حتي خود ريتسوس هم از اين موضوع باخبر بود. مي گفت مهم نيست بي خيال، اما ترجمه هايي که با هم کار مي کرديم برايش خيلي مهم بود. اين اشاره شما درست است، مثلاً در بيشتر موارد نظرات من مي تواند براي ديگر مترجمان آثار ريتسوس گره گشا باشد. هيچ مترجمي اين اقبال را نداشته که با يک شاعر اين قدر کار کند، البته ريتسوس هم براي هيچ مترجمي به اندازه من وقت نگذاشته است. مثلاً «ژراد پيارا» وقتي داشت رماني از ريتسوس را ترجمه مي کرد، ريتسوس در هر فصلي يکي دو کلمه اي به او کمک مي کرد، اما من بارها و بارها اشکالاتم را علامت مي زدم و براي او مي خواندم و او مي گفت به کجا رجوع کن.

 داشت يادم مي رفت شما از 9 رمان ريتسوس صحبت کرديد، اما چون هيچ يک از نثرهاي ريتسوس به فارسي برگردانده نشده اند، مي شود بيشتر درباره اين رمان حرف بزنيد؟

اسم اين رمان «تمثيل گاه قديس هاي گمنام» است. اين رمان 9 جلدي است که هر جلد را هم مي توان يک رمان مستقل دانست و در هر رمان فصل ها به هم پيوسته اند و يک نفس گفته مي شوند و هيچ قطعي و پاراگرافي در اين فصل ها وجود ندارد. اشيا و مکان ها در اين رمان نامي ندارند. من تاکنون 3 رمان را ترجمه کرده ام و اما فکر نمي کنم بشود اين رمان را در ايران چاپ کرد، شايد بايد شگردهايي به کار ببريم تا بتوانيم آن را منتشر کنيم.

 به غير از اين چه آثار ديگري از ريتسوس ترجمه کرده ايد؟

از نمايشنامه هاي او «دور از سايه هاي سرد»، «نمايشنامه هاي ديگر»، «زني در کنار دريا»، «عصاکوران»، «تپه با چشم»، «چه چيز مناسب تر»، به اضافه مقالاتش درباره شعر. نامه هايش را با هم کار کرده ايم و بيش از 60 اثرش را ترجمه اوليه کرده ام. البته من بيشتر منتظر انتشار کتاب زمان سنگي بودم تا پس از آن کتاب هاي ديگر او را به دست نشر بسپارم. مثلاً «اورتيکا» را 18 سال پيش ترجمه کرده ام که هنوز چاپ نشده است. تاکنون بيش از سه چهارم آثار او را ترجمه کرده ام و ريتسوس دست نوشته هايش را هم در اختيارم گذاشت که اگر منتشر شود براي اولين بار است که اين اتفاق مي افتد.
|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386  |
 ايراني ها و يوناني ها يک روح در دو بدن اند
بخش اول

 

 گفت وگو : مریم آموسا


نام فريدون فرياد با يانيس ريتسوس گره خورده است. فريدون فرياد در سال 1980 سفري به يونان، ترکيه و بلغارستان مي کند و علاقه مند مي شود بداند يانيس ريتسوس شاعر بزرگ يوناني که پيشتر با او از طريق ترجمه قاسم صنعوي آشنا شده بود زنده است يا نه. حس کنجکاوي او را به جزيره ساموس در يونان مي کشاند و در اولين ديدار خود رابطه دوستي او و ريتسوس شکل مي گيرد و همين علاقه موجب مي شود که فريدون فرياد براي يادگيري زبان يوناني و ترجمه شعرهاي ريتسوس مشقت و سختي بسياري به جان بخرد و براي هميشه ايران را به مقصد يونان ترک کند.فريدون فرياد همزمان ترجمه و انتشار کتاب زمان سنگي عازم ايران شد و اين نخستين ديدار من با فريدون فرياد و انتشار زمان سنگي بهانه اي براي گفت وگوي بلند بود. در طول گفت وگو، گويي ريتسوس از زبان فريدون فرياد با من سخن مي گفت.

 گفت وگوی من با فریدون فریاد  بخش اول آن ۱۹ خرداد ماه ۱۳۸۶ در صفحه ادبی شرق منتشر شد بخش دوم این گفت وگو ۲۱ خرداد در همین صفحه منتشر می شود با سژاس از سولماز پور عبدالله   که زحمت  عکس فریدون فریاد  را کشید .


در ابتدا کمي از خودتان بگوييد تا بيشتر با شما آشنا شويم.

من خوشبختانه يا بدبختانه يک آدم هستم، دلم مي خواست يک درخت يا يک جويبار بودم، چون اين گونه راحت تر مي توانستم شعرهايم را بسرايم و با طبيعت و مناسبات زندگي بشري رابطه برقرار کنم ولي به هرحال يک آدم هستم. در 15 آذرماه 1328 در خرمشهر در خانواده از هم پاشيده اي که پدر براي پيدا کردن کار خانواده را ترک کرده بود، متولد شدم و از همان کودکي فقر را تجربه کردم، از کودکي آدمي درون گرا بودم، در 5 سالگي خواندن و نوشتن را توسط خواهرم که آموزگار بود، ياد گرفتم و وقتي برادرانم براي شنا به شط مي رفتند من بيشتر وقتم را به خواندن و نوشتن مي گذراندم و از همان کودکي به نوشتن و سرودن شعر علاقه مند بودم و انشاهايي که مي نوشتم با استقبال معلمان و همکلاسي هايم روبه رو مي شد. پس از پايان دوره متوسطه وارد دانشگاه شدم و در دانشکده علوم ارتباطات دو سال مترجمي زبان خواندم که اين رشته را رها کردم و در رشته ارتباطات ادامه تحصيل دادم. پس از آن به سربازي رفتم و بعد از پايان دوره سربازي در کانون پرورش فکري کودکان به عنوان کارشناس فرهنگي استخدام شدم، اما با پيروزي انقلاب مثل خيلي هاي ديگر از کانون اخراج شدم. در همان سال ها در دانشگاه تهران کارشناسي ارشد ادبيات تطبيقي مي خواندم که با تعطيل شدن دانشگاه ها و جنگ، مجبور شدم درسم را نيمه کاره رها کنم و ايران را به مقصد کشور ديگري ترک کنم.

چه عاملي موجب شد که به طور جدي به شعر بپردازيد؟

سرودن شعر را به شکل جدي در سال 1345 با خواندن خبر مرگ تکان دهنده فروغ در روزنامه کيهان آغاز کردم. در روزنامه عکس زني را ديدم که روي کتاب تولدي ديگر که نيمي از صورتش محو بود، بارها تصويرش را ديده بودم. از همان لحظه و حادثه سرودن شعر را آغاز کردم. شعرهاي نخستينم را براي مجله خوشه که توسط احمد شاملو منتشر مي شد، مي فرستادم. او هم لطف بود يا هرچيز ديگر، شعرهاي مرا چاپ مي کرد، اما متاسفانه هرگز نتوانستم شعرهاي اوليه ام را به صورت مجموعه اي منتشر کنم. در سال 1357 اولين مجموعه شعرم را با نام «ميلاد نهنگ» منتشر کردم که در هياهوي انقلاب گم شد. پس از آن در سال 1358 مجموعه شعر دومم با نام «شاعران جوان» را منتشر کردم که البته در آن زمان به ترجمه شعر هم علاقه مند شده بودم.

چگونه با ريتسوس آشنا شديد و اين آشنايي به دوستي تاريخي تبديل شد؟

با ريتسوس براي اولين بار با انتشار مجموعه شعر «با آهنگ باران» که توسط قاسم صنعوي ترجمه شده بود در دهه 50 آشنا شدم. در سال 1980 سفري سياحتي به يونان، ترکيه و بلغارستان رفتم. وقتي به يونان رفتم خيلي علاقه مند بودم که بدانم ريتسوس زنده است، دلم مي خواست ببينمش. به طور اتفاقي با جواناني از حزب زحمتکشان يونان آشنا شدم و سراغ او را گرفتم، آنها هم مرا به انتشارات «کرتوس» ناشر آثار ريتسوس معرفي کردند، در آنجا به من گفتند که ريتسوس در آتن به سر نمي برد و در جزيره اي به نام «ساموس» که با آتن فاصله زيادي دارد، به سر مي برد. براي ديدن ريتسوس، اولين سفر دريايي ام را انجام دادم و 16 ساعت روي آب بودم. نصفه شب، خسته و کوفته در حالي که نمي دانستم شب را در کجا به سر ببرم به «ساموس» رسيدم. خوشبختانه زوج جواني همراه من در کشتي بودند وقتي علاقه من را ديدند، مرا به هتلي راهنمايي کردند. صبح که از هتل به خانه ريتسوس زنگ زدم، او منتظرم بود، از انتشارات «کرتوس» به ريتسوس اطلاع داده بودند که شاعري از ايران به ديدن شما مي آيد.

نحوه برخورد ريتسوس در لحظه ديدار چگونه بود؟

وقتي به ديدن او رفتم او منتظرم بود و با آغوش باز به استقبالم آمد. در چند ساعتي که مهمان او بودم، شعرها و کتاب «با آهنگ باران» را که توسط قاسم صنعوي به فارسي برگردانده شده بود، به او دادم. ريتسوس نيز کتاب هايش را که به زبان انگليسي ترجمه شده بود، در اختيارم گذاشت، وقتي چند ساعت در کنار او بودم، احساس کردم ديگر کار من بايد تمام شده باشد، وقتي تصميم گرفتم که با او خداحافظي کنم او از من دعوت کرد شام را با خانواده اش صرف کنم، ظاهراً حضور من او را تحت تاثير قرار داده بود، چراکه من اولين کسي بودم که از ايران به ديدن او مي رفتم.

شما با ريتسوس در اولين ديدارتان با چه زباني ارتباط برقرار کرديد؟

ريتسوس به زبان انگليسي آشنا بود اما به اين زبان صحبت نمي کرد و من به وسيله دخترش که به اين زبان تسلط داشت با او ارتباط برقرار کردم.

چه اتفاقي افتاد که تصميم گرفتيد شعرهاي ريتسوس را به فارسي ترجمه کنيد؟

وقتي براي اولين بار به ديدار ريتسوس رفته بودم پس از بازگشت از خانه او در مسير هتل آنقدر تحت تاثير شخصيت و منش انساني او قرار گرفته بودم که شعري براي او سرودم و در ديدار بعدي ماجراي آن شعر را براي او گفتم، او به من و دخترش گفت که اين شعر را براي من ترجمه کنيد، وقتي ريتسوس ترجمه آن شعر را ديد، از آن خوشش آمد و همين شد که با هم اخت شديم و از من دعوت کرد که تا 5 روز ديگر هم آنجا بمانم و اين آشنايي منجر به يک دوستي ديرساله و گويي هزارساله شد. در همان 5 روز اقامتم در هتل ترجمه شعرهاي ريتسوس را از زبان انگليسي به فارسي شروع کردم و او همزمان ترجمه شعرها را مي ديد و در تصحيح آن به من کمک مي کرد. البته اين ديدار براي من آنقدر عظيم بود که نوشتن کتاب «اديسه رنج ها» را شروع کردم. اين کتاب در واقع خاطره اولين ديدارم با ريتسوس بود. پس از پايان 5 روز اقامتم در هتل و ديدارهاي پي درپي ام با ريتسوس آتن را به مقصد ترکيه و بلغارستان ترک کردم و قرار شد براي ماه اکتبر که ريتسوس دوباره به آتن برمي گشت، من نيز به ديدارش بروم اما ديدار اول کار خودش را کرده بود و من تصميم ام را براي ترجمه شعرهاي او گرفته بودم. پس از ديدار دوباره اي که با ريتسوس داشتم، جنگ ايران و عراق شروع شد و من به ايران بازگشتم.

بازگشت شما به ايران آيا اختلالي در رابطه شما با ريتسوس به وجود نياورد؟

در اين سال ها به خاطر جنگ با نامه و گهگاهي تلفني با ريتسوس ارتباط برقرار کرده و او را از چاپ و ترجمه آثارش در ايران باخبر مي کردم. او هم اگر در اين مدت کتابي منتشر مي کرد، برايم مي فرستاد. اين دوستي و رابطه تنگاتنگي که ميان من و ريتسوس به وجود آمده بود آتش عشق آموختن زبان يوناني را هر روز در من شعله ورتر مي کرد. جنگ بود و راه ها بسته. به خاطر همين 5 سال صبر کردم تا بتوانم ويزا بگيرم و يک بار ديگر ريتسوس را از نزديک ببينم. البته اين کار هم به همين سادگي ها نبود، مجبور شدم يک سالي به فرانسه بروم و بعد در پاريس اقامت کنم البته در مدت يک سالي که در پاريس بودم، دانشگاه هم رفتم. بعد که ديدم اوضاع خوب است تصميم گرفتم برگردم به آتن و به آرزوي خودم تحقق ببخشم.

آقاي فرياد، در آن سال ها در پاريس به يک ايراني ويزا نمي دادند، شما چگونه توانستيد ويزا بگيريد؟

براي سفر به يونان ريتسوس تلفني با سفير کشور يونان در پاريس صحبت کرد و او هم خيلي زود کار من را راه انداخت. در يونان وقتي شاعر بزرگشان به آنها زنگ مي زند افتخار بزرگي برايشان محسوب مي شود و با تلفن ريتسوس عازم يونان شدم. وضع کلي تغيير کرده بود. آتن ديگر آن آتن چند سال پيش نبود اما گفتم بايد سختي ها را تحمل کنم و شروع کردم به آموختن زبان يوناني و زبان و ادبيات يوناني را در دانشگاه تسيولانگيني شروع کردم و تا مقطع دکترا ادامه دادم، اما باز هم مدرک نگرفتم، چراکه تصميم گرفته بودم شاعر بشوم نه چيز ديگري.

تا اينجا فقط ما درباره نحوه آشنايي و سفرتان به يونان صحبت کرديم، برايمان کمي از ريتسوس بگوييد.

از نظر من ريتسوس شاعر و انسان بي نظيري است. من با او خيلي نزديک بودم و در ساعات مختلف روز در کنارش بودم. او هميشه در حال نوشتن و خواندن بود البته اين براي شاعري چون ريتسوس عجيب نيست. کم نيست شاعري که شعرهايش از مرز 10 هزار صفحه تجاوز بکند و تاکنون چيزي در حدود 50 عنوان از کتاب هاي او هنوز منتشر نشده است. شعرهاي او شامل 22 مجموعه 500 صفحه اي است که تاکنون تنها 14 جلد آن منتشر شده است. البته بسياري از آثار او در هنگام اشغال يونان توسط نازي ها و در دوره دوم تبعيد عمداً و سهواً سوخته و سوزانده شده است، البته ريتسوس براي من تعريف مي کرد که در روزهاي پاياني عمرم کوهنانه اي از شعرهايم را چون ناتمام بودند، يکباره آتش زدم، چون او مي دانست که به زودي مي ميرد.

کمي درباره تعليم و ويژگي هاي کاري ريتسوس براي ما بگوييد.

ريتسوس بسيار متعلم بود. او کارهايش را با تعليم خاصي انجام مي داد و روي شعرهايش بارها و ساعت ها کار مي کرد، او مثلاً شعر «اروس» را 17 بار بازنويسي و ويرايش کرده است و بسياري از تکه ها را که بسيار هم زيبا بودند از متن شعر حذف کرده است و اين تعلم نه تنها در شعر او بلکه در تمام مناسبات زندگي اش مشهود بود. او تعلم را به زندگي من برگردانده. شايد اگر او نبود من به بيراهه کشيده مي شدم.

کمي بيشتر درباره زندگي او بگوييد.

درباره زندگي ريتسوس تا جايي که مي دانم همه خوانده و مي دانند اما باشد، با وجودي که پدر ريتسوس زمين دار بود و در شهر باستاني «مونرم واسيا» متولد شد، تقديري عجيب از همان آغاز براي ريتسوس رقم خورده بود. مادرش دچار بيماري سل مي شود و پدر چون همسرش را خيلي دوست داشت، دچار جنون مي شود و همه چيز را در قمار مي بازد و ريتسوس مي ماند و خواهري که بسياري از نامه هاي ريتسوس در روزهاي تبعيد خطاب به او است. ريتسوس در اين روزها 12 سال بيشتر نداشت.

ريتسوس سرودن شعر را از چه زماني شروع کرد؟

ريتسوس در جايي از خاطراتش مي گويد با اينکه من مادرم را خيلي زود از دست دادم اما همه چيز را از او ياد گرفتم. من از 6 ، 7 سالگي شعر مي گفتم اما آنها را جايي قايم مي کردم، يک روز مادرم شعرهايم را پيدا کرد و گفت «روزي ريتسوس شاعر بزرگي مي شود، حتي بزرگ تر از پالاماس». پالاماس در آن زمان پدر شعر يونان بود و بعدها پالاماس در مورد يکي از شعرهاي ريتسوس به نام «آوازهاي خواهرم» مي نويسد؛ «شاعر، ما به کناري مي رويم تا تو بگذري.»

ريتسوس هم گويي از سل بي نصيب نمي ماند.

بله، زماني که ريتسوس 17 سالش بود مسلول مي شود و او را به «کرت» و از آنجا به آسايشگاه مسلولين منتقل مي کنند. بيماري سل هم در آن سال ها درمان پذير نبوده و هرکس که دچارش مي شده مي مرده، از اينجا است که مرگ با زندگي ريتسوس عجين مي شود. ريتسوس در جايي از شعرهايش مي گويد در آنجا با مرگ هم خوابه بوده است.

چه مي شود که ريتسوس به انديشه چپ و مسائل سياسي روي مي آورد؟

در آسايشگاه ريتسوس تنها پناه اين روزگار مشقت بار را در انديشه چپ و مارکسيست مي بيند و آنجا است که به حزب کمونيست مي پيوندد و شعرش دو جنبه شخصي و سياسي به خود مي گيرد و تمام شعر ريتسوس همين است، همزاد کردن جهان بيني که جهان را تغيير بدهد و او همواره در پي عدالت اجتماعي بود.

شعرهاي ريتسوس چه جايگاهي در ميان شعرهاي ايدئولوژيک دارد؟

ريتسوس شاعر چپي است که انديشه مارکسيستي را بارور مي کند و به آن عمق و معنا مي بخشد. عجيب نيست که يکي از شعرهاي ريتسوس را طليعه تغيير سيستم شوروي مي دانند و در آن پيش بيني مي کنند که سوسياليست نمي تواند به پيش برود. با اينکه او شاعري چپ انديش است اما به هيچ وجه جزم انديش نيست، او رندي به تمام معنا است که با ديدي عميقاً انساني به همه چيز مي نگرد و او اولين منتقد استالينيسم هم هست. با وجودي که قبلاً براي استالين شعر سروده بود.

درونمايه شعرهاي ريتسوس چيست؟

زندگي شخصي ريتسوس با تاريخ سرزمينش عجين شده است. خود ريتسوس در گفت وگويي با من گفته است که اگر بخواهم درباره خودم و شعرم حرف بزنم، بايد تاريخ يونان و جهان را از آغاز بگويم. او شاعري است که در اوايل قرن بيستم يعني در سال 1909 متولد مي شود و در سال 1990 مي ميرد و تمام حوادث يک قرن را از نزديک مي بيند و لمس مي کند. او جنگ جهاني اول، دوم، فقر و گرسنگي، انقلاب بلشويکي، تمام آشفتگي ها و تغييراتي که در يک قرن اخير به وجود آمده را از نزديک لمس کرده است و همه اين مسائل در شعر او جاي دارند. براي همين است که شعر او يگانه است چراکه او روايتگر تاريخ سرزمين و جهان است. کمتر شاعري پيدا مي شود که دامنه شعرش اينقدر وسيع باشد. او شعرهايي دارد که به تاريخ يونان باستان بازمي گردد و از ميتولوژي در شعرهايش استفاده کرده است. ريتسوس در قالب هومر، سوفوکل و شاعران ديگر مي رود و اسطوره ها را بازسازي مي کند. يک اسطوره را بي چهره مي کند و اسطوره ديگري را منطبق با زندگي شخصي و خانوادگي و تاريخ کشورش مي کند.

مي شود براي اين بخش صحبت هايتان مثال بياوريد؟

ريتسوس در شعري از ياس «پنه لوپه» (که اميدوارم سرگذشت اوليس و همسرش پنه لوپه را به ياد بياورد) استفاده مي کند. اوليس 30 سال سرگردان بود و در جنگ «تروا» با حوادث مختلفي روبه رو شد و در اين ميان همسر وفادارش 30 سال در انتظار او جواب رد به خواستگارانش مي داد، ريتسوس از اين موضوع استفاده مي کند و در شعرش، اوليس را به صورت يک گداي ژنده پوش در مقابل «پنه لوپه» قرار مي دهد؛ و پنه لوپه با خود مي گويد آيا من تمام اين مدت در انتظار اين پيرمرد کثيف ژنده پوش بودم و به تمام خواستگارانم جواب رد دادم و هر روز پارچه بافتم و شبانه آن را شکافتم. آيا ريتسوس در واقع اين اسطوره را منطبق با زمان حال مي کند و مي خواهد بگويد آزادي و جهاني که آنقدر برايش رنج تبعيد و سختي کشيده ايم در نهايت اين است، اينکه مي بينيم هيچ است، البته اين موضوع را ريتسوس در مونولوگ ها و تک گويي هايش از جمله «اروس»، «فدرا»، «آگاممنون» و هلن نيز بيان مي کند.

ريتسوس 11 بار کانديداي جايزه نوبل ادبيات مي شود، چرا اين جايزه هرگز به او تعلق نمي گيرد؟

به نظر من شما آن هوشياري را داريد و مي دانيد که جايزه نوبل يک جايزه سياسي است و اين جايزه را اگر نفع سياسي در آن نباشد، به کسي نمي دهند. به ندرت اين جايزه را به کسي به خاطر آثارش داده باشند. در تمام اين 11 بار اين حق ريتسوس بوده که اين جايزه را بگيرد. اولين شاعر يوناني که نوبل گرفت «يورگين سفريس» در سال 1963 بود. وقتي اين جايزه به سفريس تعلق گرفت، فرودا گفت من اين شاعر را نمي شناسم، اين ديگر از کجا پيدا شد، دومين بار در سال جايزه اي که حق ريتسوس بود نصيب اديساس اديسيس شد. اين دو شاعر هيچ يک جهان بيني سياسي نداشتند و نه کيفيت و نه کميت آثارشان قابل مقايسه با ريتسوس نبود.

نظر ريتسوس در اين باره چه بود؟

خود ريتسوس صريح به من گفت که وقتي قرار شد به من جايزه نوبل را بدهند، از آکادمي يونان به آکادمي نوبل نامه نوشتند و گفتند اين جايزه را به ريتسوس ندهيد. او يک شاعر مبارز چپ است که به هيچ وجه از عقايدش کنار نمي رود. با اين قضايا خودتان مي توانيد تا آخرش را بخوانيد که در بقيه موارد چه اتفاقاتي افتاده است. البته برخي نيز بحق اين جايزه را گرفته اند که در آن هم دلايل سياسي دخيل بوده است. بوريس پاسترناک که شاعر و نويسنده بزرگي است اين جايزه را مي گيرد. اما با اينکه تولستوي در حال حاضر هم هنوز يکي از بزرگترين نويسندگان دنيا است اين جايزه را که تا سال 1910 نيز زنده بود، به او نمي دهند يا ماياکوفسکي و چخوف. جايزه نوبل اگر سياسي نبود هرگز آن را به کساني که خود افروزنده جنگ بوده اند نمي دادند، البته خود ريتسوس به من گفت اگر اين جايزه را به من مي دادند هرگز آن را نمي گرفتم.

در بخشي از صحبت هايتان از نرودا ياد کرديد، بد نيست درباره رابطه «نرودا» و ريتوس نيز بگوييد.

بين ريتسوس و نرودا رابطه دوستي برقرار بود و نرودا همواره مي گفت که در جهان تنها يک شاعر شايسته تر از من است و آن هم ريتسوس است. ريتسوس و نرودا با هم نامه نگاري داشتند و ريتسوس براي او شعر بلندي سروده است. حتي در روزهاي تبعيد آنها با هم نامه نگاري داشته اند و شعر ريتسوس نيز با اين مضمون سروده شده که در تبعيد نامه تو را به من ندادند.

زماني که جايزه نوبل را به ريتسوس ندادند، نظر نرودا چه بود؟

در جايي از صحبت هايمان مختصر گفتم که نرودا گفت اين شاعر ديگر از کجا پيدا شد. در سال 1971 نرودا سفير شيلي در پاريس بود و پس از آنکه نوبل را به ريتسوس نداد رسماً اعلام کرد که چون «سفريس» همانند «ايتسس» ديپلمات بود، ايتسس را چون قطبي در مقابل ريتسوس قرار دادند تا جايزه را به ريتسوس ندهند. البته ايتسس هم شاعر خوبي است اما اين جايزه حق او نبود،
|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در شنبه نوزدهم خرداد 1386  |
 
 
بالا