تبليغاتX
با کره اسبهای باد که شمعدانی را می نوشند
 رابطه تصادف و شغل نفرین شده من

امروز بعداز مدت ها قرار شد که در تحریریه خبر آن لاین هم حضور فیزیکی داشته باشم، مدت ها بود که به غیر از گزارش های میدانی ، بخش عمده کارم را اتاق کار شخصی ام انجام می دادم.

حوالی ساعت ۷ بود که از دفتر خبر آن لاین بیرون زدم، تازه می خواستم سری به نشر چشمه بزنم و بعد بروم خانه هنرمندان، تا از نشست نقد و بررسی فیلم محمد اصلانی گزارشی تهیه کنم که ناگهان با پرایدی که به سرعت به سمتم می تاخت روبرو شدم،  گویی راننده آن عنان از کف بریده بود و یارای ایستاندن پراید را نداشت .

بی شک راه گریزی هم برای من نمانده بود. 

در یک چشم بهم زدن پراید با من اصابت کرد و پس از یک پشتک بالانس، با زانو تالاپ کف خیابان پهن شدم و از درد زانو ....

فکر نمی کردم که راننده پراید ازماشین پیاده شود، فکر می کردم که الان پایش را می گذارد روی گاز و در خاطر من تنها سفیدی پرایدش می ماند که می خواست سرنوشت مرا سیاه کند

با همه دردی که از ناحیه زانوهام احساس می کردم، فقط به پاهام فکر می کردم و دوربین ام که برخلاف همیشه به جای اینکه تو کیف اش بگذارمش تو کیف دستی ام گذاشته بودمش.

تنها چیزهایی که یادم می آید این بود که به راننده می گفتم آقا زندگی من را فلج کردی اگر پاهام یا دوربینم چیزی شده باشد

فکرش را بکن حتی وقتی که تصادف کرده بودم به دوربینم و کارم فکر می کردم

تف به این زندگی لعنتی که حداقلش من را مجبور کرده که برای کارم زندگی کنم و اینکه اگر پام بشکند یا دوربینم خانه نشین می شوم و گند زده می شود به همه چیز

فکرش را بکنید مریم آموسای کز کرده در گوشه تخت

فکرش را بکنید .......

.....

.....

.....

.....

راستی پیمان ناصح پور من را مجبور به ..... کرده  است

لعنت به شغل ما که به قول بهمن هدایتی خبرنگار سیاسی شغل ما نفرین شده است.

خلاصه بعد از اینکه به بیمارستان فیروزگر رفتیم و از پایم عکس گرفتند مجبور شدم که به پاسگاه نیروی انتظامی سنایی برویم که پای برگه ایی را امضا کنم که از راننده شکایتی ندارم و... باقی قصه

 

راستی امیرحسین  به خدا این دفعه من عجله نداشتم و تازه می خواستم بروم گشتی میان کتاب های نشر چشمه بزنم بعد بروم سر گزارش این اتفاق افتاد

به قول خودت بهتر است برایم لباسی سفارش بدهی که هم ضد گلوله باشد  هم ضد ضربه و هم نمی دانم....

این روزها آن قدر ضد  یت ها زیاد شده که

برای خاطر جمع کردن دوستان اگر جویای حالم هستد باید بگویم من خوبم تنها کمی درد از ناحیه زانو به ویژه زانو چپم احساس می کنم و اینکه باید هر چه سریعتر صبح شود و من دوربینم را به بیمارستان نورنگار برسانم تا شاید فرجی شود و از این پس عکس هایی از امید شادی و آزادی بگیرد.

 

همین جا لازم می دانم که از محبت قادر عاقلی دوست عکاس و فرشته دوست نقاشم و هادی و رضا تشکر کنم که در لحظه ای  که نیاز به احساس امنیت و مهربانی داشتم لطف خود را از من دریغ نکردند.

  

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388  |
 متاسفم که امروز نمی توانم به استادیوم بروم
کمتر از ۲ ساعت دیگر داربی ۶۷ در استادیوم آزادی آغاز می شودُ با اینکه من در خانواده ای ورزشی بدنیا آمدم که اتفاقا تعصب  زیادی هم به تیم استقلال دارند اما در سالهای اخیر خیلی کم پیش آمده که برای تماشای فوتبال پای تلویزیون نشسته باشم. 

 شاید مهم ترین دلیلش این باشد که دیگر فوتبال و تماشای آن هیچ هیجانی برای من ندارد.

اما امروز بزرگترین حسرت زندگیم این است که چرا پسر نیستم و نمی توانم بروم  استادیوم تا خودم شاهد این بازی بزرگ باشم.

بازی که در ظاهر در ۲ نیمه و یا وقت اضافی به پایان می رسد اما حواشی آن که در واقع که اصل مطلب هم  است بااهمیت تر است.

 

 برای بیشتر کسانی که امروز به استادیوم آزادی رفته اند پیروزی تیم محبوب شان از اهمیت کمتری برخوردار است بی شک بیش از هر زمانی ورزش ما سیاسی است و تمام کسانی که از دیشب و امروز برای تماشای این بازی بزرگ به استادیوم آزادی رفته اند همه برای فریاد آرمان های سبز به استادیوم رفته اند.

البته نباید منکر حضور نیروی های ویژه و لباس شخصی ها در استادیوم بود که انها نیز هدف های خود را دنبال می کنند.

در هرصورت حسرت عدم حضورم در استادیوم آزادی برای همیشه در دلم باقی خواهد ماند اما امیدوارم که طرفدران ۲ تیم که تعداد زیادی از آنها برای حمایت جنبش سبز به استادیوم رفته اند در صحت و سلامت به خانه هایشان بازگردند.

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه دهم مهر 1388  |
 مادر بزرگ قصه هام رفت
امشب مادر بزرگ قصه هام برای همیشه به خواب رفت.

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 گل سرخ و سفید ارغوانی
به یاد ایام کودکی و دفترچه های خاطرات

گل سرخ و سفید ارغوانی

فراموشم نکن تا می توانی

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 دلم می‌خواهد سر به هوا باشم
فرهنگ > تجسمی  - سعید امکانی،‌ نقاش، شاعر و کاریکاتوریست به تازگی مجموعه‌ای از
 
کاریکاتورهایش را با نام (باشلار) منتشر کرده است.

 

 امکانی در این مجموعه با بازی گرفتن واژه سر و مشتقات آن، کاریکاتورهایی را کشیده که برخی از این

 کاریکاتورها در عین سادگی به بسیاری از مناسبات روابط اجتماعی ما گوشه می‌زند، سرهایی که

 هریک می‌توانند نماینده قشر خاصی از مردم جامعه ما باشند، بی‌شک هریک از ما در حالت‌های

 مختلف می‌توانیم خودمان را در میان سرهای این مجموعه بیابیم، خود او هم ترجیح می‌دهد که از میان

 سرهایی که به تصویر کشیده،‌ سر به هوا باشد.

(باشلار) واژه‌ای ترکی به معنای سر است.

داستان (باشلار) سعید امکانی از حوالی سال 1379 و کارگاه نقاشی «ناصر پلنگی» آغاز می‌شود روزی

 که امکانی به عنوان سرپرست تعدادی از کارآموزها انتخاب می‌شود و همین موضوع موجب می‌شود که

 او با نگاهی طنزآمیز کاریکاتور سرپرست را بکشد.

سری که فردی در مقابل آن مشغول تعظیم کردن است.بعدها با تشویق‌هایی که از سعید امکانی

 می‌شود او به سراغ کشیدن کاریکاتورهای هم‌کلاسی‌ها و دوستانش هم می‌رود.امکانی برای کامل

 کردن مجموعه (باشلار) به سراغ فرهنگ معین می‌رود و در یک پروسه 2 ساله بسیاری از مشتقات سر

 از جمله سرتاس، سردار، سرگل، سرقفلی، سروان و سربلند را در قالب کاریکاتور به تصویر می‌کشد.این

 کاریکاتوریست می‌گوید، البته در کتاب باشلار تنها 48 طرح را منتشر کردم و تعداد سرهایی که کشیده

 بودم خیلی بیشتر از این تعداد بود اما برخی از این سرها چون آنچنان جذابیتی نداشتند، تصمیم گرفتم

 آنها را در این مجموعه نگنجانم.

امکانی کاریکاتورهای خود را متأثر از اردشیر محصص و کامبیز درم‌بخش می‌داند. کامبیز درم‌بخش از جمله

 معروف‌ترین کاریکاتوریست‌های ایرانی است که برای کشیدن کاریکاتورش به گونه‌ای متأثر از ادبیات

 است، برخی از کاریکاتورهایش داستان هم دارند.

امکانی که تجربیاتی هم در حوزه شعر دارد و به زودی مجموعه شعری از او منتشر خواهد شد، قصد دارد

 اگر روزی به طور جدی کارش را روی کاریکاتور متمرکز کرد باز هم به سراغ واژه‌های زبان فارسی و

 مشتقات آن برود و در کنار آن کاریکاتور برخی از شعرهای شاعران بزرگ را هم به تصویر بکشد.امکانی

 تاکنون برخلاف بسیاری از کاریکاتوریست‌ها که با مطبوعات همکاری می‌کنند، با مطبوعات همکاری

 نکرده است جز چند مورد که طرح‌هایش را در جنگ‌های ادبی منتشر کرده است.او می گوید بسیاری از

 موضوعات روز ذهن مرا آنچنان درگیر هم می‌کند که کاریکاتوری هم براساس آنها بکشم.اما بیشتر این

 طرح‌ها را ملی می‌کنم و هنوز به طور جدی تصمیم نگرفته‌ام که این کاریکاتورها را در مطبوعات منتشر

 کنم.

در میان مجموعه باشلار با کاریکاتور یک فوتبالیست با شماره 10 رو به رو می‌شویم که سری بلند دارد،

 امکانی این طرح را در واقع متاثر از علی دایی که به گونه‌ای در فوتبال سربلند کرده است کشیده است،

 در روزهایی که بحث داغ کنار گذاشتن علی دایی از تیم‌ملی مطرح بود برخی از مطبوعات ورزشی از

 جمله کیهان ورزشی به امکانی پیشنهاد انتشار این طرح را دادند اما او به دلیل شخصی حاضر به قبول

 این پیشنهاد نشد. امکانی می‌گوید با اینکه با مطبوعات همکاری نمی‌کنم، اما همیشه کاریکاتورهای

 مطبوعات را دنبال می‌کنم در این میان تنها طرح‌های چند کاریکاتوریست را می‌پسندم. به گفته او

 متأسفانه برخی از کاریکاتورها بدون آنکه فکری را دنبال کنند، کشیده می‌شوند و در صفحات مطبوعات

 منتشر می‌شوند.

امکانی که در نقاشی گرایش به سبک سورئال دارد معتقد است که سبک سورئال به دلیل طنزی که در

 آن وجود دارد با کاریکاتور شباهت‌های زیادی دارد و از این رو او در کاریکاتورهایش نیز از امکانات این سبک

 بهره می‌گیرد.

امکانی قصد دارد در سال جاری مجموعه کاریکاتورهایش را با موضوع سر در قالب نمایشگاهی در معرض

 دید عموم بگذارد. او همچنین در شهریورماه قرار است مجموعه‌ای از نقاشی‌های سورئال‌اش به عنوان

 «گل و مرغ در باغ دالی» را در یکی از گالری‌های تهران به نمایش بگذارد.

 

کتاب باشلار در 48 صفحه و با قیمت 12000 ریال از سوی نشر امرود منتشر شده است.

 

سعید امکانی متولد 1355 تهران و دانش آموخته رشته نقاشی است.

 

این گپ و گفت در روزنامه خبر و خبر آن لاین منتشر شده است.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 پنجره روبه حیات عباس کیارستمی
شما را به خواندن ۲ گزارش درباره نمایشگاه عکس عباس کیارستمی دعوت می کنم

یکی از گزارش برای روزنامه خبر نوشته شده که با تغییراتی در روزنامه منتشر شد  و گزارش دیگر برای مردمک نوشته شده .

 

 کیارستمی :عکس می گیرم که حرف نزنم.

  

عصرجمعه قرار بود که نمایشگاهی از عکس های عباس کیارستمی در گالری گلستان افتتاح شود، با

اینکه ازچند روز قبل خودم را آماده کرده بودم که به موقع درمراسم افتتاحیه حاضر شوم ،  اما عصر جمعه

همه چیز دست به دست  دادند تا دیرتر به گالری گلستان برسم، کوچه های باریک و یک طرفه دروس و

نابلدی دوست نازنینی که رانندگی می کرد هم مزید بر علت شد.

 

  هنوز از ماشین پیاده نشده ا م و شیشه پنجره را بالا نکشیده ام که "گرازیلا سینایی" را می بینم که از

 ماشین پیاده می شود، با لبخند با هم سلام و علیکی می کنم وبقیه احوال پرسی را به ساعتی بعد

موکول می کنیم.

 

 جمعیت زیادی ازجوانان جویای نام و سالخورگانی که هریکی سهمی از هنر معاصر را بر دوش کشیده

اند، جلوی در نگارخانه ایستاده اند، برخی سیگار می کشند و برخی نیز دستی بر شانه دوستی که تازه

 از راه رسیده، می زنند واحول پرسی می کنند، دوربینم را در می آورم، گویی باید از همین جا باید

شروع کنم.

 

وقتی از قاب در گالری گلستان پا را داخل می گذارم، تنها چیزی که می بینم، آدم های رنگ و وارنگی

هستند که گویی به جایی عکس های کیارستمی آمده ام، تا آنها را بینم.

 

 هر کسی که از راه می رسد نیز حس من را دارد و همه ترجیع می دهند به گپ خوش آیندی که

افتتاحیه نمایشگاه کیارستمی بهانه آن شده  دل خوش کنند و بگویند برای دیدن عکس ها دوباره می

آیند.من هم در لابه لای آدم های رنگی گالری گلستان چرخ می خورم، گاهی گپی کوتاه با دوستی گاه

هم  عکسی می گیرم.

 

عباس کیارستمی هم در گوشه ای ازگالری  کنار میز لیلی گلستان ایستاده است و مشغول امضا کردن

نسخه هایی از کتاب عکس های "سیاه و سفید" و مجموعه ای نایاب از عکس هایش است.

 

 مثل همیشه ساکت، گاه لبخندی می زند، اما عینک آفتابی سیاه مانع از آن می شود که گرد لبخند را

در چشم هاش ببینم،  با خودم می گویم ،حتما سهری در این عینک است که وقتی کیارستمی از دریچه

 آن به جهان می نگرد، چیزی را می بیند که من از دیدن آن عاجزم.

 

بازدید کنندگان در نمایشگاه بعد ازگشتی کوتاه، ناخود آگاه به بیرون نمایشگاه هدایت می شوند و گروه

 جدید با لبخندهای بر لب، خون جدیدی را به فضای نمایشگاه تزریق می کند و دوربین عکاسان جوان

همچناق تق و تق می کند و لحظه به لحظه نمایشگاه کیارستمی ثبت می شود.

 

لحظه ای که دورو بر کیارستمی از دوستان اش خالی شود به سراغش می روم و بعد سلام و احوال

پرسی درباره نمایشگاهش از او می پرسم، می گوید:" من عکس می گیرم که حرف نزنم" من هم وقتی

 اصرار او را به سکوت کردن می بینم از او می خواهم که لااقل کنار یکی از تابلوهایش بیاستد تا من هم

 عکسی از او بگیرم، می پذیرد و من تصویر عباس کیارستمی را کنار تصویری که خود از پشت پنجره ای

که رو به سبزه زاری که بوی علف ش هنوز به مشام می رسد،گرفته، را ثبت می کنم.

 

دقیقه ها هم عجله ای برای دویدن ندارند، قرار است گالری تا ساعت 8 شب باز باشد اما ساعت از 8

گذشته و هنوزگروه های تازه نفس از راه می رسند.

 

 لحظه ایی که نمایشگاه از حضور بازید کنندگان تقریبا خالی می شود، گشتی در نمایشگاه می زنم

 وچند لحظه ای در میان تصاویر نقش بسته بر دیوار درنگ می کنم، عکس های نمایشگاه که شامل 12

عکس رنگی بزرگ است از مجموعه 120 عکس " پنجره ای رو به حیات" انتخاب شده اند .

 

کیارستمی این عکس ها را در فاصله 4 سال گذشته عکاسی کرده و برخی ازاین عکس ها  نیزدر

اکسپوی صبا به نمایش در آمدند.

گویی هر عکس این نمایشگاه ما را به جهانی دعوت می کند که هریک از دیدن آن عاجزیم، پنجره هایی

که در دل خود پنجره های دیگری دارند و ما را به دیدن جهان دیگری دعوت می کنند.

 

 درعکسی کیارستمی  ما را به دیدن فضای باز از یک اتاق دعوت می کند که از دل تاریک داخل آن، پنجره

 ای دیگر مارا به جهانی از روشنی و طراوات دعوت می کند و در عین حال تکه های شکسته چوب و هیزم

 در کنار خط های شکسته دیوار به چشم می خورند.

 

گویی کیارستمی در مجموعه ای عکس ها می خواهد ما را به جهانی هدایت کند که آن را فراموش کرده

ایم، فضاهایی که کیارستمی از آنها عکاسی کرده بیشترروستاهای فراموش شده و یا مناطق دور افتاده

ای هستند که کمتر شاهد حضور آدم ها در آن هستیم هر چند که ردپای آنها در عکس ها به چشم می

خورد.

 

نمایشگاه "پنجره ای رو به حیات" چهارمین نمایشگاه کیارستمی در گالری گلستان است ، کیارستمی

برای نخستین بار در سال 1375 در این گالری عکس هایش را به نمایش گذاشته است.

 لیلی گلستان می گوید همیشه از نمایشگاه کیارستمی استقبال می شود اما او دوست دارد که بار

دیگری گالریش میزبان نقاشی های کیارستمی باشد.

 

از او می پرسم چرا عکس ها را قیمت گذاری نکرده اند، می گوید: کیارستمی در خارج از کشور عکس

هایش را با قیمت بالایی می تواند بفروشد. ما در ایران نمی توانیم قیمت پایین تری برای عکس های او

بگذاریم.

 

این برای نخستین بار است که کیارستمی در گالری گلستان عکس هایش را برای فروش نگذاشته است.

 

هیاهوی داخل نمایشگاه من را به بیرون از نمایشگاه هدایت می کند دقایقی چند در کنار محمد احصایی،

 گرازیلا سینایی ، ناصر تقوایی، سیف الله صمدیان وعلی اکبر صادقی می ایستم و گپی کوتاه می زنم تا

در فرصتی بتوانم تصاویری ازعکس های نمایشگاه کیارستمی را برای تکمیل کردن گزارشم بگیرم.

 

ساعت نزدیک 9 شب است که نمایشگاه کم کم تعطیل می شود و من هم دوربین را داخل کیفم می

گذارم تا راه خانه را پیش بگیرم، در همین حین صدای لیلی گلستان را هم می شنوم که به عباس

کیارستمی می گوید مرسی آقای کیارستمی نمایشگاه شما شروع پر قدرتی برای گالری ما بود.

 

راهم را می گیرم تا درتاریکی کوچه های دروس گم شوم و با خود می گویم ای کاش هر چه زودتر

کیارستمی تصمیم بگیرد نمایشگاهی از نقاشی هایش برپا کند و یا فیلمی بسازد که بر روی پرده 

سینما بتوانم ببینمش ته دل آرزو می کنم و با خود می گویم ای کاش ....

این گزارش با تغییرات در روزنامه خبرعکس می گیرم که حرف نزنم  منتشر شد

گزارش  مردمک  پنجره روبه حیات عباس کیارستمی

موارد مرتبط

علی اکبر صادقی کیارستمی در بولینگ هم من را می برد 

سیف الله صمدیان نگاهی که دچار روزمرگی نمی شود

 گزارش تصویری من نمایشگاه کیارستمی را در مردمک ببیند.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388  |
 برای سرو ناز، چهار شنبه های بی خداحافظی
 

لازم نیست، فکر کنم یا اینکه بخواهم دقیق شوم تصویرسرونازسیدی و خاطره اولین دیدارمان آنچنان

واضح و روشن در ذهنم نقش بسته که اصلن لازم نیست دستی بر خاطره  ها رنگ و رو ایام رفته بکشم

و یاد های گذشته را زنده کنم.

 

یکی از چهارشنبه های شهریور ماه سال 84 خانه بهروز توکلی، جمعی از بچه های داستان نویس در

 واقع بر و بچه های محمد علی دور هم جمع شده بودند، تا چندهفته یک بار کتابی را نقد کنند. اولین

کتاب هم  کتاب "جمشید وجمک" محمد علی بود.

 

همان جا بود که برای اولین بار سروناز را دیدم، قیافه مهربان و در عین حال جدی ای داشت، زیاد بهم

نزدیک نشدیم ،فقط شماره تلفنی رد و بدل کردیم وهمین.

 

 بعد از آن دیگر ندیدمش یا اگر دیدمش تصویری از او در ذهنم نقش نبسته،  تا اینکه یک بار دیگردر کارگاه

محمد علی درانتشارات کاروان دیدمش . درست یادم می آید آذرماه 84 بود.

 

 با خودم می گویم، این محمدعلی هم یک جورهایی سایه اش بر روی زندگی ام افتاده خیلی از

دوستانم یا از شاگردان او بوده اند و یا به واسطه آشنایی من ومحمد علی با هم دوست شدیم. بگذریم.

 

کلاس خیلی کوچک بود و صندلی ها را رو به تخته سیاه پشت سرهم چیده بودند، چون تعداد بچه ها

بیشتراز صندلی ها بود، روبروی کلاس هم صندلی چیده بودند، قرار بود کتاب دیگری از محمد علی نقد

 شود. "علی رضا سیف الدینی" و "رویا تفتی" هم به عنوان منتقد، مهمان کارگاه بودند.

 تازه آتشی فوت شده بود، پس از یک دقیقه سکوت به یاد آتشی محمد علی درباره خاطراتش از آتشی

 گفت. شب شعرهای سه شنبه ها که سال ها در دهه 60 در خانه ها برگزار می شد و خانه محمد علی

 هم یکی از پاتوق بود.

 بگذریم بعد از نقد کتاب محمد علی و صحبت های بچه های کارگاه ،سروناز هم که دراولین صندلی رو به

کلاس نشسته بود، شعری را که برای آتشی سروده بود، در حالی که قطرات اشک با هق هق متمادی او

 همواره شده بود، را خواند. آخر سر هم گریه مجال هیچ سخنی برای او نگذاشت.

 

چند بار دیگر هم جسته گریخته همدیگر را دیدیم و چند تماس کوتاه.

هرازگاهی که وحید پاک طینت را می دیدم یا بحث سر شعر و شاعری بالا می گرفت، پای سروناز هم به

میان می کشید.

 

یکی دو بار هم در کافه های بعداظهر همدیگر را دیدیم، یک بارکافه تیتر بود که کتاب شعرش را هم آورده

بود، بهنام و بی تا هم ،کتابش را در میان پشنهادهای کافه تیتر گذاشته بودند، همان جا بود که چند

شعری برای هم خواندیم بعد سیگاری و لیوانی چای که لب هایمان را تر کرد.

 

دیگر ندیدمش جز از سر اتفاق تا اینکه طبق قرار از پیش تعیین شده روز پنجم فرودین ماه برای عید دیدنی

 راه خانه محمد علی را پیش گرفتیم، من مژگان خواهرم با وحید پاک طینت قرار گذاشتیم ، فرهاد بابایی

و امیرحسین یزدان بد هم با هم آمدند، ما زودتر رسیدیم و جلو در توی ماشین منتظر ماندیم تا آنها هم از

 راه برسند و با هم برویم داخل.

 

هر از گاهی آشنایی می آمد و دستی تکان می دادیم بعد همچنان منتظر می ماندیم. در همین فاصله

سروناز هم از راه رسید، تعجب کردم این بارماشین نداشت و از یک تاکسی قدیمی که معلوم بود توی

خیابان دربست گرفته بود پیاده شد و بعد هم رفت داخل.

 

وقتی ما رفتیم خیلی ها آمده بودند، بیشتر بر وبچه های کارگاه محمد علی بودند بچه هایی که شاید با

 هم فاصله چندانی نداشتیم، البته لیلی فرهادپور، محمد حسینی و محمد شریفی هم بودند.

 

با فاصله پیش سرونازنشستم .هر کسی با هر کسی مشغول صحبت کردن بود هرازگاهی حرفی جمعی

 و یا محمد علی که با یادآوری خاطرات گذشته همه را با هم همراه می کرد.

محمد علی صحبت را به کارهای مطبوعاتی و نقش مطبوعات در دهه های اخیر کشاند از همینجا بود

 که چند کلمه ای  هم از لیلی فرهاد پور و تیتر جنجالیش و کارهای من به میان آمد.

 محمد علی همیشه لطف دارد.

 

همین بهانه ای شد تا سرونازاز کارهای جدید من بپرسد و اینکه دورادور کارهای من را دنبال می کند.

 

 حتی از دوستی گفت که به جای من با رادیوهمکاری می کند.

 به اوگفتم دارم کتاب تاریخ شفاهی آتشی را کار می کنم، شاید سراغ توهم به عنوان یکی

ازشاگردانش آمدم، اشک در چشمانش حلقه زد گفت، قدر آتشی را ندانستند ، وقتی زنده بود، کسی

سراغ اش را نمی گرفت، گفتم رابطه من و آتشی همیشه خوب بود، به خاطر همین کتاب آتشی را به

من سپردند.

از آیدین گفتیم و نقاشی هایش .

 

از من پرسید بالاخره پس کی شعرهایت را چاپ می کنی، سوالی که همیشه پاسخ اش را خودم هم

نمی دانم.

 او از شعرهایش گفت و اینکه دارد مجموعه دومش را آماده می کند و قصد دارد به احتمال زیاد  برای چاپ

به آهنگ دیگر بسپاردش.

 بعد هم با هم عکس گرفتیم ، در جمع دخترا، با محمد علی، لیلی فرهاد پور و محمد حسینی.  

آخرسرهم یک چند تا عکس با محمد علی ، مژگان و امیرحسین یزدان بد.

 

قرار شد همدیگر را ببینم و شعرهایمان را برای هم بخوانیم. حتی قرار شد برای من یک پانچو درست کند

 و روش با اکرولیک نقاشی کند قرار شد و...

 آن روز فرصت نشد نه هرگز فرصت نشد که با هم خداحافظی کنیم من در گیر ودار خداحافظی با محمد

 علی ماندم و او رفت مثل چهارشنبه ای که بدون خداحافظی رفت تا آتش بگیرد جانم و امشب نه در حوالی

 4 و سی دقیقه صبح یکشنبه 30 فروردین، هق هق من بکشند و بعد از چند روز بتوانم شرشر اشک

 هایم را بر صورتم احساس کنم. 

 

راستی یادت  باشد سروناز درست مثل اولین چهارشنبه ای که دیدمت، مثل چهارشنبه 5 فرودین و مثل چهارشنبه 27 فرودین بی صدا آمدی و بی خداحافظی رفتی.  رفتی تا اشک ها.....

 

 یادش به خیر.

 

سروناز سیدی شاعر نقاش و نویسنده روز ۲۷ فرودین در سن ۳۰ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در یکشنبه سی ام فروردین 1388  |
 نمایش کاریکاتورهای درمبخش در گالری هفت‌ثمر
فرهنگ > تجسمی  - این نمایشگاه شامل 40 طرح و کاریکتاتورهای سیاه و سفید، رنگی و کلاژمن
خواهد بود

کامبیز درمبخش طراح، گرافیست و کاریکاتوریست معروف ایرانی که تاکنون در بیش از 30 نمایشگاه

 گروهی و انفرادی در داخل و خارج از کشور شرکت کرده و جوایز مختلف بین‌الملی را ازآن خود کرده، این

روزها مشغول آماده کردن مجموعه‌ای از طرح‌ها و کاریکاتورهایش برای برپایی نمایشگاهی در گالری هفت

 ثمر است. این نمایشگاه که درمبخش هنوز نامی برای آن انتخاب نکرده، هفدهمین نمایشگاه او پس از

بازگشت و اقامت مجدد در ایران است.

کامبیز درمبخش در گفت‌وگو با خبر گفت: در این نمایشگاه که شامل 40 طرح و کاریکتاتورهای سیاه و

 سفید، رنگی و کلاژمن خواهد بود بخشی از طرح و کاریکاتورهای آن را در فروردین ماه سال جاری و باقی

 طرح‌ها را در اردیبهشت ماه به پایان خواهم رساند. به گفته این کاریکاتوریست، طرح و کاریکاتورهایش در

 نمایشگاه هفت ثمر در قطع A3 به نمایش گذاشته خواهند شد. درمبخش هنوز برای این نمایشگاه

 نامی انتخاب نکرده است و قصد دارد آثار ارائه شده در نمایشگاهش را برای فروش بگذارد.

درمبخش در سال گذشته بیشتر وقت خود را صرف ساخت مجموعه انیمیشن دلقک‌ها کرده است.

 «دلقک‌ها»‌ که شخصیت محوری آن، همان کاراکتر معروف کاریکاتورهای مطبوعاتی درمبخش است،

 چهاربخش (اپیزود) با نام‌های «مکعب»، «کشتی کاغذی»، «چمدان» و «بندباز» دارد. این انیمیشن‌ها،

 داستانی خطی و بسیار ساده را روایت می‌کنند، چندان که مخاطب در مواجهه با آنها، داستان‌های

 پنهان در کاریکاتورهای مطبوعاتی این هنرمند را به یاد می‌آورد؛ داستان‌هایی که سعی در القای

 مفهومی اجتماعی یا احساسی دارند. در ساخت این مجموعه برای مرکز مطالعات و تولیدات انیمیشن

 حوزه هنری پسرش رامین درمبخش نیز همکاری داشته است.

درم‌بخش درباره همکاری مجدد خود با حوزه هنری برای ساخت انیمیشن می‌گوید: قرار است همکاری با

 این مرکز برای ساخت انیمیشن را ادامه دهم. هم‌اکنون نیز چند سوژه مختلف به مرکز پیشنهاد کرده‌ام

 که این سوژه‌ها در حال بررسی هستند و با قطعی شدن آنها به احتمال زیاد کارم را در این زمینه از اوایل

 تابستان دنبال خواهم کرد. کامبیز درمبخش که متولد 1321 شیراز از 15 سالگی فعالیت مطبوعاتی خود

 را با مجله سپید و سیاه آغاز کرد و قریب به 47 سال سابقه مطبوعاتی دارد، او در 18 سالگی راهی

 آلمان شد و مدت 22 سال در این کشور اقامت داشت. فعالیت مستمر او در مطبوعات معروف آلمان و

 جوایز مختلفی که از آن خود کرد نام او را در عرصه بین‌المللی بر سر زبان‌ها انداخت. او از 5 سال پیش

 که به ایران بازگشته است، فعالیت خود را با برگزاری 16 نمایشگاه و انتشار چند کتاب پررنگ‌تر کرده

 است.

سال گذشته از درمبخش کتاب‌هایی با نام‌های "میازار موری که دانه کش است"، "دفتر خاطرات فرشته

 ها" و"اگر داوینچی مرا می‌دید، هیچ وقت مونالیزا را نمی‌کشید" توسط انتشارات افق منتشر شده است.

 کتاب "اگر داوینچی مرا می‌دید مونالیزا را نمی‌کشید" در مدت زمانی کوتاهی نایاب شد. قرار است این

3 عنوان کتاب در قالب یک بسته فرهنگی از سوی نشر افق در نمایشگاه کتاب عرضه شود. همچنین 25

 کتاب این کاریکاتوریست مراحل پیش تولید و تولید را سپری می‌کنند. برخی از این کتاب‌ها قرار است از

 سوی نشر افق منتشر شود. محور برخی از طرح‌های منتشر نشده کامبیز درمبخش آلودگی هوا و

 محیط زیست است.

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در شنبه بیست و نهم فروردین 1388  |
 سروناز سیدی رفت

به گزارش  خبرگزار آتی‌بان "سروناز سیدی" شاعر داستان نویس و نقاش جوان ايراني شامگاه روز 27 فرودین ماه 88 در سن 30 سالگی براثر ایست قبلی درگذشت.
از سیدی مجموعه «آبسوراک» در سال 1385 از سوی انتشارات آنا  منتشر شده است.او چندین نمایشگاه نقاشی انفرادی برپا کرد که آثارش مورد توجه بسیاری از اهالی هنر قرار گرفت.
سروناز سیدی در حال آماده سازی تازه ترین مجموعه شعر خود بود كه فرصت این كار را نیفات.
او در نقاشی یکی از شاگردان "آیدین آغدشلو"، در شعر شاگرد "منوچهر آتشی" و در داستان شاگرد "محمد محمد‌علی" بود.


آبسوارک

شعری از مجموعه « آبسوارک» از « سروناز سیدی»
منبع شعر سايت نويسنده: http://www.nevisande.net/archives/1384_09.php

بازی بیهوده ای بود عشق
که کودکانه
از بالای سرسره ها
پرتاب شد
و تاب خورد و خورد
تا افتاد
به روی خاکهای پر از درد
و انگورهای درشت باغ بالا
سرکه های بد طمعی شدند
نه شرابهایی کهنه و ناب
و من و تو پیرشدیم
درست در روز تولد
درست در شب آغاز
سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن
راه زیادی است
اگر همیشه سینه خیزرفته باشی
در هوایی گرم و کویری
بدون امید بارش باران.

 

 


********

شعر « گمشده »از كتاب آبسوراك در خبرگزار فارس منتشر شده
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8504300031


نشاني را گم كرده‌ام

‌عابري براي سوال نيست

 يا پليسي براي كمك

 وصل مي‌شوم به اينترنت

 و چاقو ‌تيز ‌مي‌كنم

 براي عشق

در آشپزخانه



*****
اين شعر بدون نام سروده‌ي"سروناز سيدي" در وبلاگ "بهنام پاكزاد"
http://gilane.blogfa.com/post-43.aspx

 

 مي بوسمت

بدون سانسور

و مي گذارمت تيتر درشت روزنامه

آن جا كه حروفش را 

بي پروا چيده اند

خبر هايش را محافظه كارانه

و من هميشه 

                 زندگي را آسان گرفته ام           

                           عشق را سخت.


---------------------------
آتی‌بان در گذشت این هنرمند را به خانواده وی و جامعه فرهنگ و هنر تسلیت می‌گوید.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 قطعات «خیال انگیز» در عین استقلال، هماهنگ‌اند
فرهنگ > موسیقی  - گفت‌وگوی خبر با صدیق تعریف، به بهانه یازدهمین آلبومش با عنوان «خیال‌انگیز».

 

یازدهمین آلبوم صدیق تعریف با عنوان «خیال‌انگیز» با آهنگسازی مجید‌ درخشانی روی اشعار مولانا،

 سنایی غزنوی، خواجوی کرمانی، مهدی اخوان ثالث، محمد‌رضا شفیعی کدکنی، فریدون مشیری، رهی

 معیری و حسین منزوی است که برای ارکستر سازهای زهی و سازهای ایرانی تنظیم شده است.

صدیق تعریف، خواننده ایرانی در گفت وگو با خبر گفت: من قطعات آلبوم "خیال‌انگیز" را از میان تعداد

 زیادی از قطعات ساخته شده توسط مجید درخشانی انتخاب کرده‌ام. هریک از این قطعات در عین

 استقلال در هماهنگی که با شعر و آواز شده‌اند، با هم فاصله چندانی ندارند. در واقع هر قطعه با حفظ

 استقلال، با سایر قطعات مجموعه هماهنگی و هارمونی دارد. آلبوم "خیال‌انگیز" از سوی انتشارات

 سروش منتشر شده است. همزمان با آلبوم "خیال انگیز"، تعریف آلبوم دیگری با نام "مهتاب" برگرفته از

 شعر "می‌‌تراود مهتاب"، نیمایوشیج را آماده انتشار کرده است. آهنگسازی این کار توسط "حسین

 یوسف‌زمانی" انجام شده است.

 آلبوم "مهتاب"برای اجرای ارکستر سمفونیک تنظیم شده و متشکل از چند قطعه ارکسترال است. این

 آلبوم نیز از سوی انتشارات سروش به دست علاقمندان خواهد رسید. این خواننده همچنین در حال

 آماده‌سازی آلبومی از اجراهای کردی‌اش در ادامه آلبوم "کردانه" است. "کردانه" نیز شامل آلبوم اجراهای

 به زبان کردی صدیق تعریف به همراه گروه کامکارها است. او می‌گوید: من در کنار اجرای کلام فارسی

 همواره قصد دارم آلبوم‌های دیگری نیز با اجرای زبان کردی در اختیار علاقمندان بگذارم. تعریف که پیش‌تر

 آلبوم "ماه بانو" را به یاد قمرالملوک وزیری با آواز دشتی و بیات منتشر کرده است، قصد دارد، تعدادی از

 اجراهای این بانوی هنرمند را باز‌آفرینی کند. این خواننده که در سال‌های اخیر تقریباً اجرای رسمی

 صحنه‌ای نداشته است، از سوی چند مرکز فرهنگی برای اجرای کنسرت در خارج از کشور دعوت شده

 است.

 

تعریف درحال حاضر مشغول مذاکره با برگزار کنندگان این کنسرت‌هاست. این روزها همچنان کلاس

 آوازهای صدیق تعریف برپا است. صدیق تعریف دانش‌آموخته رشته تئاتر از دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه

 تهران است و همواره از استادان خود بهرام بیضایی، هوشنگ گلشیری، داریوش آشوری وگلی ترقی به

 نیکی و افتخار یاد می‌کند. او فعالیت جدی خود را در عرصه موسیقی از سال 1354 با ورود به دانشگاه

 نزد استاد محمد کریمی آغاز کرد و پس از آن شاگردی رضوی سیستانی، امیری فلاح و نصرالله ناصح‌پور را

 تجربه کرده است. نخستین آلبوم "تعریف" با عنوان "به یاد طاهر‌زاده" به همراه گروه "شیدا" و به

 سرپرستی محمدرضا لطفی در سال 1363 منتشر شده است و پس از آن آلبوم "گلگشت" با اجرای گروه

 شیدا و با سرپرستی پشنگ کامکار منتشر شده است. "شیدایی" عنوان آلبوم مشترک صدیق تعریف و

 جلال ذالفنون با همراهی ارکستر سه تار نوازان و دف بیژن کامکار است. تعریف همچنین در کارنامه خود

 آلبوم "فراق" با گروه شیدا، "شوردشت" با گروه "هم نواز"، " آبگینه" "ماه عروس" را دارد.

این گفت وگو در روزنامه خبر رو خبر آن لاین منتشر شده

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 نقش مبهم حروف، روی بوم فرزین نیکزاد
نمایشگاه نقاشی‌های فرزین نیکزاد، شامل 28 تابلو نقاشی از 15 تا 27 فرودین در گالری اعتماد برپا شد

 که هفت تابلو از میان آنها برای شرکت در یک نمایشگاه گروهی به فرانسه فرستاده می‌شود.

این سومین نمایشگاه نقاشی فرزین نیکزاد است و او نامی برای این نمایشگاه خود انتخاب نکرده است.

فرزین نیکزاد متولد 1957 در بلژیک است و در همان کشور در رشته گرافیک و در آمریکا در رشته نقاشی

تحصیل کرده است.

نیکزاد که سال‌ها روی چاپ سیلک، طراحی پوستر فیلم و طراحی کار کرده است، با سفر و اقامت در

ایران فعالیت هنری خود را روی نقاشی متمرکز کرد.

روح ایرانی در برخورد با تکنیک‌ غربی

با این که نیکزاد قلم‌مو را با بهره‌گیری از تکنیک‌های نقاشی غرب به دست می‌گیرد، اما در نقش و رنگ‌ها

 از روح فرهنگ ایرانی الهام می‌گیرد.

هنگام سپردن قلم بر روی بوم نقاشی، هنر انتزاعی و بیان تصویری او برخوردی زیبا پیدا می‌کنند.

ادامه این گزارشم را در مردمک بخوانید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 نخستین سالگرد کاتوزیان، نقاش حال و هوای ایران
همزمان با نخستین سالگرد درگذشت «عباس کاتوزیان» مراسم بزرگداشت این هنرمند نقاش ازسوی

خانواده‌اش درخانه هنرمندان ایران برگزار شد.

اسماعیل بنی‌اردلان، مدرس سینما، شهره کاتوزیان، فرزند عباس کاتوزیان و اصغر مهرآیین رییس پیشین

فرهنگسرای نیاوران در این مراسم سخن گفتند و فیلمی نیز درباره کاتوزیان پخش شد.

شهرت عباس کاتوزیان در زمینه نقاشی رئال و فیگوراتیو است و در آخرین نمایشگاه او آثاری عرضه شد

که حاکی ازعدم پایبندی به سبک‌های هنری بود.

عباس کاتوزیان متولد 1302 و هنرجوی هنرستان کمال‌الملک بود که بعدها در سال 1322 نایب رییس این

 هنرستان شد.

او تنها نقاشی است که آثارش در کنار آثار كمال‌الملک در سال 1352 در مجلس شورای ملی به نمایش

درآمد.

کاتوزیان پنج نمایشگاه در آمریکا، دو نمایشگاه در فرانسه، یک نمایشگاه در انگلستان و چندین نمایشگاه

 در ایران برپا کرده است.

برخی از آثار این هنرمند در موزه آستان قدس رضوی، موزه سلطنتی اروپا و موزه بوداپست به یادگار

مانده است.

کاتوزیان و فهم دوره‌های تاریخی

در مراسم بزرگداشت عباس کاتوزیان، اسماعیل بنی‌اردلان آثار کاتوزیان را مشابه کارهای استاد

کمال‌المک خواند که دارای حال و هوای ایرانی هستند و از دل این آثار می‌توان گوشه‌های پنهانی از

دوره‌های تاریخی ایران را کشف و بررسی کرد.

او در ادامه سخنش از محمد زمان و صنيع‌الملک عموی كمال‌الملک سخن گفت که با سفر و تحصیل

دراروپا با تکنیک‌های نقاشی غربی آشنا شدند و تکنیک‌های نقاشی ایرانی را تقویت کردند.

به گفته بنی‌اردلان، نقاشی ایرانی پس از سفر هنرمندان ایرانی به اروپا از دوره صفوی به دو شاخه

سنتی و مدرن تقسیم شده است. کاتوزیان هم تحت تاثر چنین فضایی دست به خلق آثار نقاشی زد و

از این رو است که کارشناسان میان نقاشی‌های او و کمال‌الملک شباهت‌هایی می‌بینند.

عباس کاتوزیان تلاش کرد که نقاشی‌هایش ایرانی باشد و بازی با رنگ و تقارن ازجمله ویژگی‌های

 نقاشی‌های ایرانی شمرده می‌شود.

ظرافت و نازک کاری نیز از دیگرمولفه‌های آثار نقاشان ایرانی است که آثارشان را از نقاشان غربی متمایز

 می‌کند.

هنرمندان غربی معتقدند فقدان منظره، تکرار اشیا یا اشکال آشنا از مهم‌ترین ویژگی‌های نقاشی ایرانی

 است.

شهره کاتوزیان در مراسم سالگرد درگذشت پدرش از تاخیری که در تشکیل بنیاد کاتوزیان به وجود آمده

است، پوزش خواست و ابراز امیدواری کرد که امسال با همکاری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مقدمات

 تشکیل این بنیاد فراهم شود.

عباس کاتوزیان پس از حضور در گشایش آخرین نمایشگاه آثارش، در روز 24 فرودین 1387 درگذشت. 

 

ابن گزارش در مردمک منتشر شده است

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  |
 شاهین فرهت و ضبط سمفونی فردوسی در اوکراین
به مناسبت هزاره فردوسی که از سوی یونسکو اعلام شده است، شاهین فرهت، آهنگساز روز دهم

مرداد برای ضبط سمفونی فردوسی راهی اوکراین می‌شود.

قرار است سمفونی فردوسی توسط ارکستر سمفونیک شهر کیف نواخته و ضبط شود. برخی دیگر از

سمفونی‌های ساخته این شاهین فرهت در اوکراین ضبط شده‌ است.

شاهین فرهت هنرمند سرشناسی در موسیقی ایران است که ساخت سمفونی‌های دماوند، تهران و

خیام را در کارنامه آهنگسازی خود ثبت کرده است.

به گفته فرهت، فردوسی یکی از پدران بزرگ زبان فارسی است که با سرودن شاهنامه سهم زیادی در

حفظ زبان فارسی از گزند حوادث روزگار داشته است و باید ارزش کار او دانسته شود.

ادامه این گزارش ام را در مردمک بخوانید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 نت‌ هایی ‌که شنیده نمی‌شوند
تأخیر در پرداخت حقوق مدرسان هنرستان موسیقی  این گزارش در روزنامه خبر و سایت خبر آن لاین منتشر شده است.

نت‌هایی‌که شنیده نمی‌شوند

فرهنگ > موسیقی  - مریم آموسا  مشکل پرداخت حقوق استادان هنرستان موسیقی دختران و پسران
 
 با گذشت چندی ماه از آغاز سال تحصیلی پا برجاست.

 

با گذشت بیش از 7 ماه از آغاز سال تحصیلی88-1387 همچنان مشکل پرداخت حقوق استادان هنرستان

 موسیقی دختران و پسران پا برجاست و هنوزمدرسان این هنرستان که هریک با کوله باری از تجربه،

تمام هم و غم خود را پای آموزش هنرجویان این مرکز هنری می‌گذارند، نمی‌دانند پس از پایان ترم چقدر

و بابت چه کاری حقوق دریافت می‌کنند. در 2 سال اخیر پرداخت حقوق مدرسان هنرستان موسیقی

همواره با تاخیر چند ماهه روبرو بوده است و مدرسان هنرستان دختران حقوق آذرماه سال گذشته خود را

 به تازگی دریافت کرده‌اند.

 شاهین فرهت: باید مدرسان موسیقی تامین باشند

«شاهین فرهت» آهنگساز و مدرس دانشگاه می‌گوید: همواره مدرسان حق‌التدریس با مشکل دریافت

 حقوق مواجه بودند و این موضوع نه تنها در هنرستان موسیقی بلکه در دانشگاه وآموزشگاه‌های

 موسیقی نیز نمود دارد. به گفته فرهت مشکلاتی چون عدم پرداخت به موقع حقوق و مزایای مدرسان

 موسیقی و سپردن مدیریت مراکز فرهنگی به افرادی که هیچ شناخت و تعلق خاطری به این حوزه

 ندارند، همه دست به دست هم می‌دهد که در نهایت موسیقی در کشور سیر قهقرایی داشته باشد.

این آهنگساز، هنرستان موسیقی را یکی از مهم‌ترین مراکز آموزش و تربیت هنرجویان موسیقی می‌داند

 و معتقد است؛ برای فراهم کردن فضای مناسب برای آموزش موسیقی، باید هنرجویان و مدرسان

 موسیقی از هر نظر تأمین باشند، شاید در ظاهر تأخیر در پرداخت حقوق مدرسان موسیقی به زندگی

 خانوادگی و امنیت مدرسان موسیقی لطمه بزند، اما در نهایت همه این عوامل دست به دست هم

 می‌دهند که استعداد و انرژی که باید صرف آموزش شوند، هدر شود.

 

 ملیحه سعیدی: بگویید برای رضای خدا کار کنیم

 

ملیحه سعیدی _مدرس قانون_ که 41 سال سابقه تدریس موسیقی دارد و 5 سال نیز به عنوان مدیر

 هنرستان دختران به جامعه موسیقی خدمت کرده است و هم اکنون نیز در هنرستان دختران و پسران

 تدریس می‌کند، با انتقاد از نحوه پرداخت حقوق مدرسان موسیقی گفت‌: در سال‌های پیش نیز

 مدرسان موسیقی همواره با مشکل پرداخت حقوق خود روبرو بوده اند اما در 2 سال اخیر این مشکل

 حادتر شده است، همه مراکز سال به سال حقوق پرسنل خود را براساس بالا رفتن تورم بالا می‌برند، اما

 در هنرستان موسیقی نه تنها این کار را نمی‌کنند بلکه حقوق ما را به موقع نیز پرداخت نمی‌کنند.

 

وی افزود: اگر به ما بگویند که پرداختی در کار نیست و برای رضای خدا کار کنیم، ما خیلی بهتر می‌توانیم

 برای کارمان انرژی بگذاریم، هر چند مبلغی که به عنوان حقوق به ما مدرسان هنرستان پرداخت

 می‌شود، آن قدر ناچیز است که این کار تنها از جنبه روانی ما را تامین می‌کند و بیشتر مدرسان

 موسیقی خارج از هنرستان، کلاس‌های درس و کارهای اجرایی خودشان را دارند.

به گفته سعیدی بسیار خجالت آور است که بخواهم بگویم، یک مدرس موسیقی که نزدیک به 50 سال

 سابقه تدریس دارد، حقوقی کمتر از 80 هزار تومان در ماه می‌گیرد. آن‌هم با سه ماه تاخیر. آخر شما فکر

 کنید این مبلغ هزینه ایاب و ذهاب هم نمی‌شود. وی افزود: یک مدرس موسیقی باید پول تخصص اش را

 بگیرد، فکرش را بکنید دریافتی یک دکتر متخصص با دکتر عمومی همسان است! به گفته یکی از مدیران

 پیشین هنرستان موسیقی پیش از این بخشی از حقوق مدرسان هنرستان موسیقی توسط انجمن

 اولیا و مربیان تامین می‌شد، اما در سال اخیر اعلام شده که این مبلغ دیگر به مدرسان هنرستان تعلق

 نخواهد گرفت و با این حساب مبلغ پرداختی حقوق مدرسان ناچیز‌تر خواهد شد.

این مدرس قانون با اشاره به دوره مدیریت خودش در هنرستان موسیقی دختران گفت: من در 5 سالی

 که مدیر هنرستان بودم به دلیل آشنایی‌ام با مشکلات موجود از اول سال با برنامه‌ریزی، سعی می‌کردم

 برای پرداخت‌ها مشکلی نداشته باشیم. در آن زمان رابطه اولیا مربیان هم با کادر هنرستان خوب بود و

 هنرستان را همواره حمایت می‌کردند. سعیدی یادآور شد، اینکه من از عدم پرداخت‌ها شکایت می‌کنم،

 به این معنی نیست که قصد داشته باشم خودی نشان بدهم، بلکه می‌خواهم از مشکلات صنف خودم

 حرفی بزنم، صنفی که شاید برخی می‌خواهند با نادیده گرفتن آن خواسته و ناخواسته، زمینه ترویج

 موسیقی مبتذل را فراهم کنند.

 

 ارفع اطرایی: تاخیر در پرداخت‌ها موسیقی کشور را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد

 

ارفع اطرایی که بیش از 50 سال است که مشغول تدریس موسیقی است نیز نظری همانند ملیحه

 سعیدی دارد و می‌گوید: شاید من با 70 سال سن دیگر آنچنان دغدغه مالی نداشته باشم و تاخیر در

 پرداخت‌ها زیاد زندگی من را تحت شعاع قرار ندهد، اما مدرس جوانی که به همین باریکه آبی که گاه به

 گاه با تاخیر بلند مدت پرداخت می‌شود؛ دل خوش کرده و می‌خواهد بخشی از هزینه‌های زندگیش را از

 این راه تامین کند، چه کند. وی افزود: تاکنون در سال‌های دور و نزدیک بخشی از حقوق ما مدرسان

 موسیقی پرداخت نشده و شامل دیونی شده است که هیچ گاه دولت قصد پرداخت آن را ندارد.

این مدرس سنتور با انتقاد از نوع نگاه مسولان فرهنگی نسبت به تدریس موسیقی گفت: آموزش

 موسیقی پایه‌ای است و باید با مشکلات آن ریشه‌ای برخورد کرد، وقتی مدرسان هنرستان نسبت به

 مسائلی چون نحوه پرداخت‌ها، متون و سازهایی که ضرورت تدریس آنها در هنرستان وجود ندارد،

 معترض هستند و به مرور هم صدای آنها به جایی نرسد، دچار سرخوردگی شده و ناچار می‌شوندعطای

 تدریس در هنرستان را به لقایش ببخشند و ترجیح دهند کاری به غیر از تدریس در هنرستان داشته

 باشند. وی معتقد است؛ همه این عوامل دست به دست هم می‌دهند که به مرور کادر علمی هنرستان

 ضعیف‌تر شود و عملا هنرستان هنرجویان و موسیقیدان هایی که از سطح علمی پایینی برخوردار

 هستند را روانه جامعه کند. اطرایی با انتقاد از مدیران کار ناآزموده و نا آشنا به موسیقی در این حوزه

 گفت: هنرستان موسیقی همواره با تغییر و تحول مدیریت روبرو است و هر مدیری که می‌آید بیشتر به

 جای اینکه به فکر تزریق نیرو‌های قوی در حوزه موسیقی و تامین ساز‌های مورد نیاز هنرستان باشد و با

 برنامه‌ریزی دقیق کسری بودجه هنرستان را تامین کند، به فکر تغییر فضای داخلی ساختمان هنرستان و

 یا گلی کردن دیوار‌ها است.

 

مزدا شاهانی: هرکاری بیشتر از تدریس موسیقی درآمد دارد

 

مزدا شاهانی یکی از مدرسان جوان هنرستان موسیقی با بیان این مطلب که من با عشق به هنرستان

 می‌روم و آنجا درس می‌دهم گفت: ظاهرا هر کاری در این سرزمین بیشتر از تدریس موسیقی در آمد

 دارد، حقوقی که مدرسان هنرستان دریافت می‌کنند حتی پول کرایه ماشین آمدن به هنرستان

 نمی‌شود. شاید این برخورد با مدرسان موسیقی باعث شود که در سال‌های آینده من هم مثل دیگر

 استادان قید تدریس را بزنم و به فکر یک کار با درآمد باشم.

فریاد اهالی موسیقی درآمده اما عجیب بود که با وجود پیگیری‌های متعدد از دیگر مدرسان هنرستان

موسیقی، مدرسانی که به صورت رسمی با این مجموعه همکاری می‌کنند از اظهارنظر در مورد مشکل

 دیگر همکاران خود طفره رفتند.

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 صدای ناظری در کرج پیچید
شهرام ناظری به همراه گروه مولوی در روزهای 24 و 25 اسفند ماه در تالار شهیدان نژاد فلاح کرج به

اجرای برنامه پرداختند.

این دو اجرا آخرین برنامه تور کنسرت ایرانگردی شهرام ناظری در سال 1387 بود که از سوی موسسه

فرهنگ وهنر حافظ ترتیب داده شده بود.

پیش از این قرار بود شهرام ناظری به همراه گروه مولوی در اسفند ماه در گرگان به اجرای برنامه پردازد که

به دلیل عدم همکاری در گرگان این برنامه به زمان دیگری موکول شد.

شهرام ناظری در سال جاری در قالب یک تور موسیقی در شهرهای کرمان، قزوین، نور، چالوس و در کاخ

نیاوران تهران به اجرای برنامه پرداخت و در سال آینده هم در گرگان، تهران، شیراز واهواز اجرا خواهند

داشت.

در آخرین اجرای این در سال 87 نگار خاركن با نواختن كمانچه، سهيل امين‌زاده با نواختن تارباس، شهرام

 محمدی با نواختن ديوان و سه‌تار، صابر نظرگاهی با نواختن تار و حسین رضایی‌نیا با دف و دهل، شهرام

 ناظری را همراهی كردند.

ادامه این گزارشم را در مردمک بخوانید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 پشت‌کوهی‌های میراسدالله
عروسک‌های علیرضا میر‌اسدالله در قالب نمایشگاهی گروهی از 10 تا 20 اسفند ماه در گالری آریا در

معرض دید عموم قرار گرفت.

میر‌اسدالله این بار برای آدم‌های عروسکی این مجموعه عنوان «پشت کوهی» را انتخاب کرده است.

 

پشت کوه جایی است که آدم‌ها و دیوها در کنار هم به سادگی زندگی می‌کنند. البته برخی از این آدم‌ها

اخلاق ناپسندی دارند و دیوها را آزار می‌دهند و به شغل دیوکشی مشغول هستند.

برخی هم دیو‌کش هستند و دیوها را با خود حمل می‌کنند.

به تعبیر میر‌اسدالله، نه تنها در پشت کوه بلکه در هیچ جای جهان دیگر فرشته‌ای زندگی نمی‌کند و نسل

 آنها منقرض شده است.

دنباله این گزارشم را در مردمک بخوانید

گزارش تصویری نمایشگاه را در مردمک ببینید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 «مواجهه با تاریخ» با نمادهای ایرانی
نمایشگاه نقاشی‌های طاهر نیکخواه‌ ابیانه با عنوان «مواجهه با تاریخ» بیستم اسفند در گالری آریا در 

تهران پایان یافت.

این نمایشگاه شامل ده تابلو نقاشی دو متر در یک و نیم متر با تکنیک ترکیب مواد بود که از هشت

میلیون تا 16 میلیون ریال قیمت‌گذاری شده بودند.

طاهر نیکخواه ابیانه متولد 1353 و دانش‌آموخته رشته نقاشی تاکنون در 14 نمایشگاه گروهی شرکت

کرده است و مجموعه «مواجهه با تاریخ» سومین نمایشگاه انفردی وی به شمار می‌رود.

 

نقاشی‌های این نمایشگاه، گزینشی از نقاشی‌های یک پروسه دو ساله است که نیکخواه در این آثار با

دستمایه قرار دادن موضوع تاریخ برخی از وقایع و شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای از جمله آدم و حوا و

 قابیل و هابیل را به زندگی امروز آورده است.

دنباله این گزارشم را در مردمک بخوانید

گزارش تصویری این نمایشگاه را در مردمک ببینید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387  |
 شهرهای دگرگون‌شده والتر کرامپ در تهران
عکس‌های والتر کرامپ، عکاس آمریکایی با عنوان «شهر دگرگون شده» از 17 تا 22 اسفند ماه در گالری

نامی خانه هنرمندان ایران به نمایش درآمد.

کرامپ در این نمایشگاه مجموعه‌ای از آثار خود را با تکنیک دبل اکسپوز و مجموعه‌ای از عکس‌هایی با

دوربین «پین هول» را به نمایش گذاشت که دگرگونی شهرها را در بستر تاریخ نشان می‌دهد.

همچنین کارگاه یک روزه آموزش ساخت و عکاسی با دوربین پین هول نیز توسط این عکاس آمریکایی

برای مخاطبان ایرانی برگزار شد.

دنباله این گزارشم را در مردمک بخوانید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387  |
 تئاتر سکوی پرتاب به سینما نیست
 

گپی با هنرمند قدیمی تئاتر که این روزها در بستر بیماری است


 

مریم آموسا: رضا کرم رضایی بازیگر، کارگردان و نمایشنامه‌نویس که فعالیت هنری خود را از تئاتر آغاز

 کرد و خیلی دیر جذب سینما شد، معتقد است بازیگران تئاتر نباید تئاتر را سکویی برای پرتاب به دنیای

سینما و تلویزیون  قلمداد کنند.

رضا کرم رضایی که این روزها به دلیل بیماری و مشکل حرکتی در خانه تحت درمان قرار دارد، از

دغدغه‌هایش از وضیعت فعلی تئاتر و سینما ایران می گوید و معتقد است: «از تئاتر و بازیگران تئاتر آن‌گونه

 که باید، در ایران حمایتی نمی‌شود. همین امر موجب می‌شود که بازیگران تئاتر با تمام تجربیاتی که در

 طول سالیان متمادی کسب می‌کنند، جذب سینما و تلویزیون بشوند و خواسته یا ناخواسته تئاتر را به

دست فراموشی بسپارند.»

ادامه این گپ وگفت را در خبر آن لاین  بخوانید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 آغاز سومین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم شهر
سومین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم شهر 12 اسفند با نمایش فیلم‌هایی در بخش‌های مختلف کار خود را آغاز کرد.

فیلم‌های این دوره از جشنواره در سینماهای ملت، آزادی، فلسطین و خانه هنرمندان به نمایش

درمی‌آیند و مراسم اختتامیه آن 17 اسفند در برج میلاد برگزار می‌شود.

بزرگداشت هنرمندانی چون خسرو شکیبایی، رسول ملاقلی‌پور، رسول احدی و جمشید مشایخی در

خانه هنرمندان از برنامه‌های جانبی این جشنواره می‌باشد.

 

به نمایش درآمدن 23 فیلم سینمایی اکران نشده که سرنوشت نمایش آنها مشخص نبوده است، از

مهم‌ترین ویژگی‌های سومین جشنواره فیلم شهر است.

با وجود آن که دو سال بین دوره دوم و سوم جشنواره فیلم شهر فاصله افتاده است، اما نگاهی به

چهره‌های مطرح هیات انتخاب و همچنین هیات داوری بخش‌های مختلف این جشنواره، ترکیب فیلم‌ها و

نشست‌های مختلفی که در طول سال با مضمون سینمای شهری برگزار شد، نشان می‌دهد مسئولان

جشنواره تصمیم جدی در برگزاری دوره‌های بعدی آن دارند.

ادامه این گزارش را در مردمک بخوانید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 چرمشیر درباره مونولوگ سخن گفت
آخرين نشست پژوهشی مونولوگ (تک‌ گویی) گروه تئاتر ليو در سال 87 به اجرای نمايش «نگاه خيره

خداوند» نوشته محمد رضايی‌راد به كارگردانی ساسان پيروز و بازی حسن معجونی اختصاص داشت که

 در تالار انتظامی خانه هنرمندان ایران برگزار شد.

محمد چرمشیر، نمایشنامه نویس پس از پایان این نمایش با تقدیر از نمایشنامه و گروه اجرای آن، درباره

 مونولوگ سخن گفت.

گروه تئاتر لیو در سال 1376 کار خود را با فعالیت‌های آموزشی و کار بر روی متونی که جنبه اجرایی‌-

‌بصری قوی‌تری دارند آغاز کرد.

ادامه این گزارش را در مردمک بخوانید

این گروه برای تهیه متون تک شخصیتی برای اجرا و همچنین بالا بردن کیفیت منابع ایرانی و جدید

مونولوگ، با موضوع مونولوگ همایش‌های ماهانه برگزار کرده است.

 

ادامه این گزارش را در مردمک  بخوانید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 چرمشیر درباره مونولوگ سخن گفت
آخرين نشست پژوهشی مونولوگ (تک‌ گویی) گروه تئاتر ليو در سال 87 به اجرای نمايش «نگاه خيره

خداوند» نوشته محمد رضايی‌راد به كارگردانی ساسان پيروز و بازی حسن معجونی اختصاص داشت که

 در تالار انتظامی خانه هنرمندان ایران برگزار شد.

محمد چرمشیر، نمایشنامه نویس پس از پایان این نمایش با تقدیر از نمایشنامه و گروه اجرای آن، درباره

 مونولوگ سخن گفت.

گروه تئاتر لیو در سال 1376 کار خود را با فعالیت‌های آموزشی و کار بر روی متونی که جنبه اجرایی‌-

‌بصری قوی‌تری دارند آغاز کرد.

این گروه برای تهیه متون تک شخصیتی برای اجرا و همچنین بالا بردن کیفیت منابع ایرانی و جدید

مونولوگ، با موضوع مونولوگ همایش‌های ماهانه برگزار کرده است.

 

ادامه این گزارش را در مردمک  بخوانید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 «مرده کشی»، تندیس صادق هدایت را از آن خود کرد
عصر روز پنجشنبه 24 بهمن‌ماه، مراسم پایانی هفتمین دوره جایزه صادق هدایت همانند دوره قبل به

شکل خصوصی برگزار شد و غلامحسین دهقان با داستان «مرده کشی» تندیس این دوره را به خانه برد.

 

نرگس رستمی با داستان «پير»، شهلا شهابيان با داستان «درد» و محمدمهدی ابراهيمی با داستان

«هويت مجهول»، بدون رتبه‌بندی لوح افتخار جايزه‌ را از آن خود کردند.

داوری هفتمین دوره جایزه صادق هدایت را سپيده شاملو، هرمز رحيميان و حسين قديمی برعهده

داشتند و بیانبه داوران نیز توسط حسین قدیمی خوانده شد.

دنباله ای این گزارش را در مردمک بخوانید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه هفتم اسفند 1387  |
 چشم‌انداز سوم؛‌ سفر ناصر تقوایی با ابر

چشم‌انداز سوم از مجموعه عکس‌های ناصر تقوایی، کارگردان سینمای ایران با عنوان «ابر و باد و مه و

مه»، شامل 30 قطعه عکس رنگی با موضوع ابر از روز 18 بهمن ماه در گالری اعتماد برپا شده است .

 

این نمایشگاه چشم‌انداز گسترده‌ای از سرزمین ایران را که به تعبیر ناصر تقوایی، در حال فراموشی و

نابودی است و همچون ابر در وضیعتی ناپایدار به سر می‌برد، پیش روی بینندگان می‌گشاید.

 

ابر، یکی از پدیده‌های جوی است که مهم‌ترین ویژگی آن ناپایداری و تغییر شکل دادن است .

 

ابرها در موقعیت‌های زمانی و فصلی به سرعت تغییر شکل می‌دهند، از این رو عکاسی از ابر، شکار

لحظه است.

ادامه این گزارش ام را در مردمک بخوانید و عکس های نمایشگاه را هم ببینید

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387  |
 فریادهایی که بر بوم شعله می‌کشیدند

 

فرهنگ  تجسمی - کارگاه نقاشی در حمایت از غزه، ۱۴ و ۱۵ دی ماه در فضای باز موزه هنرهای معاصر برگزار شد

مریم آموسا: با شدت گرفتن حملات در غزه، هنرمندان ایرانی هریک به نوعی با خلق اثر هنری و امضای طومارهای مختلف اعتراض خود را نسبت به وقایع اخیر اعلام کردند. گروهی از هنرمندان تجسمی نیز با حضور در کارگاه نقاشی که در فضای باز جنب موزه هنرهای معاصر ایران برپا شد، اعتراض خود را نسبت به این فاجعه جهانی اعلام کردند.

ادامه مطلب را در خبر آن لاین بخوانیدفریادهایی که بر بوم شعله می‌کشیدند

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 فاتحه‌ای بر آخرین نشانه‌های زمینی
آخرین نشانه‌های زمینی از انسان‌های آسمانی عنوان نمایشگاه یک روزه‌ای ازطراحی‌های داریوش مختاری درباره بزرگان طراحی گرافیک ایران در تاریخ 15 دی ماه است.

مختاری فضای سنگ قبر 24 هنرمند درگذشته 80 سال طراحی گرافیک نوین ایران را به شکل پلات بازسازی کرده و در فضای شبیه گورستان بر روی زمین در نگارخانه لاله جای داده است.

داریوش مختاری، دانش آموخته رشته گرافیک دانشگاه هنرهای زیبا است و در 30 سال اخیر فعالیت خود را بر روی گرافیک، حجم و مجسمه‌سازی متمرکز کرده است.

حدود ساعت شش بعدازظهر قدم در نگارخانه لاله می‌گذارم تا با حضور در نمایشگاه طراحی داریوش مختاری که به شیوه سنگ قبر طراحی شده‌اند، یاد درگذشتگان هنر گرافیک ایران را زنده کنم، درحالی که با خود تکه‌ای از شعر بورخس را زمزمه می کنم.

شاید در مرگ آن هنگام که خاک / خاک است، ما برای همیشه/ این ریشه مرموز باشیم / که بهشت یا دوزخ تنهامان،/ آرام یا وحشت بار،/ جاودانه ازآن خود خواهد رویید.

ادامه این مطلب را در مردمک بخوانیدفاتحه ای بر آخرین نشانه های زمینی

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه هجدهم دی 1387  |
 نوستالژی کوچ در نمایشگاه کسرائیان
فرهنگ > تجسمی - نمایشگاهی از منتخب عکس‌های نصرالله کسرائیان در گالری دی برپا شد و این اتفاق فرصت مغتمنی شد برای گپ‌وگفت با او


مریم آموسا: در نمایشگاه عکس‌های «نصرالله کسرائیان» 40 عکس با موضوع‌های متنوع زندگی روستایی، عشایری و طبیعت، بر روی بوم‌هایی در قطع‌های 150×100 و 90×60  در کیفیت بسیارخوبی چاپ شده‌اند و بر روی دیوارهای نگارخانه دی جای گرفته‌اند تا با بکارت، زیبایی و رنگ‌های خیره‌کننده خود، حسرت را بر دل ببینده، بنشانند که چرا آن‌ها از دیدن این مکان‌ها و تصاویر محروم مانده‌اند و یا چرا آن‌ها ثبت‌کننده این تصاویر نبوده‌اند.

ادامه این مطلب را در خبرآن لاین بخوانیدنوستالوژی کوچ در نمایشگاه کسرائیان

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387  |
 خاطره عروسک های بی سر و پدر هایی با شلوار تا خورده
 

خیلی ها فکر می کنند، جنایت فقط  درشب های سیاه آمریکا اتفاق می افتد که مثلا چند مست لاابالی

 تصمیم می گیرند که به یک بانک یا خانه نیمه اشرافی دست برد بزنند و در نهایت کارد آشپزخانه را

درشکم مرد خانه فرو می کنند، یا زمانی که اسرائیلی ها  ویا ...مناطق بی دفاع را

مورد حمله قرار می دهند.

 

اما اگرکمی به گوشه و کنار زندگی خودمان نگاه کنیم، هر روزشاهد اتفاق هایی هستیم که به نظر ساده

 و پیش پا افتاده اند، اتفاق هایی که اثراتش از انداختن یک بمب برسر یک شهر بدتراست.

 

 اتفاق هایی که با نادانی و تربیت نادرست ما شکل می گیرند ه شاید کوچکترینش تولد دیکتاتورهایی

باشد که هر روز هزاران بمب بر سر مردم می ریزند.

 

البته من با نوشتن این یادداشت قصد ندارم که بی خیال جنایت های  اسرائیلی ها و ...ها باشم نه وقتی انسان بی دفاع مورد حمله قرار می گیرد، دیگراسرائیلی یا فلسطینی بودن  معنایی

ندارد.

 

خیلی دور نمی خواهد برویم اگر یک  نگاهی به 8 سال جنگ ایران و عراق بکنیم، می بینیم چه بمب ها

که بر سر همشهری ما ریخت چه خانواده ها که زیر آوار ماندند و چه دخترها که بی پدر شدند و در نهایت

سراز چه جا ها  که در اوردند. این اتفاق بغل گوش خودمان هم افتاد که روزنامه های صبح تیتر زدند "زن

های عراقی برای سیر کردن شکم بچه هایشان  در سوریه و لبنان به تن فروشی روی آورده اند"! راستی

روزنامه های صبح کدام شهر ....؟

 

 

نه دورتر نمی خواهم بروم، همین جنگ افغانستان که میلیون ها افغانی را آواره غربت کرد ایران، آلمان

و... ما هم شکر خدا چقدر میهمان نواز بودیم که هر وقت می خواستیم بچه هایمان را بترسانیم مثلا می

 گفتیم:" ساکت باش افغانی می آید می خوردتا..."

 

این داستان تا جایی ادامه پیدا کرده که مثلا خانم محجبه ای که دم از اسلام و خدا می زند، همین چند

روز پیش که از این همزیستی بیست و شش، هفت ساله ما با افغان ها _که خواهران و برادران سرزمین

فرهنگی ایران محسوب می شوند_ گذشته ، در ایستگاه مترو تنها به جرم اینکه دختری چشم بادامی از

سرزمین افغانستان می خواست سوار مترو امام خمینی شود، لب به ناله و نفرین با صدای بلند باز کند

که" گورتان را از ایران گم کنید همه چیزمان  را به گند کشیدید، فرهنگ ما  روخراب کردید و..."

 

 

این یکی از هزاران بود لازم نیست دفتر دستک دنبال خودتان راه بیندازید و یک ذره بین دست بگیرید و به

دنبال قاتل یا جانیُ، نقش مادام مارپل یا پوارو را بازی کنید، فقط کافی است یک نگاه به رفتار خودتان با

بچه هاتان، همسایه واحد روبرو یا طبقه پایین بیندازید آنوقت می فهمید که با رفتار های نادرستان چه

گرگ هایی را پرورش می دهید که به خودتان هم رحم نخواهد کرد دیگر چه برسد به مردم کوچه و

مدرسه و سرزمین مادری که هر دم ، دم از حفظ و حراست آن می زنید، گرگ های هر روز در وجود ما

رشد می کنند دریده تر می شوند  و...

 

امروز، امشب نمی دانم روز اول سال جدید میلادی است، شاید باید تبریک سال جدید می گفتم و یه

عکس گل و بلبل می گذاشتم تو صفحه ام که دوستانم هم بیایند عید مبارکی بگویند و...

 

اما نه از وقتی یاد می آید تمام کودکی ام در جنگ گذشت شب های بمباران پله های زیر زمین را سه تا

یکی می کردیم و بعضی شب ها تا صبح در تاریکی می ماندیم تا یک چراغ روشن باعث نشود که

هواپیما های جنگی بمب هاشان را روی سر ما، عروسک و گربه هامان بریزند.

 

سال ها از قعطنامه 598 می گذرد و به ظاهر کشور ما در امنیت کامل به سر می برد، اما آتش جنگ

درکشورهای دیگر همچنان شعله ور است  و جهان و انسانیت در حال سوختن است تا خاطره عروسک

های بی سر و پدر و ها و برادرها با شلوار تا خورد، در خاطره جهان تکرار شود، ثبت شود و....

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387  |
 شاخ دیوی به نام ایلنا را شکستم
سلام یکی دو هفته اس  که می خواهم این صفحه را باز کنم و درباره ۷خوانی که

 پشت سر گذاشتم تا برنده میدان باشم بنویسم.

  به توصیه یکی از دوستان برگشتم و چند سطری به این مطلب اضافه کردمُ

من از سال ۱۳۸۲ به عنوان خبرنگار در خبرگزاری ایلنا مشغول به کار بودم و هر روز

وعده برای بیمه شدن اما در نهایت یک ماه قبل از تعطیلی ایلنا من و تعدادی از

همکارام را تعدیل نیرو کردند اما عصر همان روز مسعوذ حیدری مدیرعامل و محمودی

مدیر مالی خانه کارگر و عضو هیات مدیره ایلنا از من خواستند که در ایلنا بمانم و به

کارم ادامه بدهم اما اسمم در هیچ جایی ثبت نشود اما من تصمیم گرفتم از این

سیستم جدا شوم و از ایلنا به اداره کار شرکت کنم و پرونده روند خودشو طی کرد

البته هر چه ایلنایی ها خواستند که قانون شکنی کنند نتوانستند و در نهایت با حکم

توقیف اموال توانستم که حق وحقوقم را  از ایلنا بگیرم.

 و این باقی ماجرا  ....

  بالاخره شاخ دیوی به نام ایلنا و دار دسته اش مسعود حیدریُ ـ نادر فاضلِ ـ محمودیُ

 ـ علیرضا محجوب ـ (نماینده کارگران) و... را شکستم تا حق و حقوقی که به ناحق

می خواستند پیمالش کنند را بگیرم.

البته دار و دسته محجوب حاضر نبودن و اگر ضرب و زور توقیف اموال نبود باید قید همه

 چیز می زدم. اما خوشحالم که حق به حقدار رسید و من سر بلند این میدان شدم.

 

جریان گرفتن حق و حقوقم یک سال و چند ماه طول کشید شاید اگر کسی به غیر از

 من بود می برید اما من لجبازتر از این حرف هام و هرجا هم که لازم باشه حاضرم

درباره ظلم زالوهایی چون ایلنا ـ خبرگزاری کار ایران ـ که سرش به خانه

کارگر وصله بنویسم حرف بزنم و افشا گری کنم

 سیستم هایی که با خوردن خون کارگران  هر روز ... تر  می شن

تازه خیلی رو می خواهد که خودشان را مدافع حق کارگران مظلومان و زحمت کشان

 می دانند و هر جا که لازم باشد عکس پیرمرد پیر زن های زحمت کش را روی بیلبرد

 ها نصب می کنند که بگویند فقط ما هستیم که حامی کارگرانیم.

 

تو این مدت خیلی ها حتا دوستام می گفتند" چه حوصله ایی داری بی خیال شو

ولشون کن" اما من بی خیال نشدم و نمی شوم هر چند که به ظاهر حقمم را  گرفتم

 اما هنوز بخشی اش که مربوط به بیمه است مانده و راه من ادامه داره

 این را نوشتم که هم دل خیلی از دوستان را که  تعدادشان کم هم  نیست شاد کنم

  و هم به دوستان خبرنگاری که حق و حقوشون پایمال شده بگویم اگر از راه قانونی

وارد بشونند می توانند مثل من برنده میدان باشند.

 

لازم  همین جا از دوستی که در این راه به نمایندگی انجمن صنفی روزنامه نگاران

ایران همراه من بود آقای هوشنگ صدفی تشکر و  قدردانی کنم.

 

لینک مطالب قبلی درباره اخراج من   خبرنگاران صلح

                                               خبرنگاران صلح  

        لطفا این مطلب را لینک کنید

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  |
 گذر سالیان از عبور
 

می آید و می رود

و من از پرنده کوچکی حرف می زنم

 که بال هایش را گم کرده

بال های کودکی من

در رویای دختر ۳ ساله ام جامانده

 و هر روز دارم در کرختی  لحظه هایی که

می روند می آیند

می آیند و می روند

فروتر می شوم

همچون میخی بر تنه درخت

که گذر سالیان از عبور آن می گذرد

فراموش می شود لابه لای بافت های انسانی درخت

 

دارم فراموش می شوم

نحری که از کنارم می گذرد

و برگ هایی که هر روز فرو می ریزندم

 

دارد همه چیز می گذرد

و پرندگانی که نیستند تا به سادگی من خو کنند

شاید بال های کودکی را

در لابه لای این لحظه جستجو کنم

یا برگ کوچکی شوم

فرو بریزم در نحری که می رود

 به دوردستی که می شناسم یا نه !

 

سروده شده در باغ موزه هنر ایرانی ۷/ ۷ /۱۳۸۷

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در دوشنبه هشتم مهر 1387  |
 سیزده بدر هم گذشت.

 

سیزده بدر هم گذشت و به نوعی فردای بعد تعطیلات خیلی زود

 از راه رسید و دوباره به قول معروف باید کفش و کلاه کنیم و یا

 علی بگوییم و الهی به امید تو از خانه بزنیم بیرون. دوباره یه

سال کاری نمی دانم پر خبر را  شروع کنیم و تا چشم هم

نگذاشتیم دوباره آخر سال از راه رسیده و  یک دنیا کار نصفه

ونیمه که معلوم نیست کی فرصت فراهم می شود که تمامش

 کنیم، نیمه کاره بماند تا...

 

 سالی که گذشت برای من  پر فراز ونشیب بود و هنوز در

 نشیب  سر می کنم  و به فرازی هم نرسیدم. سالی که

گذشت با ماجرای ابلهانه و کاسبکارانه مدیران ایلنا "مسعود

حیدری" ، "علیرضا محجوب" و  تمام کسانی که در این ماجرا ذی

 نفع بودند آغاز شد. ماجرای که با اخراج من از ایلنا آغاز شد و

این رشته هنوز سر دراز دارد.  مدیران ایلنا که همیشه دم از پی

 گیری و احقاق حق کارگردان می زدند برای رسیدن به منافع

مادی و سیاسی خود هر از گاهی تعدادی از پرسنل خود را که

 همیشه به آنها قول بیمه و پرداخت تمام حق و حقوق شان را

 می دادنند ، را اخراج می کردنند، تا با این شیوه خود را از

 

پرداخت حق بیمه خود را معاف کنند .جالب این جا بود که گویی

 

مدیران بلندپایه یا فرومایه بیمه نیز با سردمداران ایلنایی سر و

سری داشتند که از کنار حق های پایمال شده خبرنگاران

(کارگران ) ایلنا به راحتی می گذشتند.

 

و این میان کسانی به راحتی می رفتند تا کسان دیگر از راه

 برسند و خون تازه ای در رگ های ایلنا دمیده شود تا کسانی که

 دم از پایمردی و آزادی بیان و پی گیری حق پایمال شده کارگران

 می زدنند ، جسور تر شود و خون نیروهای خود را بیشتر بمکند.

 

داستان روزهای سپری شده من در ایلنا دراز است و در این

مجال نمی گنجد ، هر چند که در یاداشتی که به مناسبت روز

خبرنگار در کتاب "من، خبرنگار کتاب" با عنوان "و تو هر روز بیشتر

 عاشق گل سرخت می شوی"، منتشر شد. اما این داستان

همچنان ادامه دارد و من هنوز با تمام کارشکنی ها مدیران ایلنا

 در پی گرفتن حق و حقوق پرداخت نشده ام هستم.

 

می دانم خیلی  از شما که از من دور و نزدیک هستید به نوعی

با داستان اخراج من آشنا هستید اما بیان بخش هایی از آن

خالی از لطف نیست.من چیزی نزدیک به چهار سال و نیم در ایلنا

 به عنوان خبرنگار فرهنگی ،حوزه ادبیات و کتاب مشغول به کار

بودم و هر روزی که مدیر مجموعه "مسعود حیدری" را می دیدم ،

 پی گیری وضیعت کاریم بود و او هم با چهره درهم و عبوس اش

که بیشتر ترجیع می داد با چشم غره از کارکناش پذیرایی کند،

می گفت :" ما از کار شما راضی هستیم ، انشالله بزودی بیمه

 می شوید."  اما هرگز چنین روزی فرا نرسید. هر از گاهی که از

 "علیرضا سعیدی" دبیر سرویس فرهنگ وهنر ایلنا می پرسیدم

می گفت:" مریم به خدا من پی گیر کارت هستم برو خیالت

راحت باشد ." اما کمی نمی گذشت که با کلی غر وتشر می

آمد و می گفت چون تو به "حسین علی شاه پور" سردبیر

فرهنگ وهنر ایلنا گفتی من دیگر کاری به کار تو ندارم . "حسین

 علی شاه پور" هم  که خدا خیرش بدهد همیشه می گفت

باشد وبعد فراموش می کرد. حتی یک بار که این اواخر پی گیر

 کارم بودم گفت آموسا مگه تو بیمه نشدی؟!!!!!

 

و...

سطر های زیادی هست که باید جا بیندازمش، تا این که روز

سوم اردبیهشت ماه سال گذشته ۱۳۸۶ در تحریریه مشغول کار

بودیم که متوجه شدیم که هر لحظه یکی از بچه های گروه به

بالا احظار می شود و در گوشه و کنار هم بچه ها پچ پچ می

کنند و به هم نگاه می کنند. هیچ کس رک و پوست کنده حرف

نزد تا این که بالاخره قرعه ای هم به اسم من خورد و من هم به

 بالا احظار شدم .

 

بله داستان این طوری بود که"مسعود حیدری"  مدیر عامل ایلنا در

 دفترش منتظرم بود تا بگوید خانم مریم آموسا اگرچه شما هرگز

بیمه نشدید و حق و حقوقتان  پرداخت نشد، اما این لطف شامل

 حال شما شد که اخراج شوید به همین راحتی .

 

حالا بماند که چه حرف هایی از جمله اینکه شما  یکی از کوشا

ترین نیرو های ایلنا بودیدو چه وچه زده شد تا مشکلات مالی  و

 از این دست حرف ها ..  تا من بی خیال کوله  سرخ ام را روی

دوشم بیندازم و از  در موسسه اطلاع رسانی خبرگزاری کار ایران

 ایلنا زیر نظر مستقیم خانه کارگر ایران به مدیریت علیرضا محجوب

 بیرون بزنم.

باری فردا صبح از ایلنا تماس گرفتند که بیا مدیر عامل با تو کار

دارد . رفتم توی اتاق اش با "محمودی" یکی از  اعضای هیات

مدیره ایلنا و خانه کارگر نشسته بود و کلی هم مهربان شده بود،

 گفت خانم آموسا شما نیروی فعال و کوشایی هستید مجموعه

نمی خواهد شما را از دست بدهد ، شما از امروز برگردید سر

کارتان با این تفاوت که نامتان در هیچ لیست حقوقی ثبت نمی

شود و حقوق تان را دستی دریافت می کنید این حقوق هم

انشالله از جایی تامین می شود!!!!!!!!!!!!!

و آن روز به اصطلاح من ماندم، اما تصمیم خودم را گرفته بود و  در

 روز جهانی کارگر که ایلنا  و خانه کارگر از دست اندر کاران

برگزاری این مراسم بودند، از ایلنا و خانه کارگر شکایت به قانون

کنم، شکایتی که هنوز هم  مراحل قانونی خود را طی می کند و

 در این مدت که چه کارشکنی هایی از سوی مدیران بلند پایه و

یا فرومایه ایلنا نشد اما من همچنان پایمردانه پی گیر وضیعت

کاریم هستم.

 

از همان روزی که تصمیم ام مبنی بر شکایت بر علیه ایلنا را با

برخی از دوستان مطرح کردم ، برخی حتا از دست من عصبانی

 شدند که تو کار اشتباهی می کنی که برعلیه ایلنا شکایت می

 کنی ایلنا مدافع حقوق .... است و دیگر باقی قضایا...

 

 

خوب یکسال هم گذشت من از فردای روز اخراج مشغول به

کارشدم اما هنوز پروسه بیمه و بیمه بازی ادامه دارد.

 

اصلن نمی دانم، چرا امشب که از فردا یا پس فردا فردای سیزده

بدر آغاز می شود ، آمده ام و کامپوتر را روشن کرده ام تا ... . نه

 می دانم دوباره روزهای دلهره انتظار و ... در راهند روزهایی که

نمی دانی به کجا ختم می شوند. شاید باید  همکار باشی تا

حس من و امثال من خبرنگاران و روزنامه نگارانی که هر روز باید

 کوله هایشان را روی دوش بیندازند و راهی یک تحریریه دیگر

 شوند، را درک کنی. نمی دانم .

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 روز تولد من ...

 

 

سلام امروز تولدم و يه روز ديگه به روزها زندگي ام اضافه يا نمي دونم كم شد. دوستاي تحريريه ايبنا امروز به من خيلي لطف كردن. از همه مرسي .حسين كريم زاده هم  زحمت عكسا رو كشيد . بچه ها مرسي . اين اولين بار بود كه تو تحريريه تولدم  رو جشن گرفتم. مهرنوش  و منوچهر آتشي هم يه شعر به من تقديم كردن كه اين شعر رو  تو اين پست مي ذارم. راستي مهيار تولد تو مبارك مرسي.

 

سوشون

بالا بلند مغرور
خواهر همه ی سروهای سبز
مادر همه مریم های پرپر شده
خواهر همه دل های نشکفته پرپر
خواهر اشک های مرواریدی
روی واژه درشت محمد ، فروریخته از صدف
 مریم
بیا تا سووشون کنیم
 نه اسب تکل کرده ای لازم است نه سور و سرنایی
 به هم نگاه کنیم فقط / تا هوا منقلب شود فقط
در تندر و آذرخش اشک های ناچکیده مان
شهر وحشت زده ، فتح خواهد شد
مریم
این جا کسی نخفته بر او شیون کنیم
می گویی نه ،‌ سنگ بردار و کفن باز کن
 از دخمه عطری بیرون خواهد زد و کبوتری حنایی
وتو
یک واژه فقط خواهی دید
 بی اخم و بی لبخند
سووشونی در تابوت
 که سیاووش از آن برخاسته
 بالای سرت ایستاده است
که رخش از دل آن بیرون خواهد جست
 که گیسوی هزاره ی رسوا را خواهد خوایید
 تا هیچ پیر خرفتی دیگر
به رزم سهراب سرگشته کمر نبندد
 مریم
این جا فقط یک واژه خوابیده است
 گردنش کمی درد می کند اما
 نه خشم است نه انتقام
گل حسرت است که
 مهربانی را آه می کشد
 خواهر سروهای سبز
بیا تا سووشون کنیم
 حالا که سیاوش و سهراب را داریم
 سحر نزدیک است
 و اسب زخمی رجم شده ای
شیهه کشان از باب الشرق فرا می رسد
بدون این حرف ها هم
برخيز تا سوشون کنیم

    شعر از منوچهر آتشي

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  |
 " و تو هرروزعاشق گل سرخت می شوی "
اکنون احساس می کنم که داستان من آغاز شده است و ضربان قلبم با لغزیدن کلمات برروی کاغذ،تند وتندتر می شود .

صفحات کتاب ها ورق می خورند و آن چه گاه تقدیروگاه عبورازرودخانه بزرگ نام دارد، شکل می گیرد.
کتاب ها توی قفسه عمودی یا افقی روی هم لم داده اند و گاه سنگینی شان را چنان روی هم انداخته اند که گویی بسیار خسته اند،اما ناگاه دستی کتابی راازقفسه بیرون می کشد و با یک پف گرد و خاک بلند می شود .

*
1
اولین بار نمی داند که چند سالش بود که کتابی را از توی قفسه کتابخانه بیرون کشید ومجذوب کلمات آن ،که روی سطر ها راه افتاده بودند ، انحنا پیدا می کردند ، کلمه ای عمیق می شد ، رنگ عوض می کرد و ناگهان پشت یک علامت سوال میخکوب می شدند ، شد. اما بارها و بارها تصویر دختر چهارساله ای که روزی چهار پایه را زیر پایش گذاشت تا کتابی را ازلابه لای چند کتاب دیگر،از بالاترین طبقه کتابخانه بردارد، جلوی چشمش نقش می بندد. کتاب ها از دستش جدا شدند و روی زمین سقوط کردند. کم مانده بود که خودش نیز با کتابخانه نقش زمین شود که نمی دانم کتاب ها دلشان سوخت که کوچک ترین دوستشان را از دست می دهند یا ...

2
پنج ساله بود که پدر تصمیم گرفت به شیطانک خانه که دلش می خواست ساعت ها در کتابخانه دچارسردرگمی شود و ساعت ازساعت بگذرد وسراغ مادرش را نگیرد و یا دلتنگ عروسک ش که گوشه اتاق به نوازش دل خوش کرده بود ، نشود ، خواندن یاد بدهد .

برای نخستین باربود که پدر کتاب «نگاهی به تاریخ جهان را پیش رویش گشود و شروع به خواندن کرد.
سطرها پشت سرهم بدون فاصله و یا نقطه چین تاب می خوردند ودخترآرام آرام حرف ها را پشت سرهم هجی می کرد. کلمه ها در سرش شکل می گرفتند و برزبانش جاری می شدند. ساعتی گذشت تا شاید چند سطری را با غلط و درست بخواند و بعد پدربقیه کتاب را به روز و ساعتی دیگر موکول کند ، تا دوباره کلمات آن کتاب گشوده پیش رویش جان بگیرند.

3

بیست و دوسال است که این کتاب پیش روی من گشوده است ومن هر روزسطری، کلمه ای از این کتاب را می خوانم وگاه پاک کن را برمی دارم و به جان کلمه ای می افتم و خودم کلمه یا سطری را اضافه می کنم .

 
4-

چهارسال ودوماه وچند روزپیش ازاین کتاب حافظ با او به سخن درآمده بود. دراین هنگام دوستی سخن را قطع کرد و ازاودرباره رشته اش پرسید و جواب شنید ادبیات .
پس از ثانیه ای او رشته کلام را گرفت واین پرسش را به گونه ای دیگر پرسید. شغلش خبرنگاری بود. گفت که این شغل را، اوهم دوست دارد وازروزی که کتاب های مصور «تن تن و میلو» را هدیه گرفته بود، یک دل نه صد دل عاشق تن تن ، این خبرنگار جسور، شده بود. آن دوست پرسید می خواهی خبرنگار شوی . پاسخ داد :آری .

 رفت و تست داد و خبرنگار شد. اما باید ماه ها انتظارمی کشید تا به آرزویش ، یعنی خبرنگاری کتاب و ادبیات ، برسد. تا این که سرانجام در روز جشن مهرگان ادب قرعه کتاب به نام اوی دیوانه زدند.

ازآن روز، سه سال وسه ماه وثانیه می گذرد که با کتاب و سطرها زندگی می کند. کتاب ها گاه پشت چراغ قرمز می مانند تا آن قدر ترافیک سنگین بشود که پلیس راهنمایی از راه برسد و با یکی دو سوت راه را باز کند.

 آن ها ازخیابان انقلاب به سمت چهارراه ولیعصر سرازیر می شوند ، به سمت شمال می پیچند ، بعد از میدان ولیعصر، راه هفت تیر را درپیش می گیرندوآرام آرام در قفسه های کتاب فروشی ها آن جا پارک می کنند. و تو در یک بعدازظهر که دلت هم گرفته سری به یکی از آن کتاب فروشی ها می زنی . کتابی که به تو چشمک زده است را برمی داری ، ورق می زنی و او با تو شروع می کند به حرف زدن. البته فرق نمی کند که شش سالت تمام شده باشد واز کلمات ردیف شده چیزی سر در بیاوری یانه . خوب ، تو هم خراب شده ای !


 5-
بعد از ظهر توی اتاق یا دفتر کارت نشسته ای و نمی دانی که باید به چه کسی زنگ بزنی که ناگهان چشمت به کارت دعوت کتابی که روی میزت است ، می افتد .پا می شوی  و به قول معروف شال و کلاه می کنی  و در جشن تولد آن شرکت می کنی و درنهایت با یک کتاب با امضای درشت یا خطی لرزان ، ازکتاب فروشی یا کافه بیرون می زنی و در یک شب کمابیش خوب در شلوغی مترو گم می شوی . سوار اولین ترن که به سوی صبح می رود می شوی و در حالی که به یکی از میله های آن تکه داده ای کتاب ورق می خورد و کلمات دست تو را می کشند و به سوی خود می برند .


6-
توی دفتر پای کامپوترت نشسته ای و حوصله ات از حرف های همکاری که چند میزآن طرف تر نشسته و بلند و بلند حرف می زند تا شاید بتواند دیگران را با خود همراه کند ، سر رفته است. شاید هم دلت بخواهد که کتاب« روابط عمومی به زبان ساده »را ازروی میزت برداری وبکوبی توی سرش،اما فعلا بی خیالش می شوی ودفترتلفن را برمی داری وورق می زنی وچشمت روی یک نام میخکوب می شود. شماره می گیری و کسی آن طرف خواب آلود الو می گوید . صدایت را که می شنود ، فکش می لرزد و تند تند کلمات از توی دهانش بیرون می ریزد. راستی این کلاف سر در گم است و تو مجبوری کلمات را طوری پشت سر هم ردیف کنی تا شاید مخاطب از توی این کتابخانه تو در توی «بورخس» سر دربیاورد .


7-
ساعت از چهار گذشته است . ناگهان گوشی تلفن زنگ می خورد،صدای آن طرف تلفن می لرزد،خش دارمی شود، از تو کمک می خواهد. تو هم خیالش را راحت می کنی ؛باشد ،فردا ،یازده.
از صبح خبرنگار ممنوع کرده اند. با خودت می گویی خیالی نیست. دستت را در جیب پالتوات فرو می کنی .
کوله قرمز را با بی خیالی روی شانه ات جابه جا می کنی . از در که می خواهی بروی می گویند:کجا؟ نام دوستی را می گویی. انگشتان نگهبان سرمه ای پوش به سمت تلفن می رود:یک ، دو ...خوشحالی صدای دوستی که مدت ها خبری از تو ندارد ، ازآن طرف خط به تو منتقل می شود . تو برگه عبورت را گرفته ای . در دل می گویی اگر  می دانست ...

کوله قرمز را روی شانه ات سفت می کنی ، دستت را توی جیبت می گذاری و در حالی که با نوک خودکار بازی می کنی ، نگهبانی را به سمت حیاط ترک می کنی و به جمع کتاب دارانی که ماه در انتظار گرفتن حق و حقوقشان هستند می پیوندی . با دیدنت خوشحال می شوند ، اما باید به سرعت به حرف هایشان را شنیده باشی تا خیلی زود روی خط مخابره کنی . در این هنگام دوستی که انتظارت را می کشد ونگهبان سرمه ای پوش سر برسند وبعداگرچه خیلی هم طفره رفته باشی ، به هر حال کوله ات روی میز نگهبانی خالی بشود تا موارد مشکوک ....

ته دلت لب خند می زنی و چند لحظه بعد در حالی که بند کوله ات را روی شانه ات شل می کنی از در نگهبانی بیرون می زنی و برق سماورهای زغالی و گاز سوز تو را به یاد چای گرم می اندازد .

8- 
  یازده صبح است. تلفن داخلی زنگ می خورد. آقای رئیس احظارت کرده است . مغنه  را روی سرت سفت می کنی . با انگشت تارهای موی سیاه را تو می کشی و از تحریریه بیرون می زنی . سوار آسانسور می شوی و پنج را فشار می دهی. در بازمی شود. وارد راه رومی شوی. درمی زنی.منتظر بفرمایید خشک و خالی اش نمی شوی . داخل می شوی. آقای رئیس که پشت میز،روبه روی نت بوک اش نشسته وخودش را مشغول نشان می دهد با سراشاره می دهد که می توانی بنشینی. انگار کلمات بر روی لبانش سنگینی می کنند . صندلی را عقب می کشی ، می نشینی و خیره می شوی به روبرو در قاب عکس و نیز فایل های اداری که کاغذی از گوشه آن بیرون مانده و کلمات نقش بسته روی آن به تو چشمک می زنند. میوه های روی میز نیز. میل نداری .اصلا نه ، نمی توانی که داشته باشی . فقط منتظری که ....

      من امروز شما را اینجا خواسته ام که بگویم خانم اصلا ازکارشما راضی نیستیم. نوشتن درباره کتاب ها که نشد خبر . این که این کتاب منتشر شد ، یا فلان نویسنده در فلان کتاب این موضوع را مطرح کرده است و یا این که این کتاب مدت هاست درانتظارمجوزمانده که برای ما ارزش خبری ندارد. خانم ما خبر می خواهیم ، خبر. اجازه نمی دهد که بگویی که انتشار یک کتاب مهم ترین اتفاق فرهنگی یک سال ، نه یک عمرمی تواند باشد. انتشار یک کتاب ....

      حرف هایش را می زند،آخر سرهم می گوید: خانم خبر بدهید. خبر کتاب که خبرنشد. حالا تو مرخصی. از اتاق که می خواهی بزنی بیرون با خودت می گویی: راستی چرا اتاق مدیرعامل کتابخانه ندارد ؟!


    9-
      برای نوشتن درباره یک کتاب باید سر صبح به ناشری درانقلاب سر بزنی . کتاب و شماره تلفن را که می گیری به سمت محل کار راه می افتی . ساعت ده و ده دقیقه دبیر سرویس همه کارش را گذاشته و جلوی در تحریریه ایستاده. باچشم هایش به ساعت اشاره می کند: چند است؟ وتوباید توضیح بدهی که برای گرفتن یک کتاب، سرراه به ناشری سر زده ای . او اخم هایش را توی هم می کند، صدایش کلفت می شود وخیلی راحت می گوید: کتاب، کتاب، کتاب.
      چند لحظه نمی گذرد که تو پای کوهی از کتاب ها ایستاده ای و کتاب ها یکی یکی روی سرت سقوط می کند ،اما ناگهان اگزوپری با هواپیمایش از راه می رسد. شازده کوچولو درحالی که گل سرخش را در یک دست دارد و ستاره اش روی پیراهنش برق برق می زند، دست تورا می کشد و با خود می برد توی هواپیما . هواپیما بالا و بالاتر می رود وتوهرروز عاشق گل سرخت می شوی .

      10-
      ساعت چهاربعدازظهراست. تحریریه تقریبا خالی شده است. مشغول جمع کردن وسایلت هستی که دبیر تحریریه درحالی که سایت های خبری را جست وجو می کند،می گوید:خبرکتاب «آتشی» را نداشتیم .
      می گویی:خوب؟عصبانی می شود،ازپای کامپوتربلند می شود،کلماتش هارمی شوند روی سرت ، نه روی تنت شلاقی کمانه می کشد. می گویی خبر کتاب «عمران»،«شاملو» و«اکو» را که داشتیم،اما کلمات شلاقی می شوند که :نه ما خبر کتاب «آتشی» را نداریم. هرچه می گویی، نمی شنود و تنها می خواهد کلمات تو هار شوند که صدایت روی صدایش بالا بکشد. حرف می زنی ، نمی شنود .
      وسایلت را توی کوله ات می ریزی و از در تحریریه بیرون می زنی .

   11-
    تا صبح با خودت میان ماندن ورفتن کلنجاررفته ای ،اما کتاب ها صدایشان را بلند می کنند و به سوی توهجوم می آورند:نه این بار بروبه خاطرما برو .

  12-
   پا که داخل تحریریه می گذاری، دبیر تحریریه بی آن که     سلامت را شنیده باشد، می گوید:امروز خبرچی         داری ؟کتاب متاب نباشد. آرام می گویی:نه. دوباره     شروع می کند و با صدایی بلند سخنرانی قرائی          درباره خبرهایی که نداری ، می کند. می گویی ،      برای شما که اصلا این خبرها خبرنیست! حاضر       جوابی ات را پای بی ادبی ات می گذاردومی            خواهد، دوباره صدایش را بلند کند که می گویی :نه    دیگرمن نیستم ، نه. ناگهان قضیه برایش جور            دیگری می شود. می خواهد متقاعدت کند،اما این        بارکتاب ها دستت را به سمت دیگری می کشند .    


13 -
  ساعت پنج است. چهار سال تجربه و یک عمر دل تنگی     را کنار کتاب هایت داخل کیسه پلاستیکی می گذاری.   کوله ات را روی شانه ات می اندازی و تحریریه را    ترک می کنی و این تصویر ، در حالی که کیسه ها    را با دلی آزرده روی آسفالت خیابان ابوریحان می      کشی ، برای همیشه ثبت می شود .  


14-

فردای همان روز ساعت ده صبح ، وسایلت را روی میز یک تحریریه دیگر می چینی و با خود می گویی :این بار ببینیم در خانه کتاب بر کتاب چه می گذرد ؟!


 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 ... به يادم نياوريد كه" بهرام بيضايي" هستم

گزارش کامل از مراسم بزرگداشت "بهرام بيضايي"



از بخشي از جامعه خشمگين هستم ، اما...

 

تهيه و تنظيم گزارش : مريم آموسا ( خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ایلنا )

     
همزمان با سالروز تولد " بهرام بيضايي " نويسنده و كارگردان تئاتر مراسمي با حضور تعداد زيادي از هنرمندان و علاقه مندان وي از سوي مجله فرهنگي و ادبي بخارا در محل تالار بتهون و تالار ناصري خانه هنرمندان ايران برگزار شد. 

                                      

                                    بهروز غريب پور - مدير عامل خانه هنرمندان ايران
به مردي كه به تئاتر اعتماد به نفس داد ، افتخار مي كنم


به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا در ابتداي اين مراسم كه توسط فرهنگي و ادبي بخارا برگزار شده بود ، بهروز غريب پور - مدير عامل خانه هنرمندان در تجليل از مقام هنري بيضايي گفت : من با خاطره اي از بهرام بيضايي كه يادشان در ميان ما رفت , سخنان ام را شروع مي‌‏كنم در سال 1347 كه خيلي از شما هنوز به دنيا نيامده بوديد ما ارادت خالصانه اي نسبت به بيضاي داشتيم ، البته بيشتر از امروز نبوده در آن زمان من سرپرست گروه تاتر شاو كردستان بودم و در همان زمان بود بيضايي قرار بود در كردستان حضور داشته باشد .


وي تصريح كرد : در آن زمان جمعيت در سالن موج مي زد اما انگار صبح همان روز بيضايي با مدير كل ظاهرا بي ادبي روبرو شده بود و سنندج را ترك كرده بود ما به اميد اينكه ايشان در اين مراسم حضور خواهند داشت از سال 4 تا 10 شب منتظر ايشان بوديم اما ايشان تشريف نياوردند , امروز اين خاطره را گرفتم كه بگويم كه حداقل زمان ، بيضايي را عوض نكرده است .


مدير عامل خانه هنرمندان افزود‌‏: در آن زمان كه من جواني جاهل بودم ، با خودم گفتم كه نويسنده و كارگردان چشم سبزي ما را به مسخره گرفته است ،‌‏يك زمان و مكاني فرا مي رسد كه من متلكم را به او بگويم ؛ اما سال 47 كجا و امروز كجا ؟ اين يعني آرزو بر جوانان عيب نيست .


مدير عامل خانه هنرمندان افزود : بسيار متاسفم كه در آن روزها بيضايي را نديدم ، بيضايي مثل تخت جمشيد است و كسي نمي تواند به آن آسيبي برساند ؛ او مانند يك بناي معماري است كه نمي توان ستون هايش را حذف كرد ، بيضايي بناي تاريخي و معماري خاك ايران است كه با عشق زاده شده است .


غريب پور گفت : من امروز صاحب تاليفاتي هستم كه شايد بسياري از تاليفات ام مورد قبول بيضايي نباشد ، اما بيضايي چراغ راه من و امثال من است و من امروز افتخار مي كنم كه ميزبان ايشان هستم او هميشه چراغ راه ما بوده است .


وي افزود : بيضايي هم عصر با هنرمنداني چون ساعدي بيژن مفيد است اما به گونه اي ديگر در تاريخ تاتر ايران موثر است ؛ او به تئاتر ايران اعتماد به نفس داد و با كارهايي كه كرد همه ما را عاشق خود كرده اگر حمايت هاي بيضايي نبود من امروز به اين شكل علاقمند به تاتر عروسكي نبودم و امروز مفتخرم كه سايه ايشان بر سر من و هنر ما است.


غريب پور در پايان سخنان‌‏اش با اشاره به جمعيتي كه در مراسم بيضايي شركت كرده اند گفت‌‏: هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق, و بيضايي نمونه بزرگ عشق است ومن از اينكه در مقابل ايشان احساس شاگردي حسن خوبي دارم .


" علي دهباشي "- مدير مسوول مجله بخارا :
قلم بيضايي در طول اين سالها با تمام بدخواهي ها مبارزه كرده است

" علي دهباشي "- مدير مسوول مجله بخارا هم در اين مراسم گفت : امشب براي مجله بخارا و دوستداران فرهنگ, ادبيات و هنر ايران شبي خجسته و به يادماندني است .


وي تصريح كرد : از بيضايي و همسرشان سپاسگذاريم كه پذيرفتند اين شب را در كنار دوستداران شان بگذارنند ؛ اين در حالي است كه امكان حضور در اين جمع در منزل ايشان نبود ، بنابراين آقاي بيضايي دعوت ما را پذيرفتند‌‏, در هر حال خلوت و جمع فاميلي استادمان را امشب بر هم زديم اين كاش همه به هم زدن ها در همين حدود بود .


مدير مسوول مجله بخارا در ادامه با بيان اين مطلب كه آقاي بيضايي ما امشب قصد بررسي آثار و يا تجليل از شما را نداريم ، گفت‌‏: تقدير و تجليل از هنرمندي چون بيضايي آن با برگزاري مراسم در يك شب و دو شب به جايي نمي رسد ، زيرا يك دهه و حتي يك ماه زمان لازم است تا به وسعت و پهناي كارهاي بيضايي پي برد ؛ كارهاي شما چنان گسترده است كه فرصت مرور را حتي از ما مي گيرد چه رسد به بحث و نقد .


وي افزود : همه مي دانند كه شما از مجالس تجليل و از اين قبيل مراسم ها گريزان هستيد و يادم مي‌‏آيد در يكي از اين جلسات گفتيد , بزرگترين لطفي كه به من مي كنيد اين است كه
به يادم نياوريد كه بهرام بيضايي هستم پس آنچه را كه امشب از زبان دوستان, همكاران و دانشجويان خود خواهيد شنيد جاي حق شناسي است كه جامعه فرهنگي و هنري ايران از زبان اين عزيزان نسبت به شما بازگو مي‌‏كند .


دهباشي با خطاب قرار دادن دوباره بيضايي گفت‌‏: پنجاه و يك سال از نگارش نسخه اول " آرش‌‏", به قلم شما مي گذرد اين قلم در طول اين نيم قرن علي رغم انواع بدخواهي ها همچنان نوشته است و شهادت داده است ؛ شما از محدود هنرمنداني هستيد كه با جنبش فكري عصر خود آميخته‌‏ايد .


مدير مجله بخارا افزود : شما معتقديد كه فرهنگ ما در همه باورهايش , تاريخش , سوابق‌‏اش و آنچه كه مانع رشد و باعث ايستايي و توقف‌‏اش شده است نياز مند باز انديشي است ؛ همه ما ناچاريم همه چيز را از نو بينديشيم و همه چيز را از نو با تعقل و ادراك امروزي ارزيابي كنيم و تعريف‌‏هاي گذشته را ببينيم و از صافي خرد و آزمون بگذرانيم و در قالب يك دانش , بينش و خرد امروزي سازمان دهي كنيم ؛ اين تفكرشان از عمق شناخت شما از زبان , فرهنگ و تمدن اين مملكت دارد .


دهباشي با بيان اين مطلب كه تداوم و حضور زنده و پويا در اين سرزمين براي هنرمندان ور وشنفكران كمتر اتفاق مي افتد و عمر فروغ و درخشندگي آنها كوتاه است , يادآور شد‌‏: بيضايي توانسته است در طول اين نيم قرن همواره پابرجا همزمان با مقتضيات تاريخي و زمانه خود حركت كنيد و سخنم با كلام فروتنانه خودتان به پايان مي برم كه گفته‌‏ايد:"من فقط فيلم نمي سازم من هر كاري انجام مي دهم تا بتوانم خودم را بيان كنم اگر نتوانم فيلم بسازم ، تئاتر كار مي كنم ، اگر امكان كار تئاتر نباشد, مي نويسم و اگر نتوانم اين كار را بكنم كتاب مي خوانم يا در س مي دهم يا با خودم موسيقي زمزمه مي كنم به هر حال در هر زماني كاري را انجام مي دهم منظورم از تمام اين ها شكل دادن به انديشه هايم است و اگر بخت ياري كند انتقال انديشه ام به شما و همين طور گرفتن انديشه از شما " .

 
بعد از صحبتهاي " دهباشي " فيلم مروري بر آثارسينمايي بيضايي كه توسط "وارژ كريم مسيحي ", " شهروز توكل" و با همكاري سامان خادم" بر اي حاضران در اين مراسم پخش شد .


در اين فيلم بخش هايي از فيلم هاي " عمو سبيليو "," رگبار" ," سفر "," مرگ يزدگرد "," كلاغ "," چريكه تارا "‌‏," باشو غريبه كوچك "," شايد وقتي ديگر مسافران" ," گفت و گو با باد" و" سگ كشي" پخش شد .




- مژده شمسايي :
اشتباه كردم ، عاشق شدم ؛ اما خوشحالم

به گزارش گروه فرهنگ و هنر ايلنا در ادامه مراسم " شب بهرام بيضايي " ، مژده شمسايي ( همسر بهرام بيضايي ) با اشاره به سالگرد وقوع زلزله بم و ابراز همدردي با خانواده هايي كه جان خود را در اين حادثه از دست دادند ، گفت : 5 دي ماه را نمي‌‏توانم از ياد ببرم ياد دوستان و هم وطناني كه در حادثه زلزله بم جان باختند و براي بازماندگان بم آرزوي آسايش , سلامت , آرامش مي كنم.


وي تصريح كرد‌‏: امروز 5 دي ماه سالروز تولد بهرام بيضايي كسي كه سالهاي عمرش را در راه فرهنگ سرزمين وقف كرده است او موهايش را در اين راه سفيد كرده است من اول تولد ايشان را به دوستداران اين فرهنگ پس از آن به نيلوفر , نگار و نياسا و به خود ايشان تبريك مي گويم .


شمسايي با بيان اين مطلب كه من نمي‌‏خواهم راجع به كارهاي بيضايي صحبت كنم من نسبت به همه كارهاي بهرام بيضايي احساس عاطفه دارم و اين مانع اين مي شود كه اظهار نظرم بدون جانبداري باشد ، بنابراين راجع به خودشان هم نمي توانم چيزي بگويم چرا كه چيزي جز تعريف و تمجيد و ستايش نخواهد بود مي دانم كه ايشان اذيت مي شوند و من دوست ندارم ايشان را اذيت كنم .


وي افزود‌‏: هر انساني در طول زندگي اشتباهاتي بكند من , نيز اين اشتباه را كردم و عاشق ايشان شدم و از اين اتفاق بسيار خوشحال هستم .
اين بازيگر سينما و تئاتر در ادامه بخش‌‏هايي از متن نمايش نامه منتشرنشده " با نام " سهراب كشي مويه تهمينه" را براي حاضران خواند گفت‌‏: اين متن را بيضايي همين ديشب به اتمام رساند, و اميدوارم كه هر چه زودتر شاهد اجراي اين كار توسط خود ايشان باشيم .




- آيدين آغداشلو :
بهرام بيضايي آبروي ما و نسل ما است

آيدين آغداشلو - مدرس و هنرمند برجسته عرصه هنر نقاشي نيز كه به عنوان يكي ديگر از سخنرانان در اين مراسم حضور يافته بود با بيان اين مطلب كه من پيش از آوردن به اين مراسم هيچ صحبتي از قبل آماده نكرده ام و به اين قصد به اين مجلس آمده ام كه مقابل بهرام بيضايي بياستيم و شگفتي و تحسين و ستايش ام را نثارش كنم گفت‌‏: بي هيچ تمهيدي بهرام بيضايي آبروي ما و نسل ما است ؛ من به نيابت از نسل خودم و بزرگان شان كه ميان آنها پرورده شده ام , نهايت احترام و ستايش خود را نثارش مي كنم و مقابل اش سر تعظيم خم مي كنم و اميدوارم سالهاي سال شاهد حضور بي مانند شگفت انگيزش باشم .


وي تصريح كرد : تصوير بيضايي در ذهن من جواني است كه راه شگفت و دراز شايستگي را به هوشمندي طي كرده است و لحظه‌‏اي چشم‌‏اش را باز مي كند و مي‌‏بيند بر سر چهار راه بزنگاه تاريخي ايستاده است ، اين چهار راه ، گذشته را به حال و شرق و را به غرب متصل مي‌‏كند.


آغداشلو گفت : من به غير از بيضايي كسي را نمي‌‏شناسم كه در اين چهار راه ايستاده باشد و چنين نيرومندانه و بالنده جايگاه خودش و معناي دورانش و تمامي آن چيزي كه تاريخ گذشته ما را حامل باشد و بار امانت را تا به امروز و در نهايت شايستگي حمل كند .


اين نقاش برجسته با بيان اين مطلب كه من در نسل خودم چنين فردي به غير از بيضايي سراغ ندارم گفت : اميدوارم كه دانسته باشد از اينكه در جوار و همراه او زندگي مي كنيم شكرگزار هستيم و به او قوت قلب و نيرو بدهيم و سعي كنيم بداند كه تنها نيست و ما نيز بدانيم كه تنها نيستم .

 
آغداشلو ادامه داد : نگاه بهرام بيضايي يك نگاه تاريخي است و بايد همين جا به جامعيت او اشاره كنم كه هر كس در حد خودش با وجعي از او آشنا شده است من كه مدعي وجود مختلفي هستيم همچنان در مقابل او سر تعظيم فرود مي آورم ميزان دانش آو درباره اساطير جهاني و شرق بي حد و حصر است و شناختي كه در اين راه مي گذارد همواره و هميشگي است .


وي با اشاره به تسلط بي حد و حصر بيضايي به زبان فارسي گفت‌‏: بيضايي يكي از كساني است كه زبان فارسي را زنده نگه داشته است زبان فارسي به خاطر لغاتي كه از سوي فرهنگستان ها وضع مي شود ماندگار نمي شود ، بلك
زبان فارسي را بهرام بيضايي ها با حفظ معنا زنده نگه مي دارند ،‌‏يكي از نمونه هاي فاخر متن‌‏هاي او متني بود كه توسط مژده شمسايي براي ما خوانده شد , بيضايي در اين نوشته قصد اين را ندارد كه ادعاي بيهقي وار نوشتن را در بياورد اين متن نمونه زنده روح و استعداد بي نظير انساني است كه به شايستگي با زبان فارسي آشنا است .


آغداشلو در بخش ديگري از صحبتهاي خود گفت ‌‏: من از بيضايي خاطره‌‏هاي بسياري دارم من همواره سعي كرده ام كه كارهايي كه او از من مي خواست را با جان و دل انجام بدهم ، يكبار او به دنبال تصوير يك رقص آييني در ميان نگارگري‌‏هاي ايراني مي‌‏گشت تمام نشاني‌‏ها را به من مي داد و من با اينكه براي پيدا كردن آن خودم را هلاك كردم نتوانستم آن را پيدا كنم و شرمنده مي شدم .


وي افزو‌‏د : من تا كنون بسياري از طرح جلدهاي كتاب او نقاشي كرده ام و به نظر خودم نقاشي‌‏هايي كه براي او كشيده ام , بهترين آثار من در دوره هاي زندگي ام است ؛ او همه طر‌ح‌‏ها و نقاشي‌‏هايي كه برايش كشيده بودم پسنديد و از ميان آنها تنها يك طرح را نپسنديد , كه آن را به من پس داد و من به خاطر نوع گزينش ايشان , شكر گزارشان هستم , چرا كه تعارف و دوستي هيچ نقشي در انتخاب‌‏هاي او ندارد .


وي با اشاره به مهمترين اثر بيضايي( مرگ يزدگرد) گفت‌‏: اين نمايش يكي از بهترين نمايش هاي تاريخ ادبيات نمايشي است نگاه تاريخي او منجر به اين نكته مي شود كه ما هم هستيم چيزي كه تاريخ به صراحت جواب آن را نمي‌‏دهد اگر من در يك فرصت كوتاه بخواهم تكه اي شگفت‌‏انگيز از آثار او را مثال بزنم بايد اشاره به فيلم مسافران او بكنم صحنه‌‏اي كه تمام حاضران در دايره نشسته اند و عذر تك تك آنها را مي خواهند اين صحنه ما را به ياد صحنه دايره تاتر قرن 16 انگلستان , صحنه گرد تعزيه و تخته حوضي مي اندازد.


آغداشلو ادامه داد: براي ما بسيار اسباب تاسف است كه هنرمنداني چون او كه كوشا و سرشار از معنا و فكر هستند در دوره هايي اجازه كار نداشته باشد و اين تناقضي بسيار غم انگيز است كه بهرام بيضايي در دوره اي كه اوج شكوفايي آثار و تفكر او است ، امكان كار كردن نداشته باشد‌‏, البته او دستاوردهاي او در طول تاريخ تداوم پيدا خواهد كرد اگر آثار او در دهه‌‏هاي اخير مقايسه كنيم شاهد دل شكستگي و دل تنگي و دادخواهي او خواهيم بود و من مطمئن هستم كه بهرام بيضايي يكي از درخشان‌‏ترين هنرمندان دوران ما است .


" آغداشلو " در پايان گفت‌‏: آنچه كه مي خواهم در پايان سخنان ام بگويم تنها يك كلمه است كه افشين سردار شريف و نجيب ايراني كه زماني كه مي خواستند او را بر سر دار ببرند گفت‌‏: اين كلمه بسيار كوتاه و پر معنا است افشين در آخرين لحظه نگاهي به اطراف كرد و گفت‌‏: آسان است يعني اين نيز بگذرد .




- بابك احمدي( نويسنده ، مترجم ، منتقد و مدرس ) :
دو نسل از روشنفكران ايراني به بهرام بيضايي مديون هستند

بابك احمدي نويسنده و مدرس دانشگاه نيز در ادامه اين مراسم با تجليل از مقام هنري بيضايي گفت : او براي ما بسيار زجر كشيده است و من نمي دانم آيا ما توانسته‌‏ايم قدر او را بدانيم هميشه در جشن تولد رسم است كه ما به فردي كه تولدش است هديه بدهيم اما امشب نيز او پيشقدم شد و به ما هديه داد .


وي با اشاره به نگاه " سنكا "- فيلسوف رومي گفت‌‏: سنكا معتقد است كه دو كار بسيار آسان است ؛ يكي اين كه پشت سر مردم بر بدگويي كنيم و ديگر اينكه مقابل روي فردي خوب او را بگويم , من با همه عشقي كه به سنكا دارم معتقدم زماني كه مقابل كسي خوبي او را بگوييم ، گاه ممكن است اغراق كنيم و گاه اين كار چاپلوسي محسوب مي شود اما امروز من و شما هر چه كه از خوبي‌‏هاي" بيضايي "در اين جمع بگويم باز كم گفته ايم .


اين منتقد با بيان اين مطلب كه دو نسل از روشنفكران ايراني عميقا نسبت به بهرام بيضايي مديون هستند ، گفت‌‏: من اينجا مي‌‏خواهم يادي از بزرگان هنر ايران فرخ غفاري بكنم كه هفته پيش در پاريس از ميان ما رفت ، من هرگز در زندگي افتخار ديدن او را نداشتم اما او سهم بزرگي در فرهنگ ما داشت چرا افرادي مثل او كه سهم بزرگي در فرهنگ ما دارند بايد در انزوا و دور از وطن و كساني كه يك عمر براي آنها زحمت كشيده باشند به خاك سپرده شد .


وي افزود : همچنين سال گذشته يكي ديگر از فرهنگ پژوهان ايراني شاهرخ مسكوب در همين شرايط در گذشت , مسكوب در مقدمه رستم و اسفنديار مي گويد بيش از يك هزار سال از زندگي تلخ فردوسي مي گذرد و در تاريخ فلسفه پرورما رنجي كه بر او رفته است مانند ندارد و جهان شگف انگيز شاهنامه بر هيچ‌‏كس پوشيده نيست و رنج‌‏هايي كه بر بيضايي هم رفته است مانند ندارد ما بسيار خوشحاليم كه امروز بيضايي در ميان ما هست .


اين نويسنده و مترجم ادامه داد‌‏: بهرام بيضايي سهم بزرگي در فرهنگ ما دارد او در دهه چهل با نوشتن مرگ يزد گام بزرگي در ادبيات نمايش و تاتر ايران برداشت ؛ در آن دوران كه تئاتر سنگلج ما چندان نوآور نبوده , در عرصه سينما هم دست به كارهاي بزرگي زده است و من به شخصه براي تك تك فيلم‌‏هايي كه او ساخته احترام قائل هستم و به نظر من فيلم هاي او در آن دوران از مهمترين اتفاقات آن سال بوده اند .


احمدي با بيان اين مطلب كه من به وجه دوم كارهاي بيضايي يعني فعاليتهاي سينماي او را بسيار مي شناسم و دوست دارم گفت‌‏: بيضايي در عرصه نوآوري هاي زباني نيز كارهاي بزرگي كرده است ؛ او پژوهشگر بزرگي است تحقيات بسيار ارزنده اي در حوزه نمايش ايران كرده است و اثر او يكي از ارزنده تحقيقات در اين زمينه است او همچنين سالهاي اخير فعاليت‌‏هاي ارزنده اي در حوزه شاهنامه كرده است و افكار او براي ما بسيار نويدبخش است .


وي ادامه داد : بيضايي از اولين كتابي كه منتشر كرده تا كنون همواره در اين حوزه پيشرو بوده است و با اينكه در اين راه آسيب‌‏هاي بسياري ديده است او هرگز لحظه‌‏اي از كار خود دست نكشيده است و همواره مخالفت خود را با شرايط نشان داده است اما بعدها به اين نتيجه رسيد كه يكي از مهمترين و بزرگترين مشكلات ما نحوه زندگي مان است .

 
بابك احمدي گفت ‌‏: بيضايي از ما خواست كه نحوه زندگي‌‏مان را تغيير بدهيم ؛ او آموزگار بزرگي است كه تئاتر آينده ما مديون اوست او شاگردان بسياري تحويل جامعه كه هر يك سهمي در اعتلاي فرهنگ اين جامعه داشته اند او يكي از بزرگترين هنرمندان زنده ما است كه خود من در مقابل ايشان سر تعظيم فرود مي آورم .


وي با اشاره به نمايش نامه بيضايي كه توسط مژده شمسايي خوانده است گفت: اشاره بيضايي در اين متن به فردوسي بود كه زبان فارسي ما را با همه ناملايمات زنده نگه داشت و من در اين جمال مي خواهم بيضايي را با فردوسي قياس كنم و من فكر مي كنم اين بزرگترين ستايشي است كه از او مي توانم بكنم .


اين نويسنده تاكيد كرد : بيضايي به ما آموخت كه به فرهنگ احترام بگذاريم ؛ من زماني كه اولين كتاب ام را نوشتم و قرار شد كه آيدين طرح روي جلد آن را بكشد با حسن نيت به من گفت كه راه روشنفكري پر خطر است و البته من در اين راه ناسزاهاي بسياري شنيدم اما آنچه كه من كشيدم يك هزارم آنچه كه نيما يا بهرام بيضايي كشيد نيست.




- محمود دولت آبادي :
بيضايي يكي از مهمترين اركان درام نويسي در ايران است كه هيچگاه فرو نمي ريزد

به گزارش ايلنا ، محمود دولت آبادي - نويسنده برجسته نيز كه در اين مراسم بزرگداشت حضور داشت ، متني را براي اين مراسم اماده كرده بود ، كه در اين مراسم توسط " اصغر همت " - بازيگر براي حاضران قرائت شد .


دولت آبادي در اين متن آورده است :
همين دو سه چندي پيش درباره‌‏ي اكبر رادي يكي ديگر از نمايشنامه نويسان مهم كشور گفت: تئاتر نوين ايران كه طي قريب نيم قرن بار آمده بود , با انقلاب فرو ريخت , اما اكبر رادي فرو نريخت و تاب آ‌‏ورد , همين عبارت را درباره‌‏ي بهرام بيضايي ركن ديگر درام نويس ايران , هم مي توان با اطمينان گفت‌‏: و افزود : كه بهرام بيضايي در هر مجال اندك, حتي به كفايت يك نفس, به صحنه در آمد و آنچه مقدور بود و توانست انجام داد .


و هر گاه صحنه ي تئاتر از او دريغ نشد , در عرصه سينما به تلاش خود ادامه داد‌‏ و چون اين يكي هم نشد , كتاب نوشت درباره ريشه‌‏‌‏هاي شخصيت‌‏هاي افسانه‌‏اي در فرهنگ و ادبيات ايران و اين عجب نيست , زيرا بهرام بيضايي پيش از آن كه تئاتر و هنر نمايش را پيشه اصلي كار خود كند به تحقيق و پژوهشي دامنه دارد در ريشه هاي نمايش در ايران پرداخته و امكانات همان نيمه ناقص باقي مانده هاي نمايشداره هاي پراكنده ايران را شناخته و بهره هاي لازم از آن ها بر گرفته بود.


چنانچه مي دانيم ادامه چنان كوشش هايي او را كشانيد به سمت و سوي پژوهش در ريشه‌‏هاي تئاتر شرق و عمدتا چين و ژاپن كه نظر اين بود كه بر تولد برشت هم در يافتن شيوه هاي نوشتن و اجراي آثار خود , نگاهي ژرف به تئاتر شرق مي داشته بوده است.


بنابراين بهرام بيضايي دقيقا در هنگامي سخن نو در تئاتر ايران به ميان آورد كه هنگامه تئاتر و نمايش هاي رئاليستي بود كه مصطلح به شيوه استانيسلاوسكي بود ؛ شيوه اي كه در شناخت و پرورش نقش , تا رسيدن به خودباوري بازيگر صحنه بسيار موثر بود و آن شيوه با پيدايي شاهين سركيسيان در خانه كوچكش , و اسكويي‌‏ها ( با نومهين و آقاي مصطفي اسكويي) در عنوان تئاتر آناهيتا , فراگير شده بود و شيوه اي پيشرفته بود در شگردي‌‏ها خودش , و تئاتر تجربي را پشت سر مي گذاشت و هنوز هم در نمايش جدي و به مفهوم كلاسيك آن , شيوه اي است الزامي و موثر براي اجراهايي متناسب با متوني از سوفوكلس تا آرتورميلر .


در چنان شكفتن و شكوفايي بود كه بهرام بيضايي جوان پديد شد با شيوه اي شيوه هايي متفاوت كه نخست اصول سه گانه ي ارسطويي را كنار مي گذاشت و سپس آن چه را كه در اصطلاح رئاليسم ناميده مي شد زيرا با گمان بيضايي , رئاليسم فضاي تنگ و محدودي بود كه ا فسانه ها و اساطير فرهنگي ما در آن جاي نمي‌‏گرفتند و بيضايي بي‌‏آن كه داعيه‌‏اي طرح كند مي كوشيد تماشاگهي را پي افكند كه بتوان از آن به عنوان تئاتر ملي ياد كرد.
و جالب است بياورم كه بعد از نوشين كه بيم زده , نظر به تئاتر ملي داشت , اشاره دادم به تئاتر فردوسي كه نوشين نامگذاري كرد به رغم خشك انديشان , حزب توده نخستين شخصيتي كه طرح ضروري " تئاتر ملي " را به ميان آورده بود‌‏, شاهين سركيسيان بود كه از پدري بلغاري و مادري ايراني ارمني بزاده بود عنوان گروه هنر ملي كه با سرپرستي عباسي جوانمرد اداره مي شد هم بي گمان ريشه در انديشه هاي شاهين سركيسيان داشت كه جوانمرد با ديگراني چون او چندي از محضر آن ايراني آرمن بهره مند شده بود.


اكنون اما ...
در آغازه‌‏ي دهه چهل جواني به عرصه تئاتر در آمد كه او نه فقط سرگذشت تئاتر معاصر را مرور مشاهده كرده بود‌‏, بلكه انباشتي از خرده پراكنده‌‏هاي نمايشي قديم ايران فراهم آورده و مدون ارايه داده بود , همچنين جستجويي ژرف داشته بود در قصه ها و افسانه ها و حكايات و اساطير ايران .
در حقيقت آنچه همچون يك ضرورت به گفتگو در آمده بود يعني وجود تئاتر ملي در بهرام بيضايي تجلي پژوهمند و اگانه يافته بود بدين معنا كه او در همه ابعاد يك نمايش , به گونه‌‏اي كه از خود ما باشد جستجو كرده , انديشيده و نشاني‌‏هايش را داده بود كه مي‌‏توان چنين دسته بندي كرد‌‏:
الف : منابع موضوعي كه نشاني‌‏اش را در افسانه ها و تاريخ و اساطير مي توان گرفت .


ب: شگردهايي اجرايي كه مي توان از آن به مثل رهايي نمايش از قيدهاي وحدت مكان و وحدت زمان ارسطويي ياد كرد , گيرم بماند وحدت موضوع كه اين هم گرچه ايجابي است , اما در شيوه تئاتر بيضايي مي توان از كنار آن هم گذشت .


پ : اما زبان . زبان نمايش در آثار بهرام بيضايي سنخيتي با زبان نمايش ، از آن مايه كه تا كنون شناخته ايم كناره مي گيرد و مقيد نمي ماند.


در حقيقت زبان نمايش هم پيرو مضمون خود , بيننده و خواننده را مي كشاند سوي ادبيات زلال و روان عصر طلايي رويش و شكوفايي زبان دري , يا حسب نياز اثر به فضاي لحن هزار و يك شب و افسانه هاي بيدپاي و آنچنان ها .
اگر وجه نمادين در اثار بيضايي را همچون يكم اصل ننگريم , او سه عنصر عمده در نمايش را تغيير داده است با جانشيني اصول تازه ي مبتني بر دانش پيشينيان , يعني موضوع شيوه اجرايي و زبان .


همين چندي پيش به مناسبت يادمان" سيد محمد علي جمالزاده" ، اشاره اي داشتم به انحطاط زبان از قرون بعد از سعدي تا آستانه مشروطيت و پديد آمدن زبان مردم در ادبيات داستاني و نمايشي ايران, و اين كه زبان به ضرورت تحول اجتماعي بار ديگر با وجود نويسندگاني چون دهخدا و جمالزاده و سپس هدايت و ديگر معاصران جان تازه گرفت و توان گفت ، زبان زنده و نوشته ، اما نگفتم جنبه هايي از همان زبان كه در آغازه هاي قرن تازه و نوشده بود, نيم قرن بعد فرسوده ولهيده شد , طوري كه از بسياري استعمال بجا و بيجا ذهن را خسته مي كرد و دل را مي زند .


مثلا كار به جايي كشيده بود كه بجاي ديوار , نوشته مي شد ديفال , اين خود افزون بود بر شكستن و خرد كردن كلمات تا يعني همانجور نوشته بشود كه در لفظ گفته مي شود.


اين خود به معناي اين بود كه عصاره زبان- به اصلاح- عاميانه كشيده است و ديگر ظرفيت قابل قبول ندارد.


در چنان مقطعي بود كه اديبان دانشور ما به تدريج از بي رمق شدگي چنان زباني فاصله گرفتند تا ظرفيت هاي تازه اي بجويند.
اينجا بايد به ياد بياورم شخصيت هايي چون شاهرخ مسكوب , ابراهيم گلستان‌‏, محمود اعتماد زاده (به آذين) و كم و بيش جلال آل احمد را كه نقب‌‏هايي زده و مسيرهايي جسته بودند به ادبيات عصر طلايي زبان دري - پارسي , از رودكي تا سعدي ، آن ها شايد در ميانسالي به چنان نتيجه اي ضروري رسيده بودند؛ اما بهرام بيضايي در جوانسالي ادبيات كهن ايران را دريافته بود بي آن كه از دستكنده‌‏هاي فرسوده شده زبان عامه ناچار از گذر بوده باشد.


شايد در آغاز دهه چهل كه بيضايي نمايشنامه " ديوان بلخ " را در گروه هنر ملي روخواني كرد. صرف نظر از شگردهاي اجرايي كه او نو آورده بود ، من شيفته زبان و بيان نمايشنامه شده بودم از شوق در خود نمي گنجيدم.
در باور من يك سعدي ديگر در زبان فارسي متولد شده بود , اما نه لزوما به آن پيچ‌‏ها كه در نثر سعدي هست , بل كسي كه زبان نياكان را امروزي كرده است آن هم براي صحنه , براي نمايش . بله ، چنين بود در نظر من و در پايان روخواني به او گفتم و تبريك گفتم پديد آمدن هنرمندي نو انديش كهن شناس را اكنون در كجاست ؟


بهرام بيضايي كجاست ؟ ايا او را مي شناسيم‌‏؟
هزار سالي است كه او را نديده ام تا بگويم " زن " هاي آثارت دارند شبيه هم مي شوند ! نه ؛ او نيست من هم نيستم از اين فرت هزار ساله و مانده در تنهاترين تنهايي تاريخ كه حتي عياران تنها را هم به ستوه مي آورد ايا او , اينجا در ميان جمع هست ؟! سلام مرا به او برسانيد!




- مهدي هاشمي- بازيگر :
... او هرآنچه هست جام جم در دست دارد و نگران ميراث نياكان خويش است

مهدي هاشمي بازيگر تئاتر و سينما كه تاكنون در جندين پروژه سينمايي و تئاتري با بيضايي همكاري داشته است با تقدير از برگزاري چنين مراسمي گفت : به خودمان تبريك مي گويم كه بهرام بيضايي 68 سال پيش متولد شدند و من خوشحالم كه در دو اثر ايشان بازي كردم و اين شادي ابدي ته ذهنم باقي مي ماند ، بيضايي يكي از هنرمنداني است كه هر چند قرن يكبار متولد مي شود .


اين بازيگر تصريح كرد: هر چند كه بيضايي از بيرون حماسي به نظر مي رسد , حتي شايد در عكس‌‏ها و فيلم‌‏ها و مطبوعات خيلي خشن هم به نظر مي رسد اما من مي خواهم از جنبه ديگري از شخصيت او صحبت كنم از جنبه چاپليني شخصيت او كه چقدر پر از لطايف است البته اين لطايف به معناي لطيفه هاي يك رشتي يا يك ترك گفت ،‌‏ نيست .


هاشمي افزود : بيضايي هر سخني كه مي گويد بسيار لطيف و طنز آميز و گزنده است اما طنز او نمي گزد او مثل چاپلين كه به خودش مي تازد گاه به خود مي تازد زماني كه من براي اولين بار بندار بيدخش را زبان وي شنديم بسيار تحت تاثير آن قرار گرفتم .


وي با اشاره به آخرين تمرين نمايشي كه قرار بود درجشنواره تاتر فجر اجرا شود ( اشاره به نمايش كارنامه بندار بيدخش ) گفت : بيضايي وقتي اقبال مردم را براي ديدن اين تاتر ديد , اشاره كرد كه ما هنوز تمرين مان تمام نشده و بازيگران آمادگي لازم را ندارند ؛ اما در نهايت ما اين تئاتر را روي صحنه برديم در اولين اجرا كه طرف مقابل من پرويز پور حسيني بود سه قسمت را جا انداختم و پرويز گيچ شد وقتي نمايش تمام شد وبيرون آمديم او به بيضايي گفت : كه مهدي سه قسمت را جا انداخت و حواس مرا پرت كرد ؛بيضايي در پاسخ گفت : اي كاش توهم جا مي انداختي كه تماشاگراني كه چيزي از اين متن سنگين نمي فهمند حداقل كمتر زجر مي كشيدند .


هاشمي در ادامه گفت :شب بعد به دليل ازدحام تماشاگران هفت قسمت را از يادم رفت ؛ مي دانستم كه پرويز از دست‌‏ام عصباني است و اين بار حتما بيضايي مرا دعوا مي كند بيرون كه آمديم پرويز داد و بيداد كرد كه من ديگر با مهدي بازي نمي كنم بيضايي در پاسخ گفت نكن من همين را مي خواهم اينطوري حداقل مديرها هم از دست ما راحت مي شوند .

 
هاشمي بعد از ذكر اين خاطره متني را كه براي اين مراسم آماده كرده بود را براي حاضران قرائت كرد .
در اين متن امده است :
هربرگ و هر درخت رسولي است از عدم ؛ يعني كه باغ هاي مصفا مبارك است ، چه برسد به استاد كه تولد ايشان بسياري از تولدهاي ديگر را هم مبارك كرده است ،همه آنهايي كه با ايشان همراه بودند و بخت اين را داشتند كه در شعاع اين فر ايزدي قرار گيرند و روشن شوند .


اما رنج بزرگ پارسي بودن و فرزند فردوسي پاكزاد بودن نگذاشته او از زاده شدن براي خود بهره اي ببرد و از بوستان زندگي نفس بكشد ؛ خيلي زود كمان در كفش نهادند با بار امانتي سنگين , تا جان مايه همه تاريخ بلا ديده اين سرزمين را در تيرش رها كند .


مي گويند انسان كه به درجات بالا رسيد نام هاي متعدد به خود مي گيرد ؛ پس او هم آرش است ، هم بهرام ، هم سياوش است و هم سهراب , هم تهمتن است و هم تهمينه و هم گردآفريد و هر آنكه هست و هرآنچه هست جام جم در دست دارد و نگران ميراث نياكان خويش است .




- بهرام بيضايي :
از بخشي از جامعه خشمگين هستم اما ...

بهرام بيضايي نيز در ادامه اين مراسم با تقدير از برگزاري چنين مراسمي ، گفت‌‏: خيلي سخت است كه آدم شايسته اين همه لطف باشد بدون اينكه لحظه‌‏اي تشكر كرده باشم , من از تمام كساني كه بيرون در راه پله ها اين مدت طولاني سرپا ايستاده اند تشكر مي كنم من از آيدين عزيز , مهدي هاشمي , علي دهباشي , بابك احمدي, طبيعا ا‌‏ز مژده كه متني را كه ديشب من تحريرش را به پايان رساندن و او حتي فرصت يكبار نگاه كردن اش را نداشت را براي ما خواند .


وي تصريح كرد : من اينجا از غريب پور هم تشكر مي كنم اما داستاني كه من در سنندج چندين ساعت افرادي را منتظر نگه داشته ام را اصلا به ياد نمي آورم ؛ البته يادم مي آيد كه در سنندج با مدير كل حرف ام شد او به ساعدي بي احترامي كرد زيرا او او سانسوري جداي از سانسور دولتي در سنندج اعمال مي كرد .


نويسنده نمايش نامه آرش افزود : اين مدير درآن زمان با اجراي نمايش نامه اي كه از ساعدي در به تهران روي صحنه رفته بود موافق نبود ؛ او اجازه نمي داد اين نمايش به همان شكل در سنندج روي صحنه برود و معتقد بود كه اينجا سنندج با تهران با تهران فرق مي كند ، به همين منظور دعواي من با او موجب شد كه مذاكره ام را با او ترك كنم و بروم و همين جا من از تمام كساني كه آن روز منتظر من بودند عذر مي خواهم .


بيضايي در بخش ديگري از صحبتهاي خود با بيان اين مطلب كه من تا كنون دهها فيلم نساخته ام ،‌‏گفت‌‏: من در تمام دوران زندگي خودم ، 9 فيلم بلند و 3 فيلم كوتاه ساخته ام اما به اندازه دهها فيلم براي ساخت , اين فيلم ها دويده ام ؛ من درباره هر چيزي تاتر , سينما , هر چيزي كه كار كرده ام فقط براي آن بود كه من مي خواستم بيشتر بشناسم و بفهمم و اين روند تا به امروز هم طول كشيده است اما هنوز مطمئن نيستم كه چيزي فهميده باشم .


بيضايي با اشاره به اين مطلب كه در آن دوران از ناشري كه براي اولين باركتاب " نمايش در ايران" را چاپ كرد تشكر مي كنم ، گفت‌‏: در آن سالها كسي چنين كتاب‌‏هايي را چاپ نمي كرد اما من با حقوق بسيار كم اين كتاب را چاپ كردم و بعد خودم اين كتاب ها را به كتاب فروشي هاي بردم تا شايد پس از مدتي كسي يك جلد يا دو جلد از اين كتاب را بخرد.


وي افزود‌‏: تا به امروز من يادداشت هاي بسياري بر اين كتاب اضافه كرده ام البته بارها پيش آمده به دليل مشكلاتي كه هميشه وجود دارد اين يادداشت از بين رفته , اما من دوباره به كار خودم ادامه داده ام و ا ميدواريم روزي تاريخ نمايش واقعي ايران چاپ شود .


بيضايي با اشاره به كساني كه موجب شده اند من صحنه را ترك كنم ؛ گفت : متاسفانه در حال حاضر اين افراد مشاوران فرهنگي ايران در كشورهاي مختلف هستند ؛راستي اين افراد از كدام فرهنگ مي خواهند حمايت كنند و آن را ارج بنهند و به ديگران معرفي كنند .


وي با شااره به سخنان مهدي هاشمي گفت‌‏: مهدي هاشمي در طول دو شب اجرا او سه صحنه را از ياد برد من از اين اتفاق خوشحال شدم گفتم كه اگر اين اتفاق ادامه پيدا كند مديران و خانه نمايش از دست من راحت مي شوند .


بيضايي ادامه داد : من در اين مجلس از هر چيزي كه رنگ گله گذاريها به خودش بگيرد ، گذشتم ؛ اما مي خوابم از همه كساني كه مي توانستند در جمع خانواده شان باشند تشكر كنم اگر چه من از بخشي از جامعه خشمگين هستم ، اما در بخش ديگر جامعه ريشه دارم .


بيضايي در پايان سخنا‌ن‌‏اش گفت‌‏: هم نسلان من مانند دولت آبادي , بابك بيات , فرخ غفاري و كساني ديگر بسيار خوب كار كرده اند و من اميدوارم كه نسل هاي بعدي ما بهتر از كار كنند و از تجربيات آموزنده آنها استفاده كنيم بنابراين من غير از سپاسگذاري چيز ديگري ندارم كه در اين شب بگويم .

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه ششم دی 1385  |
 زنده ايم كه روايت كنيم
به مناسبت سالگرد سانحه C130
زنده ايم كه روايت كنيم
جزغاله شدن سعادت مي خواهد !

تهران- خبرگزاري كار ايران
 
                 
 
- مريم آموسا
عادت كرديم كه هر صبح با يك پيغام كوتاه يا زنگ گوش‌‏هايمان كه مدام زنگ مي خورد ، ازخواب بيدار شويم و حتي فرصت اين را نداشته باشيم كه هاج و واج چند لحظه اي در رخت خوابمان گيج بخوريم و يا به دل سير گريه كنيم .
بعضي وقت ها شغلمان حتي فرصت گريه كردن را نيز مي گيرد و اين بغض فروخورده شده دور هم حلقه مي شوند ، دور گلوي‌‏مان را مي گيرد ، شايد پاره شود ...
اما بغض ما بالاخره يك روز در اوج ناباوري در سه شنبه اي كه همه چيز تار بود و چتري از سياهي روي همه چيز كشيده شده بود تركيد .
روزي كه همه دنيا سياه سياه بود و هر لحظه گوشي تلفن همراه يكي از بچه هاي تحريريه زنگ مي خورد و با ترس و لرز گوشي‌‏هايمان را جواب مي داديم و اشك‌‏هايي كه براي عزيزان از دست رفته اي كه بعضي از لحظات خوش و بد زندگي مان را با هم گذرانده بوديم فرو مي ريخت و قطرات اشك از گونه هاي قلم هايمان جاري مي شد ، روي كاغذهايمان سرازير مي شد ، لنزهايي كه تر شدند و در سياه ترين روزي تاريخي كه از سر گذرانديم , از آبي ترين كساني كه دوستشان مي داشتيم عكس گرفتند .
امروز درست 365 روز و هزارسال از آن تاريخ مي گذرد و گويي عمر جهان برما رفته است ؛ اما ما زنده ايم تا روايت كنيم.
عكس‌‏ها و خبرهاي ما هر روز روايتگر جهاني است كه معلوم نيست به كدامين سو مي رود.
زندگي‌‏هايي كه گاه از وراي صفحات آن ، خبرها و عكس‌‏ها و شاهكارهايي مي آفرينند و گاه ما خود خبر مي شويم و قطرات اشك را گونه هاي جهان جاري مي كنيم .
پيش از سانحه C 130 تنها كارت خبرنگاري ما را براي استفاده از طرح ترافيك مي شناختند ؛ اما پرنده سياه روز جديدي در تاريخ ما رقم زد و به يكباره همه با ما احساس همدردي كردند اما ما نياز به همدردي كسي نداريم. ما نيازمند هر چه سريعتر روشن شدن وضعيت پرونده C 130 هستيم , آيا كسي پاسخگو است ما زنده‌‏ايم تا روايت كنيم .
                    

 

                    


-بيشتر خبرنگاران و عكاسان سانه C130 تنها نان آور خانواده‌‏اشان بودند
محمد علي قيومي ( خبرنگار شبكه خبر ):

من سر كار بودم كه با خبر شدم هواپيمايي در شهرك پرواز سقوط كرده است ؛ خودم را با موتور سيكلت به محل حادثه رساندم و علي رغم تلاش‌‏هايي كه براي حضور در محل سانحه كردم به خاطر امدادرساني اين امر ميسر نشد .
در اين لحظات من تنها نبودم و بسياري از همكاران خبرنگار و عكاس ما نيز با اين مشكل روبرو بودند ؛ اما با ممارست و ايستادگي كه از خود نشان داديم بالاخره توانستيم به صحنه حادثه برويم و در همين گير و دار بود كه با تماس تلفني كه به من شد مطلع شدم كه اين هواپيما حامل دوستان و همكاران من بود كه سقوط كردند. اما باور كردني نبود .
در همان لحظات بود كه اولين گفت و گوي تلفني و زنده ام را با " محمد باقر ذوالقدر"- معاون سياسي امنيتي وزارت كشور انجام دادم و او در اين گفت و گو اعلام كرد : اين هواپيما حامل خبرنگاران و عكاسان بوده است و با پخش شدن اين گفت و گو , بسياري از خانواده هاي خبرنگاران با تلفن همراه ام تماس مي گرفتند و درباره صحت اين خبر از من مي پرسيدند و من نيز براي اينكه نمي خواستم حامل خبر بدي باشم مي‌‏گفتم كه انشاء الله آنها نباشند .
پس از يكسال هنوز اين حادثه براي من باور پذير نيست و به نوعي از اين واقعيت فرار مي كنم .
يك سال سخت بر همه ما گذشته است و من اميدوارم كه ديگر شاهد اين اتفاق براي هيچ انساني نباشيم اين حادثه تاثير رواني بسيار بدي بر روي خانواده خبرنگاران و عكاسان گذاشته است و در هر سفري كه داريم بايد هر لحظه وضعيت‌‏مان را به خانواده هايمان اطلاع بدهيم .
پس از حوادث چنيني در ابعاد مختلف نبايد خانواده هاي اين افراد را تنها بگذاريم زيرا بسياري از خبرنگاران و عكاساني كه در اين سانحه جان خود را از دست دادند تنها نان آوران خانواده‌‏شان بودند.
شهيد عرب احمدي نان‌‏آور 4 خواهر دم بخت ، يك پدر و مادر ناتوان و همسر جوان و فرزندانش بود و اين يك نمونه از خروار است ؛ بنابراين لازم است مسوولين بايد هر چه زودتر پي گير وضعيت اين پرونده باشند تا در آينده ديگر شاهد چنين اتفاقاتي نباشيم.

 

      




- به دنبال روشن شدن وضعيت پرونده هستيم
مهدي ساوالان پور ( خبرنگار سابق ايلنا ) :

من با بيشتر خبرنگاران و عكاسان كه در اين سانحه جان شان را از دست دادم از زماني كه در حوزه دفاعي كار مي كردم دوست بودم و در آن زمان حادثه نيز در ايلنا كار مي كردم كه عليرضا افشار به من زنگ زد و گفت‌‏: مهدي مانور نمي آيي ؛ اين سفر بدون تو صفايي ندارد .
من هم چون در آن زمان ديگر در حوزه دفاعي مشغول به فعاليت نبودم نمي توانستم در اين سفر همراه اين دوستانم باشم .
روز حادثه حدود ساعت 14 به من خبر دادند كه هواپيمايي در حوالي مهرآباد سقوط كرده است .
در حال رانندگي بودم كه "محمدرضا ايماني " از تبليغات دفاعي به من زنگ زد گفت‌‏: هواپيمايي كه سقوط كرده حامل خبرنگاران و عكاسان بوده است تما دنيا روي سرم خراب شد , نمي دانم چه جوري رانندگي مي كردم ماشين ام را حوالي خيابان آذري وسط خيابان رها كردم تا به صحنه حادثه بروم .
هر لحظه خودم را دلداري مي دادم كه دوستان ما زنده هستند‌‏, اتفاقي برايشان نيفتاده است .
به محل حادثه رسيدم , تازه آتش را مهار كرده بودند و جنازه ها را از دل آتش بيرون مي كشيدند و شناختن بچه‌‏ها در آن شرايط غير ممكن بود , نمي دانم آن لحظات سخت گذشت ؛ به ايلنا برگشتم .
وقتي به ايلنا آمدم گويي گرد مرگ به همه جا پاشيده بودند‌‏, از خبرگزاري بيرون زدم و با بچه ها راه افتادم رفتيم خانه تك تك بچه ها , افشار ," عليرضا برادران "،" محمد صادق نيلي" ؛ حالم خيلي بد بود من به نوعي از اين غافله جا مانده بودم و اين آزارم مي داد و همچنان هم مي دهد .
پس از برگزاري مراسم و سوم و هفتم به همراه عطا افشاري ( فارس ) , احمد وكيلي ( موج) سعيد نوابي ( ايسنا) محمد قيومي ( شبكه خبر ) ايمان مراتي ( واحد مركزي خبر ) قرار گذاشتيم كه مراسمي را براي شهداي رسانه برگزار كنيم .
مراسم صدمين روز را با دست خالي برگزار كرديم كه با صحبتي كه قاليباف داشتم توانستيم تالار حركت را براي اين مراسم بگيريم , علي رفيعي مسووليت ساخت كليپ اين مراسم را بر عهده گرفت البته كمك‌‏هاي پدر شهيد عليرضا افشار نيز نبايد ناديده بگيريم.
قرار بود در اين مراسم گراف سقوط هواپيما را نيز پخش كنيم كه از سوي دفتر قاضي پرونده اعلام كردند كه تا روشن شدن پرونده اين كار را نكنيد الات 365 روز از آن حادثه مي گذرد اما هنوز اين پرونده وضعيت‌‏اش روشن نشده است .
چرا مسوولان ما پاسخگو نيستند هواپيمايي كه به گفته خيلي‌‏ها معيوب بوده است چرا پرواز كرده است.
در اين مراسم خيلي‌‏ها پيام دادند‌‏, همدردي كردند , اما ابراز همدري از كسي نمي خواسته و نمي‌‏خواهيم , ما به دنبال روشن شدن اين پرونده هستيم .
هر شغلي مخاطرات خاص خودش را دارد و ما از مرگ نمي ترسيم ؛ اما اگر اين حوادث به خاطر عدم مسووليت پذيري ديگران براي ما رخ بدهد بسيار سخت است .
مسوولان بايد پاسخگو افكار عمومي باشند ‌‏, شايد خانواده‌‏اي از شكايت خود گذشت اما تكليف افكار عمومي چه مي شود . 


                     
        

 

ناوگان هوايي ما نذر دارد سالي چند سقوط داشته باشد
" احمدرضا شجاعي"( عكاس سابق خبرگزاري كاري ايران)
من تازه از برنامه بدرقه رسمي احمدي‌‏نژاد برگشته بودم كه علي رفيعي به من خبر داد كه هواپيمايي حوالي ميدان آزادي سقوط كرده است .
راهي محل حادثه شدم ؛ من تقريبا جزء اولين عكاسان و خبرنگاراني بودم كه به محل حادثه رسيدم , مسوولين امنيتي به كسي اجازه ورود نمي دادند در همين حال پشت يكي از ماشين‌‏هاي آتش نشاني سوار شدم وارد شهرك توحيد شدم و يكسري عكس گرفتم و حافظه دوربين‌‏ام را عوض كردم .
در شروع مجدد عكاسي‌‏ام بودم كه دوستان نيروي انتظامي از راه رسيدند و دوربين‌‏ام را از من گرفتند هر جوري بود من را از محوطه بيرون كردند ؛وقتي ديدم ديگر نمي توانم با توجه شرايط موجود به محل حادثه بروم سريع موتور گرفتم و خودم را به ايلنا رساندم تا اينكه در ايلنا متوجه شدم از كساني كه عكس گرفتم دوستان و همكاران خود هستم كساني كه ديشب تا آخرين لحظه با شوخي و شادي با هم بوديم امروز در ميان شعله هاي آتش جزغاله شده اند .
تاثير اين حادثه را 2 ماه بعد بر روي عكاسان بسيار مشهود است اگر سايت هاي خبري را در ماههاي ابتدايي بررسي كنيد متوجه مي شويد كه تقريبا بي انگيزگي در ميان عكاسان موج مي زند .
گويي ناوگان هوايي ما هر سال يك هواپيما نذر دارد كه سقوط كند.
بهتر مسوولين خبرگزاري‌‏ها و مطبوعات حداقل موقعيت سنج باشند ؛ بسياري از ما خبرنگاران و عكاسان در شرايط بسيار سختي كار مي كنيم كه حتي از طبيعي ترين حق خود بيمه بي بهره ايم در اين شرايط و با حوادث پي در پي كه اتفاق مي افتد تكليف خانواده هايي كه پس از ما بايد زنده باشند و زندگي كنند چه مي‌‏شود؟! چه كسي پاسخگو است ؟!



- از همين حالا به فكر عليرضا برادران صادق نيلي ها باشيم
"حسن قائدي "( عكاس خبرگزاري فارس ):
تازه از مراسم بدرقه رسمي احمدي‌‏نژاد خبرگزاري برگشته بودم كه من اطلاع دادند كه يك هواپيما كوچك سقوط كرده است خبر انچنان روشن نبود اما در هر صورت با يك ساعت تاخير خودم را به محل حادثه رساندم و در همان شرايط بود كه متوجه شدم كه سرنشينان اين هواپيما دوستان خودمان بودند كساني كه روزها و لحظه‌‏هايمان هر يك به نوعي با هم مي گذشت.
اتفاقات آنجا و آن لحظات زمين تا آسمان فرق مي كرد در اين لحظات رفتارهاي زشت و بدي ديدم كه هر چه بود گذشت.
اما بدترين لحظه زماني بود كه كارت شناسايي عليرضا برادران , پيدا شد البته آن زمان ديگر اجساد عزيزترين كسان ما را از صحنه خارج كرده بودند .
اين اولين مانوري بود كه من همراه بچه ها نمي رفتم در يك فاجعه كه بهترين ها را از دست داديم , سرمايه هايي كه برگشت ناپذيرند در زندگي بدون آنها دشوار است .
ديگر به سقوط هواپيما معتاد شده ايم و اگر مدتي بگذرد و هواپيمايي سقوط نكند گويي آن سال اتفاقي نيفتاده است.
ما نبايد همين سهل انگاري‌‏ها را به گردن قضا و قدر بيندازيم و با محاكمه يك نفر تغييري در وضعيت بوجود نمي ايد بهتر است مسوولين فكر اساسي بكنند .
عكاسان و خبرنگاران خوبي را از دست داديم گويي وقتي چيزي را از دست مي دهيم تازه متوجه مي شويم پس بهتر است از همين حالا به فكر عليرا برادران ها‌‏, حسن قريب‌‏ها , صادق نيلي‌‏ها كه همچنان عكس مي گيرند و خبر مي نويسند باشيم .



- زندگي ما عكاسان و خبرنگاران با خطر عجين شده است
" قادر عاقلي " ( عكاس خبرگزاري فارس ):
در خبرگزاري مشغول اديت كردن عكس هايم بودم كه حسين فاطمي به من اطلاع داد كه هواپيمايي حوالي فرودگاه مهرآباد سقوط كرده, موتور گرفتيم و به محل حادثه رفيتيم اصلا فكر نمي كرديم كه همكاران و دوستان ما سرنشينان اين هواپيما بوده باشند .
ازدحام جمعيت قابل شهرك توحيد بيداد مي‌‏كرد ماموران امنيتي هم از ورود عكاسان به شكل‌‏هاي مختلف ممانعت مي كردند .
حتي خيلي از دوستان ما مورد محبت ماموران امنيتي قرار گرفتند بالاخره به هر شكل ممكن خودمان را به د اخل محوطه شهرك رسانديم و اولين صحنه اي كه در شهرك با آن روبرو شدم بال هواپيما بوده كه به درختهاي حاشيه خيابان خورده بود .
صحنه بسيار سخت و دلخراشي بود كه تا كسي در آن لحظه و شرايط قرار نگيرد نمي داند‌‏, چه بر ما گذشته است.
با آن حال چندين عكس از موتور هواپيما و صحنه انفجار و درختي كه بال هواپيما به آن خورده بود و آن را از صحنه حادثه دور مي كردند گرفتم , گويي جنازه‌‏اي را تشييع مي كردند من كاري نمي توانستم بكنم تنها بايد حادثه را ثبت مي كردم .
چند تا عكس كه گرفتم CF را عوش كردم و آن را در گوشه‌‏اي از جيب‌‏ام پنهان كردم خوشبختانه توانستم عكس هايم را حفظ كنيم چيزي در حدود 150 عكس گرفتم و با موتور سريع خودم را به خبرگزاري رساندم .
وقتي وارد تحريريه شدم حسين فاطمي مشغول ارسال كردن عكس‌‏هايش بود تازه در آن زمان بود كه با خبر شدم جنازه هاي جزقاله شده پيكر عزيزترين كسان ما عليرضا برادران , حسن قريب , و ... بودند باور كردنش غير ممكن بود .
هنوز هم اين مرگ را باور نمي كنم خصوصا عليرضا برادران را ساعت‌‏ها بسياري باهم بوديم .
از دست دادن اين دوستان تاثير بسيار بدي بر زندگي همه ما گذاشته است ما بايد به شكل‌‏هاي مختلف دين خود را نسبت به اين دوستان ادا كنيم .
اين درست كه عكاسان و خبرنگاران با خطر زاده شده اند و با خطر زندگي مي كنند ؛ اما مسوولين نبايد اجازه بدهند كه اين اتفاق براي ديگر دوستان ما رخ بدهد , يكسال از اين حادثه وحشتناك مي گذرد اما ما هنوز نتوانسته ايم التيامي براي دردهايمان بيابيم و خانواده هاي اين عزيزان در وضعيت روحي, رواني و مالي منسابي به سر نمي برند , نبايد آنها را به دست فراموش بسپاریم.

                                        


- آنها هنوز هستند
" روزبه جديد الاسلام "- عكاس خبرگزاري مهر :  


يك هفته پيش از مانور قرار شد كه من و محمدرضا شكاري عازم اين سفر شويم اما وقتي به زمان سفر نزديك شديم , سفر احمدي‌‏نژاد به مكه موجب شد كه برنامه هاي ما به هم بخورد.
من براي مراسم بدرقه احمدي نژاد و عازم فرودگاه شدم به خبرگزاري تازه برگشته بودم و مشغول خالي كردن عكس‌‏هايم بودم كه از سرويس سياسي به من اطلاع دادند كه هواپيماي سقوط كرده و اولين خبر را نيز بازتاب منتشر كرد.
دبير سرويس عكس احتمال مي داد كه اين هواپيما يكي هواپيماهايي آزمايشي بوده كه به خانه اي در اطراف فرودگاه خورده است ؛ من نيز با همين خاطر خيلي سريع با كمترين وسيله عكاسي در حالي كه تله وايد نداشتم سريع آژانس گرفتم و در مسير خيابان قزوين بود كه با ترافيك سنگيني روبرو شدم از اين رو متوجه شدم كه نبايد با سقوط هواپيماي كوچكي روبه رو باشم .
در همين حال سوار ماشين آمبولانسي كه داشت راه را باز مي كرد شدم و در راه نيز دو نفر از خبرنگاران ايسنا را نيز سوار كرديم و از كوچه پس كوچه‌‏ها به سمت شهرك توحيد رفتيم دود غليظي فضا را پر كرده بود‌‏, در همين حال قاليباف سراسيمه با موتور خودش را به محل حادثه رساند همه چيز آشفته بود‌‏, در همين گير و دار بود كه با خبر شديم كه هواپيما حاصل دوستان مان بوده است .
با برنو ( عكاس ايلنا ) تماس گرفتم , او گفت‌‏: من سرنشين اين پرواز نبوده ام در همين شرايط بود كه مرا با ديگر بچه ها عكاس و خبرنگار كه تعدادشان هم كم نبود سعي مي‌‏كرديم كه وارد شهرك شويم كه با دژبان ارتش به مشكل برخورديم .
كسي هم پاسخگو ما نبود كه آيا اين هواپيما حامل خبرنگاران و عكاسان بوده است يا نه ؟
بالاخره وسايلمان را جمع كرديم و زير كاپشن‌‏مان پنهان كرديم تا با عنوان ساكنان مجتمع وارد محوطه شديم كه باز هم چون ما كارت سكونت در آن منطقه را نداشتيم ما را راه ندادند با هر زحمتي بود به همراه تعدادي از دوستان در حالي كه دوربين تعدادي از بچه ها ضربه خورد , خودمان را به بالاي نرده ها خودمان را به منطقه رسانديم .
زنگ چند واحد را هم زديم , چند خانواده با ما برخورد بدي كردند و گفتند در همين يك ساعت پيش چند نفر به اسم خبرنگار وارد ساختمان همسايه ما شده اند و وسايل قيمتي شان را به سرقت برده اند , بالاخره يك زوج جوان ما را به شرطي اين كه زياد جلوي پنجره تابلو نشويم ، به خانه شان راه دادند آنجا كه توانستيم وارد خانه اي براي عكاسي شديم , زاويه بسته بود و عكس خوبي از كار در نمي‌‏آمد , در همان شرايط بود كه دوباره دوستان دژبان ارتش از راه رسيدند .
اين دوستان برخوردشان با ما خيلي بد بود حتي خانواده ايي كه ما را به خانه‌‏شان راه داده بودند تهديد كردند ما را هم گرفتند به همراه ديگر دوستان در اتاقك جلوي در شهرك جمع كردند و در انجا هم حالي به ما دادند وقتي به خيال خودشان عكس هاي ما را پاك كردند , ما را رها كردند تا برويم من هم يك موتور گرفتم و عكس‌‏هايم را توانستم صحيح و سالم به خبرگزاري برسانم و پس از آن راهي خبرگزاري فارس شدم .
خاطره دوستان هميشه زنده است و من هرگز خاطرات لحظه هايي را كه با عليرضا برادران زير باران عكاسي مي كرديم و يا زماني كه محمد حسن قريب در شمال از پشت مجسمه شني بيرون آمد از خاطرم و ذهن پاك نمي شود و در اين شرايط تنها براي ما اهميت دارد كه حقيقت روشن شود .



- بي سرپرست شدن يك خانواده چه سعادتي را براي مسوولان مي تواند رقم بزند
" بابك برزويه "- دبير سرويس عكس خبرگزاري آنا و عكاس سابق خبرگزاري ايلنا :
ماموريت عكاسي اين برنامه به عهده من بود اما من از قبل به خاطر اينكه بچه كوچك دارم به علي رفيعي گفته بودم كه سفر دور نمي روم اما به خاطر اينكه لنز دوربين ام بسيار قوي بود و من از فيلم هاي جنگي عكس‌هاي بسياري گرفته بودم براين سفر انتخاب شده بودم ؛ اما در نهايت در آخرين لحظات علي رفيعي قبول كرد كه من به اين برنامه نروم و برنو به جاي من براي رفتن انتخاب شد ؛ تا اينكه ....
روز حادثه , فرا رسيد باور كردن اش بسيار دشوار بود اما كاري نمي شد كرد .
فرداي حادثه براي عكاسي از جنازه هاي سوخته دوستان ام كه در سردخانه كهريزك بودند مرا آفيش كردند .
خبرگزاري ايلنا كه در آن زمان به صورت حق تصوير با آن كار مي كردم تنها خبرگزاري بود فقط توانست از كهريزك عكس منتشر كند .
در اين برنامه يك خبرنگار زن ( ايلنا) كه هم زن منحصر به فرد و هم خبرنگار منحصر به فردي بود همراه من بود .
در اولين برخوردي كه با جنازه ها داشتم حال من بد شد ساعت حدود 9 صبح بود كه من را با آمبولانس من را به يكي از مراكز درماني بهشت زهرا انتقال دادند در آنجا تا ساعت 1 بعد از ظهر زير سرم بودم.
پزشكان اورژانس به من هشدار دادند كه تو در شرايط خوبي نيستي به محل حادثه برنگرد اما من برگشتم و توانستم عكس بگيرم و در تمام اين شرايط اين خانم خبرنگار دلواپس و احوال پرسي من بود .
البته در حال عكاسي شرايطي روحي ام خوب نبود و پارامترهاي عكاسي‌‏ام بهم ريخته بود اما بايد عكس مي گرفتم .
يك سال از اين سانحه جگر خراشي گذشت اما همچنان حقيقت براي ما روشن نشده است ما خودمان شغل‌مان را انتخاب كرده ايم و ميدانيم چه راهي مي رويم اما اين دليل نمي شود كه مسوولين نيز شرايط مناسبي را مي توانند براي ما فراهم نكنند .
متاسفانه مدير يكي از رسانه ها كه ابراز ناراحتي كرده بود كه اي كاش ما هم در اين ميان شهيدي داشتيم ؛ حالا مثلا اگر پدر ديگري مي رفت و كودكان چون بجه هاي عليرضا برادران مي‌‏مانند و همواره در رنج , بي مهري بودند آيا اين حادثه دردناك سعادتي را مي توانست براي مسوولين به بار بياورد‌‏؟‌‏


          

      

    
- مسوولان رسانه ها بايد پرسشگر باشند
اميرپورمند ( عكاس ):
در زمان حادثه C130 من تازه كار عكاس خبري را شروع كرده بودم و به همين خاطر با توجه به آلودگي هوا , در شهر مشغول عكس گرفتن از آلودگي بودم كه تلفن همراهم زنگ خورد و " علي رفيعي "- دبير عكس ايلنا به من گفت هواپيمايي سقوط كرده و مجروحان اش را به بيمارستان شريعتي انتقال دادند د رهمين گير و دار بود كه دوباره گوشي‌‏ام زنگ خورد و به نن گفت كه مجروحان شريعت رضوي انتقال داده اند .
سريع يك موتور گرفتم و راه افتادم چون فكر مي كردم كه دچار مشكل خواهم شد و به توصيه دبيرم دوربين ام را مخفي كردم , و خودم را به بيمارستان رساندم اجازه ورود و عكاسي به من نمي دادند تا اينكه از لاي در سردخانه توانستم از اجساد پوشيده در پتو عكس بگيرم ديدم كه امير خلوصي عكاس ايسنا هم داخل سردخانه است من هم با هر زحمتي بود وارد سرخانه شدم و شروع به عكاسي كردم كه عكس‌‏هاي چون جمجمه‌‏اي كه پوست سرش سوخته است را گرفتم چند عكس گرفته بودم كه مامورين و كاركنان بيمارستان با ما برخوردي كردند كه يعني عكس نگيرد و ما هم مجبور شديم كه لحظاتي عكس نگيريم.
اما دوباره زماني كه داشتند اجساد را انتقال مي دادند شروع به عكاسي كردم وقتي كارم تمام شد , موتور گرفتم و دوباره به ايلنا برگشتم.
ترافيك آنقدر سنگين بود كه موتوري از جوي آب هاي خيابان هاي اطراف آزادي در خلاف جهت حركت مي كرد تا مرا به سرعت به ايلنا برساند.
وقتي ايلنا رسيدم‌‏, همه منتظر بودند عكس‌‏ها را ببينند گويي شرايط ويژه‌‏اي بود من خيلي عادي بودم اما همه انتظار داشتند كه رنگ و رو پريده باشم .
وي افزود : در همين لحظات بود كه بچه ها سرويس هاي مختلف كه منتظر عكس‌‏هاي من بودند , من گفتند اين جنازه هاي جزقاله شده پيكر دوستان همكار خودمان است و حسن قريب نيز يكي از اين پيكرهاي جزقاله شده است جا خوردم گويي همه در آن لحظات آينده خود را مي ديدند .
متاسفانه رسانه هايي كه مي خواستند پس از اين حادثه دوباره عكاس و خبرنگار براي پوشش خبري مانور بفرستند اما آنها بايد پرسشگر باشند .
مدير مسوول‌‏هاي روزنامه ها و يا خبرگزاري ها چرا به همين راحتي براي نيروي كه برايش سالها هزينه شده است‌‏, اهميتي قائل نيستند‌‏, وقتي هنوز علت يك سقوط مشخص نشده است حاضر مي شوند ديگر نيروهاي خود را در شرايط مشابهي قرار بدهند .
پورمند با اشاره به اين مطلب كه وظيفه ما خبرنگاران و عكاسان است كه در عرصه اطلاع رساني خوب عمل كنيم گفت : اما اين دليل نمي شود كه مسوولان با هر نوع سهل‌‏انگاري ما را در شرايط دشوارتري قرار بدهند .

-نفر بعدي ما هستيم
محمد خيرخواه ( عكاس يونايتدپرس ) :
از كلاس زبان برمي گشتم ؛ به تلفن همراه‌‏ام زنگ زدند و گفتند هواپيمايي حوالي شهرك توحيد سقوط كرده است همان جا موتور گرفتم , نزديك شهرك كه شدم دود و جمعيت آنقدر زياد بود كه مامورين حفاظت امنيت به كسي اجازه ورود به محوطه شهرك را نمي دادند كه در همان لحظه دوربين ام را لاي كاپشن پنهان كردم و همراه سربازان سردار طلايي وارد محوطه شدم .
در همان شرايط توانستم چند تا عكس بگيرم كه نيروي هاي امنيتي سر رسيدند و يك حال درست حسابي به ما دادند و وقتي ديدم كه امكان عكس گرفتن وجود ندارد , به چند عكس كه گرفته بودم اكتفا كردم , موتور گرفتم, حوالي ميدان آزادي بود كه عكاس رويترز با من تماس گرفت و گفت كه اين هواپيما حامل دوستان خبرنگار و عكاس ما بوده است
گفت : مهدي قاسمي نيز در اين پرواز بوده است اما من گفتم نه من مهدي را همين چند دقيقه پيش ديدم, در همين حال و صدا و گريه بودم كه خودم را به خانه رساندم تا عكس ها را براي ارسال آماده كنم .
طرف آسوشيتدپرس چند ميل به من زدند , از دست رفتن دوستان ام را به من تسليت گفته بودند بعد از آن هم راهي ايسنا شدم تا به دوستان عزادارم بپيوندم .
معمولا لحظه اي نمي شود كه حادثه C130 را فراموش كنم تنها چيزي كه مرا آزار مي دهد اين است چرا بايد چنين اتفاق‌‏هايي بيفتد و كسي نيز پاسخگو آن نباشد و تغييري نيز در شرايط و امكانات بوجود نيايد با اين هم فكر مي كنم نفر بعدي خود ما هستيم .



- جزقاله شدن سعادت مي خواهد !
يلدا معيري( عكاس آزاد):
ساعت 2 بود كه از طريق مهدي قاسمي ازسقوط هواپيما با خبر شدم ؛ خودم را به شهرك توحيد رساندم و آن لحظه تمام نيروهاي توجيه نشده انتظامي , ارتش نيروهاي هوايي, بسيج در محل حادثه حضور داشتند و به ما اجازه ورود به محوطه را نمي دادند كه سردار قاليباف از راه رسيدند با در خواست و خواهش از او خواستم كه من را نيز همراه خود به داخل ببرد, او هم نگاهي به كرد , گفت از همراهان من جدا نشويد .
با مهدي قاسمي همراه قاليباف وارد محوطه حادثه شديم چون ما مي خواستيم عكاسي كنيم , از قاليباف فاصله گرفتيم.
تنها 8 فريم عكس گرفته بودم كه ماموران ويژه دور برو ما ريختند و به امكان عكاسي كردن را از ما گرفتند , من هم زرنگي كردم و cf ( حافظه درون دوربين ) را قايم كردم و توانستم حداقل عكسي را كه گرفته بودم را پنهان كنم .
در همين گير و دار بود كه حسن زاده مسوول انجمن خبرنگاران ايسنا را ديدم كه روي زمين نشسته بود و گريه مي كرد تعجب كردم ؛ اما وقتي با او حرف زدم متوجه شدم كه دوستان خبرنگار و عكاس ما در اين پرواز بوده اند .
اين حادثه باورم نمي شد‌‏ , حال مهدي قاسمي هم خيلي بد بود و دچار توهم شده بود هي مي گفت: دوربين مي بينم , كيف عكاسي مي بينم . او هنوز هم از كيف عكاسي قرمزي حرف مي زند كه در حول و حوش حادثه ديده بود .
در همين گير و دار بود كه ماموران سردار طلايي از راه رسيدند به ما اجازه عكس گرفتن ندادند , حتي دستور داشتند كه دوربين هاي ما را هم بشكنند.
همه ما را گرفتند و بردند داخل اتاقك جلوي شهرك سي و چهل نفر را به زور داخل اين اتاقك به زور چپانده بودند دوست عزيزي به نام آقا رسول هم به همه بچه يك حال حسابي داده بود و لنزد و يا دوربين خيلي از بچه ها شكسته بود.
حال محمد برنو خبرنگار ايلنا هم خيلي بود , مرتب اسم "مهدي مير افضلي"- عكاس ايرنا را بلند بلند تكرار مي كرد و سرش را به درو ديوار مي كوبيد , آن روز دست چند تا از بچه ها شكست در نهايت پس از چند ساعت اسارت و پاك كردن عكس بچه ها , ما را آزاد كردند كه برويم .
پس از اينكه از اتاقك بيرون آمديم موتوري گرفتم كه تا به محل كارمان برگرديم , پس از اينكه به دفتر روزنامه رسيدم , از زبان راننده موتور شنيديم كه تمام طول راه را بند بلند گريه كرده ام و جيغ كشيده ام و پس از اينكه عكس ها را به دفتر روزنامه رساندم , خودم را به ايسنا رساندم با بچه ها راه افتاديم رفتيم خانه بچه ها .
مثلا عليرضا برادران تازه يك خانه قسطي خريده بود كه حداقل 20 و 30 سال قسط دا رد , در اين شرايط سخت چه كسي مي تواند جواب خانواده هاي اين افراد را بدهد از نظر روحي كه عزيزترين كسان خود را از دست داده اند از نظر مالي هم كه وضعيت خوبي ندارند , واقعا چه بايد بكنند .
پس از اين اتفاق از زبان خيلي ها شنيدم كه خوش به حال بچه‌‏هايي كه در اين پرواز رفتند.
آيا واقعا جزغاله شدن‌‏, سعادت مي خواهد.
سوالي جدي من اين است پس از اين حادثه براي خانواده ها و همكاران اين عزيزان چه كرديد , خيلي از بچه ها هنوز كه هنوز نتوانسته اند از نظر روحي به شرايط قبلي باز گردند با يك لوح يا چند شاخه گل كه نمي‌‏شود دل خانواده ها را شاد كرد و آنها را به زندگي اميدوار كرد .
شايد اگر دبيران و مسوولين مطبوعات آن قدر به خبرنگاران و عكاسان فشار نمي‌‏آوردند بچه ها حاضر نمي شدند كه سوار هواپيمايي كه 6 ساعت تاخير داشت بشوند‌‏, اي كاش مسوولين احساس مسووليت مي‌‏كردند .
قطعه 50 بهشت‌‏زهرا را به خبرنگاران اختصاص داده اند اما در گذشتگان سقوط هواپيمايي آنتونف را نيز در اين قطعه به خاك سپرده اند بهتر است نام اين قطعه را به قطعه قربانيان تغيير بدهند .



- آيا كسي هست كه ما به زندگي اميداوار كند
مهدي قاسمي ( عكاس ايسنا ) :
گفت‌‏: روز حادثه ساعت 2 بعد از ظهر كه من دفتر تماس گرفتند و خبر داده اند كه هواپيما باربري در يك مجتمع مسكوني سقوط كرده است سريع يك موتور گرفتم و خودم را به محل حادثه رساندم , دود آتش , سخن از چيز ديگري داشت , معلوم بود كه هواپيما باري نبوده است .
وقتي به دم درب شهرك توحيد رسيديم , به دليل نظامي بودن منطقه مسوولين نظامي به ما اجازه ورود نمي دادند ؛ در نهايت به همراه يلدا معيري به همراه قاليباف خودمان را به محل حادثه رسانديم چند تا بيشتر عكس نگرفته بوديم كه ما را گرفتند تازه پس از آن متوجه شديم كه سرنشينان اين هواپيما دوستان خودمان بودند كه قرار بود صبح پرواز داشته باشند .
ما را در يك اتاقك نگهباني در جلوي شهرك جمع كردند‌‏, قفل بزرگي هم به درب اين اتاقك زدند , وضعيت در اين اتاقك بسيار بد بود .
هنوز پس از يكسال نتوانسته ام با اين فاجعه كنار بيايم ؛ اين اتفاق از هيچ يك از ما خبرنگاران عكاسان دور نيست , ما خودمان اين شغل را انتخاب كرده ايم و عكاسي خبري و خبرنگاري از مشاغل سخت است اما بهتر است مسوولين تا حدودي اين شرايط را تا حدودي تغيير بدهند .
همه ما در شرايطي به سر مي بريم كه فكر نمي كنيم اين حادثه از خود ما دور است , بهتر است در اين شرايط كمي اميدوار تر باشيم , آيا كسي هست كه ما به زندگي اميداوار كند , اگر هست , بسم الله .



- قصد ندارم راهي كه برايم انتخاب مي شود را تغيير بدهم
محمد علي برنو ( عكاس خبرگزاري ايلنا ) :
تازه از سفر ايلام بازگشته بوديم و درست روز 13 آذرماه كنفرانس مطبوعاتي لاريجاني بود كه عليرضا برادران به من زنگ زد و گفت‌‏: بيا با ما برويم مانور من كه تازه از سفر آمده بودم به او گفتم كه نوبت من نيست اما او هي تكرار كرد بيا , من هم گفتم باشد و او به علي رفيعي زنگ زد و ماجرا را به او گفت .
همه كار ما رديف شده بود و نام من به جاي بابك بروزيه رد شد كه من با همه دوستان و خانواده ام خداحافظي كرده بودم كه در آخرين لحظات به علي رفيعي اطلاع دادند كه من بايد پرواز بعدي يعني 5 شنبه صبح به محل مانور بروم , زنگ زدم و ماجرا را به عليرضا برادران گفتم به او گفتم تو هم بمان 5 شنبه برويم ؛ گفت‌‏: نه من خسته شده ام مي‌‏خواهم بروم عليرضا يك تكه كلام هم داشت كه هميشه در گوشم زنگ مي زند قسمت هر چي باشد سعي نكن آن را عوض كني , قسمت تو پنج‌‏شنبه است قرار شد پس از كمي شوخي و خنده پنج شنبه همديگر را در چابهار ببينيم .
روز حادثه تك موتور سوار بودم كه تلفن همراه ام زنگ زد علي رفيعي بود و تلفن هي قطع مي شد , بالاخره موتور را نگه دا شته و به رفيعي زنگ زد م .
او گفت‌‏: هواپيما سقوط كرده و بچه ها مردن من تنها كاري كه توانستم بكنم اين بود كه همان جا كنار جوب بنشينم و به عليرضا برادران و حسن قريب زنگ بزنم گوشي برادران خاموش بود و خط عليرضا برادران در دسترس نبود ته دلم با خودم مي گفتم نه بچه ها زنده اند .
گريه امان ام را بريده بود و مردم به دورم جمع شده بودند هر جور بود خودم را به دفتر " امير تاجيك "- خواننده رساندم و با همان حال خرابم رفتم داخل خبر به گوش آنها رسيده بود و فكر مي كردند من هم در اين پرواز بوده ام.
سانحه C130 تاثير بسيار بدي روي زندگي من گذاشت و بهترين دوستم را از دست دادم ؛ از اين پس نيز قصد ندارم راهي كه برايم انتخاب مي شود را تغيير بدهم .
من تنها عكاس بودم كه در تمام لحظات مراسم خاكسپاري عليرضا برادران در حالي كه اشك مي ريختم , دوربين ام را كنار نگذاشتم و تنها عكس به جا مانده از صورت سوخته عليرضا برادران را نيز من گرفتم و اين به خاطر احساس صميميتي بود كه در همه لحظات با عليرضا برادران حس مي كردم .
پس از اين اتفاق حس ديگري نسبت به عكاسي دارم و فكر مي كنم كه عكس‌‏هاي من معنوي‌‏تر شده اند ؛ البته اين عكس‌‏ها را هرگز كسي نديده است من هر وقت دلم براي عليرضا تنگ مي‌‏شود به جايي مي روم كه با او خاطره داشتيم و در اين شرايط تنها چيزي كه من را آرام مي كند عكس گرفتن است .
لحظه‌‏اي نمي شود كه عليرضا برادران را فراموش كنم تنها كسي كه در هنگام مراسم عقدم جايش خالي بود عليرضا بود عكس مشتركي كه با او داشتم از قبل از ازدواج بر روي ديوار خانه ام نصب شده است و هرلحظه ام بلكه هر ثانيه ام با او و خاطره او سپري مي شود.



- باور كنم ؟
علي رفيعي - دبير سابق گروه عكس ايلنا :
از زماني كه اعلام كردند كه اين مانور برگزار مي شود به توجه به تجربه و نوبت سفر پوشش اين برنامه را بر عهده بابك برزويه گذاشتم , برزويه با توجه به اينكه عكاسي فيلم است و تا كنون از بسياري از فيلم هاي جنگي عكاسي كرده است به خوبي مي توانست از پس مانور بربياد اما برزويه به دلايلي حاضرنشد كه در اين سفر حضور داشته باشد .
يك دو روز قبل از سفر ساعت حدود 1:30 دقيقه بود كه عليرضا برادران به من زنگ زد و پس از اينكه حال دو قلوها را پرسيدم از من خواست كه برنو را براي اين سفر معرفي كنم .
برنو ، برادارن و قريب با هم خيلي رفيق بودند من گفتم نوبت برزويه است اما اگر برنو خودش مي خواهد برود مشكلي ندارد با روابط عمومي ارتش تماس گرفتم قررا شد برنو با سفر روز چهارشنبه 7 صبح برود كه در آخرين لحظات اعلام كردند كه برنو و چند نفر ديگر با گروه دوم پنج شنبه بايد بروند .
ساعت حدودا 2 بعد از ظهر بود كه خانواده يكي از همكاران خبر دادند كه هواپيماي حوالي شهرك توحيد سقوط كرده است من هم شجاعي را كه تازه از برنامه رياست جمهوري آمده بود براي عكاسي فرستادم.
مدتي نگذشت كه بچه هاي سياسي خبر دادند كه اين هواپيما حامل بچه هاي خبرنگار و عكاس بوده است باور كردنش مشكل بود.
پرواز بچه ها 7 صبح بود , در همان گير و دار بود كه شجاعي از راه رسيد.
انتخاب عكس را برايم دشوار بود اما با آن همه در ساعات ابتدايي در حدود 40 عكس روي سايت ايلنا منتشر كرديم و در همان گير و دار بود كه با خبر شديم كه اجساد بچه ها را به بيمارستان شريعت رضوي منتقل كردند.
در همين حال بود كه با برنو تماس گرفتم و به او گفتم هواپيمايي كه تو قرار بود با آن بپري سقوط كرده است.
همان جا احساس كردم كه از هوش رفت , خيلي ها فكر مي كردند كه برنو هم با اين پرواز , پريده است .
حتي برايش مطلب نيز آماده كرده بودند و توي صفحه گذاشته بودند تا فردا منتشر شود .
يكي دو ساعت بعد برنو وارد سرويس شد چنان همديگر را در آغوش گرفتيم و گريستيم و هيچ وقت تا به آن اندازه از ديدن برنو خوشحال نشده بودم .
تا در مراسم تشيع جنازه عليرضا برادران شركت نكرده بودم نمي توانستم اين حادثه را باور كنم .
هر كدام از اين بچه ها به نوعي انتخاب شده بودند و هر يك به شكلي يا لنز دوربين از يكي ديگر قرض كردند يا جايشان را با همديگر عوض كردند تا بالاخره به اين سفر بروند گويي عليرضا برادران هم همه را مي خواست با خود در اين سفر همراه كند .
من تا مدت‌‏ها چشم‌‏هايم را كه هم مي گذاشتم تصوير عليرضا برادران جلوي چشمم مي آمد ؛ اما ناراحت‌‏ترين چيز اين است كه هنوز وضعيت پرونده ها روشن نشده است و بدترين خبر غير علني بودن دادگاه اين پرونده است .
من به طور اتفاقي در جريان اين مراسم قرار گرفتم و تصميم گرفتم كه چند كليپ براي اين مراسم بسازم و دوستان راش‌‏ها و عكس‌‏هاي بسياري در اختيارم گذاشتند.
خودم هم عكس هاي بسياري از سايت‌‏هاي مختلف دريافت كردم كه در نهايت با توجه به شلوغي كار استوديوها توانستم با همكاري بچه هاي صدا و سيما واحد مركزي خبر , از استريوي وقت بگيريم و كارمان را شبانه آغاز كنيم .
از اين رو بر اساس راش ها و عكس ها تصميم گرفتم كه سه كيليپ كه يكي بر اساس موسيقي روز واقعه‌‏ ( انتظامي) , مرواي اي دوست ( اصفهاني ) و اذان ( موذن زاده ) را بسازم كه در نهايت موسيقي چنان ناله دادم زد درد جدايي, را جايگزين موسيقي انتظامي , كليپ اذان را بر اساس زيارت مزار شوش دانيال و نماز قنوت بچه هاي شبكه خبر عليرضا افشار شروع كردم كه كار به خوبي پيش رفت و حتي ما يك راش را هم عقب و جلو نكرديم و كليپ‌‏ها هم در روز مراسم تاثير خودشان را روي مردم گذاشتند .
وي افزود :همچنين در ابتداي اين مراسم كاست مرواي دوست اصفهاني در مراسم پخش شد كه صداي هق هق همه به اوج خود رسيد.
در طول اين چند روزها يك پلاتو خوب از يكي از خبرنگاران صدا و سيما در حالي كه گريه مي كرد و با مردم حرف مي زد كه بسيار تاثير گذار هم بود به خاطرم مانده است كه گفت‌‏: انشاء الله خبرنگاران و عكاسان در شادي هاي شما جبران كنند و اين اولين باري بود كه مردم با دست اندركاران خبر رابطه تنگاتگي احساس مي كردند.
پايان پيام

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385  |
 

کتاب آنسوی نقطه چین های عمران صلاحی رونمایی شد.

 

 باز عمران سخنران آخر بود

 

 عصر دیروز همه آمده بودند  تا در مراسم  رونمایی کتاب" آنسوی نقطه چین ها" سروده  عمران صلاحی  یاد و خاطره او را بزرگ بدارند .

گزارش مریم آموسا

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر ایلنا در ابتدای این مراسم که توسط علی دهباش اجرا می شد  وی نخست یاد و خاطره عمران صلاحی را بزرگ شمرد و پس از آن نسبت به درگذشت عمران و این که نیست تا در مراسم رونمایی مجموعه" آن سوی نقطه چین ها "شرکت کند ابراز تاسف کرد و پس از آن اسماعیل جنتی چند شعر از این مجموعه را برای حاضران خواند و در ادامه فرخنده حاجی زاده روایت داستانی را که برای عمران نوشته بود برای حاضران خواند و نگار اسکند فر مدیر مسول نشریه توقیف شده کارنامه  نیز متنی که در همین خصوص نوشته بود  ، خواند  وگفت قلم را که در دست گرفتم و نوشتم که این بار نیز مثل همیشه در سوگ مردی می نشینیم که اما قلم پیش نرفت گویی او هم باور نمی کند که کسی مرده است .

وی افزود: عمران گوشه ای ایستاده و ما را می نگرد ، پس برای حضور عمران لطفا چند ثانیه کف بزنید . که حاضران در این لحظه برخواستند و برای عمران صلاحی که به آنسوی نقطه چین ها پیوسته است دست زدند.

پس از آن علی دهباشی با بیان این مطب که عمران صلاحی در انتشار بیشتر نشریات ادبی هنری همکاری مستمر داشت گفت :او در بیشتر نشریات ستون طنز داشت که گاه همین ستون ها برای او مشکل ساز می شد و گاه خیلی زود این نشریات تعطیل می شدند .

 وی تصریح کرد : در سه دهه اخیر بسیاری از کسانی که دوست شان داشتیم را از دست داده ایم و عمران کسی بود که در تمام این سالها بار غم از دست دادن این دوستان را به تنهای بر دوش کشید  دوستانی چون غلامحسین ساعدی شاملو محمد مختاری محمد جعفر پوینده  هوشنگ گلشیری  و ... او در همه لحظات تسلی بخش غم های ما بود .

در ادامه غزلی  از حافظ با صدای عمران صلاحی برای حاظران پخش شد و اسماعیل جنتی چند شعر از عمران را برای حاضران خواند و محمود دولت آبادی گفت : من چون با دوستان زیادی رفت و آمد ندارم و به خاطر شغل فرساینده ای که دارم کمتر شانس این را داشتم که از وجود و حضورش لذت ببرم اما همان چند مجال کوتاه نیز برایم بسیار خاطره برانگیز بود.

وی با بیان این مطلب که عمران هیچ شبیه مرگ نبود و پس از آن متن کوتاهی را که برای عمران نوشته بود و در مراسم تشیع وی خوانده بود و  که این مطلب در مجله شوکران منتشر شده است و پس از آن حسام دایی گفت : اشنایی من و عمران صلاحی به دوست مشترک مان بیژن اسدی پور  باز می گردد . همه جا از عمران صلاحی ، پرویز شاپور و بیژن اسدی پور به عنوان سه تفنگدار یاد می کردند و بیژن یکی از دوستان من است که در کالیفرنیا زندگی می کند  و هر بار که من از آمریکا قصد سفر به ایران را دارم او چند شماره ای از نشریه ای را که آنجا منتشر می کند  با شماره تلفن  کسانی که باید نشریات را به انها برسانم به من می دهد تا با آنها تماس بگیرم و نشریه را در اختیار شان بگذارم .

وی تصریح کرد با عمران صلاحی نیز به واسطه بیژن اسدی پور در یکی از روزهایی که به ایران سفر کرده بودم آشنا شدم و امد و نسخه ای از کتاب "عملیات عمرانی " اش را برای آورد  و این دیدار که بسیار خوب بود اولین و آخرین دیدار من با عمران صلاحی بود و پس از آن پیام بیژن اسدی پور  را که دو خاطره درباره عمران صلاحی و پرویزشاپور است  را  برای حاظران خواند که در این پیام آمده است.

    اواسط دهه 40 با کمک حسین توفیق به مجله توفیق راه پیدا کردم و آنجا بودکه با عمران و پرویز شاپور ، برادان توفیق، محمد حاج حسینی ، مرتضی فرجیان ، مسعود کیمیاگر ، ناصر اجتهادی ، هوشنگ معمار زاده ، کیومرث صابری و  دیگران آشنا شدم

     کیومرث صابری به طور غیر رسمی معاون سردبیر بود و وقت که متنی نوشته می شد اول به دست او می رسید و پس از آن اگر تایید  می کرد زیر چاپ می رفت یاد می آید که  عمران چندین بار مطلب نوشت و به  که به دست صابری رسد واو هم بعد خواندن گوشه مطلب او می نوشت " مرا نگرفت " و کنار گذاشته می شد تا آین یک روز عمرا ن گوشه مطلب که دوباره این بلا سرش آمده بود نوشت از این به بعد  یک سگ از نازی آباد به مطالب ام  ضمیمه می کنم تا شما را بگیرد .

            اما خاطره ام با پرویز شاپور

   با پرویز شاپور هربار که از خیابانی عبور می کردیم او به پیر مرد فقیری سکه 5 قرانی می داد  هر بار که می خواستیم که از ابن خیابان رد شویم که شاپور پول خرد نداشت من را وا می داشت تا مسیر را دور بزنیم و از مسیر دیگری برویم  تا پیش او شرمنده نشود .

پس از آن رویا صدر از نویسندان طنز پرداز گفت : این مراسم رو کم نمایی مرگ است و عمران یک شاعر نویسنده خوب بود که با انتشار آثارش روی مرگ را کم کرد .و در ادامه متنی را که درهمین خصوص نوشته بود برای حاضران خواند .

در ادامه کامبیز درم بخش گفت با عمران صلاحی اولین چیزی که رد وبدل می کردیم این بود که خوب تازه چی داری . عمران کاریکاتوریست نبود اما از خیلی کاریکاتوریست ها زرنگ تر بود . عمران یکی از لطیفه نویس های  فارسی بود که آثارش  بهتر از دیگر طنز پردازان بود .

وی افزود : عمران انسان بسیار بزرگی بود و من به دوستی با او افتخار می کنم هرچند من به خاطر سفری که به آلمان داشتم این فرصت فراهم نشد دوره ای در خدمت ایشان باشم .

     این کاریکاتوریست  درپایان گفت :ترانه های  او بسیار خوب بود و او در تمام حوزه هایی که کار می کرد یکی از بهترین ها بود .

     پس از آن پگاه احمدی متنی را که برای عمران صلاحی نوشته بود برای حاضران خواند و در ادامه پیام  همایون خرم برای حاضران خوانده شد که در این پیام آمده بود : "موسیقی و شعر با هم رابطه تنگاتنی دارند و  عمران ترانه بسیار خوبی به شعر وموسیقی ایران تقدیم کرد یادش گرامی باد ."

     پس از آن منوچهر احترامی با بیان این مطلب که عمران در جنبه های مختلف نوشتن ، طنز ، تبحر داشت گفت  او کاریکاتوریست نبود اما با چند خط ساده بهترین کاریکاتور را از من کشیده است .

      وی تصریح کرد :عمرن به ادبیات کلاسیک علاقه خاصی داشت و فکر نمی کنم از متون کلاسیک ما کتابی نمانده باشد که او نخوانده بود او خواندن هزار ویکشب را از همان جوانی آغاز کرده بود  هنوز هم می خواند .

   این شاعر طنز پرداز افزود : عمران شاعری بود که اگر می خواست در قالب کلاسیک شعر بگویدتفکرش نیز  کلاسیک می شد و اگر قرار بود شعر نو بگو ید  تفکرش نیز نو می شد .

   و ایجاز یکی از ویژگی آثار او بود . یکی از مجموعه آثار او کتاب هزار آینه است که در مقایسه به دیگر آثارش کمتر مورد توجه گرفته است .

     شاعر شعر "حسنی نگو بلا بگو " ادامه داد وقتی شعر های اخیر عمران را با شعرهای فروغ و سپهری مقایسه می کنم در می یابم که ریشه تفکر عمران شرقی بود که او هر چه در شعر پیش می رفت شعرش به هایکو بیشتر نزدیک می شد. شعرهای او حاصل تجربیات درونی وبیرونی خودش است .

    احترامی در پایان گفت : در ادبیات فارسی ما داستان بلند طنز خیلی کم داریم  اما با این همه که عمران بیشتر یک داستان نویس طنز پرداز کوتاه نویس بود ولی داستان های بلند طنز خوبی هم نوشته  است. او می توانست یک داستان نویس خوب طنز پرداز باشد اما مرگ به او مجال نداد. در ادامه یکی از بچه های جوادیه که منظومه بلندی برای عمران سروده بود برای حاضران خوند که با استقبال همه از جمله محمود دولت آبادی شد که حتی دولت آبادی به پای او برخاست واو را آغوش گرفت و بوسید .

 

     پس از آن پیام مسجد جامعی که برای این مراسم فرستاده شده بود برای حاضران خوانده شد که در این پیام آمده است من ارادتمند تمام شخصیت های هنری و ادبی از جمله عمران صلاحی هستم که به خاطر مرگ پدر یکی از همکارانم نتوانستم در مراسم او حاضر شوم  . عمران پیش از انکه یک شاعر طنز پردازو یا  هنرمند باشد یک انسان شریف بود . او از قلم منقدش همیشه بهره می گرفت و رهنمود های خوبی پیش روی جامعه می گذاشت .که برای رسیدن  جامعه بهتر بود . اندوه از دست دادن عمران همیشه با ماست  و

    در آخر برنامه  همان طور که عمران همیشه دوست داشت آخرین سخنران مراسم خود بود و سخنرانی که در مراسم شب کامبیز درم بخش کرده بود برای حاضران پخش شد و باز عمران سخنران آخر بود .

 

   عکس هایی این مراسم را به زودی بر این وبلاگ منتشر می کنم

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه سوم آذر 1385  |
 وبلاگ جدید
سلام از این به بعد قراره که اینجا بنویسم  راستی یکشبه ساعت ۵

کافه کتاب ویستار شعر خوانی شما هم بیاید قراره یک ساعت مسعود

احمدی شعر خوانی کنه وبعدشم بر بچه های جوان تر البته اقای

احمدی لطفا به خودشان نگیرن راستی شاید هم منم شعر بخونم فعلا بای

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در جمعه سوم شهریور 1385  |
 
 
بالا