
سلام مدت هاست نه حال خودم خوب است ونه اتفاق خوبي مي افتد . چند وقت پيش براي سفري تفريحي كاري نمي دانم ، مدتي نبودم،وقت رفتن به دوستم زينب گفتم اگر خبري شد كسي مرد چيزي شد به من خبر بده . شايد فكر كنيد به خاطر اين حرفم بايد خجالت بكشم. اما واقيعت اش اين كه اين روزها مگر اتفاق خوبي هم مي افتد كه بخواهم دلواپس افتادن اش باشم .
ديروز در آخرين ساعت كار تحريريه دوستي پيغام داد كه رضا ولي زاده را هم گرفتند . نمي دانم چرا اين اتفاق بايد براي رضا بيفتد به قول دوستي مگر چند سگ ارزش اين را دارد كه رضا ....
تمام ديشب نخوابيدم و يا نخواستم كه بخوابم راستي رضا ديشب بر تو چه گذشت بچه ها مي گفتند كه اسپري آسم ات تمام شده بود ، ناخود آگاه ياد پارسال افتادم كه يك بار كه گذري آمده بودم تيتر و پس از مدت ها پاي يك ميز نشستيم از مشكلات كاري و حرفه خبرنگار حرف زديم ، تو چقدر حالت از دود سيگار بر وبچه هاي نشست نمايشنامه خواني بد شد كه گذاشتي رفتي بيرو ن ...
راستي رضا الان حالت چه طور است شايد جايي كه الان هستي آنقدر در اعماق زمين باشد كه به راحتي نتواني نفس بكشي . روزها يي كه هوا نيست ، خودم نمي دانم نفس مي كشم يا ...
پارسال شب تولدت بهت زنگ زدم و تبريك گفتم تعجب كردي كه از كجا يادم مانده .
گفتم كه گوشه چپ ايستگاه نوشته بودي گفتي براي اينكه كسي را به دردسر نيندازي برش داشتي راستي رضا امروز هفتم آذر است به كدام شماره بايد بهت زنگ بزنم و تولدت را ... راستي رضا ....
|
+| نوشته شده توسط
مریم آموسا در چهارشنبه هفتم آذر 1386
|