تبليغاتX
با کره اسبهای باد که شمعدانی را می نوشند
 سیزده بدر هم گذشت.

 

سیزده بدر هم گذشت و به نوعی فردای بعد تعطیلات خیلی زود

 از راه رسید و دوباره به قول معروف باید کفش و کلاه کنیم و یا

 علی بگوییم و الهی به امید تو از خانه بزنیم بیرون. دوباره یه

سال کاری نمی دانم پر خبر را  شروع کنیم و تا چشم هم

نگذاشتیم دوباره آخر سال از راه رسیده و  یک دنیا کار نصفه

ونیمه که معلوم نیست کی فرصت فراهم می شود که تمامش

 کنیم، نیمه کاره بماند تا...

 

 سالی که گذشت برای من  پر فراز ونشیب بود و هنوز در

 نشیب  سر می کنم  و به فرازی هم نرسیدم. سالی که

گذشت با ماجرای ابلهانه و کاسبکارانه مدیران ایلنا "مسعود

حیدری" ، "علیرضا محجوب" و  تمام کسانی که در این ماجرا ذی

 نفع بودند آغاز شد. ماجرای که با اخراج من از ایلنا آغاز شد و

این رشته هنوز سر دراز دارد.  مدیران ایلنا که همیشه دم از پی

 گیری و احقاق حق کارگردان می زدند برای رسیدن به منافع

مادی و سیاسی خود هر از گاهی تعدادی از پرسنل خود را که

 همیشه به آنها قول بیمه و پرداخت تمام حق و حقوق شان را

 می دادنند ، را اخراج می کردنند، تا با این شیوه خود را از

 

پرداخت حق بیمه خود را معاف کنند .جالب این جا بود که گویی

 

مدیران بلندپایه یا فرومایه بیمه نیز با سردمداران ایلنایی سر و

سری داشتند که از کنار حق های پایمال شده خبرنگاران

(کارگران ) ایلنا به راحتی می گذشتند.

 

و این میان کسانی به راحتی می رفتند تا کسان دیگر از راه

 برسند و خون تازه ای در رگ های ایلنا دمیده شود تا کسانی که

 دم از پایمردی و آزادی بیان و پی گیری حق پایمال شده کارگران

 می زدنند ، جسور تر شود و خون نیروهای خود را بیشتر بمکند.

 

داستان روزهای سپری شده من در ایلنا دراز است و در این

مجال نمی گنجد ، هر چند که در یاداشتی که به مناسبت روز

خبرنگار در کتاب "من، خبرنگار کتاب" با عنوان "و تو هر روز بیشتر

 عاشق گل سرخت می شوی"، منتشر شد. اما این داستان

همچنان ادامه دارد و من هنوز با تمام کارشکنی ها مدیران ایلنا

 در پی گرفتن حق و حقوق پرداخت نشده ام هستم.

 

می دانم خیلی  از شما که از من دور و نزدیک هستید به نوعی

با داستان اخراج من آشنا هستید اما بیان بخش هایی از آن

خالی از لطف نیست.من چیزی نزدیک به چهار سال و نیم در ایلنا

 به عنوان خبرنگار فرهنگی ،حوزه ادبیات و کتاب مشغول به کار

بودم و هر روزی که مدیر مجموعه "مسعود حیدری" را می دیدم ،

 پی گیری وضیعت کاریم بود و او هم با چهره درهم و عبوس اش

که بیشتر ترجیع می داد با چشم غره از کارکناش پذیرایی کند،

می گفت :" ما از کار شما راضی هستیم ، انشالله بزودی بیمه

 می شوید."  اما هرگز چنین روزی فرا نرسید. هر از گاهی که از

 "علیرضا سعیدی" دبیر سرویس فرهنگ وهنر ایلنا می پرسیدم

می گفت:" مریم به خدا من پی گیر کارت هستم برو خیالت

راحت باشد ." اما کمی نمی گذشت که با کلی غر وتشر می

آمد و می گفت چون تو به "حسین علی شاه پور" سردبیر

فرهنگ وهنر ایلنا گفتی من دیگر کاری به کار تو ندارم . "حسین

 علی شاه پور" هم  که خدا خیرش بدهد همیشه می گفت

باشد وبعد فراموش می کرد. حتی یک بار که این اواخر پی گیر

 کارم بودم گفت آموسا مگه تو بیمه نشدی؟!!!!!

 

و...

سطر های زیادی هست که باید جا بیندازمش، تا این که روز

سوم اردبیهشت ماه سال گذشته ۱۳۸۶ در تحریریه مشغول کار

بودیم که متوجه شدیم که هر لحظه یکی از بچه های گروه به

بالا احظار می شود و در گوشه و کنار هم بچه ها پچ پچ می

کنند و به هم نگاه می کنند. هیچ کس رک و پوست کنده حرف

نزد تا این که بالاخره قرعه ای هم به اسم من خورد و من هم به

 بالا احظار شدم .

 

بله داستان این طوری بود که"مسعود حیدری"  مدیر عامل ایلنا در

 دفترش منتظرم بود تا بگوید خانم مریم آموسا اگرچه شما هرگز

بیمه نشدید و حق و حقوقتان  پرداخت نشد، اما این لطف شامل

 حال شما شد که اخراج شوید به همین راحتی .

 

حالا بماند که چه حرف هایی از جمله اینکه شما  یکی از کوشا

ترین نیرو های ایلنا بودیدو چه وچه زده شد تا مشکلات مالی  و

 از این دست حرف ها ..  تا من بی خیال کوله  سرخ ام را روی

دوشم بیندازم و از  در موسسه اطلاع رسانی خبرگزاری کار ایران

 ایلنا زیر نظر مستقیم خانه کارگر ایران به مدیریت علیرضا محجوب

 بیرون بزنم.

باری فردا صبح از ایلنا تماس گرفتند که بیا مدیر عامل با تو کار

دارد . رفتم توی اتاق اش با "محمودی" یکی از  اعضای هیات

مدیره ایلنا و خانه کارگر نشسته بود و کلی هم مهربان شده بود،

 گفت خانم آموسا شما نیروی فعال و کوشایی هستید مجموعه

نمی خواهد شما را از دست بدهد ، شما از امروز برگردید سر

کارتان با این تفاوت که نامتان در هیچ لیست حقوقی ثبت نمی

شود و حقوق تان را دستی دریافت می کنید این حقوق هم

انشالله از جایی تامین می شود!!!!!!!!!!!!!

و آن روز به اصطلاح من ماندم، اما تصمیم خودم را گرفته بود و  در

 روز جهانی کارگر که ایلنا  و خانه کارگر از دست اندر کاران

برگزاری این مراسم بودند، از ایلنا و خانه کارگر شکایت به قانون

کنم، شکایتی که هنوز هم  مراحل قانونی خود را طی می کند و

 در این مدت که چه کارشکنی هایی از سوی مدیران بلند پایه و

یا فرومایه ایلنا نشد اما من همچنان پایمردانه پی گیر وضیعت

کاریم هستم.

 

از همان روزی که تصمیم ام مبنی بر شکایت بر علیه ایلنا را با

برخی از دوستان مطرح کردم ، برخی حتا از دست من عصبانی

 شدند که تو کار اشتباهی می کنی که برعلیه ایلنا شکایت می

 کنی ایلنا مدافع حقوق .... است و دیگر باقی قضایا...

 

 

خوب یکسال هم گذشت من از فردای روز اخراج مشغول به

کارشدم اما هنوز پروسه بیمه و بیمه بازی ادامه دارد.

 

اصلن نمی دانم، چرا امشب که از فردا یا پس فردا فردای سیزده

بدر آغاز می شود ، آمده ام و کامپوتر را روشن کرده ام تا ... . نه

 می دانم دوباره روزهای دلهره انتظار و ... در راهند روزهایی که

نمی دانی به کجا ختم می شوند. شاید باید  همکار باشی تا

حس من و امثال من خبرنگاران و روزنامه نگارانی که هر روز باید

 کوله هایشان را روی دوش بیندازند و راهی یک تحریریه دیگر

 شوند، را درک کنی. نمی دانم .

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 سلام و تبریک عید و یک شعر
 

سلام و تبریک سال نو. در این پست آخرین شعرم را  که در چهارشنبه سوری نوشتم، منتشر می کنم. مثل بیشتر همیشه ها اسم ندارد.

 

سرازیر که می شویم، ازپنج شنبه ها

تابوت

مردمک لیز تو را

         می دوزد

لزج فصل شناور می شود ، اتاق

می افتند پرده ها

چراغ ها نئون در خاموشی   

فصل ها را می کاوند

*

بوی ماهی مرده می دهد ، دست هایم .

 

 

        بیست و هشتم اسفند هشتادو شش خورشیدی

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در شنبه سوم فروردین 1387  |
 
 
بالا