
چنان چشمانم در آفتاب ميدرخشد كه پيري و بيماري را، براي لحظهاي فراموش ميكنم. درختان سرو كنار خانهام، از بيآبي خشك شدهاند. لطفاً مرا بيدار كنيد، كه آنها را آب دهم و كبوتران پيري را كه بر شاخههاي پير سرو خانه ساختهاند دانه دهم، لطفاً مرا بيدار كنيد.
انتشار كتاب «چاي در غروب جمعه روي ميز سرد ميشود» و مراسم رونمايي آن در نشر ثالث بهانهاي شد كه با احمدرضا احمدي ديداري داشته باشيم و حاصل اين ديدار دوستانه گفتوگويي است كه ميخوانيد.
***
شما كي و كجا متولد شديد؟
من در ساعت 12 ظهر روز دوشنبه 30 ارديبهشت 1319 در كرمان متولد شدم. پدرم بيرون شهر، باغچهاي داشت كه خانواده به آن باغچه خانه بيروني ميگفتند. من در خانه بيروني به دنيا آمدم. پس از تولد من، خانه بيروني را ترك كرديم و در شهر كرمان پدرم خانهاي اجاره كرد و تمام كودكيام در اين خانه گذشت. تابستانها باغچههاي خانه انبوه از گلهاي اطلسي و شببو بود. عطر گلها ما را احاطه كرده بود. گرامافون كوك بود و بادهاي موسمي ميوزيد. شبهاي كويري پر از ستاره و مهتاب بود. همه اين روزهاي خوش مثل يك خواب گذشت. گاهي خواب آن روزها را ميبينم، اما...
پس كودكي قشنگ آن را هرگز فراموش نميكنيد؟
تمام كودكيام، عطر اطلسي، ستارهها، كوير و صداي گرامافون در باد، تمام خاطراتم در شعرهاي من نقش بستهاند. اينگونه خاطراتم را از خطر فراموشي نجات دادهام.
چه شد كه راهي تهران شديد؟
- هفتساله بودم كه پدرم از بيماري چشمي رنج ميبرد. به همراه پدر و مادرم راهي تهران شديم. پس از مداواي چشمش، كه به نتيجه هم نرسيد، در خيابان ايران ماندگار شديم و فكر ميكنم سال 1326 بود. بعد از آن در تهران به مدرسه رفتم.
سرودن شعر را از كي آغاز كرديد؟
سال پنجم دبيرستان دارالفنون بودم كه با فريدون رهنما آشنا شدم. او شعر فرانسه را ميشناخت و خودش نيز شعر ميگفت. «پل الوار» براي شعر او مقدمه نوشته بود و دوستي با او براي من غنيمت بود.
اولين كتابتان «طرح» را كي منتشر كرديد؟
كلاس ششم ادبي بودم كه «طرح» را با كمك «مسعود كيميايي» و «فرامرز قريبيان» چاپ كردم. تيراژ كتاب پانصد نسخه بود و با انتشارش سر و صداي زيادي به پا شد. بسياري از كسان روي اين كتاب نقد نوشتند. در راديو به اين كتاب تاختند. خيلي از شاعران ازجمله شاملو و اخوان از اين كتاب خوششان نيامد، اما فروغ از اين كتاب خوشش آمد و از آن استقبال كرد.
در اين كتاب شما به قالب قصيده تاختهايد. اين كارتان تعمدي بود؟
در اين كتاب من سطر «شب حزين، مه غمين و ره دراز» را سي بار پشت سر هم نوشته و تكرار كرده بودم. خيليها از اين كار من عصباني شدند.
ميان شاعران نوپرداز اولين بار با چه كسي آشنا شديد؟
از ميان شاعران معاصر نخستين كسي را كه شناختم، نيما بود. سپس نادر نادرپور با شعر «شبي در كشتزاران» كه در «ماهنامه مردم» منتشر شده بود. پس از آن با شعر شاملو آشنا شدم. آن زمان او با نام مستعار الف.صبح در نشرياتي چون «شيوه» و «كبوتر صلح» شعر منتشر ميكرد.
نظرتان درباره حركتي كه نيما در شعر كرد، چه بود؟
اگر كسي حقانيتي داشته باشد، از عمق آب به سطح آب ميرسد و به حقانيت خود دست مييابد و نيما شاعر مظلومي بود اما از تاريخ عبور كرد و توانست به جايگاه واقعي خود دست يابد. من همواره به شاعراني كه بهتر بتوانند نثر بنويسند علاقه و اعتماد دارم.
آيا شما اعتقاد داريد كه مبدع جريان خاصي در شعر بودهايد؟
به هيچوجه اين اعتقاد را ندارم كه مكتب جديدي را در شعر بهوجود آورده باشم و البته هيچ وقت هم دغدغه مكتبسازي نداشته و ندارم. خيليها آمدند و ادعاهايي هم كردند اما امروز نامي از آنها به ميان نميآيد.
شما نزديك به نيم قرن است كه شعر ميگوييد. آيا شعرتان در ميان مردم نفوذ كرده است؟
من در چهل و چند سال شاعري فرصت نكردم كه به ريشههاي شعرم نگاه كنم كه از كجا آمده و در خاك ريشه كرده يا نه؟ و يا در اين سالها به ميوه رسيده است. بيشك مردم اگر شعر دوست داشته باشند، به سراغ شعر من هم ميآيند و اگر شعر شعر باشد، مخاطب خودش را خواهد داشت. آن وقت كسي به اين فكر نميكند كه شاعرش چه كسي بوده است.
شما قريب به بيست و پنج سال در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان مشغول به كار بوديد. كتابهاي بسياري نيز براي كودكان منتشر كردهايد. نظرتان درباره اين كتابها چيست؟
مهمترين كتاب و نشرياتي كه در طول سال منتشر ميشود، براي كودكان نوشته ميشود. بسياري از مفاهيم را به آنها ميتوان انتقال داد. من سالها در اين زمينه زحمت كشيدهام و شايد دليل موفقيت آثار من سادگي آنهاست و به نظرم زندهترين نوع فعاليت ادبيام قلم زدن براي كودكان است.
آيا هنوز علاقه نوشتن براي كودكان را حفظ كردهايد؟
بله همواره بخشي از كار من اختصاص به نوشتن براي كودكان داشته و دارد. زماني نوشتن براي كودكان، براي من تنها جنبه اقتصادي داشت اما پس از آنكه خودم صاحب بچه شدم، به شكل جدي علاقهمند به نوشتن براي بچهها شدم، اما خوشحالم كه هرگز به سراغ رمان نرفتم.
آيا كتابي براي كودكان در دست چاپ داريد؟
در حال حاضر ده عنوان كتاب قصه براي كودكان در دست چاپ دارم كه به ناشراني چون افق، شباويز، زيتون و كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان آنها را سپردهام. اميدوارم هر چه زودتر چاپ شوند.
آيا كتابهاي قصهاي كه براي كودكان مينويسيد، با اقبال روبهرو ميشود؟
زماني كه اين كار را با نادر ابراهيمي شروع كرديم، در خيابان كارگر شمالي مهدكودكي به نام «فروغ» بود كه ابراهيمي قصهها را براي بچهها ميخواند و وقتي علاقه بچهها را ميديد، آنها را به چاپ ميسپرديم.
به شعرهايتان برگرديم. در شعرهاي اخيرتان بهويژه در مجموعه «چاي در غروب جمعه روي ميز سرد ميشود» بيشتر از غم و فراق حرف زدهايد؟
من به نسلي از شاعران تعلق دارم كه تنها من ماندهام، خوب اگر به واقعيت نزديك شويم، درمييابيم كه پرداختن به «غم و اندوه» در اين حد و اندازه، در شاعري به سن و سال من امري عادي است.
خيليها به من و همنسلان من خرده ميگيرند، چرا شما همهاش از غصه حرف ميزنيد؟ خب از چه چيزي ميتوانيم حرف بزنيم؟ انتظار داريد از رقص تانگو برايتان حرف بزنم.
اگر يك بار ديگر متولد شويد، چه ميكنيد؟
همين زندگي كه قبلاً پيش گرفتم. باز هم شاعر ميشوم و شعر ميگويم. فكر نميكنم در جهان چيزي براي من باارزشتر از نوشتن و شعر گفتن باشد.
آرزويتان چيست؟
اينكه چشمم بينايياش را بهدست بياورد. البته اگر چنين نشد، با يك چشم هم ميتوان ديد و خواند و نوشت. دوست دارم تا آخرين لحظه براي بچهها بنويسم و شعر بگويم. چيزي بيشتر از اين نميخواهم. من در تمام عمر روزهاي خوبي داشتهام، بسيار سفر كردهام، هرچه خواستم تا حدودي داشتهام، اما دلم ميخواهد تا لحظهاي كه مرگ به سراغم ميآيد، بنويسم.
شما يكبار از آرزويتان براي دكلمه كردن شعرهاي حافظ گفتيد، آيا به اين آرزويتان رسيديد؟
هنوز نه، دوست دارم شعرهاي حافظ، خيام، ابوسعيد ابوالخير و فروغ فرخزاد را دكلمه كنم. البته مدتي پيش شعرهاي «ژاك پرور» را دكلمه كردم كه موسيقي اين كار را ميلاد موحدي ساخته است. همچنين سال گذشته چند تا از غزليات مولانا را براي سال مولانا خواندم كه هنوز خبر ندارم كه اين كار منتشر شده است يا نه.
به عنوان آخرين سوال چه پيشنهادي به شاعران جوان داريد؟
هر شعري كه خوب باشد راه خودش را پيدا ميكند. من معتقدم كه با خواندن ديوان شعر، آدم شاعر نميشود، تجربيات زندگي است كه يك شاعر را ميسازد. من دو شاعر به نام فروغ فرخزاد و شاملو را ميشناسم. فروغ در اوج جواني از ميان ما رفت ولي با سن كم خود، هزار سال عمر كرد و تجربيات خود را در شعرهايش منعكس كرد، شعري كه زندگي است.