تبليغاتX
با کره اسبهای باد که شمعدانی را می نوشند
 بی خیال همه چیز دلم برای عمران تنگ شده است
بی خیال همه چیز دلم برای عمران تنگ شده است خسته از هیاهوی روز جمعه برای لحضه ای  روی  تختم دراز می کشم. دلم هوس شعر می کند بلند می شوم دستم را در از می کنم پنجره را باز می کنم  بعد  می روم جلو کتابخانه . روی عطف کتاب ها چشم می چرخانم  به کتاب ها دست می کشم . بوی شعر دیوانه ام می کنم  و آبی سبز جلد گوهران ویژه عمران صلاحی  دستم را می گیرد و.. . 

گوهران را  که ورق می زنم چشمم روی شعر رضا چایچی میخکوب می شود با عکس محمد محمد علی به دنیایی دیگری می رود  اما ناگهان دلم برای عمران صلاحی تنگ می شود. دلم برای عمران تنگ می شود  دلم می خواهد می خو اهد  ...  

 پارسال درست همین روزها، یک پنجشنبه  بود که به عمران زنگ زدم. گفت به زودی برای شرکت در  یک کنفرانس  و سخنرانی درباره شعر معاصر به چین  سفر کند .قرار شد متن سخنرانی اش را پیش از سفر در" شب بایا" برایم بیاورد.  البته چون ترجمه انگلیسی این متن تمام نشده بود، آقایی امرایی این متن را همزمان با سفر عمران صلاحی به رساند. من هم  متن را  در سرویس فرهنگ و هنر خبرگزاری ایلنا منتشر کردم . بی خیال این حرف ها امشب دلم برای عمران صلاحی تنگ شده است  و اشک هایم اجازه دارند که سرازیر شوند و برصفحه کلید ها جاری شوند شاید کمتر از 15روز دیگر، یکسال ازرفتن عمران می گذرد. یکسال ومن دلم سخت گرفته است و حیاط و باغچه تب کرده اند و نسیم سحری می وزد اما لبخندی نیست که روی لب های من بکارد و جاده ها هر لحضه مرگ را به ما نزدیک تر می شوند،من به تو نزدیک و به لبخندت دلم گرفته است کاش هرگز به سرت نمی زد و هوس  می کردی که جدی و فوری ترین خبر مهر ماه 85 شوی و تا مدتها  با همه شوخی کنی و خبر یک فرهنگ و هنر ایلنا شوی .

 

کاش.....

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در شنبه هفدهم شهریور 1386  |
 سلام ویک شعر
 

زن ازوسط اين كلمات آمده بود /باوردهايي از شعر/غصه هاي من كه تلنبار است روي ديوار كوتاه دنيا/كه بالا كشيده است روي زندگي من/من ازوسط سقف آمده ام / از وسط باران/كه كوه را آورده بود توي اتاق/موازي تكه اي آهن روي كوه راه مي رفتم/يك تكه سنگ /من ازوسط بغضي تر/ خودم را مي رانم روي ديوار/باران شن باد است كه مي تازد توي اتاق/روي كوهپايه هايي كه كوتاه آمده اند ازسقف آسمان/از من كه كوتاه آمده ام ازتو/ وفصل هاكه با باد مي آيند/من تكانه هايي از دردم / ناگزيرم كه با سنگ همراه شوم .

 

۳ اردیبهشت ۸۵

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در دوشنبه پنجم شهریور 1386  |
 
 
بالا