غیبت بزرگ پیرهاشمی و شیراز در حراج بزرگ کرستیز

سیزدهمین حراج کریستیز دوم و سوم آبان ماه با حضورهنرمندان تجسمی  دربرج هتل جمیرا دبی برگزارمی شود و دراین دوره 133 اثرازهنرمندان مدرن و معاصرایران عرب، ترکیه چکش خواهند خورد که دراین دوره حضورهنرمندان ترکیه ای چشمگیر است.

به گزارش خبرنگارهنرآنلاین؛ سیزدهمین حراج کریستیزدرحالی امروزدوم آبان ماه دربرج هتل جمیرا دوبی آغاز به کار کرد که نسبت به دوره های گذشته تعداد آثاروهنرمندان حاضردراین حراج نسبت به دوره های گذشته کاهش داشته است وعدم حضور برخی هنرمندان ایرانی تاثیرگذاردراین حراج از جمله افشین پیرهاشمی و علی شیرازی مشهود است.

براساس برخی شنیده ها؛ یکی از دلایل عمده عدم حضورهنرمندان ایرانی درسیزدهمین دوره حراج کریستیز به نتیجه نرسیدن یک مجموعه داربزرگ ایرانی با برگزار کنندگان این حراج دردقایق پایانی برگزاری این حراج است.همین موضوع موجب شد که امکان حضورآثار بیشتری از هنرمندان ایرانی در سیزدهمین دوره حراج کریستیز فراهم نشود.

همچنین با توجه به نوسانات قیمت دلار درایران برخی از مجموعه داران ترجیح داد ند که دراین دوره حراج شرکت نکنند.

افشین پیرهاشمی و علی شیرازی غایبان بزرگ حراج سیزدهمم

افشین پیرهاشمی و علی شیرازی که در دوره های گذشته توانسته اند بخشی از نبض حراج کریستیز را به خود اختصاص بدهند دراین دوره به دلایل شخصی دراین حراج شرکت نکرده اند. علی شیرازی که درشب دوم حراج دوازدهم اثرش شش برابر قیمت پایه حراج کریستیز 60 هزار دلار به فروش رفت و به عنوان پدیده شب دوم حراج دوازدهم نام گرفت به دلیل شرکت بودن در جشنواره حلیه در این دوره شرکت نکرد.

افشین پیرهاشمی هم که به تازگی نامش درلیست 500 هنرمند پرفروش عرصه تجسمی درجهان قرارگرفته است؛ عنوان کرده است که قصد دارد به بازار تجسمی فرصت تنفس بدهد و با قدرت بیشتری در دوره های بعد حضور پیدا کند.

درنخستین شب كریستیزسیزدهم، 30 اثرازهنرمندان ایران، عرب و ترک روی میزحراج خواهد رفت كه ازاین میان هشت اثربه هنرمند ایرانی تعلق دارد.

محمد احصایی با دواثر،فرهاد مشیری با سه اثر، نصرالله افجعی، رضا درخشنده ، سهراب سپهری، تیمو ناصری هریک با یک اثر از حاضران شب نخست هستند.

همچنین درشب نخست این حراج  آثاری از"نادر"ازمصر، "محمود سعید" ازمصر، لبنان "پل گوراگوسیان" رمضان بایراغلو، عرفان اورمن، مراد گرمن، احمت الهان مرادپولات، آزاده کوثر از ترکیه چکش خواهند خورد.

همچنین درشب دوم این حراج 100 اثر چکش خواهد خورد که برای آثاری که دراین شب چکش خواهند خورد قیمت پایه ای در نظر گرفته نشده است. در چند دوره گذشته که حرج کریستیز در دو بخش برگزار می شود شب دوم برای معرفی چهره های جدید هنرتجسمی منطقه ازاهمیت ویژه ای برخورداراست.

در شب دوم حراج کریستیز آثاری ازهنرمندان ایران، سوریه، لبنان، عربستان صعودی، ترکیه چکش خواهد خورد.

پرویز تناولی، مسعود عرب شاهی، غلامحسین نامی، رضا درخشانی، شجاع آذری، هدیه شفیع، علی بنی صدر، مهرداد محب علی، شیرازه هوشیاری، پویا آریان پور، یعقوب امدادیان، شادی قدیریان، نصرت الله مسلمیان، محمود سبزی، ابراهیم الفت، مسعود عرب شاهی، سعید احمد زاده، شیرین نزهت، شنطیا ذاکرعامری، غزاله آور زمانی، بیتا وکیلی، گلناز فتحی، کارلوس حسین زنده رودی، سارا رهبر، پوران جین چی، رضا آرامش، شیرین علی آبادی و رکنی حائری زاده تعدادی ازهنرمندان ایرانی حاضردرشب دوم حراج سیزدهم کریستیزهستند.

دردوره های گذشته با توجه به نوسانات قیمت دلاردرایران وتلاش عرب ها برای به دست گرفتن بازارتجسمی منطقه اما همچنان هنرمندان ایرانی توانسته اند نبض باز تجسمی منطقه را به دست گیرند. انتظار می رود که در سیزدهمین دوره حراج کریستیز همچنان هنرمندان ایرانی جایگاه خود را دراقتصاد هنر تجسمی منطقه حفظ کنند.

کریستیز به انگلیسی Christie's نام شرکتی مشهور درتجارت آثارهنری و حراجی با شهرت جهانی است. کریستیز برای اولین بار در قرن 18 توسط جیمزکریستی درشهر لندن انگلستان تاسیس شد و به مرکزی بین‌المللی برای تجارت آثارهنری تبدیل شد.

 در سالهای 1994 تا 1999 به شرکتی با سهامی عام تبدیل شد و بعد از آن به مالکیت خصوصی فرانسوا پینو درآمد.

درشعبه دبی این حراجی در سال 2008 یک مجسمه بسیارمهم از پرویز تناولی با قیمت 28 میلیون دلارچکش خورد که تناولی با فروش این اثرتاکنون رکورداراین حراج بزرگ بوده است.

گزارش :مریم آموسا

جمال میرصادقی:داستان جلوی فاجعه را می‌گیرد

دومین نشست از سلسله نشست‌های فرهنگی-هنری در حمایت از زلزله‌زدگان آذربایجان شرقی با عنوان ˝شبی با داستان برای زلزله‌زدگان آذربایجان˝ با جمال میرصادقی،جواد مجابی، هوشنگ مرادی کرمانی، یونس تراکمه، امیر حسین چهلتن، فرزانه کرمپور، مهسا محب علی و پیمان هوشمندزاده در مرکز همایش‌های پارک ورشو برگزار شد.

به گزارش هنرآنلاین؛ دومین نشست از سلسله نشست های فرهنگی هنری در حمایت از زلزله زدگان آذربایجان شرقی با عنوان "شبی با داستان برای زلزلهزدگان آذربایجان" با حضورجمعی ازداستان نویسان پنجشنبه 27 مهرماه درمرکزهمایش های پارک ورشوبا همکاری بنیاد فرهنگی ایرج بسطامی، خانه اندیشمندان علوم انسانی، وانجمن یاری کودکان در معرض خطربرگزار شد.

همچنین در این همایش شَری نجفی، مسئول انجمن یاری کودکان در معرض خطر، گزارشی از آخرین مسائل و نیازمندیهای منطقه ارائه داد و فیلم " فروریخت " که تصاویر مستندی از مناطق زلزله زده در روزهای ابتدایی زلزله است نیزپخش شد برای حمایت از زلزله زدگان آذربایجان برای شرکت در این مراسم بلیط فروشی شد و عواید فروش بلیط ها به همراه عواید فروش کتاب های نویسندگان حاضر در این نشست که به همت عالی فروخته شد صرف هزینه های زلزله زده ها خواهد شد.

در ابتدای این مراسم فرزانه کرم پور با بیان این مطلب که آخرین باری که در حضور چنین جمعیتی داستان خوانده ام زمانی بود که زلزله بم آمده بود و حالا پس از سال ها دوباره برای زلزله آذربایجان چنین جمع بزرگی دور هم جمع شده اند؛ تا داستان بشنوند و چه خوب است زمانی که ما داستان نویسان داستان می خوانیم زلزله ای نمی آید. او در ادامه یکی از داستان هایش را برای حاضران خواند.

جواد مجابی هم با بیان این مطلب که زلزله آذربایجان ناشی از عدم مدیریت بحران است و ریشه این زلزله و ویرانی هایی که به بار آورد؛ را باید در سال های بسیار دور جستجو کرد، زمانی که خانه های های این منطقه بدون هیچ گونه مهندسی ساخته شد.

وی در ادامه ابراز امیدواری کرد که روزی ما نیز همچون ژاپنی ها در موقیعتی قرار گیریم که بتوانیم به خوبی از پس مدیریت بحران برآیم و صدمات طبیعی چون زلزله با آسیب بسیار کمی همراه باشد.

وی در ادامه درباره چگونگی داستان نویس شدن محمد علی جمالزاده گفت.

به گفته مجابی جمالزاده در دوران جوانی و زمانی که خارج از کشور اقامت داشت؛ قصد داشت که در جنبش های مردمی در بغداد شرکت کند و یکی از دوستان او که از توانایی او در نوشتن باخبر بود به او پیشنهاد داد که در گام نخست برای کمک به مردم قصه ها و ضرب المثل های آنها را گردآوری کند و مانع از فراموشی آنها شود و این گونه شد که جمالزاده به صورت جدی وارد عرصه داستان نویسی شد.

مجابی افزود: فرهنگ مردم در سراسر جهان از ارزش ویژه ای برخواردار است و با واکاوی مثل ها ، ترانه های مردم به خوبی می توانیم به علایق، مشکلات و رنج های یک قوم پی ببریم.

نویسنده کتاب "روایت عور" ادامه داد: من به عنوان یک نویسنده همواره سعی کرده ام که از فرهنگ مردم در نوشته هایم استفاده کنم و آنها را در دل داستان هایم به کار ببرم، البته چنین تجربه هایی همیشه موفق نیست چرا که این مثل ها در دوران فئودالی ساخته شده اند و در آن دوران بی احترامی هایی به زن و اقوام مختلف شده است و در این مثل ها بازتاب پیدا کرده اند.

وی افزود: اما مثل ها از نظر زبان شناسی و استفاده از زبان در داستان بسیار دارای اهمیت است چرا که زبان مثل ها بسیار صریح و موجز است و از این امکان به خوبی می توان در پیش برد داستان می توان بهره گرفت.

مجابی در ادامه داستان طنزی که با کنار هم گذاشتن ضرب المثل های ایرانی نوشته بود را برای حاضران خواند.

هوشنگ مرادی کرمانی هم با اشاره به زلزله بم که پنج روز پس از وقوع َآن با یکی از کارگردان های سینمای مستند راهی بم شدند تا فیلم مستندی را بسازند گفت: من پس از زلزله متاثر از اتفاقی که افتاده بود یک فیلمنامه نوشتم؛ درباره مردی که قرار بود که روز پس از زلزله اعدام شود، اما زلزله موجب شد که از زندان فرار کند و در جریان فرارش با گریه های دختر بچه ای مواجه شود که تمام اعضای خانواده اش را از دست داده بود و در نهایت با این که اگر به دست ماموران می افتاد اعدام می شد چنان تحت تاثیر تنهایی این کودک قرار گرفت که ماند و از او نگهداری کرد.

وی افزود: من و علی محمد قاسمی این فیلم را ساختم اما کار خوبی از آب درنیامد و در نهایت از سرنوشت آن باخبر نشدم اما در جریان ساخت این فیلم قصه "آواز همسایه" را نوشتم که آن را دوست می دارم. او در ادامه قصه آواز همسایه را برای حاضران خواند.

او در ادامه مراسم یک داستان طنز به نام "رضایت نامه" خواند که با استقبال خوبی روبرو شد و با اشاره به خاطره انتشار نخستین مجموعه داستانش گفت: من با دو هزار تومانی که از یکی از دوستانم قرض کرده بودم توانستم کتاب را چاپ کنم اما کسی کتاب ام را نمی خرید و کار من این شد بود که کتابم را توی کیف بگذارم و دور شهر بچرخم و به تمام کتاب فروشی ها سر بزنم تا کتاب فروشی حاضر شود کتاب من را بخرد .

در نهایت یکی به من گفت که اگر روزنامه ای درباره کتاب تو بنویسد حتما کتاب ات دیده می شود و من کتابم را برداشتم و نزد جواد مجابی رفتم و او نخستین نقد و یادداشت را بر روی کتابم نوشت و همین باعث دیده شدن و فروش کتابم شد و پس از او خسرو گلسرخی بر روی کتاب ام یادداشت نوشت. من همین جا باید از این دو عزیز یاد و تشکر کنم. همچنین قدردان جمال میر صادقی هستم که با داستان های خوب اش به نوجوانی من رنگ و شور نوشتن بخشید.

در ادامه شری نجفی مسول انجمن کودکان در معرض خطر با برشمردن مشکلات مناطق زلزله زده گفت: هر چقدر که ما نهاد های مردمی دست به دست هم بدهیم و بخواهیم که به زلزله زده ها ومردمی که با بحران روبرو شده اند کمک کنیم؛ راه به جایی نخواهیم برد، چرا که عمق فاجعه بسیار وسیع است و باید با همکاری دولت چنین مشکلاتی برطرف شود.
وی افزود: با وجود تمام مشکلاتی که بر سر راه ما برای کمک به زلزبه زده ها وجود داشت؛ تاکنون توانسته ایم با کمک گرفتن از بخش های دولتی و درگیر کردن آنها در فعالیت مان تا حدودی مثمر ثمر باشیم.

در ادامه جمال میرصادقی با بیان این مطلب که یکی از چیزهایی که جلوی فاجعه را می گیرد داستان است گفت: داستان خاتمه دهنده به فاجعه است چنانکه در هزار و یکشب می بینیم که شهرزاد با قصه گفتن به شهریار زندگی خود و دختران سرزمین اش را نجات داد.

وی با اشاره به پیشنه قصه در ادبیات فارسی گفت: قصه در ادب فارسی از جایگاه ویژه ای برخوردار است و بسیاری معتقدند که قصه از شرق به غرب رفته است و به جای آن داستان کوتاه و رمانس و رمان که تفاوت ساختاری عمده ای با قصه دارد از غرب به شرق از جمله ایران آمده است.

این داستان نویس ادامه داد: تا قبل از مشروطه ما قصه داشتیم و پس ازآن داستان کوتاه و رمانس از غرب و از طریق ترجمه ها به ایران آمد. امروزه نه تنها در ایران بلکه در سراسر جهان داستان نویسی بسیار متحول شده است. قرن ها پیش بیشتر قصه هایی که نوشته می شدند؛ ریشه در اسطوره ها داشتند و پس از آن حکایت های پهلوانی به ادبیات راه پیدا کرد. در آن مقاطع تاریخی در آثاری که نوشته می شد شخصیت ها یا سفید بودند یا سیاه و این موضوع ناشی از این می شد که قصه ها برپایه وقایع نوشته می شدند و این وقایع یا خوب بودند و یا بد و در آن دوران نگاه انسان ها به شدت اخلاق گرا بود.

وی افزود: پس از رنسانس و ظهور کارخانه ها و پیش رفتن جامعه سنتی به سمت صنعتی شدن انسان با مقولات متعددی روبرو شد و همین موضوعات نوع نگرش او را نسبت به زندگی تغییر داد که بازخورد آن را به خوبی در ادبیات شاهد هستیم. اما با این همه خصوصیات اسطوره ای و ویژگی شخصیت ها یی که در حکایت ها خلق شده اند همچنان در ادبیات داستانی ما به چشم می خورد.

وی در ادامه با طبقه بندی داستان ها به رئالیست، سورئالیست، جریان سیال ذهن و رئالیست جادویی گفت: در مقطعی از تاریخ شرایطی بوجود آمد که همه عنوان کردند که رمان مرده است اما با ظهور رئالیست جادویی که هم مردم معمولی از خواندن آن لذت می برند و هم قشر فرهیخته جامعه عملا مرگ رمان نقض شد.

وی درپایان سخنان اش گفت: میل به شنیدن قصه از آغاز آفرینش و دوران غارنشینی که انسان ها نخستین می خواستند با کنجکاوی موضوعی را دنبال کنند وجود داشت و این میل کنجاوی و شنیدن ادامه قصه تا پایان با انسان همراه است.

در ادامه امیرحسن چهلتن تکه هایی از رمان "تهران شهر بی آسمان" را برای حاضران خواند. یونس تراکمه و مهسامحب علی  در ادامه برای حاضران داستان خواندند.
 

گزارش: مریم آموسا

شب شعر کمک به زلزله زدگان برگزارشد

شب شعر کمک به زلزله زدگان آذربایجان با حضور بیش از 500 شاعر در کافه کتاب لاله زار برگزار شد.

به گزارش خبرنگار هنرآنلاین؛ کافه کتاب لاله زار جمعه 25 شهریورماه میزبان بیش از 500 شاعر و علاقمند به شعر بود که برای کمک به زلزله زدگان آذربایجان دور هم جمع شده بودند.

در این شب شعرسیمین بهبهانی، هوشنگ چالنگی، هرمزعلی پور، حافظ موسوی، علی شاه مولوی، رسول یونان وعلی ثباتی شعر خوانی کردند. در این مراسم گزارش مدونی از مناطق زلزله زده به حاضران ارائه شد و فیلم مستندی نیز از مناطق زلزله زده که توسط بابک ذاکری و اردوان تراکمه تهیه شده بود؛ پخش شد.

همچنین در این مراسم میز کتابی با کتاب های امضا شده شاعران ترتیب داده شده بود، تا به قیمت همت عالی به فروش برود و صرف هزینه های زلزله زدگان شود و صندوقی که شرکت کننده گان کمک های مالی خود را درا ین صندوق واریز کنند.

با این که شاعران همواره در طول تاریخ نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی جامعه واکنش نشان داده اند و به شیوه های مختلف در برنامه هایی که برای حمایت از جریان ها و وقایع و حوادث حضور داشتند برای کمک به زلزله زدگان آذربایجان هم به صورت جمعی احساس مسولیت کردند و با کمک های مالی خود به صورت جمعی نشان دادند که شاعران هم اگر بخواهند می تواند همانند سینماگران بانی حرکت هایی حمایتی باشند هر چند که در جامعه کنونی با قدرتی که سینما در اختیار دارد، شاعران نمی توانند رقابت کنند.برخلاف شرایط سخت و تنگی جا و گرمای هوا بیشتر شرکت کنندگان دراین شب شعر تا آخرین لحظه‌ در مراسم حضور داشتند.

کافه کتاب لاله زار از ساعت 18 تا 20 جمعه 24 شهریور میزبان شاعران بود که برای کمک به زلزله زدگان آذربایجان دور هم جمع شده بودند.

تندیس شمس لنگرودی ساخته می‌شود

تندیس ˝شمس لنگرودی˝؛ شاعر و پژوهشگر شعر معاصر توسط حمیدرضا صادق‌زاده ساخته خواهد شد و قالب‌گیری ابتدایی آن به تازگی انجام شده است.

"شمس لنگرودی" با اعلام این خبر در گفت وگو با هنرآنلاین گفت: پیش از این بارها به من پیشنهاد ساخت تندیس توسط هنرمندان متعددی داده شده بود؛ اما من با تجربه بدی که برای ساخت فیلم مستند درباره خودم داشتم، ترجیح می‌دادم که تندیسی هم از من ساخته نشود تا این که به اصرار دوستان تصمیم گرفتم که به پیشنهاد حمیدرضا صادق زاده برای ساخت تندیس پاسخ مثبت بدهم.

وی افزود: اما هنوز از کم و کیف کار ساخت این مجسمه بی اطلاع هستم و تازه چهارشنبه هفته گذشته، کار قالب گیری ابتدایی این مجسمه انجام شد.

حمیدرضا صادق زاده هم که قراراست تندیس شمس لنگرودی را بسازد، گفت: من با توجه به علاقه‌ای که به شعر و شخصیت شمس لنگرودی داشتم؛ تصمیم گرفتم که تندیس شمس لنگرودی را بسازم و خوشحالم که این فرصت برای من فراهم شده است.

وی افزود: این مجسمه را دو برابر اندازه واقعی و با فایبرگلاس خواهم ساخت و امیدوارم که تا زمان قالب گیری مجسمه بتوانیم حامی پیدا کنیم که این مجسمه را برنزی بسازیم و در مکان مناسبی نصب و  رونمایی کنیم.

شمس لنگرودی همچنین درباره تجدید چاپ آثارش گفت: به تازگی چاپ هفتم کتاب "تاریخ تحلیلی شعر نو" از سوی نشر مرکز منتشرشده است. همچنین چاپ هفتم کتاب "53 ترانه عاشقانه" ازسوی آهنگ دیگر، چاپ سوم "رباعی محبوب " من از سوی نشر مرکز منتشر شده اند. همچنین چاپ دوم مجموعه شعر "روزی که برف سرخ بارید" هم به اتمام رسیده که امیدوارم به‌زودی تجدید چاپ شود.

وی اضافه کرد: همچنین هنوز با گذشت سه سال تکلیف یک مجموعه شعر و رمانم در وزارت فرهنگ و ارشاد مشخص نشده است. رمان "شکست خوردگان را چه کسی دوست دارد" و مجموعه شعر "روزآفتابی تان بخیر گرگ برفی".

شاعر مجموعه "درمهتابی دنیا" با اشاره به مجموعه های جدیدش گفت: درحال حاضرگزیده شعرهایم از سوی انتشارات آمه در مرحله حروفچینی است، اما هنوز نامی برای این مجموعه انتخاب نکرده ام. همچنین مجموعه ای ازشعرهای تغزلی ام نیزآماده انتشاراست که ناشراین مجموعه آهنگ دیگر خواهد بود. همچنین زندگینامه ام را تا سال 1357 به زبان داستان نوشته ام.

لنگرودی درباره خودزندگی نامه اش گفت: هنوز نام قطعی خود زندگی نامه را انتخاب نکرده ام؛ اما به احتمال نام آن "دامن بلقیس" خواهد بود و دراین کتاب خاطرات زندگی ام را از دوران کودکی تا سال 57 به شیوه داستان کوتاه نوشته ام و راوی تمام این داستان ها اول شخص است.

لنگرودی درباره وجه تسمیه این کتاب گفت: زمانی که من دوساله بودم خدمتکاری درخانه ما کارمی کرد که بیماری سرع داشت، یک روزاو درحالی که من را در آغوش گرفته بود و روی پنجره نشسته بود غش کرد و من از دست او رها شدم و اتفاقی زنی به نام بلقیس از زیر پنجره ما رد می شد و شاهد این ماجرا بود و مرا گرفت، از این رو تصمیم گرفتم که نام این کتاب را دامن بلقیس بگذارم.

به گفته لنگرودی؛ همه ما در زندگی مان یک بلقیس داریم که به گونه ای یک جا مارا نجات داده است و درسرنوشت مان تاثیر گذاشته است ،هیچ معلوم نیست اگر بلقیس نبود من از این حادثه جان سالم به در می بردم یانه!
لنگرودی همچنین درباره انتشار شعرهای موزون اش گفت: شعرهای موزون ام برایم جنبه تفننی دارند و من قصد انتشاراین شعرها را ندارم.

وی درباره حضورش درمیزگردها و شب شعرها گفت: این روزها نه میلی دارم و نه قصد این که در مجلس و نشست عمومی شرکت کنم و شعرخوانی داشته باشم و یا این که بخواهم درباره شعرسخن بگویم. ازاین رو قصد ندارم هیچ دعوتی را برای برنامه هایی که درباره شعردر داخل و خارج از کشور برگزارمی شود، قبول کنم.

لنگرودی همچنین درباره وضیعت فیلم مستندی که براساس شعرهایش توسط "آرش سنجابی" درحال ساخت است گفت: این فیلم مستند برخلاف تمام فیلم های مستندی که درباره شاعران و نویسنده ها ساخته می شود گفت وگومحور نیست و حتی با خودم نیز دراین فیلم کم گفت وگو شده است و قراراست شعرمحور باشد و فضاهایی را براساس شعرهای من بسازد.

وی افزود: فیلمبرداری این فیلم قراراست که تا پایان مهرماه به پایان برسد وانتشارات اختران حامی این فیلم است.



 

سیروس نیرو بر˝پنج گنج نظامی˝ شرح نوشت

سیروس نیرو که پیش از این شعرهای ˝حافظ˝ و ˝نیما یوشیج˝ را بررسی کرده بود، این بار پنج گنج نظامی را مورد بررسی قرار داده و شرحی نیز بر روی آن نوشته است.

سیروس نیرو در گفت وگو با هنرآنلاین گفت: نظامی یکی از شاعرانی است که باید او را در شمارارکان شعر فارسی و ازاستادان مسلم این زبان دانست. وی بزرگترین شاعرغنایی زبان فارسی است که حتی می توان او را بزرگترین شاعر زبان فارسی دانست.

وی افزود: اگرچه داستان‌سرایی درزبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده است، ولی او تنها شاعری است که تا پایان قرن ششم توانسته‌است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند.

به گفته سیروس نیرو؛ نظامی درانتخاب الفاظ و کلمات مناسب وایجاد ترکیبات خاص تازه ، ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند، تصویربا جزئیات و به کار بردن تشبیهات واستعارات مطبوع و نو، درشمار کسانی است که بعد ازخود نظیری نیافته‌است.

"نیرو" افزود: "نظامی" بنا برعادت اهل زمانش از آوردن اصطلاحات علمی، لغات و ترکیبات عربی، بسیاری ازاصول و مبانی حکمت وعرفان وعلوم عقلی به هیچ روی ابا نکرده و به همین سبب و با توجه به دقت فراوانی که در آوردن مضامین و گنجانیدن خیالات باریک دراشعار خود داشت، سخن او گاه بسیار دشوار و پیچیده شده‌است. با این حال مهارت او دربیان معانی مطبوع و قدرت او در تنظیم و ترتیب منظومه‌ها و داستان‌های خود باعث شده است که آثار او بزودی مورد تقلید قرار گیرد.

به گفته "سیروس نیرو" بسیاری از شاعران از"نظامی" تقلید کرده اند؛ از جمله کسانی که شعر نظامی را استقبال کرده است، می توان به "عبدالرحمان جامی" اشاره کرد.

وی ادامه داد: نظامی گرچه شاعری داستان‌سراست و بیشتربه داستان‌های عاشقانه پرداخته‌است، ولی او شاعری حکیم و اندیشه‌ور، آشنا با فرهنگ و تاریخ ایران است، که درپس قصه‌ها یش نکاتی عمیق نهفته‌است، و به همین سبب است که او چند بار از خوانندگان مثنوی‌هایش خواسته‌است تا رازها و رمزهای موجود در شعر او را نیز کشف کنند.

به گفته سیروس نیرو؛ در بسیاری از موارد درک و دریافت شعر نظامی دشوار است، همین موضوع موجب شده است که کمتر شارحی به سراغ شعراو برود و تاکنون کتاب پژوهشی و شرح خوبی بر روی شعرهای او نوشته نشود.

وی افزود: یکی ازکسانی که برروی شعرهای نظامی شرح نوشته است؛ "برات زنجانی" است که من کار او را بسیار ضعیف و نارسا می دانم و همان زمان که شرح برات زنجانی بر روی آثار نظامی منتشر شد من مقاله ای با دلایل روشن درروزنامه اطلاعات منتشرکردم و در این مقاله دلایل ام را درباره ضعیف بودن کار او عنوان کردم.

نیرودرباره شیوه کارش دربرخورد با اشعار نظامی گفت: من تمام واژگان دشوار شعر نظامی را شرح کرده ام و پس از آن تک تک ابیات او را شرح داده ام. همچنین آرایه های ادبی که در اشعار او به کار رفته است را شرح داده ام.

به گفته سیروس نیرو تاکنون او 90 درصد پنج گنج نظامی را شرح داده است و تنها بخشی که او هنوز روی آن کار نکرده است؛ "شرفنامه" است و شرح او بر رویپنج گنج نظامی در حدود پنج هزار صفحه است.

نیروهمچنین ازآماده انتشاربودن چندین مجموعه شعرمنتشرنشده و دیوان اشعارش خبر داد.

«سیروس نیرو» متولد سال 1309 تهران است و تاكنون 19 عنوان كتاب از وی منتشر شده و چهارعنوان كتاب جدید نیز زیر چاپ دارد. بی شک از سیروس نیرو می توان به عنوان یکی از تنها شاعران نیمایی سرایانی یاد کرد که همچنان به شیوه ای که نیما در شعر فارسی بنیان نهاد، پایبندی خود را حفظ کرده است. او با بررسی اشعار نیما در کتاب «خوانش شعر نیما» دین خود را نسبت به او ادا کرد است. «نیرو» از اوائل سال 1327 به خیل دوستان و شاگردان نیما پیوست و همچنان نیز خود را تنها شاگرد زنده نیما می داند.
از جمله آثار"سیروس نیرو" می توان به مجموعه شعرها و کتاب تحقیقی؛"سحر"، "شاهکارهای شعرمعاصر" به همراه فریدون کار، "رود"، "جاده"، "بهار از پنجره"، "از کودتا تا انقلاب"، "گنج مراد" تصیحح غزلیات حافظ،"عشق ات رسد به فریاد"، "ردپا"، "پاییزان"، "با تهاجم باد"، "خوانش شعرنیما"، "مینیاتورهای ایرانی"، "ازقلاس تا گرما" اشاره کرد.
 

سپانلو: ˝آدم پرمدعا˝ مجابی در تاریخ ادبیات می ماند

مراسم جشن تولد جواد مجابی شاعر، نویسنده، منتقد هنری،طنزپرداز و روزنامه نگارعصر روز یکشنبه 23 مهرماه در محل آتلیه علیرضا مجابی (م. آذرفر) با حضور جمعی از شاعران و نویسندگان برگزار شد.

به گزارش هنرآنلاین؛ مراسم جشن تولد جواد مجابی شاعر، نویسنده، منتقد هنری،طنزپرداز و روزنامه نگارعصر روز یکشنبه 23 مهرماه در محل آتلیه علیرضا مجابی (م. آذرفر) با حضور جمعی از شاعران و نویسندگان برگزار شد.

سیمین بهبهانی نخستین شاعری بود که درابتدای این مراسم شعرخوانی کرد وبا ابراز خوشحالی از سال ها دوستی با جواد مجابی گفت: در تمام این سال ها جواد مجابی یکی از مخاطبین شعر من بوده که از نظرات و نقدهایش نیز مرا بی نصیب نگذاشته است.

وی درباره شخصیت جواد مجابی گفت: مجابی انسان به معنای واقعی است من هیچ‌وقت ندید‌ه‌ام که پشت سر کسی حرف بزند و یا به کسی تهمت بزند. هیچ‌وقت یک ذره بددلی و ناسازگاری در وی دیده نمی‌شد، به همین جهت همواره او را تحسین می‌کنم و از خدا می‌خواهم همیشه باشد و آثارنثرشان تداوم داشته باشد.

بهبهانی افزود:جواد مجابی قابلیت این را دارد که سمبول و نمونه ای از یک انسان خوب و کوشا برای جوان‌ترها باشد. گاهی می‌شود که برای شاعر و نویسنده مشکلی پیش بیاید، ولی نویسندگی و شاعری لازمه‌اش داشتن اخلاق خوش و صبربسیاراست.

محمدعلی سپانلو یکی ازشعرهای اخیرش را برای حاضران خواند و سپس به ذکر خاطراتی ازآشنایی و دوستی اش با جواد مجابی پرداخت وگفت: مجابی از همه چیز در یک حد مشخصی بیش‌تر می‌داند، از نقد نقاشی گرفته تا خود نقاشی،‌ داستان‌نویسی،‌ شعر‌، طنز و... .

این شاعر سپس با اشاره به کتاب‌های مجابی، گفت: یکی از کتاب‌های مجابی "یادداشت‌های آدم پرمدعا" نام دارد که یکی از کتاب های مهم درعرصه طنز است و من را همواره یاد عبید زاکانی در دوران مدرن می اندازد. به نظرمن، این کتاب می‌تواند درادبیات ایران یک کار کلاسیک شود و اگر فرض کنیم از اول تاریخ ادبیات فارسی هزار کتاب خوب وجود دارد که ما باید در کتابخانه خود داشته باشیم، این کتاب می‌تواند یکی ازآن‌ها باشد.

علیشاه مولوی نیز پس از شعرخوانی، گفت: جواد مجابی هنرمند روشنفکر روزگار ماست و این در حالی است که ترکیب هنرمند روشنفکر در کشور ما اتفاق نادری است.

همچنین اسماعیل جمشیدی، روزنامه‌نگار، به نقش مجابی در زندگی حرفه‌یی خود اشاره کرد و افزود: بخشی از زندگی فرهنگی، ادبی و هنری‌ام در ارتباط با جواد مجابی است و اگر من در این بخش فعال شده‌ام، به خاطر توجه جواد مجابی بوده است.

پس از شعرخوانی تعدادی از شاعران حاضر در این مراسم، جواد مجابی کیک تولد 73سالگی خود را برید و در سخنانی گفت: این مراسم باعث شد من بهترین و زیباترین دوستانم را ببینم و همین محبت شما به من امید می‌دهد.

او با بیان این‌که در زندگی از همه هم‌نسلان و حتا از جوان‌ترها آموخته‌ است، اضافه کرد: مهم‌ترین مسأله این است که ما از قبیله کوچک ایران هستیم که برای خود فرهنگ بزرگی دارد و اگرچه برخی سعی می‌کنند آن را کوچک بشمرند، اما این فرهنگ در کنار دیگر فرهنگ‌های بزرگ جهان حضور دارد.

این مراسم با شعرخوانی سیدعلی صالحی،‌ شمس لنگرودی‌، کاظم سادات اشکوری، رسول یونان، محمود معتقدی‌، فرهاد عابدینی، ناهید کبیری، مریم حسین زاده، مهرنوش قربانعلی، بهزاد زرین پور، رضا چایچی و فرزانه شهفر، بهزاد زرین پور، ایرج ضیایی، کبوتر ارشدی، یزدان سلحشور، رضایی و داستان‌خوانی اسدالله امرایی همراه بود.
در بخش دیگر این مراسم سیروس ابراهیم زاده به تنهایی به اجرای یک نمایشنامه دو شخصیتی پرداخت که با استقبال مخاطبان روبرو شد.
همچنین در پایان مراسم، تابلوی نقاشی که علیرضا مجابی، را کشیده، به این نویسنده اهدا شد و شاعران نسل های مختلف در کنار هم ایستادند و عکس یادگاری گرفتند. مسعود کیمیایی هم به مناسبت 73 سالگی مجابی دسته گل بزرگی را به این مراسم ارسال کرده بود.

اجرای این مراسم را یزدان سلحشور برعهده داشت.

گزارش: مریم آموسا

 

شیمبورسکا عاطفه و اندیشه فلسفی را پیوند زده است

کارنامه شعری ˝ویسواوا شیمبورسکا˝ با حضور˝یولیوش گویو˝،˝ضیاء موحد˝ و˝چوکا چکاد˝ دریکی دیگر از نشست های شهر کتاب مرکزی مورد نقد و بررسی قرارگرفت.

به گزارش خبرنگار هنرآنلاین،دریکی دیگر ازنشست های هفتگی شهرکتاب کارنامه شعری "ویسواوا شیمبورسکا" با حضور "یولیوش گویو"،"ضیاء موحد" و "چوکا چکاد" مورد نقد و بررسی قرار گرفت. در ابتدای این نشست فیلم مستندی از زندگی ویسواوا شیمبورسکا پخش شد که در این فیلم که به زبان لهستانی و با زیر نویس فارسی بود، ابعاد مختلفی از زندگی این شاعر نوبلیست لهستانی از جمله مراسم دریافت جایزه نوبل ادبیات، زندگی شخصی و نشست های کوچکی که شیمبورسکا در آن به شعر خوانی می پرداخت و نظر منتقدان درباره شعر او، به نمایش گذاشته شد.

"علی اصغر محمدخانی" معاون فرهنگی شهر کتاب با بیان این مطلب که لهستان سه شاعر برجسته دارد که تاکنون در مرکز فرهنگی شهر کتاب توانسته ایم برای دو تن از آنها مراسم بزرگداشتی برگزار کنیم وبه بررسی شعر آنها بپردازیم و در برنامه های آتی شهر کتاب مرکزی قصد داریم که به دیگر شاعر معاصر مهم لهستان بپردازیم و در برنامه های آتی به بررسی آثار کارگردان های بزرگ جهان و بررسی کارنامه سینماگران لهستانی از جمله کیشلوفسکی بپردازیم.

به گفته محمدخانی، کیشلوفسکی که یکی از مطرح ترین سینماگران لهستان و جهان است، فیلم "آبی " را متاثر از شعرهای شیمبورسکا ساخته است.
محمد خانی شمیبورسکا را شاعری معرفی کرد که مثل هیچ کس نیست و گفت: شیمبورسکا از جمله شاعرانی است که کمتر در محافل عمومی شرکت می کرد واز شهرت فرار می کرد از او در طول زندگی اش تنها چند گفت‌وگو بیشتر به جا نمانده است.

وی با اشاره به گفت وگوی شیمبورسکا با روزنامه گاردین گفت: شیمبورسکا در این گفت وگو عنوان می کند که در چند سال اخیر بیشترین کلمه ای که به کار برده ام نمی دانم است. با این که من به سنی رسیده ام که از نظر همه باید به جا افتادگی رسیده باشم اما من در این سن و سال همچنان بر این باورم که چیزی نمی دانم. متاسفانه در جهان امروز همه اظهار دانستن می کنند و باید از این گروه آدم ها ترسید.

محمد خانی ادامه داد: شیمبورسکا می گوید در طول یک قرن شاید تنها سه بار حرف حسابی بشنویم و جهان را حرف پر کرده است و من ترجیح می دهم به جای حرف زدن حداقل دو روز فکر کنم.

به گفته محمدخانی یکی از ویژگی های مشترک میان شیمبورسکا و مولانا در خاموشی آنها است اما مولانا برخلاف شیمبورسکا تنها از خاموش به عنوان تخلص استفاده کرده است و اتفاقا شاعر پرگویی یوده است و مجموعه آثار او مدعای این گفته است اما شیمبورسکا هم در زندگی عمومی و هم در شعرش اهل خاموشی و سکوت بوده است و از او تنها 250 قطعه شعر و یا به روایتی 400 قطعه شعر به جا مانده است.

وی ادامه داد : شیمبورسکا در گفت وگویی عنوان می کند که برای من اصلا غیر قابل هضم است که خواننده شعر من کسی که باشد که در یک ویلای رو به دریا که دو اتومبیل هم در آن پارک شده کنار شومینه بنشیند و شعر من را بخواند. خواننده شعر من خاص است. خواننده شعر من هنگامی که می خواهد کتاب بخرد اول کیف پولش را باز می کند ببیند که آیا پول کافی دارد که کتاب من را بخرد با نه.

به گفته محمد خانی تاکنون شعرهای شیمبورسکا به 40 زبان ترجمه شده اند و مخاطب شعرهای شیمبورسکا نه تنها آدم های معمولی بلکه چهره بزرگ هنر جهان از جمله ودی آلن هستند.

در ادامه "گینوش گیو" سفیر کشور لهستان گفت: شیمبورسکا پیش از دریافت جایزه نوبل ادبیات شاعر شناخته شده ای بود، او پس از دریافت جایزه نوبل کمتر درانظار عمومی حاضر می شد. او پس از دریافت جایزه نویل ادبیات به مدت دو سال حتی سطری هم شعر نسرود و از این دوره به عنوان تراژدی استکهلم یاد می کند.

وی افزود: وقتی به شیمبورسکا نسبت به این سکوت دو ساله خرده می گیرند؛ می گفت که هر کسی نیاز دارد که به دوران فطرت خودش بازگردد و هر کسی نیاز دارد که مدتی سکوت کند.

به گفته سفیر کشور لهستان؛ هیات داوران جایزه نوبل ادبیات؛ شیمبورسکا را مورسارت شعر نام نهاده اند و او در شعرش با استفاده از ظرافت های زبانی و هیاهوی موسیقی بتهوون را با هم ادغام کند. همچنین رئیس جمهور لهستان به او لقب فرشته نجان لهستان داده است.

وی افزود: شیمبورسکا توانایی این را داشت که پوچی ، غم و اندوه زندگی را تسخیر کند و به شکل خوش آیند و به سبک خودش ارائه کند. شعر او از بعد سیاسی و اجتماعی برخوردار است و او در همه اشعارش سعی می کند که به سبک خودش طنز را وارد شعرش کند.

به گفته گینوش گیو شمبورسکا در گفت وگویی عنوان می کند که از بچگی شعر می سروده و هر بار هم شعری می سروده آن را برای پدرش می خوانده و بابت آن از پدرش وجه ای دریافت می کرده است. او در ابتدا از مدافعان کمونیسم بود اما با گذشت چند سال به جرگه مخالفان کمونیسم پیوست. او در یکی از اشعارش استالین را به آدم برفی تشبیه می کند.

پس از سخنرانی سفیر کشور لهستان؛ "چوکا چکاد" یکی از سه مترجم مجوعه "شعر آدم ها روی پل" با اشاره به شعرهای طنز آمیز شیمبورسکا گفت: شیمبورسکا در گفت وگویی عنوان می کند، بعضی‌ها فکر می‌کنند جایزه‌ نوبل، نوعی مسابقه‌ ملکه زیبایی است. شیمبورسکا روزی در صف خرید میوه بودم و دو خانم پشت سرم ایستاده بودند و خبر نداشتند که جلوی آن‌ها ایستاده‌ام. یکی‌شان، به دیگری گفت: می‌دونی چی‌ شد؟ اون برنده‌ نوبل رو دیدم. ـ خب، چه شکلی بود. و اولی گفت: واه واه افتضاح بود!

به گفته چکاد شیمبورسکا فرصت خنده و تفکر است. اندکی خنده و بسیار تفکر. از این لحاظ او بسیار شبیه زندگی است. در این اسلوب هم او بی‌تردید یکه و منحصر به فرد است. استاد در ایجاد رابطه بین چیزهایی است که رابطه‌شان را دیرگاهی است منطق قطع کرده است. او و تنها او می‌تواند منظره‌ای را به همرا یک دانه شن در حال افتادن روی هره‌ پنجره را به ما نشان دهد. او می‌تواند در سنگی را بزند و ما را به تالارها و اتاق‌های تو در توی سنگ ببرد.

وی با اشاره پروسه چاپ کتاب آدم ها روی پل گفت: چاپ کتاب آدم‌ها روی پل هم برای خودش طنز منحصر به فردی دارد که برای‌تان می‌گویم: کتاب، با این طرح جلد و با دو هزار نسخه در سال ۱۳۷۶ چاپ شد و به قدری از آن استقبال شد که یک ماه پرفروش‌ترین کتاب و سه ماه بعد جزو ده کتاب پرفروش بود و به فاصله‌ چند ماه دوباره با همین طرح جلد و باز در دو هزار نسخه به چاپ دوم رسید و چون اصرار داشتیم که چاپ سوم با این طرح جلد نباشد، در آن سال‌ها که خبری از گوگل و موتورهای جست‌وجوی اینترنتی نبود با زحمت فراوان تصویری از تابلوی آدم‌ها روی پل هیروشیگه اوتاگاوا پیدا کردم و از ناشر خواهش کردم که این بار فرض کند کتابی از لئوناردو داوینچی درباره‌ مونالیزا دارد چاپ می‌کند و بهتر است تصویر تابلوی مونالیزا را روی جلد بزند و این کتاب هم که اسمش آدم‌ها روی پل است.

چکاد افزود: این خواهش باعث شد چاپ سوم کتاب با شش سال فاصله در سال ۸۲ و باز هم فقط در دو هزار نسخه چاپ شود. و باز هم مورد استقبال قرار گیرد. چاپ چهارم کتاب با حذف یک شعر و حذف تصویر آدم‌ها روی پل با این طرح جلد خنثی و دم دستی و کاغذ نامناسب و تنها در ۱۶۰۰ نسخه بعد از نه سال چاپ شد. با این روند احتمالا چاپ پنجم کتاب بعد از ۱۴۱۰، ۱۴۲۰ چاپ خواهد شد. و باز هم در هزار نسخه. از آن استقبال گرمی خواهد شد. این‌ها را مثلا وقتی مقایسه کنید با کتاب کوری ساراماگو که سه ـ چهار ترجمه‌ متفاوت دارد و هر کدام تا چاپ دهم و بیستم رسیده، طنز قضیه برای‌تان آشکارتر می‌شود.
چکاد با اشاره به همکاری اش با "مارک اسموژنسکی" و "شهرام شیدایی" که با هم کتاب "آدم ها روی پل "را ترجمه کرده اند، گفت: من شانس این را داشتم که با دو نفر از بهترین‌ها در شعر و ترجمه، همکاری کنم. با شهرام شیدایی که شعرهای‌اش هم‌تراز بهترین شعرهای دنیاست و با مارک اسموژنسکی که ایران‌شناس و مترجمی دقیق بود که در کنار همسر ایرانی‌اش خانم هایده وام‌بخش زبان ما را واژه به واژه می‌شناخت و نیز ادبیات کلاسیک و مدرن ما را.
وی افزود: مارک اسموژنسکی چند سال قبل از این‌که شیمبورسکا نوبل ادبیات شود، تعدادی از شعرهای او و هربرت را ترجمه کرده بود و در یکی از جلسات شعر برای ما خوانده بود. با اعلام جوایز نوبل ۱۹۹۶ با مارک و شهرام قرار گذاشتیم یک مجموعه شعر از شیمبورسکا ترجمه کنیم. خوشبختانه شاعرانی از این دست به زبانی جهانی در شعر دست یافتند و فقط برای مردم خود شعر نمی‌گویند و این هم کار ترجمه را آسان‌تر می‌کند و هم اطمینان به این‌که شعر در زبان مقصد تقریبا کامل به خواننده منتقل می‌شود.

چکاد با اشاره به شیوه کارشان برای ترجمه شعرهای شیمبورسکا گفت: ما به شیوه‌ ترجمه‌ کارگاهی و با تحلیل جامع مارک و بازنوشت آن به زبان فارسی با کلنجار با واژه‌ها و معناها هر روز یک شعر از شمبورسکا ترجمه کردیم و کم‌کم به دنیای او وارد شدیم. درباره‌ شیوه کار و بررسی تحلیل ترجمه گروهی و مسائل کلی آن و به خصوص در مورد ترجمه "آدم‌ها روی پل"، به همراه شهرام شیدایی، سخنرانی‌ای در سال ۲۰۰۲ در دانشگاه یاگلونیان کراکف لهستان داشتم که ترجمه‌ انگلیسی آن به همت مارک اسموژنسکی و پروفسور آنا کراسنوولسکا در انتشارات آکادمی علوم در مجموعه‌ای به نام زبان‌های شرقی در ترجمه چاپ شد.

وی افزود: با مارک اسموژنسکی و شهرام شیدایی شعرهای دیگری از گروه برولیان که از شاعران جوان آوانگارد لهستان بودند ترجمه کردیم که به مرحله‌ چاپ نرسید. برنامه‌هایی هم برای ترجمه‌ هربرت، میوش و روژه‌ویچ که دگر مهلت نداد. ترجمه‌ گروهی نیاز به همدلی و شور و شوق خاصی دارد با وجود اشخاص فرهیخته و توانایی مثل پروفسور آنا کراسنوولسکا و باربارا منکارسکا و هایده وام‌بخش و دانشجویان علاقه‌مند رشته‌ایران‌شناسی در کراکف و ورشو و با همکاری دوستان ایرانی می‌شود شاعران و نویسندگان لهستان و ایران را به مردم دو کشور معرفی کرد.

وی در بخش پایانی سخنانش شعری از شیمبورسکا را با ترجمه مارک اسموژنسکی را برای حاضران خواند.
ضیا موحد گفت:امیدوارم اغراق نکرده باشم اگر بگویم شعر ویسواوا شیمبورسکا در این سطر خلاصه می‌شود: که «من آدم‌ها را بیشتر از بشریّت دوست دارم.» این سطر برگرفته‌ای کوتاه شده از شعر «امکانات» شاعر است .

وی افزود: هر شاعر اصیلی معیارهای شعر خود را خود می‌آفریند. شیمبورسکا چنین شاعری است. شعرش را در ترجمه هم که می‌خوانی، بر خلاف بسیاری شعر‌ها، شعر بودنش را حفظ می‌کند و حیرت می‌کنی که مگر می‌شود با چنین تصویر‌ها و حرف‌های معمولی شعر گفت. اما به آخر شعر که می‌رسی حس می‌کنی که واقعاً شعر خوانده‌ای. گسستی آشکار از آنچه معمولاً شعر می‌دانند.

ضیا موحد ادامه داد: در اغلب شعرهای شیمبورسکا بندهای شعر با ارتباط معنایی دنبال هم می‌آیند. گاهی از خود می‌پرسم: آیا نمی‌شود بعضی را حذف کرد؟ آیا نمی‌شود بندهایی را اضافه کرد؟ جوابی ندارم. اما شعر را که می‌خوانم می‌بینم انگار شعری است کامل و هر سطرش لازم. به‌ویژه که استاد پایان‌بندی است. پیش از رسیدن به پایان شعر نمی‌توان حدس زد چگونه پایان می‌یابد. اما وقتی اتفاق افتاد تکانت می‌دهد.

به گفته موحد ؛ در شعر شیمبورسکا عاطفه و اندیشه‌ فلسفی در هم تنیده شده‌اند. در شعر"هیچ چیز دوبار اتفاق نمی‌‌افتد" این حکم معروف کتاب جامعه را که: هیچ چیز در زیر آفتاب تازه نیست، شاعرانه نفی می‌کند. چه مثال نقضی بالا‌تر از اینکه شیمبورسکا نه پیش از خود وجود داشته، نه پس از خود وجود خواهد داشت. وجود این شاعر تنها یکبار اتفاق افتاده است.

موحد ادامه داد: شیمبورسکا فلسفه‌پیشه نیست، اما شعرش عمیقاً فلسفی است. سیاست پیشه نیست، اما شعرش عمیقاً سیاسی است. جنگ و استبداد و ترور را خوب می‌شناسد. در لهستان سالیانی با فاشیسم و کمونیسم زندگی کرده است. شعرش ساده می‌نماید اما از کنار آن ساده نمی‌توان گذشت.

این شاعر با بیان این مطلب که زبان لهستانی نمی داند گفت: اما حدس می‌زدم زبان شعرش زبان طبیعی روزمره باشد، خالی از فضل‌فروشی‌های ادیبانه و صنایع بدیع متداول و خلاصه خالی از حشو و زوائد مرسوم. حدس می‌زدم از قافیه، جز در مواردی که از متن شعر طبیعی بروید بهره نگیرد. حالا خوشبختانه دریافته‌ام که این حدس‌ها درست بوده‌اند. اگر جز این بود از شعر شیمبورسکا در ترجمه چیزی باقی نمی‌ماند. گمان نمی‌کنم شیمبورسکا با این درک عمیق از شعر، با این تعادل اندیشه و عاطفه، طنز و تصویر و وسعت تخیل، نیازی به قافیه‌سازی و اوزان سنتی داشته باشد.


وی افزود: شعرهایی که با این شگردهایی که برشمردم سروده می‌شوند و خوشبختانه هر چه پیش‌تر می‌رویم بی‌اهمیّت‌تر می‌شوند، در ترجمه چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند. اما شعر این شاعر در ترجمه نیز می‌درخشد. در ایران، کشور شعر، کتاب "آدم‌ها روی پل" به چاپ چهارم رسیده است. این تنها به دلیل جایزه‌ نوبل نیست. این ترجمه هم ترجمه‌ همه شعرهای شاعر نیست. بیشتر شعر‌ها از مجموعه‌ ماقبل آخر شاعر انتخاب شده است. برخی از شعرهای مشهور او هم در این مجموعه نیامده است. منظور اینکه استقبال خوانندگان از این دفتر خاسته از جوهر شعری جاری در این شعرهاست. شیمبورسکا در قیاس با شاعرانی در تراز خود شعر کمی دارد، چیزی حدود ۲۵۰ شعر چاپ شده. اما اگر یک‌دهم این شعر‌ها هم ماندگار باشد، مقام او در شعر، به‌خصوص شعر لهستان تثبیت شده است.

موحد در پایان سخنانش گفت: شیمبورسکا به گفته‌ خودش از متن فاصله می‌گیرد و با ابزار طنز و انتخاب درست زاویه‌ دید و با تصویر‌ها و ساخت‌های معمولی زبان روزمره تأثیری بر خواننده می‌گذارد که با هیچ بیان پر گله و آه و ناله نمی‌توان چنان تأثیری نهاد. این شگرد‌ها را در دیگر شاعران لهستان نیز می‌توان دید. شیمبورسکا در واقع ادامه‌ سنّت شعری لهستان است. او می‌گوید: ذوق شعری در خلاء کار نمی‌کند. چیزی به نام روح شعر لهستانی وجود دارد. شعر لهستان تا اندازه‌ای در جهان شناخته شده است. اما شاعران نسل نو لهستان به حق گله می‌کنند که این کافی نیست. شعر‌هاشان ترجمه نشده و چهره‌های‌شان ناشناخته مانده است.

ویسواوا شیمبورسکا، شاعر برجسته‌ لهستانی است که در سال ۱۹۹۶ برنده‌ جایزه‌ی نوبل ادبیات شد و در فوریه ۲۰۱۲ در شهر کراکف لهستان درگذشت.

شیمبورسکا بیش از 250 شعر نسرود، ولی با این‌ تعداد اندک جایگاه بسیار بلندی در شعر امروز جهان دارد و تاثیر فراوانی بر سینما و ادبیات گذاشته است. یکی از دلایل پایین بودن تعداد اشعار این شاعر نوبلیست را وسواس بیش از حد او برای انتشار شعرهایش عنوان کرده اند.

اغلب آثار ویسواوا شیمبورسکا، به بیشتر زبان‌های دنیا، از جمله زبان فارسی منتشر شده است: "آدم‌ها روی پل"، با برگردان مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی و چوکا چکاد و "عکسی از یازده سپتامبر" گزیده‌ اشعار ویسواوا شیمبورسکا، به ترجمه‌ نوویسکا و ایونا دولتشاهی.
 

شاعر باید بی‌تابی‌های روحش را در شعرش بازتاب دهد

نخستین نشست ˝مرکزنشر شعر کافه کلمات˝ با سخنرانی هرمزعلیپور و کیومرث منشی زاده در دفتر انتشارات مهدیار جوان برگزار شد.

ه گزارش خبرنگار هنرآنلاین: هرمزعلیپور با بیان این مطلب که پس از 50 سال شاعری هنوزنتوانسته تعریف جامع ومانعی درباره شعربیابد گفت: یکی از مولفه هایی که همواره برای من برای گزینش شعر مورد توجه بوده است، جنبه کشف و شهود عارفانه شعراست، جنبه ای شاید امروزه کمتر به آن توجه می شود.

به گفته این شاعر؛ شعر با روح و جان آدم در ارتباط است و شعر ریشه در صداقت انسان دارد.

شاعرمجموعه "سپیدی جهان "با اشاره با برخی از شاعران که با شارموتی بازی قصد دارند، شعر بگویند گفت: تاریخ ثابت کرده است که با شارموتی بازی و پررنگ کردن حاشیه نمی تواند شاعری کند و اگربرای مدتی فردی با ترفندهای متعدد بتواند خودش را شاعر جا بزند، پس ازمدتی این موضوع به خوبی آشکار می شود.

وی با اشاره به انتشار شعر"افسانه نیما" در سال 1301 گفت: دراین 90 سالی که شعر معاصر پشت سر گذاشته است؛ شاهد شکل گیری جریان ها و حرکت های مختلف شعری از جمله شعر حجم، شعرموج نو، شعرموج ناب، شعر پلاستیک بوده ایم و به همان نسبت که شاهد شکل گیری جریان های مختلف شعری بوده ایم ، شاعر خوب کم داشته ایم. البته واقعا شعروشاعر خوب خودش موضوعی است که ساعت ها می توان درباره اش بحث و گفت وگو کرد.

علیپور با انتقاد از کسانی که معتقدند که پس از شاعران دهه 40 شاملو، اخوان، فروغ، رویایی، نصرت رحمانی و سپهری شاعر خوبی درادبیات معاصر به چشم نمی خورد گفت: به اعتقاد من، بیان چنین سخن هایی ناشی از کم خوانی و بی اطلاعی گوینده است و پس ازاین شعر همچنان زنده و پررمق است و ما شاعران خوبی داریم اما دیگر دوران بت سازی گذشته است و این یک موضوع جهانی است.

به گفته علیپور شعر متاثر ازتحولات جهانی است و افزایش سرعت رشد جهان دربسیاری ازموارد موجب می شود که بسیاری از شاعران فرصت هایشان را ازدست بدهند. ازاین رو به نظرمن شاعری درچنین فضایی موفق است که بتواند درکارش استمرار داشته باشد و زود قانع نشود.

این شاعرپیشکسوت ادامه داد:اگر به مجموعه شعرهای منتشر شده شاعران نگاه کنیم در می یابیم که شاعرانی که زیر 30 سال مجموعه هایشان را منتشر کرده اند و در شاعری استمرار داشته اند، موفق تر بوده اند. متاسفانه یکی از مسائلی که موجب می شود شاعران خیلی زود به تکرار برسند و دست به تجربه های جدید در شعرشان نزند کم توقعی شان از شعر و خودشان است.

وی با بیان این مطلب که شاعران باید از خودشان مراقبت کنند گفت:هر شاعری براساس نوع زیستی که دارد شعرش خون می گیرد و متعالی می شود و هر شاعری برای این که شعرش به تعالی برسد باید بستر مناسب حرکت شعری اش را پیدا کند و گرنه به بیراه خواهد رفت و توان و انرژی اش را از دست خواهد داد. یکی از معظلاتی که همواره شاعرانی که بستر حرکت شان را پیدا نمی کنند با آن روبرو می شوند، پراکنده گویی است و همین موضوع موجب می شود یک شاعر خیلی زود توان شعری اش را از دست بدهد و به تکرار و یا سکوت شعری برسد و نتواند به توان شعرفارسی اضافه کند.
به گفته علیپورشعر یک مساله فردی است و در کنار کارگروهی رشد نمی کند. اگر شاعری بیش از حد گرفتار نگاه منتقدان و حتی مخاطب باشد و فقط به قضاوت شدن فکر کند سر رشته شعر از دست اش در می رود.


وی درباره ضرورت مطالعه متون کلاسیک توسط شاعران گفت: اگر به تاریخ ادبیات معاصرمان توجه کنیم به خوبی درمی یابیم اگرشش شاعرمطرح و برجسته داریم؛ بیشتر آنها یا برادبیات کلاسیک تسلط داشته اند و یا ادبیات کلاسیک را مطالعه کرده اند و از توان و ظرفیت های ادبیات کلاسیک بهره گرفته اند.
علیپوربا اشاره به شکل گیری شعرنوتوسط نیما یوشیج گفت: حتی اگرنیما بنیان شعر نو را نمی گذاشت؛ شاعران نسل های بعد؛ چنین توانی داشتند که حرکت جدیدی درشعر معاصر ایران بوجود بیاورند. البته شعرنیما آن گونه که باید در جامعه اقبال پیدا نکرد و اتفاقا شعرهایی از نیما در جامعه مورد توجه قرار گرفت که از کارهای ضعیف نیما به شمار می رود.

این شاعر با اشاره به مثنوی های نیما گفت: بیشتر مثنوی های نیما ضعیف هستند و شعرهای ضعیفی که از شاعران جوان در مطبوعات منتشر می شوند ازاین شعرها ارزشمند ترهستند. من اگر جای نیما بودم هرگزاین شعرها را منتشر نمی کردم.

علیپوربا اشاره روشن نبودن مواضع شعری سبک های مختلفی که در دهه اخیربوجود آمده اند گفت: متاسفانه وقتی ویژگی های شعری سبک شعرهایی که در 50 سال اخیر بوجود آمده اند را مرور میکنیم به مولفه های شعری برمی خوریم که میان سبک های مختلف مشترک است. حتی زمانی شعرحجم از سوی رویایی مطرح شد او در مطلبی نصرت رحمانی، سیمین بهبهانی و ناصر خسرو را نیز شاعر حجم گرا معرفی کرده بود که همین موضوع موجب عصبانی شدن نصرت رحمانی شد و حتی رحمانی قصد داشت از رویایی شکایت کند.

به نظراین شاعرپیشکسوت یک شاعر نباید خودش را ملزم به این کند که جریانات سیاسی و اجتماعی را در شعرش انعکاس بدهد. پرداختن به این مسائل وظیفه شاعرنیست. شاعرموظف است که بی تابی های درون خودش را بازتاب بدهد و با پرداختن به مسائل سیاسی راه به جایی نمی برد.

کیومرث منشی زاده هم بیان این مطلب که انسان ها نخست شعرسروده اند و پس ازتولد شعربود که زبان و کلمات بوجود آمدند گفت: متاسفانه از دیرباز شعربه سمت ناله و اندوه سوق داده شده است. شعرباید فارغ ازتمام مسائل د شعر باشد و جنبه عینی و انسانی داشته باشد.

وی با انتقاد از بسیاری شعرهای عاشقانه گفت: شاعران باید مساله خودشان را با عشق حل کنند و باید شعرهایی بگویند که درباره زندگی باشند.

وی با انتقاد از شعرهای الیوت و تاثیری که بر جامعه شاعران ایران داشته است؛ یادآورشد: تبلیغات آمریکایی موجب شد که شعر الیوت در جامعه شعری ما تاثیر بسزایی داشته باشد و اگرشعرمعاصرما مسیری که مایاکوفسکی پیش گرفت را ادامه می داد بی شک شاهد شعرهای ارزشمندتری بودیم.


دراین نشست صدرا جهان پور،مریم نجار،فرامرز فرح مهر،صابر ساده، جمال بیک باشی، محمد زندی سامان اصفهانی لیدا تبیانی، رهام دارابی، مریم آموسا، هادی خوانساری، علی عبدالهی، محمد آشورشعر خوانی کردند.


فهم درست مولانا در گرو تسلط بر زبان فارسی است

محمدعلی موحد در روز بزرگداشت مولانا با بیان این‌كه امروز تاجیكستان و افغانستان و تركیه و ایران هر یك به وجهی در برگزاری بزرگداشت مولانا خود را صاحب‌خانه می‌دانند، فهم درست و استفاده كامل از آثار مولانا را تسلط بر زبان فارسی دانست.

به گزارش هنرآنلاین محمدعلی موحد در مراسم روز بزرگداشت مولانا در مركز آموزش مؤسسه فرهنگی اكو، با اشاره به برگزاری مراسم‌ متعددی که در جای جای جهان برای بزرگداشت مولانا برگزار می شود، گفت: این گردهمایی‌ها در این سمت جهان كه ما زندگی می‌كنیم، با شور و شوق بیش‌تری همراه است، زیرا نوشته‌های مولانا چه به نظم و چه به نثر به زبان فارسی است و فهم درست و استفاده كامل از آن‌ها جز با تسلط به این زبان و آشنایی كامل با آثار نویسندگان و گویندگانی كه در "مثنوی معنوی" و سلوك روحانی با او همسفر و همسو بوده‌اند، میسر نمی‌شود.

موحد درباره‌ ره‌آورد مولانا برای انسان امروز گفت: مولاناپژوه صاحبدل آلمانی، آنه‌ماری شیمل، در مقاله‌ای زیر عنوان "مولانای دیروز تا امروز و فردا" می‌گوید، من غالبا از خود می‌پرسم كه مولانا امروز چه چیزی برای آموختن به ما دارد و عارفی كه در قرن هفتم از بلخ برخاست و در آناتولی زیست، چه ارتباطی با ما مردم عصر جدید می‌تواند داشته باشد؟

او ادامه داد: شیمل برای این سؤال جوابی می‌دهد كه البته در مورد امثال او صدق می‌كند، اما این جواب از سر شیفتگی و تملق نیست. او می‌گوید مولانا شاید وجدان ناآگاه زمانه است كه در پیچ و تاب گرفتاری‌های هولناك ما را متوجه خود می‌كند.

موحد با اشاره به دوران زندگی مولانا، سختی‌ها و گرفتاری‌های آن دوره و از جمله حملات وحشی‌گرانه چنگیز خان مغول و ویرانگری‌های او در ایران، گفت: مولانا در چنین روزگاری متولد شد. قرن هفتم شاید از مصیبت‌بارترین و فاجعه‌آمیزبارترین قرونی بود كه بر ملت‌های اسلامی بویژه ایران گذشت و به اغلب احتمال، سال حمله مغول همان سالی است كه مولانا به بلاد روم مهاجرت كرد. اگر در زمانه مولانا یك خونخوار مانند چنگیز وجود داشت، امروز در جهان چندین خونخوار وجود دارد.

محمدعلی موحد در با اشاره به بیانیه‌ حقوق بشر گفت: من در نیت خیر و صلاح اندیشه كسانی كه نشستند و اعلامیه حقوق بشر را تنظیم كردند، شك ندارند. اما ای كاش این كوشش‌ها به جای اعلامیه حقوق بشر صرف تدوین اعلامیه تكالیف می‌شد، زیرا چیزی كه امروز انسان‌ها نیاز دارند، تكالیف بشری است؛ حقوق یك امر ذهنی است و حق یك تعریف مشخص ندارد، برای همین است كه امروز هر كسی به عنوان حق‌خواهی فجیع‌ترین كارها را انجام می‌دهد، به گونه‌ای كه امروز همه مفاهیم خوب و مقدس ملعبه قرار گرفته‌اند.

بخش دوم سخنرانی این مراسم به ادامه درس‌گفتارهای محمدعلی موحد با موضوع "كلید فهم شمس و مولانا" اختصاص داشت كه در این بخش، او با خواندن بخش‌هایی از مقالات شمس و اشاره‌هایی به سفرهای شمس تبریزی بیان كرد: شمس در سفرها می‌كوشید تا گمنام بماند. او نمی‌خواست نظر كسی را به خود جلب كند و اگر تصادفا كسی درمی‌یافت كه در این غریب چیزی بیش از دیگر درویشان غریب وجود دارد، به ناگاه از آن‌جا می‌گریخت و به جای دیگری می‌رفت تا همچنان ناشناس بماند.

این شمس‌پژوه ، گفت: شمس در مجالس وعظ و خطابه و همچنین در مجالس عارفان بزرگ دوره خود شركت می‌كرد، اما از این‌كه در یكی از دو گروه بُر بخورد، پرهیز می‌كرد. او مانند هوشیاران در میان مجلس مستان بود. از منزل كردن در خانقاه سر باز می‌زد و در كاروانسراها منزل می‌گزید. گذران زندگی او از دسترنج خودش بود. عملگی می‌كرد، بند شلوار می‌بافت و در شهرهایی هم كه مدت زیادی در آن‌ها اقامت داشت، مكتب‌خانه دایر می‌كرد.

او همچنین در بخش دیگری از سخنانش به نوع به‌كارگیری كلام از سوی شمس تبریزی اشاره كرد و گفت: كلام شمس تبریزی بافتی ممتاز و غیرعادی دارد. عبارت‌ها ظاهرا از جملات متداول تركیب یافته است. در سخنان او هیچ نشانی كه از آن‌ها بوی اظهار فضل به مشام برسد، مشاهده نمی‌شود. در مقایسه‌ای با هم‌دوران او می‌توان به راحتی فهمید كه افرادی مانند جوینی بسیار سخت و متكلف سخن می‌گفتند، آن‌ها مفهومی ساده را با جملات سخت و دشوار بیان می‌كردند، اما شمس مفاهیم سخت را با بیانی ساده می‌گفت.
 

غزلیات مولانا سماع پیرامون معشوق است

به گفته کریم زمانی؛ مولانا در غزلیات شمس در حالت سکر و مستی و غزلیات او مظهر رقص و چرخیدن پیرامون حضرت معشوق است.

به گزارش خبرنگار هنرآنلاین، "کریم زمانی" شارح جامع مثنوی معنوی درجمعی خصوصی درباره غزلیات شمس سخن گفت. او به نقل از ˝دولت شاه سمرقندی˝ بیان کرد: مولانا غزلیات شمس را درحالی که به دو ستونی چرخ می زده سروده است. درواقع غزلیات مولانا مظهر رقص و چرخیدن پیرامون حضرت معشوق است.

او یادآورشد: اگرغزلیات مولانا نبود؛ادبیات عرفانی وغزلیات عارفانه هرگز به این مرتبه ازکمال خود نمی رسید. ورود به اقیانوس عظیم غزلیات مولانا کاری ساده نیست وخروج از آن هم کار بسار دشوارتری است و من سال هاست که با قایقی شکسته وارد این اقیانوس مواج شده‌ام، تا ببینم که این اقیانوس مواج و متلاطم چه منظره‌ها وجاذبه‌های دارد.

وی با اشاره به این مطلب که متون یا باز هستند یا بسته گفت: متن بسته، متنی است که از حیث معنا عمیق نیست؛ اما از نظر واژگان و زبان مورد توجه هستند و از این متون می توان به دیوان "عنصری" یا "فرخی" اشاره کرد. اما متون باز، متونی کثیراحتمال هستند که با رویکردهای مختلف می‌توان آنها را بررسی کرد و وارد این متون شد و تا زمانی که بشر زنده است، می‌تواند ازاین متن برداشت‌های متفاوتی داشته باشد که عالی‌ترین نمونه متن باز، غزلیات مولاناست که ورود به دنیای آن دشوار و خروج ازآن محال است.

به گفته شارح مثنوی معنوی،با وجود این‌که تاکنون نسخ خطی بسیاری کشف شده است که هنوز فهرست بندی هم نشده اند، اما تاکنون هیچ نسخه خطی مبنی برتفسیرغزلیات مولانا کشف نشده است و این طور که به نظرمی رسد که تاکنون شرحی برغزلیات شمس نوشته نشده است.

کریم زمانی با اشاره به سماع عاشقان گفت: دور عاشقان عارف احیا کننده است و مولانا، زلیات را درچنین حالتی سروده است. من باور دارم که مولانا سرودن غزلیات را پیش از شروع مثنوی آغازکرده است ودرمدت زمانی که مشغول سرودن مثنوی بوده سرودن غزلیات را یا رها کرده است و پس ازاتمام مثنوی تا زمان مرگ اش مشغول سرودن غزلیات بوده است. بسیاری "غزل رو سربنهه به بالین" را آخرین غزل مولانا می دانند و برخی نیزنسبت به متعلق بودن این غزل به مولانا شک دارند؛ چرا که این غزل درنسخه ای که در قونیه بر سربالین قرار دارد، موجود نیست.

وی با نادرست خواندن این سخن که مولانا پس ازدیدن شمس شاعر شد، گفت: دیدار مولانا و شمس در40 سالگی مولانا اتفاق می‌افتد و مولانا تا پیش از این تاریخ به شعر و شاعری تسلط داشته، اما هرگز ابراز فضل نمی‌کرده است. در واقع او تا پیش ازدیدارشمس؛ شاعری قافیه اندیش بوده است و این واقعه او را ازاین قید بندها رها ساخت و او را به شیدایی رساند. اگربه غزلیات مولانا نگاه کنیم درمی یابیم که او بیشتر این غزلیات را در حالت شیدایی سروده است. شاید تنها چهاردرصد غزلیات به شیوه شاعران پیشین سروده شده باشد.

ساختارشکنی در غزل

کریم زمانی با بیان این مطلب که مولانا درعزلیات شمس به شیوه شاعران هم عصرش نسروده است و به شالوده شکنی درغزل اش پرداخته گفت: غزل عارفانه مرسوم پنج الی 14 بیت است؛اما درغزلیات مولانا با غزل 90 بیتی هم روبه‌رو می شویم که این موضوع شباهتی با عرف غزل سرایی ندارد. همچنین نخستین ویژگی غزل مولانا وحدت موضوع و مضمون است. درغزل مولانا هر بیتی که سروده  و به غزل اضافه می‌شود گویی یک برگ دیگر به موضوع غزل می‌افزاید. به قول علما غزل مولانا هرچه که به ابیات پایانی اش می رسد شکفته تر می شود.

وی افزود: هرگاه که مولانا درغزلیات می‌خواهد متکبری را نقد کند ازنقدی طنزآمیزبهره می جوید. اوهمچنین درغزلیات ابیاتی به کار می برد که شاعران دیگر جسارت استفاده آن را پیشتردرشعرشان نداشته اند. یکی ازخرق عادت هایی که مولانا درغزلیات می کند؛ آوردن حکایت دردل غزل است و با بیان حکایت به بیان عمیق ترین مسائل عرفانی می پردازد.

زمانی با اشاره به استفاده ازکلمه شراب وملزومات آن درشعر فارسی ادامه داد: برخلاف سایر شاعران وقتی که ازشراب درشعرشان سخن می‌گویند؛ ذهن به این سمت سوق داده می شود که منظورشان ازشراب؛ شراب انوری است، اما وقتی مولانا درشعرش ازشراب سخن می گوید هرگز ذهن به سمت شراب انگوری نمی رود و او همواره شراب را با قرینه درشعرش به کار می گیرد.

وی با بیان این مطب که مولانا از دانش موسیقایی وسیعی برخوردار بوده است؛ گفت: مولانا خود ساز رباب می‌زده است و ازنظر نظری نیز با موسیقی آشنا بوده است.حتی من به یقین می توانم بگویم که مولانا حتی آهنگسازی نیز بلد بوده است. اوغزلیات را به بیش از60 وزن سروده است. اگرموسیقی‌دان‌ها سرسری به سراغ دیوان مولانا نروند و با غزلیات مولانا انس بگیرند؛ می تواند از ابتکارات موسیقایی مولانا بهره ببرند.

این شارح مثنوی با بیان این مطلب که مولانا درغزلیات درپی اثبات چیزی نیست، گفت: مولانا درغزلیات مولانا در پی عوض کردن حال مخاطب است.غمی که مولانا در غزلیات مطرح می کند؛غمی نیست که روح را بخورد و نابود کند، بلکه غمی که او مطرح می کند روح را بزرگ می کند.

وی افزود: مولانا درغزلیات به خوبی مطرح می کند که باید با خود پرستی مبارزه کنیم و تا زمانی که ما به لطافت عشق الهی نرسیم، من وجودمان توسعه نمی تواند پیدا کند.

به گفته زمانی، غزلیات شمس همچون دیبایی است سراسر نماد و استعاره و واژگان غزلیات هرکدام می‌تواند نماد و سمبل چیزی باشند. مثلا کبوتر، نماد صلح است.او از به کاربردن کلمات، منظور و هدف خاصی را دنبال می کند و کلمات برای او بار معنایی خاصی دارند. شاید بسیاری "آتش" را به معنای سوختن بگیرند. اما  آتش در شعر او معنایی دیگر می یابد؛ مثلا آنجا که می گوید "سمندر شودرآتش رو به آسانی". او در این شعر از سمندر که در مکان های تاریک زندگی می کند؛ یک اسطوره می سازد که حتی آتش نیز نمی تواند او را نابود کند.

وی افزود: مولانا درغزلیات مطرح می کند که تا زمانی که منجمد هستیم از دریای نور حقیقت به دورمی افتیم ازاین رو باید روح ما همچون بهار بسط پیدا کند تا شاهد تابش نور خورشید برآن باشیم.ازنظرمولانا وجود انسان باید سیال شود تا به عشق الهی برسد.او عاشق را درغزلیات همچون پرگارمی داند. پرگار اگرچه پا برجاست، اما سرگشته هم هست.

معبود و مهوق و ممدوح یکی می‌شوند

زمانی با اشاره به استفاده استعاری از کلمه "مرغابی" درغزلیات شمس گفت: مولانا همچون عطار،علاقه عجیبی به پرندگان دارد و برای او مرغابی نماد ابرانسان است. عاشق و عارفی که سیر و سلوک می کند. مولانا می گوید باید مرغابی شوی تا ازاین دریای طوفانی عبور کنی.

به گفته زمانی در غزلیات مولانا معبود؛ معشوق و ممدوح یکی است، گفت: ایهامی که در غزلیات مولانا وجود دارد، ما را همواره دچارشک می‌کند تا به معنای واحدی ازشعراو نرسیم و تنها مخاطب حقیقی اوحضرت حق است. اما اشارات شعراو گاه مخاطب را دچار نوسان و شک می کند که آیا منظورمولانا خلق است یا حضرت حق وهمین موضوع گاه موجب کج فهمی ازشعرمولانا می شود. شمسی که مولانا درغزلیات ازاو نام می برد، شمس تاریخی نیست بلکه شمس آرمانی است.

کریم زمانی درادامه درباره بهترین تصیحح موجود ازغزلیات مولانا گفت: تمام نسخه های موجود براساس تصیحح نسخه "استاد بدیع الزمان فروزانفر"است که دراین میان تصیحح "استاد توفیق سبحانی" و گزیده "استاد شفیعی کدکنی" ارزشمند هستند.
وی درباره تعلق خاطری که به غزلیات شمس دارد، گفت: من سالهاست که غزلیات شمس را می خوانم اما از هشت سال پیش تمام تمرکزم را روی غزلیات شمس گذاشته ام و جلد نخست شرح غزلیات مولانا نیزآماده انتشار شده، اما هنوزقدرت و جسارت این کاربزرگ را ندارم.

کریم زمانی درباره مدت زمانی که صرف نگارش کتاب شرح مثنوی کرده است؛ گفت: تحقیق و تالیف شرح مثنوی 20 سال به طول انجامید من 27 ساله بودم که مطالعه وفیش برداری مثنوی را آغازکردم و تحقیق و تالیف این اثر 10 سال به طول انجامید و برای تالیف این اثرعظیم همراه وهمکارم همسرم "شکوه السادات زمانی" بود که باید نام ما هر دو بر روی جلد این کتاب نقش می بست، اما همسرم همواره به نفع من در حاشیه مانده است و این روزها هم سه نفری به همراه پسرم "صالح" مشغول تحقیق و تالیف شرح "غزلیات شمس" هستیم.

شفیعی کدکنی و الحاقی دانستن غزلیات شمس

وی درباره نظر"شفیعی کدکنی" که بسیاری ازغزلیات مولانا را الحاقی می داند؛ گفت: من همواره معتقدم که باید بنا را بر وجود بگذاریم نه برعدم. بنابراین این غزل ها ازآن مولانا است. به شرط این که این غزلیات را دردیوان شاعردیگری بیابیم و یا زبان این غزلیات با زبان غزل های مولانا یکی نباشد و شبیه شاعران پیشترو پس ازاو باشد.درغیراین صورت دلیلی ندارد که برخی ازغزلیات او را از دیوانش حذف کنیم.

این شارح مثنوی درباره مفهوم ریاضت از دیدگاه مولانا گفت: مولانا برخلاف بسیاری از عرفا اعتقادی به چله نشینی و ریاضت کشیدن ندارد. ازدیدگاه اوبهترین ریاضت ترک و دوری ازگناه است. برای او ارزش ترک گناه معادل چندین کرامت است. برای او ارزش ترک گناه از کراماتی چون راه رفتن روی آب هم بیشتراست.

وی یکی از ایرادات وارد بردیوان های شاعران کلاسیک را تدوین نشدن برمبنای تاریخ عنوان کرد و گفت: متاسفانه تمام دیوان شاعران براساس نظام قافیه طبقه بندی شده اند همین موضوع موجب می شود که ترتیب و تقدم شعرها را بهم بریزد و نتوانیم براساس زمان سرایش شعر به رمز گشایی شعر بپردازیم.

گزارش: مریم آموسا

سفارشی نویسی بزرگترین آفت ادبیات دفاع مقدس است

رضا رئیسی؛ نویسنده ادبیات دفاع مقدس و روزنامه نگار درکارنامه خود رمان های "کبوتر و قلب سنگی" ( کاندیدای جایزه گلشیری) و "قهرمان من" را دارد که هر دو آنها به مساله جنگ و بازتاب های انسانی و اجتماعی آن می پردازند. او همچنین زندگینامه هایی را از چهره های تاریخی معاصر در قالب آثار داستانی تنظیم کرده است که از آن جمله می توان به کتاب "همت" و "اسیر0339" اشاره کرد.
آخرین اثر او رمان "قطار پنجاه وهفت است" که به سال های انقلاب و دوران جنگ می پردازد. اواین روزها مشغول نگارش رمان دیگری در حوزه دفاع مقدس با عنوان "تلخی" است.

گفت وگو: مریم آموسا

رضا رئیسی در گفت وگو با هنرآنلاین درباره ادبیات دفاع مقدس گفت: نکته ای همین اول گفت وگو باید تکلیف اش را روشن کنم این است که صفت مقدس به ادبیات دادن کار درستی نیست و وقتی به چیزی جنبه مقدس بدهیم عملا این تقدس گرایی امکان نقد و بحث درباره این گونه ادبی را از ما سلب می کند. من نویسنده این گونه ادبی را که پس از وقوع جنگ تحمیلی عراق شکل گرفت را ادبیات جنگ می دانم و اگر بخواهم از دیدگاه تقدس گرایی به آن نگاه کنم؛ نمی توانم آثار ارزشمندی را در این حوزه خلق کنم.

وی افزود: رسالت ادبیات نشان دادن تصویر واقعی ازحوادث و اتفاق هایی است که ما در زندگی مان تجربه می کنیم. وظیفه نویسنده نشان دادن واقیعت ها است. اما همواره مدیران فرهنگی قصد دارند که ازادبیات برای تبلیغ بهره برداری کنند. همین موضوع موجب می شود که ادبیات جنبه معلم گونه به خود گیرد. متاسفانه درسه دهه اخیرادبیات ما داستان وشعربه گونه ای متاثرازنگاه دولتی بوده است. یکی از دلایل این موضوع این است که ادبیات ما درسه دهه گذشته ریشه درادبیات دهه 60 دارد.
نویسنده قطار 57 با بیان این مطلب که تمام بحران های اجتماعی سیاسی و فرهنگی که در دهه 60 پشت سر گذاشتیم بر ادبیات تاثیرگذاشته اند؛ یادآور شد: در دهه 60 دو طیف نویسنده های چپی که طرفدار ادبیات روسیه و کمونیستی بودند و طیف نویسنده های مذهبی که تازه وارد عرصه داستان نویسی شده بودند قلم به دست بودند و گفتمامان عمده این دوران ائدولوژیک بود و شاید می توان به جرات گفت که ادبیات در دهه 60 مغلوب سیاست شد.

به گفته این نویسنده؛ در دهه 60 دو طیف نویسنده همواره درپی ارزش گذاری کاریکدیگربودند و از طرفی هم اغلب با یک روند ازپیش تعین شده و سلیقه ای داستان می نوشتند.متاسفانه نویسنده های مذهبی دراین دهه افراد کم سوادی هستند و برحسب شرایط انقلاب دست به قلم گرفته اند و احساس مسولیت پیدا کردند.

وی افزود: نویسنده های چپ اندیش که با شناختی که ازادبیات داشتند دست به قلم بردند و درآثاری که در این دوره خلق کردند به نوعی متاثراز ادبیات کونیستی بودند. دراین دهه دو گروه نوسندگان همواره در پی سهم خواهی ازهم بودند و ادبیات بیش از هر دوره جنبه شعاری به خود می گیرد. این سهم خواهی برادبیات امروزما تاثیر گذاشته است.

رئیسی با بیان این مطلب که در دهه 60 شاهد شکل گیری آثار ادبی ماندگار نیستیم گفت: دراین دهه از نویسندگانی که وجوه دولتی دارند؛ حمایت ویژه ای می شود و نویسندگان حرفه ای به دلیل فراهم نبودن انعکاس آثارش به برگزاری کارگاه های داستان نویسی روی می آورند و چون در این دهه ممیزی به شکل جدی رشد می کند و کتابخانه ها پاکسازی می شود نویسنده ها برای گریز ازاین فضا به سمت ترجمه روی می آورند و درنهایت ادبیات تولیدی به حاشیه رانده می شود و مغلوب سیاست می شود واز این دهه به بعد ادبیات دولتی قوت و رونق می گیرد و عملا در دهه 60 اثر شاخصی نمی بینیم.

به گفته این نویسنده که جنگ محورآثارش است؛ اتفاقی که در دهه 60 رخ می دهد و در دهه 70 هم امتداد می یابد، این است که در دهه 60 به دلیل بروزجنگ ادبیات انقلاب که درمرحله تولد بود به یک بارمحو می شود و اگرهم اثری خلق شود درسایه ادبیات جنگ می ماند.اما دراین دهه به مرورفضا بازترمی شود و دراین دهه چون تا حدودی از انقلاب و جنگ فاصله گرفته ایم ودرآثارادبیات جنگ این دوره تا حدودی ازتعریف به تحلیل می رسیم. در دهه 60 ادبیات جنگ ما به دلیل نزدیک بودن به ماجرا و دربطن آن بودند تنها به تعریف این واقعه پرداخت و دربسیاری ازموارد چون آتش جنگ همچنان شعله وربود، بیشتر به تبلیغ جنگ پرداخت.

وی افزود: ادبیات جنگ سه دوره تولد، بلوغ و شکوفایی است که ادبیات جنگ در ایران با شروع جنگ متولد می شود وبا پایان جنگ ادبیات دفاع مقدس به مرحله بلوغ قدم می گذارد. و در دهه 80 نیز شاهد شکوفایی ادبیات جنگ هستیم . دوره ای که ادبیات جنگ از تعریف به تحلیل می رسد.

به گفته رئیسی در دوره تولد به دایا محدود بودن اطلاعات؛ ادبیات جنگ به سمت تعریف جنگ می رود و دربرخی موارد نیزجنبه شعاری به خود می گیرد؛ اما در دوران پس از جنگ چون دیگر بیان اطلاعات جنگ برای کشورمشکلی بوجود نمی آورد و گرد غبارهای جنگ خوابیده است به مرورشاهد بلوغ ادبیات هستیم و چون جنگی در کارنیست ادبیات به مرور ادبیات جنگ ازجنبه شعارگرایی خارج می شود به مرور شاهد شکوفایی ادبیات جنگ می شویم.

وی افزود: البته دراین دوران برخی ازسازمان با هزینه کردن دراین بخش قصد دارند که دآثاری که در این دوران تولید می شود از آنها هم نامی برده شود، همین موضوع موجب خلق آثارسفارشی در حوزه ادبیات جنگ می شود.

به گفته نویسنده رمان "کبوتروقلب سنگی"؛ دردوره نخست محوراصلی کتاب هایی که در حوزه ادبیات جنگ منتشر می شود؛ توپ، تانگ وملزومات نظامی است. اما دردوره سوم که شاهد تحلیل جنگ هستیم ادبیات جنگ به سمت روابط انسانی پیش می رود و لایه های پنهانی ودرونی جنگ خودش را دراین آثارنشان می دهد و انسان محور اصلی این آثار می شود از این رو این آثار از ارزش و اهمیت ویژه ای برخوردارهستند.

وی افزود:متاسفانه هنوزبخش عمده ادبیات دفاع مقدس ما درانحصارنهادهای دولتی است ازاین رو همچنان سفارشی نویس دامن گیرادبیات جنگ و انقلاب ما است. در دهه 80 شاهد شکل گیری حرکت های خوبی در ادبیات جنگ هستیم و آثاری در این دهه شکل گرفت که قابل تامل هستند و از شاخص های خوبی برخوردارهستند، اما همه این حرکت ها تک چراغ هایی هستند در تاریکی.

رئیسی با انتقاد از سفارشی نویسی در حوزه ادبیات گفت: متاسفانه امروزه بیشتر آثارحوزه دفاع مقدس به سمت سفارشی نویسی تمایل پیدا کرده اند و آنچه بیشتربه چشم می خورد؛ کتاب سازی است تا کتاب نگاری بنابراین هنوز فاصله زیادی با یک اثر ادبی ناب در این حوزه وجود دارد.
به گفته رئیسی؛ کسانی که در رأس مدیریت فرهنگی کشور قرار گرفته‌اند، باید نگاه بازتری نسبت به مقوله دفاع‌ مقدس داشته باشند و اجازه دهند هشت سال جنگ تحمیلی مورد نقد و بررسی قرار گیرد؛ چرا که این سال‌ها بخشی از عمر این ملت را شامل می‌شود و هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌را نادیده گیرد.
نویسنده «كبوتر و قلب سنگی» گفت: برای این که ادبیات جنگ در کشور ما باسرعت بیشتری رشد کند باید به نقد ادبیات جنگ در دهه های پیش بپردازیم تا بتوانیم با راهکار جدید به سراغ این موضوع برویم.
او با انتقاد از سیطره نگاه سیاسی برهمه مسائل روز جامعه درایران، اضافه کرد: درایران نسبت به کوچک‌ترین مسائل روزنگاه سیاسی وجود دارد و این موضوع درمقوله جنگ پررنگ‎تراست و این امر منجربه این شده است که هنر دفاع مقدس از رمان گرفته تا فیلم مخاطب جدی نداشته باشد و آن‌قدر حاشیه در این زمینه وجود دارد که نویسنده کتاب دفاع مقدس همواره مورد سؤال قرار می‎گیرد.
وی ادامه داد: به نظر من تنگ نظری و بخل برای ادبیات ما مضر است. این دو عامل از ریشه و بنیان به ادبیات صدمه می زند. ما نمی توانیم به کسی تکلیف کنیم که درباره چه بنویسد و هر نویسنده یی حساسیت خودش را دارد. متاسفانه برخی فکرمی کنند که فقط کسانی که در جنگ حضورداشتند حق دارند درباره جنگ بنویسند. اما آن کسی که فرضاً موشک بر سرش آمد و به هر دلیلی جبهه نبوده یا حتی قبول نداشته به هرحال در این مملکت زندگی می کند و تاوان جنگ را پس داده. یادمان نرود که این مملکت خانه یی است برای همه ما. قطعاً هم اگر سقف این بنا پایین می آمد همه مان صدمه می دیدیم.

رئیسی با اشاره به نگاه های متفاوت نسبت به مقوله جنگ ادامه داد: این که کسی با من اختلاف سلیقه دارد طبیعی است. معنی اش این نیست که وقتی نوبت به نوشتن می رسد به او اجازه ندهیم. جنگ فقط توپ و تانک نیست. اینها نیست که رمان می سازد بلکه روابط انسان هاست. در مورد انقلاب هم همین طور.

وی افزود:اگر کاری قابل دفاع نباشد خود به خود حذف می شود. هر نظری که مخالف نداشته باشد از زمان طرحش رد شده است. قرار نیست همه حرف یکدیگر را قبول داشته باشند. طرح هر موضوعی هم به معنای دفاع از آن نیست. نویسنده واقعه یی را تعریف می کند اما به این معنی نیست که از آن دفاع می کند. اصلاً من به عنوان نویسنده حق قضاوت ندارم. من باید داستان را با ضوابط نگارش تعریف کنم.

به گفته رئیسی دشوارترین و پرمسوولیت ترین عمل ما در این دوره و زمانه این است که تجربه را برای نسل های بعد از انقلاب و جنگ به آگاهی تبدیل کنیم. برای این کار در وهله اول نیاز است جلب اعتماد کنیم.

رئیسی در پایان گفت:متاسفانه آنها که باید حرف بزنند و بنویسند خیلی ذهن گرا هستند و واقعیت ها را پنهان می کنند یا محل نمی گذارند. برای همین است که دو نسل قبل از انقلاب و بعد از انقلاب یا نسلی که در جنگ بوده با نسلی که بعد از جنگ آمده حاضر نمی شوند سر یک میز بنشینند و حرف بزنند. ما در یک شرایط بحرانی قرار داریم. اگربنا باشد نسل بعدی را قانع کنیم تا به داستان ما گوش بدهند و رمان ما را بخوانند باید صادقانه و بدون قضاوت داستان را تعریف کنیم.

مفتون امینی :شاعران جوان، به جای نقد به هم نان قرض می‌دهند

سرویس فرهنگ و ادب هنرآنلاین، مفتون امینی در سال ۱۳۰۵ در روستای هوله‌سو در پنج کیلومتری شاهین در استان آذربایجان‌غربی به دنیا آمد. نام اصلی او یدالله امینی است اما چون در غزل‌هایش "مفتون" تخلص می‌کرد و غزل‌های او از سال ۳۳ به بعد، با این نام منتشر می‌شد، این عنوان، به نام اش اضافه شد. او درسال ۱۳۲۵ از دبیرستان فردوسی تبریزو در سال ۱۳۲۸ از دانشکده حقوق تهران فارغ‌التحصیل شد.

امینی مدت ۳۱ سال در وزارت دادگستری خدمت کرد و در سال ۱۳۵۰ به جهت سیاسی بودن اشعارش از سمت قضایی برکنار شد و بعد از انقلاب دوباره به کار خود برگشت. او اواخر سال ۱۳۵۹ بازنشسته و دوران اصلی شاعری‌اش از همین زمان شروع شد. شعر مفتون امینی در تمام مجله‌ها و روزنامه‌های معتبر ۶۰ سال اخیر منتشر شده و علاوه بر اشعار فارسی، شعر ترکی و آسوری نیز سروده است.

از یدالله مفتون امینی تاکنون "دریاچه"، "کولاک"، "انارستان"، "عاشقلی کراوان"، "نهنگ یا موج"، "گزینه کولاک و انارستان، فصل پنهان"، " تاکستان احتمال"، "سپیدخوانی روز"، "عصرانه درباغ رصدخان"، "من و خزان و تو"، "شب هزار و دو"، "سرمه‌فام و خط نستعلیق" منتشر شده است. گفت وگوی هنرآنلاین با مفتون امینی را می خوانید:

گفت وگو :مریم آموسا

سرودن شعر را از چه زمانی شروع کردید؟
نخستین شعرم در مطبوعات در سال 1319 در مجله "راهنمای زندگی" منتشر شد. اما مدتی سرودن شعر را رها کردم؛ شعرهای نخستین‌ام در قالب غزل و پس از آن بیشتر شعرهای منظوم بود. مدتی هم چهارپاره می سرودم اما سرودن شعرنیمایی را از سال 1341 شروع کردم؛ اما با این همه هرگز خودم را مقید نکردم که این شعر را در چه قالب بسرایم چون این هر شعری خودش قالبش را پیدا می کند.

مفتون امینی، 86 ساله شده؛ دغدغه این روزهایتان چیست؟
دغدغه این روزهای من همچون دوران جوانی ام فقط شعراست و کهولت سن هیچ تغییری در دغدغه هایم به وجود نیاورده است و من همچنان دراین سن و سال، شعرمی گویم، می خوانم و اگر خیلی راحت بخواهم حرف بزنم کلی کار دارم که باید انجام بدهم.

در شعر متاثر از چه کسانی بوده اید؟
من در درجه اول، تحت تاثیر حافظ تا حدودی نظامی و پس از آن شهریار بودم؛ اما اگر قرار باشد، امروزه بخواهم بگویم که از شعرهای کدام شاعرخوشم می آید؛ نمی توانم بگویم که شعرهای کدام شاعر را بیشتر دوست دارم. در برخی موارد با شعرهای شاملو و آتشی احساس همدلی می کنم. گاهی شعرهای نادر نادرپور و گاهی هم شعرهای احمد رضا احمدی را دوست دارم. البته با توجه به علاقه ای که نسبت به حافظ دارم؛ یک تحقیق وسیع روی شعرحافظ انجام داده ام که قرار است از سوی نشر قطره روانه بازار کتاب شود. این کتاب "سفری در سفینه حافظ" نام دارد و بررسی و تصحیح غزل‌های حافظ براساس سه نسخه معتبرعلامه قزوینی، پرویز ناتل خانلری و هوشنگ ابتهاج است.

باتوجه به این که شما از شعر کلاسیک به شعر نو رسیده اید نظرتان درباره شعر نیمایی چیست؟
به نظرم حافظ دو پیرو داشته، یکی صائب و دومی نیما. پیرو حافظ کسی است که چیزی بگوید که پیش از این گفته نشده بود. اگر نیما نبود این ادبیات جدید هم نبود. شاعران بزرگ قابل تقلید نیستند. به نظر من احمد شاملو و احمدرضا احمدی پیروان اصلی نیما هستند، هر چند اخوان ثالث سبک و اسلوب نیما را با بینشی عمیق‌تر بیان کرد اما چیزی را ارائه داد که نیما پیش از آن گفته بود.

نظرتان درباره شعر دهه‌70 چیست اصلا این تقسیم بندی ها را می پسندید؟
دهه 70، مسائل عینی و ذهنی شعر را مطرح کرد، اما بیشتر هیاهویی بود بر سرهیچ؛ حجم قابل قبولی ازشعر در این دهه نوشته و منتشر نشد زیرا کتابهای شاعران، مجوز نگرفت و منتشرنشد؛ بگذریم از این که هیچ منتقد بزرگی، شعر شاعران این دهه را تایید نکرده.‌ مبنای کاربیشترشاعران این دهه، ندیدن تجربه‌ها و سخره گرفتن بشر و کورکورانه در تاریکی راه رفتن است. بین سال‌های دهه‌ 70 عده‌ای با عنوان شعر پست‌مدرن شروع به سرودن كردند كه كارشان هیاهویی بیش نبود. آن‌ها كارهای عجیب و غریبی می‌كردند و نامش را پست‌مدرن ‌گذاشته بودند كه جریانی انحرافی در شعر بود. از دهه‌ 90 به بعد نیز این قالب شعری شكست خورد و امروز جوانان شعرهایی می‌گویند كه در عین سادگی حرف‌های بسیار عمیقی می‌زنند كه این نوع شعر بهترین نوع شعر است.

با توجه به این که شما هم دوره شاعرانی چون نادرنادرپور و نصرت رحمانی بوده اید و کافه، محفل اصلی شاعران، دردهه 40 بود و جریانات ادبی بیشتر درکافه ها رقم می خورد، آیا شما نیز در شمار این شاعران قرار می گیرید؟
ما در دوران جوانی در شمار شاعرانی بودیم که بخشی از اوقات مان را درک افه جمع می شدیم و شعرمی خواندیم و درباره کارهای هم بحث و گفت وگو می کردیم. در جمع ما شاعرانی چون نصرت رحمانی، فرخ تمیمی، شهاب ابراهیم زاده و فریدون کار بودند و پاتوق اصلی مان، کافه نادری بود گرچه از اواسط دهه 40، بیشتر در کافه فردوسی و فیروزگرد هم جمع می شدیم. بیشتر صبح ها می رفتیم کافه فیروز و شیرقهوه می خوردیم و شعر می خواندیم و شب ها هم به کافه فردوسی می رفتیم در همان مقطع تاریخی بود که مجموعه شعر "جزیره" محمد زهری، "کوچ" نصرت رحمانی و "سرزمین پاک" فرخ تمیمی منتشر شد.

با توجه به این که بیش از شش دهه از شاعری تان می گذرد، چه پیشنهادی به شاعران جوان دارید؟
متاسفانه برخی ازشاعران جوان دچارسوتفاهم و خود بزرگ بینی شده اند؛ اصلا به شاعران پیشین توجه نمی کنند و ازنظر و تجربیات آنها در شعر بهره نمی گیرند و با عجله کتاب چاپ می کنند. به نظر من اعتماد به نفس بیش ازحد هم، اصلا خوب نیست وشاعران جوان باید پیش از این که کتاب منتشر کنند، یک مقطع طولانی، شعرهایشان را در مطبوعات منتشر کنند و پس از این که بازخورد مخاطبان را دیدند، اقدام به انتشار مجموعه شعرشان کنند.

برای این که یک شاعر شعر بسراید باید چه کتاب هایی را مطالعه کند؟
پشتوانه های شاعر حتّی باید گسترده تر از ادبیات باشد. شاعر باید، فرهنگ را بشناسد طوری که مثلا در فرهنگ معین ذوب شده باشد. تنها تشبیهات و صنایع مهم نیست. شاعر باید نام ستاره ها و گل ها را بداند و خصوصیّاتشان را بشناسد. بر تاریخ و جغرافیای جهان مسلّط باشد. در یک کلام شاعر باید یک پشتوانه معرفتی کلّی داشته باشد. آشنایی با علوم تجربی و هنرهای دیگر هم مؤثّر است. شهریار تعریف می کرد بعد از چندباری که با سایه به سینما رفته بود، شروع به شعر نو گفتن کرد.

این روزها مشغول چه کاری هستید؟
به تازگی کتاب جدیدم بی سرو صدا منتشرشد "جشنواره حس ها و حال ها" که شامل شعرهای سپید من است. اما ابن روزها در حال گردآوری مجموعه ای از شعرهای ترکی ام هستم. من البته شعرهای ترکی خوبی دارم که به شیوه ادبیات فولوریک نوشته ام. نمونه اش را در شعر معاصر، شعرهای فولکوریک شاملو است. اما به دلیل فولوریک بودن این شعرها؛ بسیاری فکر می کنند که این شعرها در شمارادبیات کلاسیک ترکی هستند و کمتر کسی باورش می شود که این شعرها را من سروده ام.

البته قصد دارم گزیده شعرهایم را منتشر کنم؛ اما هنوز نتوانسته ام خودم را قانع کنم که شعرهایم را برچه مبنایی برگزینم. آیا شعرهای ترکی ام را در کنار شعرهای فارسی منتشر کنم و یا این که شعرهایی که در قالب غزل سروده ام را در کنار شعرهای نیمایی ام بگذارم!

نظرتان درباره وضیعت نقد ادبی چیست؟
متاسفانه این روزها منتقد ادبی نداریم که شعرها را منصفانه و بی غرض نقد کند. منتقدانی چون رضا براهنی هم دیگر نقد نمی کنند، عنایت سمیعی هم کم کار شده است و محمد حقوقی هم که از میان ما رفته البته اگر هم زنده بود حتما شاعران جوان نقدهایش را نمی‌پسندیدند. متاسفانه بیشتر نقدهای شاعران جوان که در مطبوعات منتشر می شود به نوعی نان قرض دادن است و یا مغرضانه؛ به این نقدها نمی توان اعتنا کرد.

باباچاهی: شعر نماد تسلیم ناپذیری ایرانیان است

سرویس فرهنگ و ادب هنرآنلاین، ایرانی‌ها همواره در طول تاریخ برای بیان عقایدشان به شعر پناه می‌بردند، در واقع شعر گریزگاهی برای بیان اعتراض آنها بوده و بی شک می‌توان گفت شعر، نماد پابرجایی و عدم تسلیم‌پذیری ما در طول تاریخ به شما می‌رود. علی باباچاهی، شاعر مجموعه هایی چون"در بی تکیه گاهی"، "پیکاسو در آب های خلیج فارس"، "عقل عذابم می دهد"، "قیافه ام که خیلی مشکوک است" و... از اوست. گفت‌وگوی هنرآنلاین با علی باباچاهی را درباره شعر و وضعیت نشر ان می‌خوانید:

 گفت‌وگو:مریم آموسا

اگر به تاریخ ادبیات فارسی رجوع کنیم؛ به وضوح با این موضوع روبه‌رو می شویم که همواره در ایران شعر محبوب تر از نثر بوده است، شما اقبال شعر را در مقایسه با نثر ناشی از چه مسائلی می دانید؟

برای پاسخ دادن به این پرسش من دلایل قانع کننده ای ندارم. به نظرم همواره از دیرباز در ایران؛ شعر بیشتر از نثر مورد توجه بوده استهمان طور که هنرهای دینی بیشتر از رقص و آواز پیشرفت کرده اند. این موضوع را باید از جنبه های اجتماعی و فرهنگی بررسی کرد. به نظرم به دلیل فضای فرهنگی ما شعر و نقاشی در ایران بیش از هر هنری فرصت و امکان باروری و رشد را داشته اند. به هر حال این موضوع به روحیات و شرایط زیستی و اجتماعی ما ایرانی ها ربط دارد. همان طور که مثلا در یونان تاتر و نمایشنامه نویسی مورد توجه بوده و یا در اتریش و آلمان موسیقی.


آقای عبدالعی دستعیب معتقدند چون نثر به صراحت نیاز دارد اما شعر مشحون از استعاره و مجاز است و ما ایرانی ها آدم های درون گرایی هستیم که به همین دلیل به سمت شعر گرایش پیدا می کنیم؟

ما ایرانی ها آدم های درون گرا و به تبع آن استعاره زده ای هستیم از این رو  به سمت شعر گرایش پیدا کرده ایم؛ تعبیر درستی نیست، بلکه باید همان طور که گفتم باید درباره گرایش ایرانیان به شعر یا نثر براساس موقیعت زیست اجتماعی شان بررسی شود و بعد به نتیجه برسیم. ایرانی ها همواره در طول تاریخ با ممنوعیت هایی برای بیان عقایدشان روبرو بوده اند و این عامل موجب شده که تنها به شعر پناه ببرند و شعر در واقع تنها مفربیان اعتراض ایرانی ها در طول تاریخ بوده است و بی شک می توان گفت که شعر نماد پابرجایی و عدم تسلیم پذیر بودن ایرانی ها درطول تاریخ به شما می رود. البته این سخنی که من درباره شعر می گویم درباره شعر راستین است و سخنم درباره موج ها و افرادی که به دنبال این موج ها راه می افتند نیست. به نظر من شعر فارسی از چنان توانایی و ظرفیتی برخوردار بوده است که بتواند درونیات و تاریخی که بر ایرانیان گذشته است را در خودش جای دهد و شعر با چنان توانی در ایران به حیات خودش ادامه داده است که هرگز زیر سایه سایر هنرها نرفته است و از این نظر قابل تامل است.البته من هرگز منکر وجود شعرهای سطحی و پیش پا افتاده ای نیستم که این روزها هم در جامعه ادبی و میان اقشار مختلف مردم رواج پیدا کرده است.به نظر من تمام شاعران جهان به نوعی به استعاره گرایش دارند و نمی توان این استعاره زدگی را مختص و محدود به گروه یا جامعه خاصی کرد و لزوما در خود فرو رفتگی ما را منوط به استعاره زدگی مان دانست. به نظرم طرح این موضوع درست نیست. شعر حافظ کجا در خود فرو رفته است؛ شعر حافظ شعر اعتراض و حتی شوخ طبانه است. به نظرم باید حساب در خود فرو رفتگی را با افسردگی را از هم جدا کرد. شعر حافظ و خیام نمونه اعلای شعر سرخوشی و اعتراض است و به نظرم شعر معاصر ما از دهه 40 از خود بیرون آمده و چنان مسائل این زمانی را به خودش وصل کرده است که از فرط برون گرایی از ناب گرایی فاصله گرفته است.

با توجه به این که این روزها نه تنها ناشران بلکه مردم نیز بیشتر نسبت به حوزه ادبیات داستانی در مقایسه با شعر اقبال بیشتری نشان می دهند؛ این موضوع شما را به عنوان یک شاعر دچار اندوه و نگرانی نمی کند ؟

خوب به اقتضای زمانه این روزها رمان و داستان مخاطب خاص خودشان را پیدا کرده اند و این اتفاق بسیار خوبی است و به نظرم شعر از چنان توانایی برخوردار است که هرگز مخاطب اش را از دست نمی دهد. حتی اگر فرض را بر روی این بگذاریم که شعر دیگر مخاطب نداشته باشد، این موضوع اصلا من را افسرده نمی کند. من حتی اگر فقط خودم مخاطب شعرم باشم باز هم شعر می گویم. به نظرم اقبال افراد جامعه نسبت به نثر اتفاق ساده ای نیست واز زمانی که رمان و رمان نویسی در ایران باب شد نثر مخاطب خودش را داشته و نمی توان خط کشید د که کسی که مخاطب شعراست؛ دیگر نمی تواند مخاطب نثر باشد. شاید اگر بخواهیم این موضوع را واکاوی کنیم که چرا شعر امروز کمتر خوانده می شود، دلیلش انتشار انبوه مجموعه شعر در دهه های اخیر باشد که زمینه بی اعتمادی مردم را نسبت به شعر بوجود آورد. البته بخشی از بی اعتنایی نسبت به شعر هم ناشی از کم حوصلگی مخاطبان می شود.


به نظر شما شعر خوب چگونه از سوی جامعه تایید می شود؟

برای این که یک شاعرشعرش از سوی جامعه اش مهر تایید بگیرد، باید عمرش را پای شعر بگذارد. کسی که رمان یا داستان می نویسد در این کارش به مرور انتفاعی هم خواهد داشت، اما واقعا برای یک شاعر فقط شعر مهم است و برای خود من که عمرم را پای شعر گذاشتم چنین است. اگر نیما با همه مرارت ها و سختی هایی که کشید؛ در ادبیات ما ایستاده و شعرش از او دفاع می کند، به واسطه این است که در کارش پافشاری کرد و هیچ چیزی نتوانست او را از راهی که انتخاب کرده بود منصرف کند. رفتار شاعر واقعا باید چنین باشد.

فکر نمی کنید انتشار مجموعه های ضعیف چه درعرصه داستان و چه شعر پسند مخاطب را پایین می آورد؟

من کاملا با این موضوع موافق هستم؛ متاسفانه در سال های گذشته شاهد انتشار آثار ضعیفی در حوزه شعر و داستان بوده ایم که من این آثار را بیشتر به عنوان کتاب های آشپزخانه ای می دانم. کتاب هایی که مخاطب آنها را می تواند در مخاطب در فواصل کارهایش و یا در حالی که در سفر است، بخواند ویژگی عمده این آثار جنبه سرگرم کنندگی آنهاست.
متاسفانه ادبیات آشپزخانه ای این روزها بخش عمده بازار کتاب ما را به خودش اختصاص داده است. من ماه ها پیش برای رونمایی مجموعه شعری دعوت شده بودم؛ مجموعه شعری که در ادامه جریان ساده نویسی که این روزها مد شده منتشر شده. مجموعه شعری که واقعا حرفی برای گفتن نداشت و نوشته هایش هم شعر نبود و کپی رویدادها ی بسیار معمولی بود. اما چنان از این مجموعه در این نشست تجلیل به عمل می آوردند که اگر کسی اطلاعاتی از شعر نداشته باشد فکر می کرد با چه اثر ارزشمندی روبرو شده است.
خوب وقتی جامعه جدی ادبی ما به چنین کتاب هایی بها می دهد؛ از آدم های معمولی چه انتظار باید داشته باشیم، این کتاب با تبلیغاتی ازاین دست به تیراژ متعدد می رسد اما گزیده شعرهای یدالله رویایی که دهه 50 از سوی انتشارات مروارید منتشر شده با گذشت این همه سال به چاپ چهارم نرسیده است. به نظر من مخاطب باید خودش از تیزهوشی برخوردار باشد که به هر مجموعه شعری بها ندهد. البته این جریان های انحرافی در شعر از جمله ساده نویسی مختص به جامعه ادبی ما نیست و در غرب نیز شاهد آن هستیم. چند سال پیش محمود کیانوش در مقاله ای عنوان کرده بود که اگر همین امروز ناشری بیاید شعرهای "پوند "و یا "الیوت " را منتشر کند، سال ها خواهد گذشت تا پنج هزار نسخه کتاب به فروش برسد. اما درهمین مقطع زمانی خواهیم دید که مجموعه شعرهای جریان ساده نویسی با چه استقبالی روبرو می شوند.

به نظر شما آیا پشت پرده ایی می توان برای شعر معاصر ایران فرض کرد؟ مناسباتی که زمینه انتشار و تجدید چاپ آثار ادبی را رقم می زنند؟

معتقدم باید به همه چیز مشکوک بود و شعر معاصر ایران هم هیچ وقت از جریانات پشت پرده مصون نبوده است. چه طور ممکن است در جامعه ای که ادعا می کنیم نه تنها شعر بلکه کتاب بازاری ندارد یک مجموعه شعر درعرض چهار ماه به شش چاپ برسد و یا مجموعه ای پیش از این که به کتاب فروشی برسد به چاپ دوم رسیده باشد. متاسفانه درسال های اخیر بارها شاهد چنین مسائلی بوده ایم و مسائل پشت پرده هیچ وقت دست از سر شعر معاصر ما بر نخواهند داشت همین جریانات پشت پرده سرنوشت بسیاری از شاعران را رقم زده و در چنین شرایطی باید به شعر پناه برد.

به نظر شما با همه این اتفاقات و مسائل پشت پرده، شعر در جامعه ما از چه جایگاهی برخوردار است؟

شعر جایگاه خودش را در جامعه دارد؛ البته من هرگز به شعر پرغوغا فکر نمی کنم، اگر همین امروز ویراستار انتشارات گالیمار با من تماس بگیرد و بگوید قرار است که ما 20 شعر منتشر نشده از شما را در کنار سایر شاعران منتخب مان منتشر کنیم و از من شعر بخواهد؛ من در پاسخ می گویم که شعر ندارم، این دلیل بر بی کاری من نیست.
بلکه همین الان که با شما حرف می زنم یک مجموعه شعر منتشر نشده دست انتشارات مروارید دارم؛ دو مجموعه نزد نشر ثالث و انتشارات نگاه و مجموعه ای که قرار بود از سوی انتشارات نگاه منتشر شود. اما به دلیل مشکلات سرانجام اش هنوز مشخص نیست و چند مجموعه شعر دیگر که نزد انتشارات دیبایه دارم. با یک بررسی ساده؛ این موضوع شما را به این موضوع رهنون می کند که اگر در جامعه ما شعر جایگاهی نداشت، چگونه ممکن بود که این تعداد مجموعه شعر از من به طور همزمان در حال انتشار باشد.

با توجه به این که این روزها بیشتر نقدهایی که درباره مجموعه شعرها در مطبوعات ما منتشر می شوند به نوعی نان قرض دادن هستند و یا تسویه حساب های شخصی و کمتر میان مطالبی که منتشر می شوند به نقد و داوری درست درباره مجموعه شعرها برخورد می کنیم؛ آیا به نظر شما خلا نقد ادبی در جامعه ما احساس نمی شود؟

به نظر من و بیشتر کسانی که ادبیات معاصر ما را بررسی و دنبال می کنند؛ همان قدر که ما در دهه 40 و 50 شاهد شکوفایی و بلوغ نقد ادبی در جامعه ادبی بودیم؛ این روزها خلا منتقدان راستین ادبی را احساس می کنیم و بخشی از این موضوع ناشی از این می شود که ما نشریات ادبی جدی در جامعه مان نداریم؛ وقتی نشریه جدی ای نداریم چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم که نقد جدیی هم منتشر شود. به نظرم نقدهایی که هم جسته و گریخته در مطبوعات ما منتشر می شوند نقدهای صریحی نیستند و نقدهای منتقدانی چون "سیروس شمیسا"، "تقی پورنامداریان" و "ع پاشایی" که همچنان می نویسند، محافظه کارانه است و با نقد محافظه کارانه راه به جایی نخواهیم برد. من در یکی دوساله اخیر چند نقد جان دار و موشکافانه از "عبدالعی دستعیب" خواندم که واقعا از نوع نگاه و شیوه برخوردش با متن لذت بردم . البته دستغیب هم در دهه های 60 و 70 با اغماض، نقدهایی بر روی شعر معاصر به ویژه شعر متفاوت نوشت؛ اما در سال های اخیر خودش به انتقاد خودش پرداخت و شیوه جدیدی را برای نقد پیش گرفت. خود من نیز از جمله کسانی بوده ام که در این سال ها روی شعرمعاصر کار کرده ام و کتاب های متعددی که در حوزه نقد و بررسی تمام جریان های شعر امروز ایران منتشر کرده ام خود دلیلی بر این ادعا است.
 


این روزها مشغول ماهیگیری‌ام

سرویس فرهنگ و ادب هنرآنلاین، مریم آموسا

شانزدهم شهریورماه "هوشنگ مرادی کرمانی" خالق قصه های مجید 68 ساله شد؛ نویسنده ای همچنان مهمترین دغدغه اش نوشتن داستان برای کودکان و نوجوانان است. مرادی کرمانی این روزها همچنان شوق نوشتن برای نوجوانان را حفظ کرده است وهمچنان داستان می نویسد. داستان هایش نه تنها ازسوی مخاطب ایرانی؛ بلکه ازنوجوان های سایرکشورجهان نیز با اقبال روبرو شده است وآثارش به زبان های دیگر ترجمه شده است. اوکه چندی پیش کتاب آب انبارش منتشر شد؛ این روزها درپی کشف سوژه ای برای نوشتن کتاب است . مرادی کرمانی می گوید:" این روزها قلاب انداختم و مشغول ماهیگیری هستم. هنوزسوژه ای چاقی که بتواند ذهن من را چنان درگیر خودش کند که بخواهم بنویسمش به قلاب نویسندگی ام من گیرنکرده است. البته من نویسنده وسواسی هستم و هر سوژه ای را برای نوشتن انتخاب نمی کنم و همین موضوع موجب می شود که تقریبا هرسه سال یک بارنوشتن یک کتاب را آغاز و به انجام برسانم." هنرآنلاین به بهانه 68 سالگی هوشنگ کرادی کرمانی با او گفت وگو کرده است.

چه عاملی موجب شد که شما به نویسندگی روی آورید؟

نوع زندگی من درروستا سیرچ و ازدست دادن پدرومادرم، به ویژه مادرم موجب شد که من همواره کمبودهایی را درزندگی ام تجربه کنم و به مرورهمه این عوامل دست به دست هم دادند که دست به قلم ببرم و داستان زندگی خودم را به بیانی ساده و شیرین که درآن رگه های طنز نیزبه چشم می خورد را بنویسم. زمانی که درروستا زندگی می کردم، تنها ارتباطم با دنیای خارج، نوشتن نامه به عمویم بود که درشهرزندگی می کرد. من دراین نامه ها درباره دغدغه ها ونیازهایی که داشتم می نوشتم. مثلا یکی ازچیزهایی که من همیشه نیازداشتم کفش بود وبرای این که بگویم عمو برایم کفش بخرآن قدردرباره کفش اهالی روستا واتفاقاتی که برای آنها افتاده بود می نوشتم که درنهایت عمویم به همراه نامه یک کفش برایم می فرستاد

آیا برای نوشتن داستان تلاش می کنید؟

برای خیلی ها عجیب است که من هنوزدراین سن وسال می توانم برای نوجوانان قصه بنویسم. من واقعا برای اینکه برای بچه ها بنویسم تلاش نمی کنم آن قدرحس کودکی درمن قویی است که نمی توانم چیزی غیرازاینکه که بچه ها بخوانند، بنویسم.

آبشخور قصه شما کجاست؟

آبشخوربیشترقصه هایی که می نویسم در دوران کودکی، نوجوانی و جوانی خودم است اما من هرگز این سوژه ها را به راحتی خرج نمی کنم و هر بارکه تصمیم می گیرم که قصه چیزی را بنویسم مدت ها درباره آن تحقیق می کنم و بعد دست به قلم می برم شاید یکی ازرمزهای موفقیت من همین موضوع باشد.مثلا برای نوشتن "بچه های قالیبافخانه" شش ماه دریک قالی بافی که بیشتربافندگانش را بچه های کوچک تشکیل می دانند، گذراندم.

این روزها مشغول نوشتن چه کتابی هستید؟

این روزها قلاب انداختم و مشغول ماهیگیری هستم. پس ازنوشتن کتاب آب انبارهنوزنوشتن کتاب خاصی را شروع نکرده ام. راستش را اگر بخواهم بگویم؛ هنوزسوژه ای چاقی که بتواند ذهن من را چنان درگیر خودش کند که بخواهم بنویسمش به قلاب نویسندگی ام من گیرنکرده است. البته من نویسنده وسواسی هستم و هر سوژه ای را برای نوشتن انتخاب نمی کنم و همین موضوع موجب می شود که تقریبا هرسه سال یک بارنوشتن یک کتاب را آغاز و به انجام برسانم.

انتخاب یک سوژه برای شما چگونه است؟

سوژه باید از چنان توانی برخوردار باشد که مرا در وسط راه جا نگذارد. گاهی وقت ها یک سوژه وسط راه من را جا می گذارد و گاه چنان با من قهر می کند که من باید نازش را بکشم تا دوباره روی خوش به من نشان بدهد. گاهی پیش آمده که یک سوژه درابتدای راه با من خوب راه می آید؛ اما وسط راه من را جا می گذارد. این اتفاق نه تنها برای من بلکه برای سایر نویسندگان هم پیش می آید. چند وقت پیش یکی از دوستان شاعرم به من گفت که کتاب خاطرات ات؛ من را وداشت که بخواهم خاطراتم را بنویسم، اما متاسفانه پس از 70 صفحه نوشتن دیگر این کتاب پیش نمی رود.

آیا برای شما پیش آمده که به دلیل شبیه شدن کتابی که مشغول نوشتن اش هستید با کتاب هایی که پیش از آن نوشته اید؛ نوشتن آن را رها کنید؟

بله. این اتفاق چند باربرای من پیش آمده و این شباهت من را بسیارناراحت کرده است؛ اما یک نویسنده حرفه ای هنگام نوشتن باید همه جوانب کار را بسنجد و یک سوژه چنان در ذهن اش پخته شود که بتواند از آن یک بشقاب کتاب خوب برای مخاطبش روی میز بگذارد. به نظرمن هرسوژه ای که برای نوشتن خودش را به نویسنده می نماید، ساز خودش را می زند و آهنگ هر سازی با ساز قبلی باید چنان متفاوت باشد که نویسنده را ترغیب به نوشتن کند. کتاب های یک نویسنده مثل بچه های او هستند که باید درهر مرحله ای ازآنها مراقبت کرد تا خودشان بتواند گلیم خودشان را ازآب بیرون بکشند از این رو من برای این که بچه خوبی تحویل جامعه بدهم خیلی زحمت می کشم.

شیوه نوشتن تان به چه شکل است چقدر روی یک کتاب کار می کنید؟

پس ازاین که یک سوژه خوب به قلابم افتاد، نوشتن اش را شروع می کنم و گاه برای نوشتن یک سطر بارها آن را می نویسم خط می زنم،حتی یک واژه را. برای من تک تک واژه هایی که در کتاب هایم استفاده می کنم، ازاهمیت خاصی برخوردارهستند. گاه پیش می آید برای نوشتن یک سطر بارها و بارها آن را خط بزنم، اما همین سوژه ممکن است پس از سه صفحه چنان خوب پیش برود که دست من را با خود بکشد و با خود بکشاند به سمت جلو. اما داستان روان و خوش نوشت برای من از صفحه سوم یا چهارم خودش را نشان می دهد و جلو می رود.

درمیان کتاب هایتان کدام کتاب نوشتن اش سخت پیش رفت؟

درمیان کتاب هایی که نوشتم کتاب "آب انبار" واقعا من را اذیت کرد و به سختی پیش رفت. موضوع کتاب بسیارسخت بود و تا پیش از آن در سایرکتاب هایم به آن نپرداخته بودم و داستان با فلاش بک هایی که به گذشته داشتم، پیش می رفت و این موضوع به دشواری نوشتن این کتاب اضافه می کرد.

شما برای نوشتن یک کتاب آیا از کامپیوتراستفاده می کنید؟

نه من همچنان دستی می نویسم و پس از کامل شدن کتاب آن را به ناشر می سپارم و ناشر کتاب ام را حروف چینی می کند.

بهترین کتاب تان از نظرخودتان چیست؟

بهترین کتاب ازنظرمن کتابی است که مخاطب با آن بتواند ارتباط برقرار کند. من وقتی مخاطبی می آید و می گوید که من از خواندن این کتاب تان لذت بردم دراین لحظه برایم آن کتاب بهترین کتاب من است. به نظر من یک کتاب همین طوری الکی مورد توجه مردم سخت پسند قرار نمی گیرد؛ پس ازاین نظرمی توانم بگویم که درموقیعت های مختلف "قصه های مجید"، "بچه ها قالیباف خانه"، "خمره"،"شما که غریبه نیستید" و... مورد توجه مردم قرار گرفته اند و این برای من لذت بخش است. تیراژ بالای کتاب های من دلیلی بر این ادعا است. مثلا قصه های مجید تا به امروز 25 بار زیر چاپ رفته است و آخرین کتاب ام آب انبار که تازه چند ماه از انتشارش نگذشته است، تاکنون دوبارمنتشر شده است.

به نظرشما الان وضیعت رمان هایی که درحوزه نوجوان توسط نویسنده های ایرانی نوشته می شود، چگونه است؟ آیا کتابی هست که نظرشما را به خودش جلب کرده باشد؟

من این روزها از چنان فراغتی برخوردار نیستم که وقت بگذارم و کارشناسانه کتاب هایی که در حوزه کودک و نوجوان نوشته شده است را بخوانم از این رو نمی توانم نظر کارشناسانه دراین خصوص بدهم اما به نظر من مهترین اتفاق این روزها در حوزه کتاب کودک و نوجوان انتشار مجدد پژوهشنامه است.

با توجه به این که شما برای سومین بار نامزد دریافت جایزه هانس کریستین آندرسن شده اید؛ چقدر از دریافت این جایزه خوشحاال خواهید شد و چقدر احتمال می دهید که برنده نهایی این جایزه باشید؟

دریافت این جایزه برای من و برای مردم کشور بسیارارزشمند خواهد بود و خیلی خوشحال می شوم زمانی که این جایزه را دریافت کنم. نامزدی این دوره من، برای دریافت این جایزه در بخش اصلی است و اهمیت این نامزدی از دو دوره ای که این جایزه را دریافت کردم بیشتراست. به نظر من جایزه گرفتن اتفاق بسیار خوبی است و من از این که جایزه ای دریافت کنم، همواره احساس خوشایندی دارم هرچند که مردم با خواندن کتاب هایم همواره به من جایزه داده اند.

آیا ترجمه جدیدی از کتاب های شما بزودی منتشر خواهد شد؟

این روزها چند داستان به زبان انگلیسی در حال ترجمه هستند که یکی از داستان هایی که در حال ترجمه است داستان قطاری که می گذرد است که داستان آن هجرت است این داستان ها به انتخاب و پیشنهاد یکی ازمجلات انگلیس انجام می شود.

علاقه شما به سینما ازکجا نشات می گیرد؟

من ازکودکی علاقه زیادی به سینما داشتم اما هزینه فیلم دیدن بالا بود، برای همین همیشه درپی کشف راهی بودم که فیلم بببنم تا اینکه به خاطرعلاقه به سینما خوشنویسی یاد گرفتم. دردوران کودکی من تبلیغات به این شکل نبود وهمزمان با اکران یک فیلم خط هایی که توسط یک خوشنویس نوشته می شد برروی درو دیوارنصب می شد تا مردم به این صورت ازنمایش یک فیلم با خبرشوند. این طوری بود که وارد دنیای عجیب و دوست داشتنی سینما شدم.

با توجه به این که داستان های شما همواره مورد توجه فیلم سازان قرار کمی گیرد آیا کتاب جدیدی از شما قراراست به زودی فیلم شود؟

بله من هروقت که خبر انتشارکتابی را به رسانه ها می دهم؛ فیلم سازان برای ساخت فیلم براساس آن اعلام آمادگی می کنند. شاید خیلی برایتان عجیب باشد که با گذشت حداکثرسه روزازانتشاریک کتاب تلفن خانه من شروع به زنگ خوردن می کند و کارگردان های بسیاری هستند که می خواهند برای ساخت فیلم با من وارد گفت وگو شوند. آخرین فیلمی که براساس داستان های من ساخته شد "شیر تو شیر" ساخته "ابراهیم فروزش" بود که در جشنواره فیلم فجراکران شد. این روزها هم فیلم نامه ای که براساس یکی از داستان های من نوشته شده تصویب شده است و ابراهیم فروزش قرار است که آن را بسازد.

مهم ترین دغدغه و درد شما در زندگی چیست؟

مهم ترین دغدغه و درد زندگی من ازدست دادن مادرم است. مادری که هرچه سنم بالاترمی رود همچنان میل به جستن ویافتنش تشدید می شود وهمین جستجوی موجب شده که درطول زندگی هنری ام بیش ازهرموضوعی درباره مادربنویسم.

قانون ایرانی است

رسالت من در عرصه موسيقي هنوز به پايان نرسيده و تا زماني كه رسالتم را انجام نداده‌ام در اين عرصه خواهم ماند، جز اين به هيچ چيز دنيا دلبستگي ندارم و ميخي بر ديوار اين دنيا نكوبيده‌ام، امسال هم در جشن خانه موسيقي شركت نكردم چرا كه معتقدم اين جشن‌ها و تجمعات، خروجي خوب و قابل ملاحظه‌اي ندارند. با مليحه سعيدي هنرمند موسيقي برجسته کشورمان درباره حضورش در عرصه موسيقي و حال و هواي اين روزهايش گفت‌وگويي ترتيب داده‌ايم كه حاصل در ادامه مي‌آيد:

| مريم آموسا |

درباره چگونگي ورودتان به دنياي موسيقي بگوييد؟

من در يك خانواده فرهنگي به دنيا آمدم، پدرم انسان روشنفكري بود و به مادرم اجازه مي‌داد در آن زمان ويولن بنوازد. يك روز كه استاد خالدي استاد سنتور خواهرم به منزل ما آمده بود، همين‌طور كه در اتاق ديگري بودم و سيني در دستم بود شروع كردم روي سيني زدن و ريتم گرفتن. استاد خالدي صدا را كه شنيدند، خواستن پيش ايشان بروم و يك قطعه بزنم.

 

من شروع به زدن كردم و با وجود آن‌كه آن زمان فيگور بلد نبودم، ريتم را دقيق گرفتم. استاد خالدي پيشنهاد كرد كه من كلاس موسيقي را شروع كنم و از چهار سالگي تنبك را نزد وي شروع كردم. زماني كه وارد هنرستان شدم ساز اولم ويولن بود كه همواره شاگرد اول بودم، اول كلاسيك بود

 

و بعد نزد ماستر اركستر سمفوني پيش آقاي لوييچي بازاراني و بعد نزد استاد علي تجويدي تار مي زدم و قانون را با آن‌كه همه از كلاس دهم شروع مي‌كردند، من از كلاس هشتم به عنوان ساز دوم پيش استاد مفتاح شروع كردم و وقتي 16 سالم بود به جاي استاد مفتاح شروع به تدريس قانون كردم و به دليل علاقه زيادي كه به سازهاي كششي و كلاسيك داشتم ويولن را به عنوان ساز اول امتحان دادم.

 

 

شما چه سالي ساز قانون خريديد؟

نخستين ساز قانون را سال 47 يعني زماني كه ديپلم گرفتم به هزار مكافات به مبلغ پنج هزار تومان خريدم كه ساز مصري بود و قيمت آن معادل قيمت يك خانه 90 متري بود و قبل از آن‌ سازي نداشتم و بعد از آن يك ساز 29 صوتي همسرم ساخت و الان هم پسرم يك ساز 33 صوتي ساخته كه هنوز با آن اجرايي نداشته‌ام، البته ساز اولم را هم هنوز دارم.


در آن زمان هنرستان ما فقط يك ساز قانون داشت و من به دليل علاقه‌اي كه به ساز داشتم، پول توجيبي‌ام را جمع مي‌كردم و به باباي مدرسه مي‌دادم تا در قبال آن به من اجازه بدهد شب‌ها تا ساعت 9 در مدرسه بمانم و تمرين كنم و ساعت 9 كه مي‌شد در را باز مي‌كرد و به من مي‌گفت

وقت تمام شده و پاشو برو خانه و من مجبور بودم شب از هنرستانمان كه در خيابان فلسطين امروزي تا منزل كه انتهاي جمهوري امروزي بود پياده بروم. و به دليل نداشتن ساز تا قبل از سال 47 در كنسرت‌ها ويولن و تنبك مي‌زدم و بعد از سال 47 كه ساز قانون خريدم و به كنسرت ملي استاد پايور دعوت شدم و براي نخستين بار قانون زدم.

 


قبل از شما چه كساني در هنرستان قانون كار مي‌كردند؟

خانم «سيمين آقارضي» حدود 12 سال از من بزرگ‌تر بود و زماني كه من وارد هنرستان شدم، وي فارغ‌التحصيل شده بود. خانم سيمين چون ساز داشت گاهي اوقات در بعضي برنامه‌ها قانون مي‌زدند. البته جز خانم سيمين كسان ديگری هم بودند ولي چون ساز دوم هنرستان بود و ساز قانون هم در ايران بسياركم و هم گران بود، كسي وقت نمي‌گذاشت و حفظش نمي‌كرد. ولي از سال 55 كه من ليسانس گرفتم اين ساز به عنوان ساز اول در هنرستان‌ها تدريس مي‌شود.

 


كمي راجع به تاريخچه ساز قانون توضيح بدهيد؟

اين ساز متعلق به دوران آشوريان است و در زمان حمله اعراب به ايران همراه با ديگر سازها نظير «ساز شاهرود » از ايران برده شد و اعراب به آن «آلت العاشور» مي‌گفتند و نام قانون از كلمه يوناني «كانون» مشتق شده است. البته اين ساز در دوران عاشوريان 10 سيم داشت كه به مرور و با توجه به نياز نوازندگان، تعداد سيم‌ها بيش‌تر شده است.

 

اين ساز با قدمتي كمتر از هزار سال در كشورهایي همچون سوريه و تركيه نواخته مي‌شود اما رديف و متد و نت ندارند و من براي اين ساز رديف و متد پايه‌گذاري و ابداع كردم. براي نخستين بار نت قانون را نوشته‌ام و چندين كتاب نيز در اين باره نوشته‌ام. از جمله كتاب 3جلد آموزش قانون كه در زمينه آموزش ساز قانون نوشته‌ام در حدي كامل است كه كساني كه اين 3جلد كتاب را بخوانند مي‌توانند در حد قابل قبولي بزنند.

 

اين كتاب براي استفاده غير فارسي زبانان به انگليسي هم ترجمه شده و جلد چهارم اين كتاب هم آماده انتشار است. اين 3 جلد كتاب 2سال زمان برد كه من بابت آن يك ريال هم پول دريافت نكردم. در حالي كه 13 ميليون تومان هزينه از جيب خودم برد و فقط معادل يك ميليون و 700 هزار تومان به عنوان دستمزد به من كتاب داد.

 


آيا ‌سازي مشابه ساز قانون داريم؟

اصلا ساز ايراني كه مشابه ساز قانون باشد وجود ندارد اما بعضي كشورها همچون ژاپن، ساز «زيتر» را دارند كه ساز سنتي‌شان است و تقريبا شبيه قانون است. ما در زمان آشوريان ساز قانون را داشتيم و بنابر تقسيم‌بندي امپراتوري‌ها در آن زمان ما قبل از ديگر كشورها اين ساز را داشته‌ايم. ساز قانون گذشته از شباهت‌هاي بسيار كم و ظاهري به سنتور، به‌طور كلي از نظر امكانات اجرايي با اين ساز متفاوت است، قانون مثل خط‌چيني و ژاپني كه عمودي نوشته مي‌شود،

 

به‌طور عمودي اجرا مي‌شود ولي سنتور به‌طور افقي اجرا مي‌شود. به همين دليل اين ساز به لحاظ پرش‌ها، ساز بسيار سختي است و اين ساز با انگشت نشانه زده مي‌شود و من يك شيوه اجرا با انگشتان مختلف همانند پيانوابداع كرده‌ام. در ساختمان ساز نيز تغييراتي داده‌ام. ايده‌هايي كه به ذهنم مي‌رسيد به استاد قنبري مي‌دادم و استاد قنبري آن را طراحي مي‌كرد و همسرم احمد ستوده آن را مي‌ساخت و سال‌هاست كه پسرم در اين زمينه كار مي‌كند.

 


آلبوم جديدي براي ارايه در دست داريد؟

آلبوم جديدي تحت عنوان «هزار گيسو» آماده است كه بعد از ماه صفر عرضه خواهد شد و شامل اجراي 15 نفر از شاگردانم است كه از شاگرد با 6 سال سابقه آموزش تا 17 سال سابقه آموزش در آن اجرا كرده‌اند. متاسفانه اجراي رحيم حامدي را ندارم. ولي از زمان جلال به بعد را كه شامل آثار استاد جلال قانون، اكبر صديف و خانم سيمين يكي از اجراهاي خودم كه اجرا با انگشتان مختلف است. به همراه دکلمه ای در این آلبوم  منتشر خواهد شد.

 

اين آلبوم در يك بسته حاوي چهار سي دي و يك دفترچه كه مختصري تاريخچه و بيوگرافي نوازنده‌ها است عرضه مي‌شود و پخش آن را يك شركت فرهنگي وهنري وابسته به نشر «ني داوود» كه متعلق به «آقاي آزادي» است بر عهده خواهد داشت. نكته قابل توجه در شنيدن اين آلبوم اين است كه با شنيدن تراك‌ها به‌راحتي مي‌توان تغيير سبك و صداي موسيقي ساز قانون را از صداي عربي كه متعلق به ساز‌هاي قبلي و اجرا‌هاي از حدود 118 سال پيش تا زمان خانم سيمين است، با صداي موسيقي اصيل ايراني كه در ساز قانون جديد و متد‌ها و رديف‌هاي ابداعي استاد سعيدي مشهود است، تشخيص داد.

 

همچنين «هفت دستگاه موسيقي ايراني و پنج آواز به همراه كتاب»، ديگر كار جديدم است كه نوشتن كتاب آن تمام شده و بنابر امكانات اجرايي ساز قانون تنظيم‌اش كرده‌ام. رديف روايت ميرزا عبدالله . من دو سال نزد آقاي برومند كار كردم و مدت زمان خيلي زياد پيش آقاي دكتر صفوت كه البته هر دو اين اساتيد سه تار مي‌زدند و هيچكدام قانون نمي‌زدند ولي آنها با سه تار مي‌زدند و من روي قانون پياده مي‌كردم و تنظيم اين كتاب تماما بر اساس آموخته‌ها و شنيده‌هايم است و انطباق آنها به روي ساز قانون ابداع خودم است كه نوشته و اجرا كرده‌ام. ناشر اين كار انتشارات ماهور و موزه موسيقي، است.

 

 

چه شد كه تصميم گرفتيد كه تحولي در شيوه فراگرفتن ساز قانون به وجود بياوريد؟

استاد من، استاد مفتاح، قانون را در بغداد آموزش ديده بود و من را با همان روش آموزش داد ولي هميشه برايم اين سوال بود كه اين يك ساز ايراني است ولي چرا صداي آن ايراني نيست. البته قبل از من هم كساني ديگر سعي كرده بودند كه با قانون موسيقي ايراني بنوازند ولي حال و هوا و فرم موسيقي ايراني با آن تكنيك اجرايي و سبك عربي قابل اجرا نبود. ولي با تغييراتي كه من در ساختمان ساز دادم توانستم موسيقي ايراني را با شور و حال و هواي ايراني بنوازم و براي اين‌كه ثابت كنم همين ساز رديف ميرزا عبدالله كه براي تار نوشته شده بود را درباره قانون نوشتم.

 


پيشينه استفاده از ساز قانون در كنسرت‌ها و اجراهاي زنده به چه دوره‌اي باز مي گردد؟

پيشينه نخستين حضور ساز قانون در كنسرت‌ها در ايران به حدود 118 سال پيش برمي‌گردد، اساتيدي چون، جلال قانون، خانم سيمين و اكبر صديف در راديو با اين ساز اجرا مي‌كرده‌اند و قديمي‌ترين چهره‌اي كه نوازنده قانون بوده حضرت داوود است كه تابلو عكس آن در موزه مانش روسيه موجود است و من هم در كتاب سه جلدي آموزش ساز قانون اين عكس را آورده‌ام و همان‌طور كه ازعكس مشخص است شيوه نوازندگي آن ايستاده بوده كه به مرور تغيير كرده است.

 

چه شد كه جايزه سمپوزيوم موزيكا را دريافت كرديد؟

در اين سمپوزيوم كه از 36 كشور حضور داشتند من درباره زنان موسيقيدان قبل از اسلام، بعد از اسلام و اكنون يك مطلب به صورت مقاله صحبت كردم به علاوه يك تك نوازي كار من بسيار مورد توجه واقع شد.

 


چرا با توجه به اين‌كه سال‌ها پيش بحث بر اين بود كه شما به عنوان چهره ماندگار موسيقي تجليل شويد، اين اتفاق نيفتاد؟

به‌طور كلي در جشنواره‌هاي موسيقي داخلي معمولا  جوايز به صورت كاغذ يا لوح است و فقط در حوزه چهره‌هاي ماندگار موسيقي بود كه جوايز مادي هم داشت كه البته فقط براي آقايون بود و هيچ يك از خانم‌هاي نوازنده را به عنوان چهره ماندگار انتخاب نكردند و از من بيوگرافي و حتي عكس هم گرفتند ولي هيچ خبري نشد.

سال گذشته هم كتاب‌هاي من به عنوان بهترين كتاب آموزشي سال انتخاب شد و برنده جايزه ويژه شد كه جايزه ويژه فقط تنديس و يك تكه كاغذ بود و هيچ تفاوتي با جايزه‌هاي ديگر نداشت. عيد امسال هم 12 نفر از خانم‌هاي عرصه موسيقي به عنوان پيشكسوت انتخاب شدند كه خوشبختانه بنده جزو آنها نبودم.  رسالت من در عرصه موسيقي هنوز به پايان نرسيده و تازماني كه رسالتم را انجام نداده‌ام در اين عرصه خواهم ماند و جز اين به هيچ چيز دنيا دلبستگي ندارم و ميخي بر ديوار اين دنيا نكوبيده‌ام.

 

چرا شما در برنامه‌ها و مراسم‌ حضور نداريد حتي سال گذشته كه به عنوان برگزيده اول كتاب تاليفي خانه موسيقي انتخاب شديد براي دريافت جايزه حضور نداشتيد؟

امسال در جشن خانه موسيقي شركت نكردم چرا كه معتقدم اين جشن‌ها و تجمعات خروجي خوب و قابل ملاحظه‌اي ندارد و اصولا علاقه‌اي به حضور در مجامع عمومي ندارم و ترجيح مي‌دهم بيش‌تر كار فرهنگي انجام بدهم و تدريس كنم. در حال حاضر فقط در هنرستان دختران تدريس مي‌كنم و يك روز در هفته هم در آموزشگاه موسيقي خودم تدريس مي‌كنم.

ولي متاسفانه تا زماني كه حمايتي نباشد اين زحمات بدتر از گذشته از بين خواهد رفت. موسيقي به‌خاطر سدهايي كه جلوي راه آن بوده، هميشه كندتر از هنرهاي ديگر پيش رفته و اگر تلاش افراد اندكي كه فرهنگي فكر مي‌كنند نباشد، موسيقي هيچ جايگاهي نخواهد داشت.


آِيا برنامه اجراي كنسرت در داخل يا خارج از كشور داريد؟

علاقه‌اي به اجراي كنسرت در داخل كشور ندارم. البته چند وقت پيش براي اجراي يك تك‌نوازي 20 دقيقه‌اي دعوت شدم ولي خودم درخواست اجراي كنسرت نداشتم. به اين دليل كه در حال حاضر كساني كه كنسرت اجرا مي‌كنند متضرر مي‌شوند. در نظر بگيريد وقتي تالار وحدت بابت يك شب اجرا چهار ميليون و دويست هزار تومان از سرپرست گروه مي‌گيرد و نوازنده‌اي هم كه در گروه است از سرپرست گروه انتظار حمايت مالي دارد،

مگر عوايد حاصل از يك شب كنسرت چقدر است كه سرپرست گروه بخواهد چنين هزينه‌هايي را بپردازد. درباره كنسرت خارج از كشور هم فعلا برنامه‌اي ندارم. در حال حاضر صحبت‌هايي براي اجرا در خارج از كشور داريم ولي هنوز قطعي نشده اما چند ماه پيش با گروه خودم در كانادا كنسرت داشتم. در كنسرت‌هاي خارج از كشور هم به دليل بالا بودن هزينه‌هاي اقامت و بليت نمي‌توان با تمام گروه رفت و مجبوریم فقط با شش نفر از اعضاي  بروم.

 


در حال حاضر شيوه آموزش قانون در آموزشگاه‌ها چگونه است؟

شيوه آموزش من در آموزشگاه شيوه آكادميك است و تمام سرفصل‌ها درباره ساز قانون نظر بنده است كه خروجي خوبي هم داشته است. البته يكي از مشكلات در آموزشگاه‌ها موقتي بودن هنرجويان است و از طرفي نيز در هر دوره شور يك ساز در بين مردم زياد مي‌شود و يك دفعه همه به يادگيري ويولن يا ساز ديگري روي مي‌آورند كه اين مسئله اجراي كار آكادميك در آموزشگاه را سخت مي‌كند.

همچنين عدم وجود عرصه‌اي براي آگاهي والدين درباره انتخاب آموزشگاه مناسب از ديگر مشكلات آموزشگاه‌هاي موسيقي است. در حال حاضر همه كساني كه امروز قانون تدريس مي‌كنند، از شاگردان من بوده‌اند، متد و روش من را اجرا مي‌كنند و كسي كه بخواهد اين ساز را تخصصي كار كند بايد از دوران كودكي در آموزشگاه شروع كند تا وقتي به سن هنرستان رسيد سطح دانش قابل قبولي از اين ساز داشته باشد و خوشبختانه در حال حاضر امكان ادامه تحصيل اين ساز تا مقطع فوق ليسانس فراهم شده است.

 

البته كساني هم هستند كه اين ساز را مي‌زنند ولي در رشته و حرفه ديگري مشغولند و به‌طور كلي زمان لازم براي يادگيري اين ساز بستگي به تلاش و پشت كار هنرجو و جدي گرفتن آن دارد. ولي هنرجويان من اكثرا وقتي به سال دوم مي‌رسند سازشان قابل شنيدن است و دوبار هم كه آموزشگاه من در رقابت‌ها شركت كرده رتبه نخست را داشته است.

 


درخواست شما از افرادي كه در عرصه مديريتي حوزه موسيقي فعاليت مي‌كنند، چيست؟

كساني كه در حال حاضر در راس كارند كمي فرهنگي‌تر فكر كنند و حمايت بيش‌تري از موسيقي داشته باشند تا جواناني كه در اين عرصه كار مي‌كنند سرخورده نشوند. به‌طوري كه امروز جواناني هستند كه كارشان خيلي خوب است ولي چون بازار كار ندارند، هرز مي‌روند. يك دوره‌اي در مدارس گروه سرود بود و اين گروه سرود يك معلم سرود داشت و به نوعي فرصت شغلي براي فارغ‌التحصيلان موسيقي بود كه امروز ديگر بسيار كمرنگ شده است.


يا قبلا  كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان هم موسيقي‌هاي متنوع و جذابي براي كودكان توليد مي‌كرد كه در چند سال اخير به حداقل رسيده يا از بين رفته است. معتقدم هر انسانی كه به دنيا مي‌آيد، رسالتي دارد و اگر بتواند سيم ارتباط با خداوند را پيدا كند مي‌تواند رسالت خود را انجام دهد

و من در طول اين سال‌ها كاري كه وظيفه‌ام بوده را انجام داده‌ام و كار خاصي نكرده‌ام و كساني كه كارشان را انجام نداده‌اند، قصور كرده‌اند و بايد بدانند كه در اين مدت زمان كوتاه عمر بايد كارمان و رسالتمان را چه از نظر اخلاقي و چه از نظر كاري درست انجام بدهيم و بار سفر ببنديم و برويم.

 

حزب توده عامل اصلی شکست احزاب سیاسی و نشریات در ایران است

دکتر انوار خامه‌ای محقق، نویسنده روزنامه نگار فعال سیاسی و از اعضای گروه ۵۳ نفر و از اعضای اصلی حزب توده است که در سال ۱۳۲۶ به همراه افرادی چون خلیل ملکی، جلال آل احمد، فریدون توللی و تنی چند از حزب توده انشعاب کردند؛ او معتقد است که حزب توده حتی بیشتر از انگلیسی‌ها و روس‌ها به ایران لطمه سیاسی و فرهنگی زدند و با ترور شاه و می‌تینگی که روز ۲۷ مرداد سال ۱۳۳۲ در تهران برگزار کردند و با خیانتی که به دولت مصدق کردند عملا شرایطی را فراهم کردند که هرگز احزاب سیاسی مستقل و روزنامه‌های مستقل نتوانستند در ایران رشد و شکوفا شوند.

این گفت وگو سال گذشته به مناسبت سالگرد 28 مرداد در مجله صبح آزادی منتشر شد به بهانه سالگرد این واقعه تاریخی آن را باز نشر می کنم.

گفت‌و‌گو  مریم آموسا

‌انور خامه‌ای در ۲۹ اسفند ۱۲۹۵ در تهران به دنیا آمد او با ورد به دانشگاه و تحصیل در رشته مهندسی شیمی با گروه ۵۳ نفر آشنا شد و فعالیت جدی سیاسی خود را آغاز کرد. در سال ۱۳۱۶ گروه ۵۳ نفربه اتهام توطئه و مرام اشتراکی بازداشت شدند. نتیجه محاکمه ۵۳ نفر برای خامه‌ای، شش سال زندان بود که در مهر‌ماه ۱۳۲۰ با یک سال تخفیف از زندان آزاد شد. او در سال ۱۳۲۲ به عضویت حزب توده درآمد و فعالیت‌اش را به عنوان سردبیر و اداره کننده روزنامه رهبر ارگان حزب توده ادامه داد..

در مرداد ۱۳۲۵ از طرف حزب توده به عنوان نماینده مطبوعات ایران به کنگره پاریس رفت و پس از آن به عنوان نماینده دانشجویان ایران در کنگره بین‌المللی جوانان در پراگ شرکت کرد و در این دوران سفرهایی به مسکو نمود و دیدار با لاهوتی از خاطرات شنیدنی این سفر دکتر خامه‌ای است.

انور خامه‌ای به علت اعتراض به سیاست‌های کمیته مرکزی حزب توده در دی‌ماه ۱۳۲۶ به همراه خلیل ملکی، جلال آل احمد، فریدون توللی و تنی چند از حزب توده انشعاب کرد. به دنبال محدودیت‌های سیاسی، انور خامه‌ای دوباره به تدریس ریاضی در دبیرستان‌های تهران روی آورد.

با شکل‌گیری جنبش ملی شدن صنعت نفت، خامه‌ای به همراه چند تن از همفکران خود روزنامه «‌جهان ما» و «‌حجار» را منتشر کرد و بر اثر کودتای ۲۸ مرداد بازداشت و پس از مدتی از زندان آزاد شد. خامه‌ای برای ادامه تحصیلش به دانشگاه هایدلبرگ رفت و در رشته اقتصاد به مطالعه پرداخت. در همین زمینه تحصیلات خود را دانشگاه فرایبورگ سوئیس دنبال کرد و موفق شد رساله دکترای خود را با بالا‌ترین نمره بگذارند.

در بازگشت به ایران اجازه کار به او در دانشگاه تهران ندادند و به صورت غیررسمی در پژوهشگاه علوم انسانی وابسته به وزارت علوم کار می‌کرد. خامه‌ای از جمله معدود رهبران حزب توده بود که به ماهیت استالینی مارکسیسم روس‌ها پی برد و کتابی به زبان فرانسه با عنوان «‌تجدید نظر طلبی از مارکس تا مائو» نوشت که بار‌ها در فرانسه تجدید چاپ شد. این کتاب بعد‌ها در ایران توسط خود ایشان ترجمه شد.

از دیگر کتاب‌های خامه‌ای می‌توان «‌چهار چهره‌: ‌ نیما یوشیج، صادق هدایت، عبدالحسین نوشین و ذبیح بهروز» که در سال ۱۳۶۸ منتشر شد، اشاره کرد. «‌پاسخ به مدعی»، «‌اقتصاد بدون نفت»، «فرهنگ سیاست و تحول اجتماعی» و «‌سال‌های پرآشوب» نام برد. او در سن ۹۵ سالگی همچنان مشغول نوشتن و خواندن است و این روز‌ها با تنها فرزندش ملیحه که ۳۲ سال دارد در کرج زندگی می‌کند و به دلیل کهولت سن کمتر از خانه خارج می‌شود.

انورخامه‌ای یکی از راویان صدیق تاریخ سیاسی و فرهنگی معاصر ایران است که به مناسبت ۵۸ مین سالگرد کودتای ۲۸ مرداد با او گفت‌و‌گو کرده‌ایم.

 

درابتدا می‌شود نگاهی داشته باشیم به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و نقش احزاب و آمریکا‌ها و انگلیسی‌ها در شکل گیری این کودتا.

 

در سال ۱۳۳۲ با فاصله سه روز دو کودتا درایران شکل گرفت. کودتای ۲۵ مردادماه که برنامه ریز آن آمریکایی‌ها بودند و کودتای ۲۸ مردادماه که توسط انگلیسی‌ها مدیریت شد. این دو کودتا از حیث شکل و افرادی که آن‌ها را برنامه ریزی و تحریک کردند و اشخاصی که در این کودتا حضور داشتند با هم بسیارمتفاوت است، اما هدف هردو کودتا یک چیز بود و آن هم سرنگونی دولت دکتر مصدق.

آمریکایی‌ها برنامه ریز و اجرا کننده کودتای اول بودند و دراین کودتای مخملی که با حمایت شاه برنامه ریزی شده بود؛ قصد داشتند که بدون خون و خون ریزی دولت دکتر مصدق را سرنگون کنند. چون به این نتیجه رسیده بودند که نمی‌توانند با مصدق و اطرافیان او بسازند و می‌خواستند روی شخص محمد رضا پهلوی نفوذ داشته باشند و مواضع خود را بهتر ازپیش درایران پیش ببرند. دراین کودتای مخملی آمریکایی‌ها از تعدادی ازافسران نظامی و خود فروخته ایرانی بهره گرفتند. البته آمریکا موضع خود را در رابطه با ایران نسبت به سال‌های گذشته تغییر داده بود و قصد داشت که درعین حال که درایران نفوز ‌کند و از پیش روی انگلیسی‌ها در ایران بکاهد. اما می‌خواست این اتفاق زیرپوستی باشد ودخالت‌اش در ایران مشخص نباشد. از این رو قصد نداشت که با این کودتا و علنی کردنش موجب رنجشی درسطح بین الملی شود ومی دانست اگرباتوجه به ارادتی که گروه‌های مختلف مردم به مصدق داشتند؛ اگر اوبا شدت عمل گذاشته شود؛ سرنوشت شاه هم مخدوش می‌شود و از این نمی‌توانند دیگر حمایت‌های شاه را با خود همراه کنند.

شاه هم برای اینکه خوش خدمتی‌اش را به آمریکایی‌ها نشان بدهد شبانه حکم برکناری مصدق را امضا کرد.

همزمان با شکل گیری این کودتا انگلیسی‌ها هم در حال پی ریزی کودتا بودند و بانی این کودتا وزارت mi۶

 انگلیس بود. انگلسی‌ها برای تحقیق این هدف یکی از اعمال قدیمی خود را از طریق عراق به ایران فرستاده بودند که با عناصر انگلیسی که درایران مستقر بودند دست به دست هم بدهند و برنامه‌شان را اجرا کنند.

 از ایرانی‌ها که با این فرستاده ملاقات کردند و از سال‌ها پیش با انگلیسی‌ها همکاری داشتند می‌توان به برادران رشیدی و سر لشگر زاهدی اشاره کرد. اما خیلی جالب است که بدانید زاهدی به طورهمزمان با آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها وارد تعامل شده بود. همچنین سه نفر دیگری هم در شکل گیری و اجرای این کودتا سهیم بودند که انگلیسی‌ها یک سال پیش از طرح ریزی کودتا با ابوالحسن ابتهاج برادرش، سهیلی و ساعد مراغه‌ای وارد تعامل شده بودند. برادران ابتهاج به خاطر پست سیاسی که داشتند و چون در گیلان ملک و مالی داشتند با توده‌های مختلف ایران در ارتباط بودند و پیش از این زمانی که روسیه می‌خواست در آسیای شرقی نفوز کند به انگلیس‌ها کمک کرده بودند..

افرادی که با آمریکایی‌ها همکاری می‌کردند با کسانی که با انگلیس‌ها همکاری می‌کردند از نظر سیاسی و قدرت بسیارمتفاوت بودند بیشترافرادی که با روزولت همکاری می‌کردند یا خبرنگار بودند و یا نویسنده که وجهه سیاسی خاصی نداشتند.

انگلیسی‌ها به این گروه که با آن‌ها وارد تعامل می‌شوند دستور می‌دهند که در شهر لوزان سوئیس دور هم جمع شوند و دراین نشست نماینده انگلیس حضور پیدا می‌کند و درباره اوضاع ایران و مواضع سیاسی ایران و طراحی کودتا بحث و گفت‌و‌گو می‌کنند و انگلیسی‌ها برخلاف آمریکای‌ها قصد داشتند که برای سرنگونی دولت مصدق کودتای نظامی بکنند.

 

با این تفاسیری که شما درباره دو کودتا و برنامه ریزی‌های آمریکایی‌ها و انگیسی‌ها گفتید آیا این دو گروه در جریان کودتای با هم رقابت می‌کردند؟

 

به نظرمن انگلیسی ‌ها طبیعتا از جریان کودتای آمریکایی‌ها با خبر بودند و آن‌ها منتظر بودند تا ببیند آمریکایی‌ها چه می‌کنند بعد آن‌ها وارد عمل شوند سرلشگر زاهدی هم که به عنوان مامور دوجانبه رفتار می‌کرد بی‌شک اخبار آمریکایی‌ها را در اختیار انگلیسی ‌ها می‌گذاشت.

 

با توجه به اینکه آمریکا همچنان می‌خواست که مواضع خود را درایران حفظ کند آیا برای روزی که در کودتا شکست بخورد و مواضع‌اش د ر ایران به خطربیافتد برنامه‌ای پیش گرفت یا نه ؟

 

سفیرکشور آمریکا برای اینکه روابط ‌اش را با مصدق همچنان حفظ کند واگر کودتا شکست خورد مواضع دولت‌اش را درایران از دست ندهد، پیش ازکودتا به منظور مسافرت به کشورش بازگشت. پس از ناکامی کودتای ۲۵ مرداد؛ آمریکایی‌ها در‌‌نهایت دست پاچه شدند و سراسیمه سفیر خود را شبانه راهی ایران کردند تا به دست بوسی مصدق برسد و دلایلی بیاورد مبنی بر خبری خود و دولت‌اش نسبت به این ماجرا؛ چرا که نمی‌خواستند مواضع خود را در ایران از دست بدهند.

 

پس ازناکامی کودتای ۲۵ مرداد حزب ملی مذهبی‌ها درایران چه کردند؟

 

درجریان کودتای ۲۵ مرداد؛ آمریکایی‌ها قصد داشتند که تمام کلوپ‌های حزب ملی مذهبی را نابود کنند و همراهان او را هم دستگیر کنند تا به گونه‌ای دست رقیبشان روس‌ها را از ایران کوتاه کنند، اما چون مصدق ازاین جریان با خبر شد به فاطمی و سایرهمراهانش گفت که سرپست‌های خود حاضرباشند و به خانه بازنگردند. افسران ایرانی که جزعوامل کودتای آمریکایی‌ها بودند به خانه مصدق و فاطمی حمله کردند اما نتوانستند که آن‌ها را دستگیر کنند، اما بی‌کارننشستند و دست به کارهای ناشایستی زدند که یکی از این کار‌ها تجاوزبه همسر دکتر فاطمی بود.

 

پس از ناکامی کودتای ۲۵ مرداد حزب ملی مذهبی‌ها و توده‌ای‌ها در ایران چه کردند؟

پس از کودتا ۲۵ مرداد ملی مذهبی‌ها از مصدق درخواست کردند که می‌تینگی درمیدان بهارستان برپا کنند درهمین می‌تینگ بود که دکتر فاطمی نطق قرایی برعلیه شاه کرد که پس از این سخنرانی شاه آن قدر آشفته شد که قصد داشت حکم اعدام فاطمی را صادر کند.

دراین متینگ ملی مذهبی‌ها و نیروی سوم با تمام قوا درمیدان بهارستان حاضرشدند. توده‌‌ای‌ها هم که می‌خواستند دامن خود را ازاتهام به کودتا پاک کنند و از آب گل آلود به نفع خود ماهی بگیرند، از مصدق خواستند که به آن‌ها هم اجازه متیبگ بدهد. مصدق هم چون براساس سیاست‌اش قصد نداشت که با احزاب مخالفتی کند و مانع فعالیت آن‌ها شود تصمیم گرفت که به آن‌ها هم اجازه بدهد ومصدق به ملی مذهبی‌ها صبح روز ۲۷ مرداد و به توده‌ای‌ها هم عصرمان روز اجازه متینگ داد..

 

می‌تینگ ‌ صبح و عصر با هم چه تفاوت‌های داشتند؟

 

جمعیت می‌تینگ صبح را‌‌‌ همان چند صد هزارنفری تشکیل می‌داد که دربرنامه‌های جبهه ملی شرکت داشتند وقصد نمایش هم نداشتند آن‌ها نیمه شمالی میدان بهارستان و ابتدای خیابان شاه آباد را پر کرد ه بودند. اما توده‌ای طبق سیاست‌های نمایشی شان و با توجه به بودجه خوبی که داشتند به اعضای حزب خودشان اکتفا نکرده بودند و علاوه بر نیروهای خودشان چند هزار نفری هم از جمعیت فرودست تهران و شهرهای اطراف را با پرداخت مقدار ناچیزی پول و چلوکباب با خود همراه کرده بودند. توده‌ای‌ها در این روز‌چند سخنرانی برعلیه شاه و دولت مصدق کردند که یکی از سخنران‌ها هم کیا نوری بود. در خلال برگزاری این می‌تینگ به فحاشی نسبت به شاه هم پرداختند و عملا قصد قدرت نمایی داشتند تا رسما اعلام کنند که مصدق باعث و بانی تمام داستان‌ها و کودتا است. جمعیت توده‌ای‌ها درآن روزشاید به ۳۰ هزارنفرهم می‌رسید و من با اینکه پیش از این بار‌ها درمیتینگ‌های حزب توده شرکت کرده بودم، اما با چنین جمعیتی روبرو نشده بودم.

 

پس با تاریخچه که ازمیتینگ حزب توده می‌گوید این یارکشی‌های سیاسی با وعده‌هایی نمادینی چون چلوکباب ودر دوره حاضر ساندیس درمیان سران احزاب سیاسی ایران مرسوم بوده است؟

 

به هرحال درجامعه ما هیچ چیزغریب نیست. خود شاه زمانی که می‌خواست که درامجدیه سخنرانی کند دستورمی‌داد که ارتشی‌ها با لباس غیرنظامی دراین مراسم شرکت کنند و مغازه دار‌ها و دست فروش‌ها هم که همیشه شهرداری تهران با آن‌ها مشکل داشت از جمله گروه‌هایی بودند که با این ترفند درسخنرانی شاه وادار می‌شدند که حضور پیدا کنند. به نظر من که شاهد نه دهه سیاسی ایران بوده‌ام همه این عوامل ناشی ازعقب ماندگی سیاسی ایران و افوال احزاب واقعی سیاسی است..

 

آیا شما در دو می‌تینگ ملی مذهبی‌ها و توده‌ای‌ها شرکت کردید؟

 

بله اما نه به منظورهواداری بلکه برای اینکه ببینم چه می‌شود. ‌‌‌ همان طور که می‌دانید حزب توده دشمن خونی من بود و حتی قصد ترورمن را هم داشتند که به نتیجه نرسید. من وقتی برای تماشای می‌تینگ حزب توده رفته بودم به طوراتفاقی کریم‌پورشیرازی مدیرمسول روزنامه شورش را که از طرفداران مصدق بود را هم دیدم و با هم گوشه‌ای ایستاده بودیم و شاهد کارهای حزب توده بودیم. هردو نفر ما وقتی صف آرایی حزب توده را دیدیم و تلاشی که برای ایجاد رعب و وحشت در جامعه داشتند؛ تنمان واقعا لرزید. جمعیتی که با دسته‌های ۲۰ نفره یک سرش میدان بهارستان بود و یک سرش از میدان مخبرالدوله پیدا بود و تمام خیابان شاه آباد را هم گرفته بودند.

در واقع اگر حزب توده از روس‌ها اجازه کودتا داشتند‌‌‌ همان روز می‌توانستند دولت را سرنگون کنند و دولت خودشان را روی کار بیاورند.

 

آیا ارتش با توجه به اینکه ایران درموقیعت سیاسی بسیار بدی قرار داشت در این می‌تنگ با مخالفان دولت برخورد نکرد؟

 

ه‌مان طورکه گفتم مصدق به رشد و بالندگی احزاب سیاسی احترام می‌گذاشت وبه همین خاطر به ارتش اجازه نداده بود که وارد عمل بشود و اصلا هیچ نیروی نظامی در محدوده می‌تینگ نبود. درواقع مصدق می‌خواست با این حرکت خود، دموکرات بودن خودش را به جهانیان بفهماند. اما حزب توده که حزب مستقل ایرانی نبود و روسیه از این حزب حمایت می‌کرد و حزب هم اهداف آن‌ها در ایران و حتی منطقه دنبال می‌کردند و بزرگ‌ترین خیانت‌ها را به ایرانی‌ها کردند.

 

می‌تینگ ‌ حزب توده در سطح بین الملی چه بازتابی داشت؟

 

با توجه به اینکه خبرنگاران رسانه‌های خارجی هم دراین می‌تینگ ‌ حضور داشتند؛ تمام اخبار این روز را به سراسرجهان مخابره کردند، آمریکایی هم که وحشت در وجودشان افتاده بود؛ ترسیدند که توده‌ای‌ها از نبود سفیر آمریکا درایران سو استفاده کنند آن‌ها هم شبانه سفیرشان را به ایران فرستادند تا به مصدق گزارش کار بدهد و مواضع آمریکا به خطر نیفتد. من اسناد محرمانه‌ای برای ترس و وحشت آمریکایی‌ها از می‌تینگ ‌ حزب توده پیدا کرده‌ام که در کتاب خاطراتم آن‌ها را منتشر کرده‌ام. این می‌تینگ موجب شد که انگلیسی‌ها به سرعت برنامه کودتای ۲۸ مرداد را اجرا کنند.

 

برنامه کودتای ۲۸ مرداد چگونه اجرا شد؟

 

سران کودتا برای تحقق اهدافشان برای کودتا با دو گروه وارد گفت‌و‌گو شده بودند وبرای روز کودتا با افراد چاقو کشی چون شعبان بی‌مخ و طیب وارد تعامل شده بودند و این افراد هم گروه‌های خودشان را به خیابان‌ها آورده بودند تا در شهرایجاد نا‌امنی کنند و اعلام کنند که آشوب سراسرایران را فرا گرفته است. گروه دیگرهم نظامی‌ها وطن فروخته بودند. چاقو کش‌ها در دو دسته از جنوب شهر به سمت میدان سپه و بهارستلان راه افتاده بودند. برخی هم سوار کامیون شده بودند و در حالی بیل و چوب در دست داشتند فریاد می‌کشیدند و چوب‌هایشان را در هوا تکان می‌دادند.

 گروهی هم مامور ویران کردن کلوپ‌هایی بودند که در طول راه می‌دیدند و در ‌‌‌نهایت قرار بود همه این اوباش بیایند جلوی خانه مصدق. گروه افسران هم از سمت شمال شهر به سمت پایین راه افتاده بودند و قصد داشتند درمواقع لازم شعار بدهند و حتی دست به اسلحه ببرند..

 

شما در روز کودتای ۲۸ مرداد به خیابان آمدید؟

 

بله من که در جریان این نبودم که کودتای دیگری هم امروز در ایران قرار است رخ بدهد، طبق سایر روز‌ها که گاهی برای قدم زدن به سمت پل تجریش می‌رفتم؛ پیاده راه افتادم و در طول راه شاهد اتفاقات عجیب وغریبی بودم. عده زیادی از اوباش درسطح شهر پخش شده بودند و زمانی که دراتوبوس در میدان تجریش نشسته بودم که به قسمت‌های مرکزی شهر بروم، یکی ازهوادران حزب توده هم وارد اتوبوس شد و ابتدا گوشه‌ای ایستاد. درآن زمان توده‌ای‌ها برای خودشان سرودی درست کرده بودند که بخشی از آن این بود «پاینده باد صلح جهانی، مرده باد جنگ». این توده‌ای وقتی وارد اتوبوس شد با لهجه ترکی خود به هر کسی که می‌رسید می‌گفت «صلحو». تا اینکه به یک پیرمرد که لباس برازنده‌ای پوشیده بود و شاپوی هم به سر گذاشته بود رسید و شروع کرد به فحاشی. من خیلی ناراحت شدم و همراه بقیه به او اعتراض کردیم. در این روز حتی توده‌ای‌ها قصد داشتند که مجسمه‌های رضا شاه که در میدان سپه نصب شده بود را به پایان بکشند که با ممانعت اشخاصی مانع این کارشدند. درواقع دراین روز نا‌امنی و آشوب تهران را فرا گرفته بود.

 

با توجه به اینکه مصدق در جریان دو کودتا درفاصله سه روز قرار گرفت؛ چرا نتوانست سرنگونی دولت‌اش را پیش بینی کند و راهکاری بیندیشد؟

 

با اینکه من ازطرفدران مصدق بودم؛ اما نقدهایی هم به او وارد بود و من منکر این موضوع نمی‌شوم. به عنوان مثال مصدق زمانی که در جریان کودتای ۲۵ مرداد و خودفروشی تعدادی از افسران قرار گرفت پس از بازجویی باخبر شد که خواهر‌زاده خودش سرتیپ دفتری هم جز وابستگان آمریکایی و از عوامل کودتا بوده است. اما پس از بازجویی و مظلوم نمایی که سرتیپ دفتری کرد که او برای خبرآوردن به این گروه پیوسته بوده و قصد بدی نداشته حرف او قبول کرد و او را مامور کرد که برود و نیروهای شهربانی تهران را از افسری که مسول این کار بود و اتفاقا فرد وطن پرستی بود، تحویل بگیرد. او هم خوش خدمتی خودش را به کوتاچیان نشان داد و با نیروهای شهربانی به خیابان‌ها ریختند و برعلیه مصدق و دولت او شعار دادند و چند تانکی که مصدق دستور داده بود از سلطنت آباد بیاورند را مصادره کردند و با شلیک گلوله به سمت خانه مصدق راه افتادند.

و این گونه شد که کودتا چیان خانه مصدق را مصادره کردند وچاقوکشی‌ها هم به مخفی‌گاه زاهدی رفتند و او را به رادیو بردند و او در ساعت دو بعدازظهر از طریق رادیو اعلام کرد که دولت مصدق شکست خورده و او یعنی خودش زاهدی نخست وزیر ایران است وخبر بازگشت شاه را هم داد..

 

شما در دوران کودتا به چه شغلی مشغول بودید و آیا شما هم پس از کودتا مجددا به زندان رفتنید؟

 

من پس ازاینکه از زندان در سال ۱۳۲۱ آزاد شدم واز یکی از اقوامم خواستم که برای من کار دولتی پیدا کند و او هم شرایط کار کردن من را به عنوان دبیر در هنرستان صنعتی فراهم کرد. پس از اینکه دبیر شدم با گذشت زمان به حزب توده پیوستم مدتی سردبیر روزنامه ارگان حزب توده بودم و ماهیانه ۲۰۰ تومان دریافت می‌کردم اما پس از آنکه از حزب توده جدا شدم دیگربه طور رسمی فعالیت مطبوعاتی نکردم و روزنامه نگاری شغل دوم من شد و در دوران کودتا هم دبیر بودم و با مطبوعات هم همکاری می‌کردم و در آن زمان سردبیر روزنامه حجار بودم.

پس از کودتا نه تنها من بلکه تعداد دیگری از دوستان به زندان افتادند من پس از مدتی آزاد شدم اما مثلا دوستم کریم‌پور شیرازی زنده زنده به آتش کشیده شد و شاه با این کار ننگ بزرگی برای خود و دولتش به جای گذاشت..

 

چرا شغل روزنامخ نگاری را کنار گذاشتید؟

 

چون پس از کودتا به این نتیچه رسیده بودم که ما درایران هنوز به بلوغ سیاسی نرسیده‌ایم که روزنامه‌ها و نشریات ما آزادانه منتشر شوند و به حیات سیاسی و فرهنگی خود ادامه بدهند و شغل روزنامه نگاری با بگیرو بندهای فعالان سیاسی یک روزهست یک روز نیست. پس ازانشعاب از حزب توده در کنار شغل معلمی با نشریاتی چون نگین فردوسی حجار کار می‌کردم و برای آن‌ها مقاله می‌نوشتم اما پس از کودتا به کار رسمی خودم یعنی تدریس بازگشتم..

 

فضای فرهنگی ایران در دوران پیش و پس از کودتای ۲۸ مرداد به چه شکل بود؟

 

پیش از کودتای ۲۸ مرداد حزب توده حزبی بود که توانسته بود بیشتراقشارجامعه را تحت تاثیرقرار بدهد و این حزب با بودجه‌ای که داشت توانسته بود؛ روی فضای فرهنگی جامعه تاثیربگذارد و قشر وسیعی از رونامه نگاران و نویسنده‌ها را نیز تحت تاثیر قرار ربدهد. دبیران که سهم بسزایی در تربیت جامعه داشتند نیز گرایش ویژه‌ای به حزب توده داشتند. اما پس ازکودتای ۲۸ مرداد با توجه به پلیسی شدن فضای ایران روی فضای فرهنگی و نشریات ایران هم تاثیر بسزایی گذاشت و عملا نشریاتی که با حزب توده مناسبتی داشتند از ادامه حیات باز ماندند و تا مقطع طولانی تنها دو روزنامه اطلاعات و کیهان که دولتی بودند منتشرمی‌شدتد و باقی نشریات پس از چند شماره از ادامه کارباز می‌ماندند. اگر نشریه‌ای هم دراین مقطع تاریخی طولانی توانست به فعالیتش ادامه دهد؛ این حیات را مدیون آگهی‌هایی بود که می‌توانست بگیرد و یا مدیر مسول وکیل و یا نماینده مجلس بود. یکی از مهم‌ترین روزنامه این دوران «داد» بود که سال‌ها توانست با آگهی به فعالیت خود ادامه بدهد. فضای پس ازکودتای ۲۸ مرداد به گونه‌ای آشفته بود که حتی چندین بارارزال و اوباش تصمیم گرفتند که روزنامه کیهان و اطلاعات را هم آتش بکشند.

متاسفانه مطبوعات ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد از فضای آرمانی و رشدی که می‌توانستند داشته باشند فاصله گرفتند. بدون اغراق باید بگویم اوج و بالندگی نشریات ایران در دوره مشروطه بود. شاید این حرف من به مذاق خیلی‌ها خوش نیاد اما حزب توده در قهرایی احزاب و نشریات ایران نقش موثر و کلیدی داشت. چرا که پس از ترورشاه توسط حزب توده بسیاری ازنشریات لطمه جدی خوردند و می‌تینگ حزب توده در روز ۲۷ مرداد سال ۱۳۳۲ موجب شد که دولت مردان همواره مانع پیدایش و قدرت گرفتن احزاب در ایران شوند

فضای شکست و بی‌آرمانی که بر قشر وسیعی از روشنفکران آن دوران غلبه کرد موجب شد که حتی اگر کتابی هم منتشر می‌شد مخاطبی پیدا نکند و درانبار‌ها خاک بخورد و پس از سال‌ها که فضای جامعه به گونه‌ای تلطیف شد مخاطب پیدا کند. خود من پس از کودتای ۲۸ مرداد دفتری داشتم و فعالیت فرهنگی می‌کردم درمقطعی تصمیم گرفتم که کتاب منتشرکنیم؛ دو جلد کتاب منتشر کردیم اما‌ این کتاب‌ها سال‌ها ماندند و بعد فروش رفتند. حتی پیش ازکودتا هم کتاب رونق چندانی درایران نداشت. درمقطعی که در حزب توده بودم من کتاب «دیالتیک طبیعت و تاریخ» را که نخستین کتابی بود که در این حزب منتشر شد را نوشتم اما این کتاب با وجود اینکه حزب توده جمعیت زیادی را پوشش می‌داد تنها یک بار چاپ شد و سال‌ها بعد در خارج از کشور آن را منتشر کردم و به ایران آوردم. این اتفاق برای تا‌تر و سینمای ایران هم افتاد و شاهد رکود این هنر‌ها در ایران بودیم..

 

با توجه به اینکه شما از اعضای گروه ۵۳ نفر بودید آیا فکر نمی‌کنید؛ اگر ۵۳ نفر با توجه به اینکه متشکل از افراد فرهنگی و روشنفکران آن دوران بودند خودشان می‌توانستند حزب مستقلی را تشکیل بدهند که همچنان ادامه حیات بدهد؟

 

به نظر من ۵۳ نفر گروهی روشنفکر بودند که می‌توانستند برای بهبود فضای فرهنگی و اجتماعی ایران فعالیت بکند و کارساز هم باشند اما به شرطی که پس از آزادی از زندان همچنان استقلال خودشان را حفظ کند. ۵۳ نفر می‌توانست بانی یک حزب متکی به مردم ایران و منافع ملی باشد واگر چنین اتفاقی می‌افتاد می‌توانست گروه وسیعی از جامعه را باخود همراه کند.

 

چگونه پایه‌های حزب توده در ایران گذاشته شد؟

 

پس از اینکه ۵۳ نفر به زندان افتادند و دوران محکومیت خودشان را سپری می‌کردند پس از شهریور ۱۳۲۰ شرایطی بوجود آمد تا زندانی‌های سیاسی از زندان آزاد شوند عده‌ای که کاسه داغ‌ترازآش بودند و اتفاقا با دولت مردان هم ارتباط داشتند، گفتند اگر این ۵۳ نفر و افرادی از این دست مشمول عفو کامل شوند در جامعه هرج و مرج می‌شود. از این رو بهتراست که آنها‌هایی که دردادگاه‌های نظامی محاکمه شده‌اند مشمول عفو شوتد و ۵۳ نفر که در دادگستری محاکمه شده‌اند تنها بخش از محکومیتشان بخشیده شود و با توجه به تفاوت دوران محکومیت ۵۳ نفر؛ گروهی از اعضا که بخش عمده‌ای از محکومیتشان را گذرانده بودند آزاد شدند و گروهی همچنان ماندند تا باقی دوران محکومیتشان را سپری کنند. در چنین شرایطی بود که مرتضی یزدی و ایرج اسکندری که دوران محکومیتشان را گذرانده بودند آزاد شدند و ما هم با فاصله آزاد شدیم. عبدالحسین نوشین با ایرج اسکندری پس از آزادی با توجه به ارتباطاتی که با حرب کمونیست روسیه و فرانسه داشتند؛ حزب توده را با حمایت روس‌ها تشکیل دادند. من و تعداد دیگری از دوستانم وقتی از زندان آزاد شدیم تا مدت‌ها به حزب نپیوستیم اما در نتیجه تصمیم گرفتیم که به حزب به شرطی که حزب ارتباطش را با شوروی قطع کند؛ بپیوندیم. اسکندری این قول را به ما داد اما پس از مدتی آن را نادیده گرفت. به مرورحزب توده؛ منافع ملی رابه نفع روس‌ها زیر پا ‌گذاشت بی‌شک اگر چنین نمی‌کرد و می‌توانست مستقل شود می‌توانست همچنان به فعالیت خود ادامه دهد. همه این عوامل موجب شد که من به همراه خلیل ملکی، جلال آل احمد، فریدون توللی و تنی چند از حزب توده در سال ۱۳۲۶ انشعاب کنیم.

پس از کودتای ۲۸ مرداد شما آیافعالیت سیاسیتان را ادامه دادید؟

 

پیش از کودتای ۲۸ مرداد پس از اینکه از حزب توده انشعاب کردیم دو دسته شدیم گروهی نیروی حزب سوم را درست کردند و ما هم که طرفدارملی شدن صنعت نفت بودیم جمعیت رهایی راه و اندیشه را راه اندازی کردیم وروزنامه حجار را منتشر کردیم و یک کلوپ هم داشتیم که پس از کودتای ۲۸ مرداد هم کلوپمان را خراب کردند و هم آرشیو روزنامه را به آتش کشیدند من هم پس از آنکه از زندان آزاد شدم دیگر فعالیت سیاسی نکردم.

 

گزارش یک بله برون

چند روز پیش به مراسم «بله برون» یکی از وابستگان که هیچ صنمی با او نداشتم دعوت شدم. تصمیم گرفتم بهانه ای جور کنم و نروم و به جایش بنشینم خانه و فیلم ببینم اما نمی دانم چه شد که چهارشنبه حدود ساعت ۱۰ شب از خانه این وابسته گرامی سر درآوردم، با خودم گفتم این هم فال است و تماشا.

وقتی به محله این وابسته گرامی رسیدم برق نبود؛ به من هم گفته بودند ساعت ۹ داماد و خانواده اش به خانه عروس می آیند، اما ساعت حدود نه و نیم بود و خانواده داماد، آمدن شان را به زمان آمدن برق موکول کرده بودند.

حدود ساعت ۱۰ و نیم برق آمد و خانواده داماد هم یکی دو دقیقه بعد مثل برق خودشان را رساندند و بعد ازسلام و صلوات، آقایان در اتاق نشیمن و خانم ها در پذیرایی جا خوش کردند.

 خواهرهای داماد هدیه های که برای عروس خانم خریده بودند تحویل خانواده عروس دادند، اما چشم های شان منتظر دیدن عروس بود. برای من هم عجیب بود که چرا عروس خانم که حتما ماهها با آقای داماد دل و دلداده بودند رفته داخل اتاقش و  بیرون نمی آید.

ناگهان مادرعروس خانم آمد جلوی مادرِ آقا داماد که خانم مسن و شهرستانی ساده ای به نظر می رسید و کت و دامن طوسی با یک شلوار مشکی پوشیده بود گفت :«برای دیدن عروس خانم باید رونما بدهید» داشتم شاخ در می آوردم. رونما برای دیدن عروس خانم. مادر داماد هم سه تا ۱۰ هزاری از کیفش درآورد و همراه مادر عروس رفت داخل اتاق تا عروس خوشگلش را ببیند.

 با بیرون آمدن عروس از اتاق، صدای مبارکه خانواده داماد با دود و بوی اسفند به هم پیچید. به مادر عروس فرصت داده نشد که منقل اسفند را ببرد داخل اتاق مردانه تا به خاطر داماد دار شدنش، چشم حسود های فامیل که هر کدام، دو سه تا دختر دم بخت دارند به اصطلاح کور شود!

بعد از کسب اجازه از خانواده عروس؛ آقایان هم به جمع خانم ها پیوستند تا رسما مراسم بله برون شروع شود. عموی عروس برای مبارکی و میمنت مراسم چند آیه ازسوره نور تلاوت کرد و بعد یکی ازعموهای عروس، کاغذ و خودکار و دفتر نامزدی را آورد و با کسب اجازه از دو طرف، شروع به خواندن متن پیش نویس بله برون شد. هنوز چند سطری را که درباره شیربها بود، نخوانده بود که یکی از مردهای فامیلِ داماد که انگار ریش و قیچی را به دستش سپرده بودند، شروع کرد به نطق اعتراضی که ما شیربها رسم نداریم و بحث ها از همین جا شروع شد.

خانواده دامادِ ۲۸ ساله، دیپلمه با شغل شریف بسازبفروشی، ازاهالی یکی از روستاهای اراک بودند. خانواده عروس ۲۴ ساله و دانشجوی زبان انگلیسی هم از آذری ها مقیم تهران با کلی رسم و رسوم خاص خودشان بودند.

با خواندن هر بند از مفاد متن پیش نویسِ بله برون؛ اعتراض و مخالفت خانواده داماد  بیشتر می شد، چشم های خانواده عروس هم چهارتا شده بود و می گفتند که ما دیشب نسبت به همه مفاد با هم توافق کردیم چرا امشب مخالفت می کنید.

بیشتر مخالفت ها سر این بود که خانواده عروس قبلا با داماد توافق کرده بودند که عروس درسش را ادامه بدهد و یک شغل آبرومند پیدا کند و خش دیگر مخالفت هم، موضوع شیربها بود و اجناسی که داماد باید برای جهیزیه تهیه می کرد.

درچنین شرایطی داماد هم سرش را انداخته بود پایین؛ ابروهایش را در هم گره کرده بود و لام تا کام حرف نمی زد، فقط هر از گاهی به ریش سفید فامیل شان، نیم نگاهی می کرد که نه ما قبول نمی کنیم. بحث بالا گرفته بود و این آقای به اصطلاح ریش سفید پایش را گذاشته بود روی گاز که «اصلا چه دلیلی دارد که مرد حرف هاش را مکتوب کند و پایش را امضا کند،حرف های مرد حجته»

اصرار از خانواده عروس، انکار از خانواده داماد. عروس که تا آن لحظه به زور خاله هایش ساکت نشسته بود؛ بلند شد رفت کنار پدرش نشست و به طوری که همه جمع بشنوند گفت: «بابا، اگر  اینها امضا نمی دهد بی خیال، نمی خواهد. اگراین طوری پیش برود فردا که برویم زیریک سقف، می زند زیر همه چیز»

بالاخره آقای داماد هر چه که به خودش زور زد نتوانست ساکت بشیند و ناگهان از کوره در رفت و حرف هایی زد که نباید می زد که من پای هر برگه ای را امضا نمی کنم و این چیزها به من و عروس خانوم ربط دارد و… عروس هم نه گذاشت و نه برداشت راهش را کج کرد و رفت توی اتاقش، در را هم محکم پشت سرش کوبید.

چشم همه گرد شده بود، هر کسی اگر به بغل دستی اش اعتماد داشت با او پچ پچ می کرد که نکند بهم بخورد! نظم جلسه به هم خورده بود و هر کی به هر کی شده بود.

پچ پچ ها بالا گرفت که عروس می گوید نمی خواهد ازدواج کند؛ بابا و برادر عروس هم که نزدیک من نشسته بودند و دود سیگارشان چشم هایم را می سوزاند؛ می گفتند دیدی چقدر بدبخت شدیم. عموهای عروس با صدای بلند با هم حرف می زدنند و می گفتند بهتراست بهم بخورد.

خانواده داماد هم دیدند که کار خیلی خراب شده و اگر امشب بله را نگیرند؛ مورد شماتت داماد قرار می گیرند، دنبال راه چاره بودند.بالاخره داماد قبول کرد که زیر حرف هایش را امضا کند؛ اما این همه ماجرا نبود چون حالا عروس پایش را توی یک کفش کرده بود که حاضر به ازدواج نیست دیگر…

بابا و مامان عروس هم نتوانستند کاری از پیش ببرند؛ حالا نوبت تک تک اعضای خانواده عروس و داماد بود که دل عروس را برای بله دادن نرم کنند. پس از یک ساعت بلاتکلیفی و عجز و لابه های پدر داماد، عروس حاضر شد که از اتاق بیاید بیرون. مادر عروس هم جعبه شیرینی را که فامیل داماد آورده بودند؛ باز کرد و گرفت جلوی مهمان ها.

صدای صلوات و مبارک باشد کل خانه را پر کرده بود، چند تا از جوان های خانواده عروس هم که قر توی کمرشون خشک شد بود، سریع ضبط را روشن کردند و « صدای یه حلقه طلا برات آوردم از کوچه بالا….» پیچید داخل سالن.

http://marde-rooz.com/?p=9138


گفت‌وگو به زبان هنر

  • در حاشيه فعاليت مشترك هنرمندان كره‌اي و ايراني
  • گفت‌وگو به زبان هنر
  • مريم آموسا

  • هفته گذشته تفاهمنامه همكاري ميان فرهنگستان هنر و شوراي‌عالي هنرمندان كره‌جنوبي (آركو) امضا شد. بر اساس اين تفاهمنامه گروهي از كارشناسان شوراي ملي هنر كره‌جنوبي به ايران سفر كردند تا زمينه‌اي را براي همكاري ميان هنرمندان دو كشور فراهم كنند. شوراي ملي هنر كره‌جنوبي (آركو) يك موسسه نيمه‌دولتي است كه در واقع بر اساس ساختار و اساسنامه‌هايي كه دارند شبيه فرهنگستان هنر ايران هستند. آركو در زمينه پژوهش و آموزش فعاليت دارد و مانند موسسه صبا يك گالري بزرگ دارد. همان‌طور كه «عبدالرحيم فيروززاده» مديركل روابط بين‌الملل فرهنگستان هنر عقيده دارد، در جهان پيچيده و رسانه‌اي كنوني كه بر عنصر فرديت تاكيد مي‌شود، بايد فضايي براي گفت‌وگو بيابيم و بهترين روش گفت‌وگو به زبان هنر است. وقتي دو طرف با هم به گفت‌وگو مي‌نشينند، به طور طبيعي حادثه‌اي رخ مي‌دهد كه به آن مناسبات مي‌گوييم و فرهنگستان هنر‌‌‌ بر انجام اين مناسبات بر اساس احترام متقابل بر فرهنگ و هنر تاكيد دارد و مي‌توانيم نقشه راهي با همكاري و توافق طرفين تهيه كنيم كه نشان‌دهنده برنامه‌ريزي‌هاي مشترك باشد. تفاهمنامه مزبور با هنرمندان كره چند فاز دارد و قرار شده با شناختي كه توسط طرفين از هنر دو كشور حاصل مي‌شود مفاد اين تفاهمنامه تصويب و به مرحله اجرا برسد. سال گذشته گروهي از هنرمندان كره‌جنوبي به ايران سفر كردند و با گروهي از هنرمندان ايراني در يك پروژه مشترك كه در ماسوله برگزار شد، به اجراي اثر هنري پرداختند كه بر اساس اين همكاري يك قطعه موسيقايي مشترك توسط يك هنرمند ايراني و يك هنرمند كره‌اي توليد شد. همچنين پس از برپايي اين كارگاه، كتاب اين فعاليت گروهي منتشر شد كه در ادامه اين برنامه قرار است كه در آذرماه گروهي از هنرمندان كره‌جنوبي به ايران سفر كنند و با هنرمندان ايراني در فضايي خارج از تهران در يك همزيستي سالم به خلق اثر هنري مشترك بپردازند و در كنار آن هنرمندان معاصر و سنتي ايران را به كره‌اي‌ها معرفي كنند. انتخاب هنرمندان ايراني براي شركت در اين كار گروهي برپايه اشتراكاتي است كه با هنرمندان موسسه آركو دارند. اين گروه متشكل از 12 هنرمند كره‌اي و 12 هنرمند ايراني خواهد بود و آثاري كه توسط اين هنرمندان خلق مي‌شود، در فرهنگستان هنر و بالعكس در گالري آركو به نمايش در خواهد آمد. با توجه به عدم شناخت هنرمندان كره‌اي از هنر مدرن ايران، فرهنگستان هنر ايران پيشنهاد داده است كه هنرمنداني كه از كره در اين دوره شركت مي‌كنند بيشتر از گروه هنرمندان مدرن باشند. همچنين برپايه اين تفاهمنامه قرار است كه در سال 2013 نمايشگاهي از آثار هنرمندان ايراني در سئول برپا شود. در جهان تقريبا تهي از معنا، هنوز مردمان در مشرق‌زمين حامل روح و رسالت روحاني هستند و انتقال اين روح روحاني نقطه مشترك هنر‌مندان ايران و كره‌جنوبي است. به گفته دكتر «كيم چان هيونگ» -نماينده شوراي ملي هنر كره‌جنوبي- دو كشور ايران و كره، دو تمدن بزرگ شرق هستند و يكي از اهداف اصلي هيات فرهنگي كره نزديك كردن دو كشور به يكديگر با محور هنر شرقي است. هنرمندان دو كشور شناخت سطحي از هنر يكديگر دارند و براي اينكه به شناخت دقيق‌تري نسبت به هم برسيم بايد زمان بگذرد.
    هنرمندان كره‌اي هم‌اكنون در ساير كشورها مشغول به تحصيل هستند و همين موضوع زمينه‌اي را فراهم كرده است كه هنر هنرمندان كره‌اي به‌روز باشد. يونك كو، مدرس تاريخ هنر دانشگاه سوئل هم با اشاره به پيشينه هنر در كره‌جنوبي معتقد است: «كشور ايران قدمتي شش‌هزار ساله دارد و هنر كره‌اي نيز قدمتي هم‌عرض با تاريخ اين كشور دارد. و هنر كره‌اي متاثر از سه عامل دين و مذهب بودايي، كنفسيوس و دين مسيحيت است و در مقطعي در فاصله قرن‌های ششم و هفتم كه هنرمندان متاثر از دين بودايي بودند، مجسمه‌هاي زيبايي ساخته‌اند كه در سراسر جهان از شهرت خاصي برخوردار هستند. در فاصله قرن چهاردهم تا هفدهم نيز ظروف چيني كره‌اي‌ها شهرت عالمگير گرفت. در فاصله قرن سيزدهم تا چهاردهم نيز چون خانواده سلطنتي جان سونگ پيرو مكتب كنفسيوس بودند هنري كه در اين دوره رواج پيدا كرد، گرايش به نوعي بيان ساده داشت. اما به مرور و با برخورد تمدن‌ها هنرمندان كره‌اي از آموزه‌هاي هنرمندان ساير كشور‌ها نيز بهره گرفتند و هنر مدرن كره نيز از قرن بيستم آغاز شده كه اين هنر نيز در مقاطعي متاثر از حوادث جنگ‌هاي جهاني است. به گونه‌اي مي‌شود گفت در هنر مدرن كره مي‌توان رگه‌هايي از هنر سنتي را هم يافت...»
  •  
http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/91/05/01/9  

تاريخ مختصر هنرهاي تجسمي

  • هنرمندان تجسمي در گفت‌وگو با «شرق» از نمايشگاه «صد اثر صد هنرمند» در گالری گلستان مي‌گويند
  • تاريخ مختصر هنرهاي تجسمي
  • مريم آموسا

  • بيست و يكمين نمايشگاه صد اثر صد هنرمند كه از نهم تيرماه با 200 اثر از 185 هنرمند نقاش و مجسمه‌ساز پيشكسوت و جوان در گالري «گلستان» افتتاح شده تا 28 تيرماه ادامه دارد. در هفته نخست برپايي‌اش با فروش 72 اثر از هنرمنداني چون سهراب سپهري، فريده لاشايي، پروانه اعتمادي، محمد احصايي، فرامرز پيلارام، اردشير محصص، محمدعلي ترقي‌جاه، بهرام دبيري، صادق تبريزي، علي‌اكبر صادقي و نصرالله افجه‌اي به فروش 82‌ميليون توماني رسيد. همچنين «شمس‌الدين غازي» با فروش 9 مجسمه بالاترين ركورد فروش اثر هنري در اين نمايشگاه را به خود اختصاص داد. آثار ارايه شده در اين نمايشگاه كه قديمي‌ترين نمايشگاه آثار تجسمي در سه دهه اخير است از 200هزارتا 25‌ميليون تومان قيمت‌گذاري شده است.‌گران‌قيمت‌ترين اثر اين مجموعه يك نقاشي كوچك از سهراب سپهري بود كه در روز نخست به فروش رفت.
    كلانتري: حضور در اين نمايشگاه هيجان‌انگيز است
    «پرويز كلانتري» كه يك اثرش در اين نمايشگاه در كنار نقاشي آبرنگ دخترش «نگار كلانتري» به نمايش و فروش گذاشته شده، درباره اهميت نمايشگاه صد اثر صد هنرمند مي‌گويد: « من همواره طرفدار بخش خصوصي براي برگزاري برنامه‌هاي فرهنگي و هنري هستم و اين روزها بسيار خوشحال هستم كه بخش خصوصي خيلي خوب توانسته است كه در عرضه و ارايه هنرهاي تجسمي موفق عمل كند و از موفق‌ترين نمايشگاه‌هاي فروش آثار تجسمي كه در چند ماه اخير برگزار شد، مي‌توانم به نمايشگاه هفت نگاه و نمايشگاه صد اثر صد هنرمند اشاره كنم. وي يكي از رمزهاي موفقيت و تداوم برگزاري صد اثر صد هنرمند را توانايي بالاي «ليلي گلستان» مي‌داند و مي‌گويد: «ليلي گلستان همواره انتخاب‌هاي خوبي مي‌كند و با اين انتخاب‌ها همواره مي‌تواند مخاطبان بسياري را به سمت گالري گلستان بكشد. گلستان با برپايي نمايشگاه صد اثر صد هنرمند چراغي را براي هنرهاي تجسمي ايران روشن كرده است كه اميدوارم اين چراغ هميشه روشن باشد او براي برپايي اين نمايشگاه هر سال بدون هرگونه غرض‌ورزي آثار هنرمندان را در هر جايگاهي كه باشند بررسي مي‌كند و بهترين‌ها را بدون غرض‌ورزي‌هاي شخصي انتخاب و به نمايش و فروش مي‌گذارد.»
    اين نقاش پيشكسوت با بيان اين مطلب كه ليلي گلستان با برپايي نمايشگاه صد اثر صد هنرمند همواره نقاشان و مجسمه‌سازان خوبي را كه تاكنون فرصت ارايه اثر در گالري را پيدا نكرده‌اند كشف و معرفي مي‌كند، افزود: گلستان پس از برپايي اين نمايشگاه جوانان را رها نمي‌كند و با برگزاري نمايشگاه انفرادي براي اين جوان‌ها از آنها حمايت مي‌كند.
    كلانتري با بيان اين مطلب كه نمايشگاه صد اثر صد هنرمند همواره براي او با هيجان همراه بوده است گفت: شايد براي شما اين حرف من عجيب باشد اما براي من به عنوان هنرمندي كه در سطح بين‌المللي شناخته شده‌ام و آثارم مشتري خاص خودشان را در سراسر دنيا دارند، حضور در اين نمايشگاه بسيار هيجان‌انگيز است چراكه اين نمايشگاه فرصت مغتنمي است كه كارهاي من و هم‌نسلانم در كنار جوان‌ترها به نمايش گذاشته شود و اين تفاوت‌ها مشخص شود. مثلا در اين دوره از نمايشگاه يك نقاشي من در كنار نقاشي دخترم با تفاوت 60 سال سابقه كار به نمايش گذاشته شده است و اين براي خود من خيلي جذاب است. وي افزود: از ديگر ويژگي‌هاي خوب نمايشگاه صد‌اثر صد هنرمند قيمت مناسب آثار و اندازه كارهاست كه متناسب با زندگي آپارتمان‌نشيني است. در حال حاضر بيشتر هنرمندان نه تنها در داخل كشور بلكه هنرمندان خارجي نيز گرايش به ارايه كارهاي بزرگ دارند. خود من نيز بيشتر نقاشي‌هايم در سايز و اندازه بزرگ است و چنين آثاري قابليت اين را ندارند كه بتوان آنها را روي ديوارهاي پذيرايي يك آپارتمان 70 متري نصب كرد اما برپايي اين نمايشگاه با توجه به اينكه قريب 200 اثر كوچك در كنار هم روي ديوار مي‌روند، فرصتي را فراهم مي‌كند كه هم هنرمندان به ارايه اثر هنري در اندازه كوچك فكر كند و هم مخاطب به راحتي بتواند با توجه به سليقه‌اش يك اثر هنري خريداري كند. كلانتري درباره گران‌ترين اثري كه در اين نمايشگاه به فروش رفت كه همچون چند دوره قبل يك نقاشي كوچك از سهراب سپهري بود گفت: «ارايه دو اثر از سهراب سپهري در اين نمايشگاه يكي از اتفاقات مهم هنر تجسمي ايران است و به اعتبار اين نمايشگاه مي‌افزايد. خيلي خوشحالم كه سهراب سپهري نه تنها در عرصه نقاشي بلكه در عرصه شعرهم توانسته است به جايگاه و مقام واقعي خود برسد. متاسفانه برخي از شاعران از جمله شاملو در زمان حيات سهراب سپهري آنچنان براي شعر او فضا را متشنج كرده بودند كه حتي اين موضوع روي نقاشي‌هايش نيز تاثير مي‌گذاشت.
    وي افزود: اما اين اتفاق بسيار فرخنده‌اي است كه در سه دهه اخير به مرور زمان، آثار سهراب سپهري هم در عرصه نقاشي و هم در عرصه شعر به جايگاه واقعي خودش رسيده است و اين روزها نه تنها در نمايشگاه‌هاي داخلي بلكه در نمايشگاه‌هايي كه در سطح بين‌‌المللي برگزار مي‌شود، آثارش در شمار گران‌ترين آثار قرار گرفته و به فروش مي‌رسد.
    چشم‌اندازي از هنر معاصر ايران
    «علي‌اكبر صادقي» هم كه همواره در نمايشگاه صد اثر صد هنرمند حضور داشته است، درباره استقبال‌اش از اين نمايشگاه مي‌گويد: «نمايشگاه صد اثر صد هنرمند يكي از مهم‌ترين نمايشگاه‌هاي ارايه و فروش نقاشي و مجسمه در سه دهه اخير بوده است و همواره از من براي شركت در اين نمايشگاه دعوت شده است. حتي اگر خودم نيز در اين نمايشگاه شركت نكنم مجموعه‌داراني كه در اين سال‌ها اثري از من خريده‌اند، زمينه حضور من را در اين نمايشگاه فراهم مي‌كنند كما اينكه من امسال در دومين روز برپايي اين نمايشگاه از حضور يك اثرم در اين نمايشگاه باخبر شدم.»وي افزود: اگر بخواهيم صادق باشيم هنرهاي تجسمي در كنار هنرهاي ديگر كمتر مورد توجه مردم قرار گرفته است اما در سال‌هاي اخير برپايي نمايشگاه‌هايي همچون صد اثر صد هنرمند فضايي را فراهم كرده كه مردم به راحتي با جمع بزرگي از هنرمندان تجسمي در يك مجموعه بزرگ آشنا شوند و با توجه به تنوع كارها بهترين كاري را كه با توجه به بودجه‌شان مي‌پسندند خريداري كنند.
    به گفته علي‌اكبر صادقي برپايي نمايشگاه صد اثر صد هنرمند همواره فرصت مناسبي است تا چشم‌اندازي از هنرمعاصر ما را پيش روي‌مان بگذارد. چون در اين نمايشگاه بدون هيچ مرزبندي كارهاي هنرمندان جوان و پيشكسوت در كنار هم قرار مي‌گيرند ما مي‌توانيم هم از تحولات اخير هنر تجسمي باخبر شويم و هم خودمان را در مقام مقايسه با جوان‌ترها قرار بدهيم.
    چماني: سطح آثار برخي جوان‌ها پايين است
    «وحيد چماني» از هنرمندان جوان و اتفاقا جاافتاده عرصه نقاشي است كه در سال‌هاي اخير همواره آثارش در حراج‌ها با قيمت مناسبي به فروش رفته و نمايشگاه‌هاي متعددي هم در داخل و خارج از كشور برپا كرده است. او درباره نمايشگاه صد اثر صد هنرمند مي‌گويد: «براي نخستين بار است كه من به اين نمايشگاه مي‌آيم و تاكنون نه خودم اطلاعات دقيقي درباره چگونگي حضور در اين نمايشگاه داشته‌ام و نه از من دعوت شده كه در اين نمايشگاه حضور داشته باشم.»
    وي افزود: با اينكه فضاي گالري گلستان كوچك است و كارها در كنار هم چيده شده‌اند و عملا بيننده امكان و شرايط اين را ندارد كه بيشتر روي يك كار تمركز كند، اما در كنار هم قرارگرفتن اين كارها بسيار خوب است چون گوشه‌اي از هنرتجسمي ايران به‌ويژه نقاشي را به ما نشان مي‌دهد. البته با توجه به اينكه بيشتر هنرمندان در سال‌هاي اخير گرايش به ارايه نقاشي‌هايشان در اندازه بزرگ دارند، بي‌شك بخش عمده كارهايي كه در اين نمايشگاه حداقل از پيشكسوت‌ها كه حالا اسم و رسم و مشتري خاص خودشان را پيدا كرده‌اند به نمايش گذاشته مي‌شود از جمله آثار سال‌هاي دور آنها است كه البته شايد از جنبه‌هايي هم خوب باشد چراكه ما مي‌توانيم آثاري را در اين نمايشگاه ببينيم كه درجاي ديگري امكان ديدنش نيست.
    وي البته معتقد است كه بايد براي انتخاب اثر براي راه‌يابي به اين نمايشگاه، سخت‌گيري بيشتري اعمال شود چراكه در ميان آثار جوان‌ترها آثاري به چشم مي‌خورد كه در سطح بسيار پاييني قرار دارند و همين موضوع اعتبار اين نمايشگاه را پايين مي‌آورد.
    به گفته وحيد چماني فكر و ايده ليلي گلستان براي برپايي اين نمايشگاه بسيار خوب است و ‌اي‌كاش چند گالري ديگرهم با او همراه مي‌شدند و هر سال اين نمايشگاه را در فضاي بزرگ‌تري و با كارهاي بيشتري برگزار مي‌كردند.
    وي درباره ويژگي خاص نمايشگاه صد اثر صد هنرمند كه اثر هنري در آن به صورت قسطي افروخته می‌شود، گفت: به نظرمن اين كار جذابيتي ندارد اما بي‌شك براي كسي كه دلش مي‌خواهد يك اثر هنري اصل در خانه‌اش داشته باشد از جذابيت برخوردار است.
    چماني با اشاره به چشم‌انداز هنرمندان تجسمي ايران در خارج از كشور مي‌گويد: «با اينكه در سال‌هاي اخير با برگزاري حراجي‌هاي منطقه، اتفاق خوبي براي معرفي و ارايه آثار هنرمندان ايراني در خارج از كشور افتاده است اما متاسفانه برخي از اين آثار از مسير واقعي به اين حراجي‌ها راه نمي‌يابند و عملا اين موضوع موجب مي‌شود كه آثار واقعي نتوانند به اين حراجي‌ها راه پيدا كنند و قيمت‌گذاري‌ها هم متناسب با واقعيت‌ها نيست. اين حراجي‌ها عملا فضايي را به وجود مي‌آورند كه يك اثر تبديل به يك برند بشود و عملا قيمت آثار يك هنرمند را بالا ببرند و اين موضوع موجب شده كه برخي از افراد هم كه تنها به فكر ارزش افزوده اين آثار هستند جذب هنرهاي تجسمي بشوند و برپايي نمايشگاه‌هايي چون صد اثر و صد هنرمند براي اين گروه از افراد فرصت مغتنمي است تا اثر هنري بخرند و از همين كانال‌ها با قيمت افزوده بالايي به فروش برسانند.
    جوان‌گرايي در صد اثر صد هنرمند
    «اميد حيدري» نقاش جوانی كه در سه دوره گذشته در نمايشگاه صد اثر صد هنرمند حضور داشته است، درباره حضورش در اين دوره در مقايسه با سال‌هاي گذشته عنوان مي‌كند: «به نظر من جوان‌گرايي خاصي در اين دوره نمايشگاه صد اثر صد هنرمند اتفاق افتاده است و بي‌شك خانم گلستان از اين موضوع هدف خاصي را دنبال مي‌كند. در دو دوره گذشته شاهد ارايه آثار هنري بيشتري از هنرمندان پيشكسوت بوديم اما در اين دوره پيشكسوت‌ها جاي خود را به جوان‌تر‌ها داده‌اند و همين موضوع هم موجب شده كه برخلاف دوره‌هاي قبل كارها با قيمت پايين‌تري به فروش برسند و كارهايي هم كه در اين دوره به نمايشگاه راه پيدا كرده‌اند در مقايسه با سال‌هاي گذشته پايين‌تر قيمت‌گذاري شده‌اند.»
    «امير سقراطي» نقاش و منتقد هنري كه براي سومين سال پياپي است در اين نمايشگاه حضور دارد، مي‌گويد: «به نظر من نمايشگاه صد اثر صد هنرمند بهترين و مهم‌ترين نمايشگاه فروش آثار تجسمي است كه اتفاقا به صورت خصوصي برگزار مي‌شود. البته نمايشگاه از گذشته تا فردا كه از سوي گالري دي برپا مي‌شود‌ هم‌شأن نمايشگاه صد اثر است.» وي ادامه مي‌دهد: نمايشگاه صد اثر صد هنرمند با توجه به اينكه در فضاي كوچكي برپا مي‌شود امكان و شرايط اين را فراهم مي‌كند كه آثار كوچك هنرمندان به نمايش گذاشته شود همچنین با گوشه چشمي به آثار پيشكسوتان و بزرگان هنر تجسمي ايران موجب می‌شودكه آثاري ازهنرمندانی همچون پيلارام، نيكزاد نجومي، محصص و زنده‌رودي كه امكان ديدن آثارشان در هيچ نمايشگاهي وجود ندارد در معرض ديد علاقه‌مندان قرار بگيرد. اين منتقد هنري مي‌گويد: مي‌توان به جرات گفت كه نمايشگاه صد اثر صد هنرمند از جمله نمايشگاه‌هايي است كه خانم گلستان در آن بدون بخل و كينه آثار تجسمي را انتخاب و براي فروش ارايه مي‌كند و براي او فقط كار خوب مهم است. اين موضوع موجب نمي‌شود كه جوان‌ترها در اين نمايشگاه ناديده گرفته شوند.
    حضور 19 مجسمه‌ساز
    «شمس‌الدين غازي» مجسمه‌ساز و نقاشي كه در بيست‌ويكمين دوره نمايشگاه صد اثر صد هنرمند پرفروش‌ترين هنرمند بود و با 9 اثر ركورد فروش اين نمايشگاه را زد، مي‌گويد: «من براي چهارمين دوره پياپي است كه در نمايشگاه صد اثر شركت مي‌كنم و اين نمايشگاه همواره با استقبال خوب طرفداران هنر تجسمي برپا مي‌شود و خيلي از مجموعه‌داران چون به انتخاب‌ها و معرفي‌هاي خانم گلستان اعتقاد دارند، بخشي از خريد سالانه خود را معطوف به اين نمايشگاه مي‌كنند و اين خيلي خوب است چون هم كارهاي جوان‌ترها ديده مي‌شود و هم شرايطي فراهم مي‌شود كه هنرمندي كه تا به امروز نمايشگاه انفرادي نگذاشته است، بتواند نمايشگاه انفرادي بگذارد. غازي ادامه داد: بخش عمده مجسمه‌سازان آثارشان را در اكسپوهاي مجسمه ارايه مي‌كنند و چون بيشتر مشتريان نمايشگاه صد اثر صد هنرمند را مجموعه‌داران تشكيل مي‌دهند، آنها هم ترجيح مي‌دهند اثري را خريداري كنند كه از دوام بيشتري برخوردار باشد. وي درباره حضور كمرنگ مجسمه‌سازان در اين نمايشگاه گفت: نسبت به سال‌هاي گذشته اين دوره نمايشگاه با استقبال خوب مجسمه‌سازان روبه‌رو شد و شاهد حضور 19 مجسمه‌ساز در اين نمايشگاه بوديم و در اين نمايشگاه تنها 9 مجسمه از آثار خود من به فروش رفت. با توجه به اينكه بيشتر مجسمه‌سازان مجسمه‌هايشان را در اندازه بزرگ مي‌سازند يا از موادي كه كمتر دوام دارند مي‌سازند، و مردم بيشتر ترجيح مي‌دهند مجسمه‌اي را خريداري كنند كه قدرت مانايي بيشتري داشته باشد عملا تعداد مجسمه‌سازاني كه مي‌توانند در اين نمايشگاه كار ارايه كنند، كمتر مي‌شود.
    گلستان: از هيچ هنرمندي دعوت نكرده‌ام
    «ليلي گلستان» هم درباره انتخاب و قيمت‌گذاري آثار براي بيست و يكمين دوره نمايشگاه صد اثر صد هنرمند گفت: انتخاب اثر براي اين نمايشگاه بسيار كار دشواري است چون اين نمايشگاه با تداومش توانسته نظر بسياري را نسبت به خودش جلب كند و همين موضوع موجب مي‌شود كه از چند ماه مانده به نمايشگاه، سي‌دي‌هاي بسياري براي من از سوي هنرمندان ارسال شود تا از ميان آنها بتوانم مجموعه‌اي را براي نمايش و فروش انتخاب كنم. وي افزود: در هر دوره زماني كه مي‌خواهم آثار راه يافته به نمايشگاه را انتخاب كنم، در كنار خوشحالي براي پيشرفت هنر تجسمي ايران، اندوهي هم در جان من رسوخ مي‌كند كه امكان اين را ندارم كه همه آثاري كه به دستم مي‌رسد را به نمايش بگذارم چراكه واقعا كار هنرمندان ما در عرصه تجسمي بي‌نظير است و من بسيار خوشحالم که توانسته‌ايم تا این حد در اين حوزه پيشرفت كنيم و ‌اي‌كاش شرايطي فراهم شود كه بشود همه اين آثار را به نمايش گذاشت. گلستان ادامه داد: اين نمايشگاه در 21 دوره خود به خوبي توانسته جاي خود را در ميان علاقه‌مندانش پيدا كند و براي برپايي آن، من از هيچ هنرمندي دعوت نكرده‌ام و همه خودشان نسبت به اين نمايشگاه اقبال نشان مي‌دهند. همواره اين نمايشگاه در مرداد و تيرماه برگزار می‌شد اما امسال اين نمايشگاه را يك ماه پيش از ماه رمضان برپا كردم.


  • http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/91/04/20/12


دیوارهای آبی در هیاهوی پل چوبی

  • 60سالگي هنرستان تجسمي پسران - بخش‌پایانی
  • مريم آموسا

  • با پيروزي انقلاب اسلامي و آغاز جنگ كه فضاي جديدي در كشور و نظام آموزشي به وجود آورد، مديران فرهنگي تصميم گرفتند تمام هنرستان‌هاي كشو را كه زير نظر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اداره مي‌شد، تعطيل كنند و هنرستان تجسمي پسران نيز در شمار اين هنرستان‌ها بود. به گفته احمد رويايي مدير كنوني هنرستان تجسمي پسران از اين رو به مدت دو سال هنرستان‌هايي كه زير نظر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بودند، هنرجوي جديد نگرفتند و تنها كلاس‌هاي هنرجويان دوره‌هاي قبلي برپا بود. در اين دوره هنرستان پسران توسط اصغر محمدي اداره مي‌شد و مديران وقت هم معتقد بودند كه شيوه‌هاي هنري مرسوم و آثاري كه خلق مي‌شود در راستاي اهداف انقلاب و جنگ نيست. از اين رو اصغر محمدي با تصميمي كه گرفت هنرستان تجسمي دختران و پسران را از خطر حتمي تعطيلي دايمي نجات داد. او با برپايي نمايشگاهي از آثار هنرمندان دو هنرستان كه در راستاي آموزه‌هاي انقلابي به خلق اثر پرداخته بودند، نظر مديران فرهنگي را براي ادامه حيات هنرستان جلب كرد. اما با اين همه احمد رويايي مي‌گويد: در طول 17 سالي كه به صورت پيوسته و منفصل مدير هنرستان بودم با تغيير هر مدير فرهنگي، احتمال تعطيلي هنرستان قوت گرفته و در نهايت به ادامه حيات هنرستان رضايت داده‌اند. در دوره‌اي كه هنرستان راه‌اندازي شد، هنرستان تا زمان انقلاب زير نظر مستقيم وزير فرهنگ و هنر اداره و هزينه‌هاي هنرستان نيز از اين راه تامين مي‌شد و براي هر هنرجو نيز مقرري تعيين شده بود و تمام وسايل كار آنها نيز تامين مي‌شد، اما امروزه هنرستان زير نظر معاونت هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و اداره كل ارشاد استان تهران و از نظر علمي نيز زير نظر وزارت آموزش و پرورش اداره مي‌شود و هنرجويان براي ادامه تحصيل در اين هنرستان سالانه بايد حدود يك ميليون و 500 هزار تومان بابت شهريه كلاس‌ها هزينه كنند و ديگر خبري از كمك‌هزينه و تامين وسايل كار هنرجويان همچون قلم و رنگ و بوم نيست.
    زماني كه هنرستان راه‌اندازي شد، چهار رشته هنري نقاشي، مينياتور و نگارگري، مجسمه‌سازي و گرافيك بود، اما با تغيير نظام آموزشي هم‌اكنون تنها نقاشي و گرافيك در اين هنرستان تدريس مي‌شود. به گفته رويايي مدير هنرستان، پيش از اينكه نظام آموزشي مينياتور و مجسمه‌سازي را از رشته‌هاي تحصيلي هنرستان حذف كند، به دليل اينكه هنرجويان علاقه‌اي به ادامه تحصيل در رشته مجسمه‌سازي نداشتند اين رشته تحصيلي خود به خود از رشته تحصيلي هنرستان حذف شد، اما در مقطعي با همكاري ايرج محمدي، مجسمه‌سازي را دوباره در هنرستان راه‌اندازي كرديم و يك دوره هم فارغ‌التحصيل داشتيم، اما در دوره‌هاي بعد به دليل تغيير نظام آموزشي، مجسمه‌سازي از رشته‌هاي تحصيلي هنرستان حذف شد. او درباره رشته نگارگري و مينياتور مي‌گويد: مينياتور و نگارگري از مهم‌‌‌ترين رشته‌هاي هنرهاي ايراني است كه در هيچ دانشگاهي ديگر تدريس نمي‌شود. با حذف اين رشته تحصيلي از هنرستان، خودمان فاتحه اين هنر ملي ايراني را بايد بخوانيم؛ هنري كه در دوره‌اي توسط محمود فرشچيان و مجيد مهرگان در اين هنرستان آموزش داده مي‌شد. رويايي مي‌گويد تاكنون چندين بار براي راه‌اندازي مجدد اين دو رشته در هنرستان تلاش كرده‌ايم اما هر بار كارمان بي‌نتيجه مانده است. دهه‌هاي 30 و40، دوراني كه از آن به عنوان دوران طلايي هنرستان تجسمي ياد مي‌شود كه چهره‌هاي ماندگار هنرهاي تجسمي ايران از هنرستان تجسمي پسران فارغ‌التحصيل شدند، اما رفته‌رفته با توجه به بازنشسته شدن برخي استادان كه هنرستان جايگزيني براي آنها نداشت و مسايلي كه بر هنر تاثير گذاشت، ديگر فارغ‌التحصيلان هنرستان با دهه‌هاي قبل قابل مقايسه نيستند. رويايي درباره شيوه جذب استاد در هنرستان تجسمي پسران مي‌گويد: برخي از استادان استخدامي در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هستند، برخي نيز به صورت حق‌التدريس. بودجه‌اي كه براي حق‌التدريس‌ها در نظر گرفته شده است، آنقدر ناچيز است كه اين موضوع موجب شده ما نتوانيم از استادان ميهمان و مطرح دعوت به كار كنيم. مثلا در دوره‌اي از «كامبيز ‌درم‌بخش» دعوت به كار كرديم. او يك سالي هم در هنرستان درس داد، اما چون حقوقي كه به او داده مي‌شد در حد يك فرد با تحصيلات ديپلم بود، او هم از هنرستان رفت. گشتي در هنرستان تجسمي پسران و گفت‌وگو با مدير هنرستان، بيش از ساعتي به درازا مي‌كشد. هنرستاني با درختان بلند چنار و پنجره‌هاي چوبي آبي كه در طول ساليان سال بارها تغيير رنگ و قيافه داده‌اند. با خاطراتي كه گاه در قالب يك نقاشي مدرن يا قهوه‌خانه‌اي بر ديواري نقش بسته‌اند. تصوير هنرستان پسران نيز با ديوارهاي آبي‌اش كه در هياهوي پل چوبي در آرامش فرورفته در گوشه ذهن من جاي مي‌گيرد.
  • http://www.sharghnewspaper.ir/Page/Paper/91/04/18/11

بروسان: بشر را از اندوه گریزی نیست

مریم آموسا


سال ها پیش خیلی اتفاقی از طریق یکی از دوستان مشهدی ام جواد لگزیان که مجموعه شعر «یک بسته سیگار در تبعید»  را برای معرفی برایم آورده بود با شعرهای غلام رضا بروسان آشنا شدم؛ شعرهایی که با زبانی ساده، مفاهیم عمیق و انسانی را در خودش جای داده بود و قابلیت این را داشت که روزها با ذهن من بازی کند. کمی نگذشته بود که مراسم جایزه شعر خبرنگاران در نشر ثالث برگزار شد و بروسان برگذیده این جایزه شد و برای اولین بار بروسان را هنگام دریافت جایزه دیدم که با صداقتی شاعرانه و حتی کودکانه نمی توانست جلوی شادی و حتی اشک هایش را بگیرد، بعدها چند بار دیگر هم او را دیدم با این که دیگر شاعر شناخته شده ای بود که کتاب هایش چندین بار تجدید چاپ شده بود، اما همچنان صداقتی که در رفتار و گفتار داشت را حفظ کرده بود و هنگامی که قرار شد که درنشست رونمایی «
مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است» که در انتشارات مروارید برگزار شد چند دقیقه ای سخن بگوید، خودش را شاعری شهرستانی عنوان کرد که اگر لطف شاعران و منتقدان تهرانی نبود هرگز شناخته نمی شد او حتی برای این که شمس لنگرودی به دلیل بیماری نتوانسته بود در مراسم رونمایی کتاب اش شرکت کند در مقابل چشم دیگران نتوانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد. با مرور چند خاطره کوچک به سادگی می توان فهمید که چرا شعرهای بروسان این قدر راحت می تواند روی مخاطب تاثیر بگذارد. دوری مسافت میان تهران و مشهد هرگز شرایط این را فراهم نکرد که با بروسان رو در روی هم بنشینیم و گفت وگو کنیم، با این همه گفت وگوی تلفنی ما نیمه کاره ماند و قرار شد که در سفری که به تهران دارد این گفت وگوی نیمه مانده را به انجام برسانیم، دیداری که هرگز مجال اش فراهم نشد.

سرودن شعر را از چه زمانی شروع کردید؟

من برخلاف چهره ام که سنم را زیاد نشان می دهد هنوز 40 ساله نشده ام و هنوز فکر می کنم شعرم به آن پختگی که لازم باشد نرسیده است. من سرودن شعر را از سال 1370 وبا شعرهای کلاسیک شروع کرده ام و تا سال 1377 هم همین روند و شیوه بیان را ادامه دادم در این مقطع بیشتر غزل نئوکلاسیک می سرودم با این که کسانی بودند که از این نوع بیان من خوششان می آمد اما دیگر شعر کلاسیک نمی توانست قالب مناسبی برای بیان من باشد از این رو با کنجکاوی که داشتم تصمیم گرفتم که تجربه های جدیدی در شعر بکنم و از سال 1380 به سمت شعر آزاد گرایش پیدا کردم و با گذشت چند سال هنوز فکر می کنم که در حال تجربه هستم.

با توجه به این که شما در گفته هایتان بارها عنوان کرده اید که از سنین پاپپن شعر می گوید، چرا این قدر کم کارهستید؟

شعرگفتن برای من کار بسیار دشواری است و به کلام ساده تر من خیلی سخت شعر می گویم و پیش از این برای این که یک شعر را بگویم یا نگه اش دارم خیلی وسواس داشتم اما این روزها وسواس ام چند برابر شده است. من هیچ وقت برای گفتن شعر تلاشی نمی کنم اما نمی توانم بدون شعر زندگی کنم گویی جنون و شیدایی که دارم بخشی اش در شعر معنا می شود. شعر باید خودش اتفاق بیفتد، وقتی که چنین نگاهی به شعر داشته باشی عملا کم کار هم می شوی.

اگر خودت بخواهی مسیری را که در شعر پیش گرفته ای را ترسیم کنی به نظرت چند بار مسیرت در شعرت عوض شده است؟

احساس مي كنم از زمانی که شعر می سرایم شعر در یک مسیر تکاملی قرار داشته اما اگر قرار باشد برای شعرم بخواهم دوره های مختلفی را فرض کنم امروزه در سومین مرحله شاعری هستم، دوره ای که شعر کلاسیک می گفتم، دوره ای که به سمت شعر آزاد گرایش پیدا کردم و این روزها که می خواهم تجربه های جدیدتری در شعر بکنم. از سوی این موضوع را در مرورشعرهایم به وضوح دریافت. مثلا   در مجموعه شعر «يك بسته سيگار در تبعيد» فضاها بيشتر تغزلي و عاطفي بود. اين در مجموعه جديد م كمتر این فضا ها  ديده مي‌شود. در واقع در مجموعه های اولم من یک شاعر رمانتیک هستم که اتفاقا دغدغه های اجتماعی و سیاسی هم دارد دارد اما در مجموعه سوم من مدرن تر شده ام.  من در شعر ويژگي‌هاي زباني و ساختاري را به كار مي گيرم كه در من دروني شده باشد. اگر ساخت‌ها و نحوهاي زباني براي شاعر دروني شده باشد بازخورد آن در شعر ديده مي‌شود، بي‌آنكه حالت تصنعي به خود بگيرد. در غير اين‌صورت شعر كاملا تصنعي خواهد بود.

آیا به کل از شعرهای کلاسیک فاصله گرفته ای؟

من قصد دارم که شعرهای کلاسیک ام را که شامل غزل و رباعی می شود را در قالب یک کتاب منتشر کنم تا تکلیف خودم را با این شعرها مشخص کنم اتفاقا قصد دارم مقدمه ای هم بر روی این مجموعه بنویسم تا تکلیف برخی از دوستان شاعر را که شاید بارها میان مان بحث های طولانی و حتی چالش های ادبی در محافل مشهد پیش آمده است را هم روشن کنم. متاسفانه برخی همچنان فکر می کنند که شعر کلاسیک با همه نوآوری هایش از شعر نو پیشتاز تر است و من به شدت با این موضوع مخالفم.

آیا شما شاعر محفل گرایی هستی یا نه!

به نظرمن در اوایل شاعری حضور در محافل ادبی خوب است و شرکت در این جلسات تاثیرش را روی کار آدم می گذارد اما به مرور که راه خودت را پیدا کردی محفل گرایی و اتفاقاتی که در این جلسات و حواشی آن می افتد گاه از خود شعر برای شاعران محفلی پررنگ تر می شود از این رو سال هاست که تقریبا از چنین محافلی گریزانم و یا اگر بروم دوست ندارم چالشی جدای از شعر برایم پیش بیاید.

چرا بسامد اندوه و مرثیه در شعر شما این قدر بالا است؟

به نظر من این اتفاق در شعر من به صورت زیر پوستی می افتد و من تلاشی برای این کار نمی کنم. هرچند که بشر را از اندوه گریزی نیست.

با توجه به اینکه برخی مضامین چون مرثیه بارها در شعرهایت تکرار می شوند فکر نمی کنی این موضوع به شعرت صدمه بزند؟

نه! حتی اگر یک مضمون بارها در شعر یک شاعر تکرار شود و هر بار شعر در خودش اتفاق مي‌افتد و اگريك نگاه به تكرار برسد، به شرطي كه به شعر رسيده باشد، ايرادي ندارد.

از میان شاعران معاصر با شعرهای کدام شاعر بیشتر ارتباط برقرار می کنی؟

من شعرهای فروغ شاملو و شمس را بیشتر از شاعران دیگر می خوانم و با این که شعرفروغ  را بارها و بارها خوانده ام  اما هنوزشعرهایش می توانند من را سحر کنند.


این گفت وگو پس از درگذشت بروسان در هفته نامه یکشنبه منتشر شد

تصویر درست و دقیقی از ادبیات ایران در جهان وجود ندارد

آنا ماریا بریونگوس  در گفتگو با ملت ما؛

 تصویر درست و دقیقی از ادبیات ایران در جهان وجود ندارد

 مریم آموسا


 

«آنا ماریا بریونگوس» شاعر، نویسنده و مترجم کاتلان واسپانیایی است او درجوانی برای فرا گرفتن زبان وادبیات فارسی راهی شرق شد، او برای نخستین باردرسال 1974 با بورس تحصیلی که ازدانشگاه تهران گرفت؛ راهی ایران شد و نخستین کتابش را با نام «سیاهی رو سیاهی» درباره فرهنگ ایران نوشت او تاکنون چندین عنوان کتاب درباره فرهنگ ایران نوشته است و شعرهای نیما یوشیج، اخوان ثالث، شاملو، فروغ فرخزاد، شفیعی کدکنی و سهراب سپهری را به اسپانیایی ترجمه کرده است. اواین روزها مشغول ترجمه شعرمعاصرایران به زبان اسپانیایی است و برای انتخاب وترجمه این شعرها ناهید کبیری به او کمک می کند. او می گوید:« من ایران را خیلی دوست دارم، اگر به ایران سفرنمی کردم حتما زندگی ام مسیردیگری را پیش می گرفت.

 

چه شد که راهی ایران شدید و تمرکزتان را روی فرهنگ وادبیات ایران گذاشتید؟

وقتی که خیلی جوان بودم تصمیم گرفتم که ازبارسلون به سمت شرق، ایران، افغانستان و هندوستان سفرکنم شوق من برای دیداربا شرق آن قدرزیاد بود که تحصیلاتم را در رشته فیزیک نیمه کاره رها کردم وعزم سفرکردم و سال ها بعد که به اسپانیا بازگشتم دوباره تحصیلاتم را دررشته فیزیک پی گرفتم. اولین سفرم به سمت شرق در 20 سالگی و مقصدش افغانستان بود که حاصل این سفر کتاب «زمستان درقندهار» بود که این کتاب را به زبان اسپانیایی نوشم وسپس به زبان انگلیسی ترجمه ومنتشر شد. درسال 1974 با بورس تحصیلی که ازدانشگاه تهران گرفتم راهی ایران شدم تا زبان و ادبیات فارسی و به ویژه شعر فارسی را فرا بگیرم.

چه شد که تمرکزتان را روی ترجمه شعرفارسی به زبان اسپانیایی گذاشته اید؟

همواره شعر فارسی برای من ازجذابیت خاصی برخورداراست و دراین میان گرایش ویژه ای به شعرمعاصردارم وازدنیای که شاعران معاصرایران درشعرهایشان می سازند بسیارلذت می برم. مدت هاست که مشغول ترجمه شعرهای شاعران معاصرایران هستم و برای ترجمه این شعرها از یکی از شاعران معاصرایران «ناهید کبیری» کمک گرفتم او کتاب ها را برای می فرستد و من پس از این که شعرهای را انتخاب می کنم روی ترجمه آنها وقت می گذارم و پس از ترجمه شعرها را با ناهید کبیری مرورمی کنم که مشکلی نداشته باشند و ترجمه خوب، روان و یکدست باشند و به شعرشاعروفادارباشم. من تاکنون شعرهای شاملو، نیما، اخوان ثالث، شفیعی کدکنی، فروغ فرخزاد را به فارسی برگردانده ام. در میان شاعران نوپرداز ایران ترجمه  شعرهای نیما با دشواری بسیارهمراه است و ازجمله شعرهایی است که به راحتی نمی توان شعرش را به زبان های دیگری ترجمه کرد.

با توجه به این که شما بخش عمده وقت تان را روی ترجمه شعراززبان فارسی به اسپانیایی گذاشته اید؛ آیا خودتان هم شعرمی گوید؟

من ازجوانی شعرمی گویم وآشنایم با شعروادبیات فارسی برروی احساس و شعرمن تاثیر بسزایی گذاشته است. مضمون عمده شعرهای من عشق، مسائل احساسی وفرهنگ است. با این که من به عنوان شاعراسپانیایی زبان تاکنون به 14 کنفرانس های جهانی دعوت می شوم اما درهریک از این کنفراس ها همواره درباره شعرناب فارسی و فرهنگ ایرانی سخن گفته ام.

دلیل اصلی شما برای این کارچیست؟

متاسفانه درجهان تصویردرست ودقیقی ازایران وجود ندارد، حتی ایرانی ها را انسان های بی فرهنگ تلقی می کنند، من به عنوان کسی که عاشق ایران و فرهنگ ایرانی هستم وظیفه خود می دانم که در کنفرانس بین الملی که حضورپیدا می کنم بخش عمده سخن ام را روی فرهنگ ایران بگذارم. مردم ایران ازفرهنگ اصیل وغنی برخوردارهستند و در جامعه ایرانی همواره زنان از نقش و جایگاه ویژه ای برخوردارهستند که گاه نقش و جایگاه آنها درجامعه ایرانی فراتراز جایگاه زن غربی در جامعه شان است.

 

نخستین کتابی که شما درباره ایران نوشتید  blak on blak  است مضمون این کتاب چیست؟

ایران سرزمینی است که به نفت مشهوراست و زن های ایرانی هم با وجود تمام رنگ های شادی که وجود دارد، رنگ سیاه را برای پوشش خود انتخاب کرده اند من دراین کتاب درباره فرهنگ و باورهای مردم ایران به زبان اسپانیایی نوشته ام اما متاسفانه این کتاب هنوزبه زبان فارسی برگردانده نشده است.

کتاب دیگری هم با نام «غارعلی بابا» نوشته ام. برای نوشتن این کتاب مدت یک ماه در یکی ازتجارت خانه های اصفهان که درآنجا فرش بافته می شد؛ اقامت کردم و درباره فرش ایران با بسیاری ازبافنده ها، تجارفرش گفت وگوکرده ام و درمدت زمانی که مشغول تحقیق برای تالیف این کتاب بودم به درون خانه های سنتی اصفهان که اتفاقا آنجا فرش بافته می شد راه پیدا کردم و با توجه به روابط دوستانه ای که میان من واهالی این خانه ها وبافنده های فرش بوجود آمد ازنزدیک درگیرزندگی مردم ایران به ویژه اصفهانی ها شدم و دراین کتاب شاهد اطلاعات دقیقی ازفرهنگ، مسائل اجتماعی و فرش ایرانی هستیم.   این کتاب به زبان ایتالیایی، لهستانی، هلندی، اسپانیایی و کاتالان ترجمه شده است وجز 10 کتابی است که ازمیان کتاب های انگلیسی زبان ازسوی روزنامه دیلی تلگراف انتخاب شده است.

در  کشور اسپانیا مردم آیا شناختی درستی از زبان و ادبیات فارسی دارند؟

مردم عادی که بی شک اطلاعات شان درباره ایران بسیارمحدود است، اما برخی از شاعران ایران را ازجمله فردوسی، خیام، حافظ سعدی وازشاعران معاصرنیما یوشیج فروغ فرخزاد، سهراب سپهری را می شناسند که دراین میان خیام ازهمه مشهورتراست. دربرخی از دانشگاه های اسپانیا زبان و ادبیات فارسی تدریس می شود. مثلا یکی از مدرسان دانشگاه اسپانیا «گرامون گاژا» است که زمانی که دانشجو بود، راهی ایران شد و زبان فارسی را فرا گرفت . او مدت ها وقت خود را برروی ترجمه شعرهای خیام به زبان کاتالان گذاشته است که این کتاب بزودی در اسپانیا منتشر خواهد شد. اوهمچنین دردانشگاه درباره فردوسی تدریس می کند.

با توجه به سفرهای متعددی و متناوبی که به ایران دارید، آیا کتاب دیگری درباره ایران در دست تالیف دارید؟

بله من مدت هاست که بخشی ازوقت ام را روی تالیف کتابی درباره آشپزی ایران گذاشته ام این کتاب همچون سایرکتاب هایم تنها یک موضوع محوری ندارد، با این که این کتاب درباره آشپزی ایرانی است اما دردل آن درباره فرهنگ مهمان نوازی ایرانی ها نوشته ام. من با این که به کشورهای متعددی سفرکرده ام، اما هیچ کجای جهان مردمی به مهمان نوازی ایرانی ها ندیده ام. من نه تنها درایران دوستان ایرانی دارم، بلکه دراسپانیا هم که هستم بیشترمرواده و دوستی ام با ایرانی ها است و آن قدرمن وقتی میان اسپانیایی ها هستم درباره فرهنگ شعر، مهمان نوازی وآشپزی ایرانی ها حرف زده ام که آنها هم بسیار راغب هستند که به ایران سفرکنند و ازنزدیک با فرهنگ ایرانی آشنا شوند.

با توجه به این که شما یکی ازدوستان صمیمی ژازه تباتبایی دراسپانیا بودید ژازه درمیان هم وطن های شما چه جایگاهی داشت؟

ژازه تباتبایی یکی ازدوستان صمیمی من بود که به عنوان هنرمند دراسپانیا بسیارشناخته شده است او ازخلاقیت ویژه ای برخورداربود، زمانی که ژازه درگذشت اسپانیایی ها بسیار متاسف شدند که او دیگر به خانه اش دراسپانیا بازنمی گردد به همین مناسبت من به همراه دیگردوستان ژازه دراسپانیا برای او بزرگداشتی برگزارکردیم که این مراسم با استقبال خوبی روبرو شد، بی شک ژازه نقش بسزایی درمعرفی شعروهنرایران دراسپانیا داشت.

 

با توجه به این که شما داستان هم می نویسد در داستان هایتان به چه مواردی بیشتر بها می دهید؟

 

من چون در دوران کودکی وجوانی شاهد جنگ های داخلی کشورمان بودم ازاین روقصد دارم که برای بچه هایی که کشورشان  درگیرجنگ است قصه بنویسم.من ترجیح می دهم که داستان تنها برای کودکان بنویسم و بخش عمده وقتم را صرف ترجمه شعراززبان فارسی به اسپانیایی کنم. داستان های هم که برای کودکان می نویسم همه در دل خود نوعی امید به آینده نهفته دارند. مثلا یکی ازداستان هایم درباره پسر بچه افسرده وغمگینی است که از ناحیه پا فلج است و تنها یک دوست دارد که آن هم یک مارمولک است که هربار به سراغ این پسر می رود برای او یک چیزی می برد که پیام خاصی دارد. او در یکی از این دیدارها برای این پسر بچه یک نقاشی می آورد که این نقاشی اثر یک پیرمرد فلج است که زمانی قهرمان دومیدانی بوده است. مارمولک موجب آشنایی این پسر با پیرمرد فلج می شود و درنهایت این دوستی او نسبت به زندگی و آینده اش امیدوار می شود. درواقع پیام من دراین داستان این است که همه ما در کودکی و یا سن پیری ممکن است احساس تنهایی و افسردگی کنیم اما با رفتار دوستانه می توان این مشکل را برطرف کرد.

 زبان مادری من کاتالان است کاتالان ها درزمان فرانکواجازه نداشتند که به زبان مادری خود صحبت کنند، اما خوشبختانه شرایط زندگی پس ازسقوط فرانکو دراسپانیا واستان کاتالان تغییرکرد من علاقه خاصی به زبان کاتالان دارم و این زبان با کودکی من گره خورده است من تنها به زبان کاتالان برای بچه ها می نویسم چون قصد دارم که خاطرات کودکی ام را حفظ کنم و کودکان را با رویاهای کودکی ام پیوند بزنم تا آنها هم زبان مادری شان را فراموش نکنند. ازهنرمندان به نام کاتالان می توان به سالوادر دالی، میرو و پیکاسو اشاره کرد. کاتالان ها از جمله اقوامی دراسپانیا هستند که با تمام سخت گیری هایی که نسبت به آنها روا داشته شده است اما توانسته اند فرهنگ و هنر خودشان را همواره حفظ کنند.

60سالگي هنرستان تجسمي پسران- بخش نخست

  • بخش نخست گزارشم درباره هنرستان تجسمی پسران
  • تاریخ زنده هنر
  • مريم آموسا

  • هنرستان تجسمي پسران كه نخستين هنرستان به شيوه مدرن محسوب مي‌شود، اين روزها در آستانه 60سالگي است؛ هنرستاني كه جدا از نقش كليدي در گسترش هنرهاي تجسمي ايران و بالندگي چهره‌هاي مطرحي چون پرويز تناولي، فرامرز پيل‌آرام، منصور قندريز، مسعود عربشاهي، كامبيز درم‌بخش، عباس مشهدي‌زاده، منوچهر صفرزاده، چنگيز شهوق و... در دل خود تاريخ زنده و پويايي را از روند رشد آكادميك هنرهاي تجسمي ايران دارد. داخل هنرستان كه مي‌شوي گويي وارد گالري دايمي از پرتره‌هايي از هنرمندان بنام تجسمي ايران شده‌اي. ديوار بالاي در دفتر هنرستان، محل نصب عكس‌هاي مديران هنرستان هنرهاي زيباي پسران از ابتدا تاكنون است؛ پرتره‌هايي از شمس‌الدين بهبهاني، جليل ضياءپور، مهدي ويشكايي، عبدالعلي پورمند، علي كريمي، حسين كاظمي، علي‌اصغر داودي، اصغر محمدي، مجيد مهرگان، علي يادگاريوسفي، سيدحسين بني‌حسيني، احمد رويايي، محمدعلي انصاري، فرهاد ابي‌زاده، يعقوب ثروين و جلال متولي. عكس‌هاي استادان اين هنرستان، جلال آل‌احمد، سيمين دانشور، محسن وزيري‌مقدم، يحيي ذكاء، سهراب سپهري، آيدين آغداشلو، محمد‌ابراهيم‌جعفري، ماركو گريگوريان، هانيبال الخاص، ليليت‌تريان، محمود فرشچيان و... نيز ديوارهاي دو طرف راهرو جاي گرفته‌اند. بخشي از ديوار راهرو را نيز تصاوير دانش‌آموختگان بنام اين هنرستان به خود اختصاص داده‌اند؛ تصاويري كه ساعت‌ها مي‌تواني در مقابل‌شان بایستي و روند رشد و شكوفايي و گونه‌گونگي تجربه‌هاي تجسمي ايران را با تمام مهرها و بي‌مهري‌هايي كه در اين نيم‌قرن و اندي پشت سر گذاشته، مرور كني. عبور از چنين راهرويي براي رسيدن به بخش آموزشي و اداري با نام‌هايي كه در ذهن تداعي مي‌شوند بي‌شك وظيفه هنرجويان و مدرسان فعلي هنرستان را دشوارتر مي‌كند. بي‌شك وقتي نام هنرستان تجسمي پسران را مي‌شنوي، نام كمال‌الملك در ذهنت نقش مي‌بندد كه پس از بازگشت از فرنگ پايه‌هاي علمي آموزش هنر را در ايران گذاشت. با آغاز دوران مشروطه و شكل‌گيري جرياني در حمايت از هنرهاي ملي ايران و تغيير نام وزارت معارف و اوقاف به وزارت اوقاف و صنايع مستظرفه كه زير نظر كمال‌الملك ادره مي‌شد، به كوشش كمال‌الملك مدرسه «صنايع مستظرفه» در باغ نگارستان تاسيس شد. كمال‌الملك با روابطي كه داشت، خيلي زود زمينه آموزش نقاشي را در دارالفنون فراهم كرد و پس از آن بود كه زمينه تحصيل در رشته‌هاي هنر به صورت آكادميك نيز در ايران فراهم شد. او با تاسيس مدرسه «صنايع مستظرفه» پايه حركت آكادميك آموزش هنر را در ايران گذاشت و بعدها در كنار اين مدرسه، مدرسه «صنايع قديمه» كه شاخه هنرهاي ايراني زير نظر طاهرزاده بهزاد بود و مدرسه عالي معماري با نام «هنركده» تاسيس شدند. با تاسيس اداره كل هنرهاي زيبا در سال 1328 در اين وزارتخانه، اداره‌اي با نام آموزش هنري هم راه‌اندازي و در اساسنامه اين اداره تاسيس هنرستان هنرهاي زيبا منظور شد. هنرستان هنرهاي زيبا كه بعدها به هنرستان تجسمي پسران تغيير نام داد نيز براساس اين اساسنامه در سال 1332 به صورت مختلط به رياست شمس‌الدين بهبهاني تاسيس شد. هدف اصلي راه‌اندازي اين هنرستان، پرورش استعدادهاي نوجويانه در رشته‌هاي هنري و حمايت از هنر ملي و رفع نيازمندي كشور از نظر تامين نيروي انساني در اساسنامه ذكرشده است. اين هنرستان در سال نخست در سه رشته نقاشي، مجسمه‌سازي و مينياتور تنها با يك كلاس در كنار اداره كل هنرهاي زيبا آغاز به كار كرد و با جدايي هنرستان دختران از پسران، در سال 1333 جليل ضياءپور كه خود از دانش‌آموختگان دانشكده‌هاي زيبا بود و در فرانسه تحصيلاتش را پي گرفته بود، رياست هنرستان پسران را برعهده گرفت و بهبهاني نيز به هنرستان دختران رفت. شيوه آموزش در هنرستان دختران و پسران به شيوه‌اي كه در غرب متداول بود، پايه‌ريزي شد و كلاس‌ها در دو نوبت به صورت صبح و عصر برگزار مي‌شود. صبح‌ها كلاس‌هاي عملي و عصرها كلاس‌هاي نظري؛ شيوه‌اي كه در دوره‌اي منسوخ‌شده و اين روزها دوباره از پي گرفته شده است. هنرجويان هم از ميان كساني كه در آزمون ورودي با توجه به دارا بودن استعداد هنري، داشتن كارنامه قبولي سوم متوسطه و سن زير 19 سال شركت كرده و قبول شده بودند، در هنرستان ثبت‌نام مي‌شدند، اما امروزه هنرستان تنها از ميان فارغ‌التحصيلان دوره راهنمايي و دانش‌آموزان سال اول دبيرستان كه واجد شرايط هستند، ثبت‌نام مي‌كند. در سال اول هنرستان هنرهاي زيبا تنها 17 ورودي داشت؛ هشت هنرجوي دختر و 9هنرجوي پسر كه در ميان فارغ‌التحصيلان نخستين دوره پرويز تناولي و در ميان دختران معصومه يعقوبي با نمره ممتاز فارغ‌التحصيل شدند. اما به مرور تعداد هنرجويان اين هنرستان افزايش پيدا كرد و تا امروز به 150 نفر در هر دوره رسيده است.

http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/91/04/11/14


«با عشقي بزرگ» رماني ناتمام اما خوش‌خوان

|مريم آموسا|اگر مدت‌هاست كه براي شما فراغت و آرامشي فراهم نشده تا كتابي را دست بگيرد و بتوانيد ساعاتي را بدون دغدغه از زمان و مكان و دغدغه‌هايي كه داريد جدا شويد؛ به شما خواندن كتابي از كتاب‌هاي آلبا دسس پدس را پيشنهاد مي‌كنم نويسنده‌اي كه به سادگي مي‌تواند با جملات ساده و نثر خوش خوانش و داستان‌هايي كه ريشه در واقعيت دارند و بسيار ملموس هستند چنان شما را با خود همراه كند كه گذر زمان را حس نكنيد.

 

بله نسخه تجويزي من براي شما كه مدت‌هاست نتوانستيد كتابي را دست بگيريد و قصد داريد براي آخر هفته كتابي دست بگيريد كه به اصطلاح روزتان را خوش كنيد كتاب«با عشقي بزرگ» نوشته«آلبا دسس پدس» است، كتابي كه با ترجمه بهمن فرزانه به تازگي از سوي انتشارات ققنوس روانه بازار كتاب شده است.

 

بي شك هر يك از ما در زندگي مان عشق بزرگي را در سر مي‌پرورانيم و داشتنش را طلب مي‌كنيم و اصلا همين عشق ورزيدن به اين عشق بزرگ است كه گاه به ما توان حركت و كار كردن مي‌دهد؛ توان دوست داشتن و دوست داشته شدن. فرقي نمي‌كند كه از كدام طبقه يا رسته جامعه باشي درهر شرايطي باشي اگر عشقي بزرگ نداشته باشي بي‌شك زندگي ات لنگ مي‌زند.

 

آلبادسس پدس هم همواره در داستان‌هايش به موضوع عشق مي‌پردازد و اين موضوع را مي‌توان در لايه‌هاي مختلف داستان‌هاي او بررسي كرد.  شخصيت‌هاي داستان‌هاي پدس، به‌خاطر پيچيدگي‌هاي دروني و ماجراهاي عجيب و غريب‌شان، مي‌توانند ذهن خواننده را درگير كنند تا با فكر كردن به ماجراهاي آنها، به تجزيه و تحليل شخصيت‌ها و زندگي‌شان بپردازد.

 

آلبادسس پدس در سال 1911 در رم از مادري ايتاليايي و پدري كوبايي متولد شد و بخش عمده‌اي از زندگي‌اش را در فرانسه گذرانيد او نوه نخستين رئيس‌جمهور كوبا بود و پدرش ديپلمات كوبايي بود كه در مدت اقامتش در ايتاليا با مادر آلبادسس پدس ازدواج كرده بود و سال‌هاي سال در ايتاليا زندگي كرده بود؛ اما با اين‌كه خون كوبايي در رگ‌هاي آلبادسس پدس جاري است اما همواره پدس را به عنوان نماينده زنان نويسنده ايتاليايي مي‌شناسند چرا كه جهان داستان‌هاي او در ايتاليا اتفاق مي‌افتد.

 

نويسنده‌اي كه همواره در داستان‌هايش زندگي زنان ايتاليايي را در فاصله سال‌هاي مياني قرن بيستم يعني سال‌هاي جنگ جهاني دوم وچندين سال پس از پايان جنگ روايت مي‌كند.  همواره كشمكش پنهان و آشكار زنان در نوشته‌هاي پدس با فضاي ناهماهنگ زندگي خانوادگي و زندگي اجتماعي به چشم مي‌خورد و شايد همين موضوع است كه زمينه‌اي را فراهم كرده كه آثارش براي زنان معاصر كشورهاي جهان، جذابيت پيدا كند و باعث ‌شود همه اين زنان به نحوي با آثار او احساس نزديكي و همذات پنداري كنند.

 

او اين‌بار در رمان«باعشقي بزرگ» از عشق بزرگش به سرزمين پدري‌اش سخن مي‌گويد؛ سرزميني كه تا زمان انتشار رمان«با عشقي بزرگ» پدس كمتر درباره آن در آثارش سخن گفته بود. اما عشق بزرگ او به سرزمين پدريش كوبا در اين رمان موجب نشده كه او در اين رمان نيمه به عشق ميان شخصيت‌هاي رمانش نپردازد.

 

پدس نگارش طرح اوليه رمان«عشق بزرگ» را در سال 1939 با عنوان رمان كوبايي آغاز كرد؛ ولي نوشتن آن را در دهه 70 گسترش داد و عنوان آن را هم جزيره گذاشت اما پدس هرگز اين رمان نيمه كاره را به پايان نرساند. رماني كه بي‌شك با كامل شدن‌اش مي‌توانست گوشه‌هاي پنهاني از زندگي خانواده‌هاي كوبايي را در دوران جنگ فقر و ناداري را به نمايش بگذارد.

 

پدس در اين رمان ناتمام، به شرح كودكي‏هايش، ازدواجش، مرگ پدرش و جنون مادرش پس از مرگ همسرش مي‌پردازد. و كل داستان را در فضايي كوبايي شرح مي‌دهد؛ فضايي كاملا غيرايتاليايي او دراين رمان ناتمام چنان فضاي كوبا را توصيف مي‌كند كه مخاطب در خلال داستان آرزو مي‌كند كه‌اي كاش مي‌توانست او نيز شبي زير آسمان پر ستاره كوبا خيره به آسمان چشم بدوزد و خودش را به دست نسيم شبانگاهي بسپارد و اين حسرت بي‌شك براي او باقي مي‌ماند كه‌اي كاش اين رمان همچون ساير آثار پدس به پايان مي‌رسيد.

 

او در اين رمان از به قدرت رسيدن باتيستاي مستبد مي‏نويسد و در تنگنا قرارگرفتن خانواده‏اش در چنين اوضاعي و ديگر خانواده‌ها كه هريك به نوعي زندگي سخت و جنون زده‌اي را تجربه مي‌كنند؛ پيرزناني كه به هر شكل ممكن در پي اين هستند كه نفرت خود را از باتيستا كه قاتل شوهر و فرزندان شان است، نشان بدهند و در نهايت خانواده‌ها براي رهايي از مشكلات احتمالي و به زندان و تبعيد افتادن اعضاي خانواده شان حاضرند شهادت بدهند كه مثلا مادرشان دچارجنون است و براي او برگه قيوميت بگيرند تا كارش به زندان نيفتد.

 

در رمان«با عشق بزرگ» شاهد عشق مثال‌زدني مادر آلبا به پدرش هستيم؛ عشقي كه پس از مرگ همسر، كار زن را به جنون مي‌كشاند و مادر حاضر است تنها در دنياي جنون‌آميزي كه براي خودش ساخته زندگي كند.اين جنون گويي در سراسر زندگي كوبايي‌ها جريان دارد و نويسنده به خوبي اين موضوع را با به تصوير كشيدن ليوان‌هاي آب در گوشه گوشه خانه‌هاي كوبايي براي فراري دادن روح‌هاي بد نشان مي‌دهد.  پدس در اين رمان عشق را به لوني ديگر بيان مي‌كند؛ تصويري كه در رمان‏هاي ديگر نويسنده ما وضع برعكس آن را مي‏بينيم.

 

 

زن و شوهرهاي دور از هم، خيانت‏هاي خانگي و تنهايي زنان خانه‏نشين.  آلبا در واقع قصد داشته با نگارش اين رمان زندگينامه خود و خانواده‌اش را بنويسد و شايد ناتواني او براي به پايان رساندن اين رمان در اين باشد كه او آن‌گونه كه بايد فراغتي برايش پيش نيامده كه اطلاعاتش را درباره كوبا كامل كند و از ذهن بيمار مادرش نيز براي كامل كردن دامنه اطلاعاتش كاري بر نمي‌آمده است. او كه بيش‌تر به‌خاطر مبارزات ضد فاشيستي‌اش در ايتاليا مشهور است؛ در رمان «با عشقي بزرگ» در واقع مشاهدات خود را از مراجعت به كشور پدرش، يعني كوبا ترسيم مي‌كند.

 

اين هنرمند در كودكي تجربه زندگي در امريكا، ايتاليا و نيز فرانسه را داشت و به‌خاطر مبارزات سياسي‌اش در ايتاليا مدتي را در زندان سپري كرد.  آلبادسس پدس در سال 1977 در ملاقاتي با فيدل كاسترو در كوبا، از او سوال مي‌كند كه چطور توانسته در آن مدت كوتاه آن همه كارهاي مفيد را براي كوبا بكند. كاسترو هم در جوابش مي‌گويد: با عشقي بزرگ.  آلبا نيز از آن جمله الهام مي‌گيرد و عنوان قطعي كتاب خود را«با عشقي بزرگ» مي‌گذارد.

 

جالب است كه در جايي از اين رمان نويسنده درباره تازگي و قرابت موضوعي كه دارد درباره آن مي‏نويسد و مي‌گويد: «در ايتاليا وقتي مي‏گويم دارم كتابي درباره كوبا مي‏نويسم لبخندي به من تحويل مي‌دهند و مي‌گويند چرا مثل ساير كتاب‏هايتان درباره عشق نمي‏نويسيد؟ من هم در جواب مي‏گويم دارم درباره عشق مي‏نويسم؛ عشقي بزرگ.» يكي از بخش‌هاي بسيار جذاب كتاب«با عشقي بزرگ» بخش پاياني آن است كه عكس‌هاي نويسنده را از كودكي تا پيري شامل مي‌شود.

 

همچنين دست‌نويس‌ها و طرح روي جلد برخي از كتاب‌هاي آلبا را نيزشامل مي‌شود. همچنين دو شعر از مجموعه«نغمه‌هاي دختران بهاري» در پايان كتاب آمده است. بيش‌تر آثار آلبادسس پدس با ترجمه بهمن فرزانه به فارسي برگردانده شده است.  با اين‌كه پدس نويسنده‌اي است كه هم داستان كوتاه مي‌نويسد و هم رمان؛ اما شهرت فراگير او بيش‌تر به واسطه رمان است و اتفاقا رمان‌هاي«عذاب‌وجدان» است

 

و «دفترچه ممنوع» و «از طرف او» بر روي داستان نويسان زن ايراني هم تاثيرگذار بوده است كه رمان‏هايي زنانه و جذاب؛ كه رضايت همگان را به‌طور نسبي فراهم مي‏آورد. او نويسندگي را از سال 1934 با انتشار مقاله شروع كرد. رمان او به نام «هيچ‌كس به گذشته برنمي‌گردد» و يك كتاب ديگرش به نام«فرار» هر دو به وسيله فاشيست‌ها توقيف شد.


كتاب«با عشقي بزرگ» در شمارگان دو هزار نسخه و قيمت 3500 تومان از سوي نشر ققنوس به چاپ رسيده است.

 

 

جواد مجابي: اتفاقات مهم فرهنگي ما در كافه‌ها رخ داده است

|مريم آموسا |همزمان با راه‌اندازي كافه كتاب لاله زار در خيابان سعدي كه دير زماني يكي از مراكز مهم فرهنگي ايران به شمار مي‌رفت؛ زمينه‌اي فراهم شد كه جمعي از نويسنده‌ها در ديداري دوستانه از خاطرات خوب راسته كتاب فروش‌ها در محدوده خيابان سعدي و مخبرالدوله بگويند. جواد مجابي با بيان اين مطلب كه خيابان مخبرالدوله و سعدي روزگاري مهم‌ترين مركز نشر كتاب در ايران و تهران محسوب مي‌شد گفت:

 

در اين راسته بخش عمده انتشارات ايران و كتاب فروشي‌ها فعال بودند و از اين رو همواره محل رفت و آمد اهالي فرهنگ و هنر و روشنفكران ايران در دهه‌هاي پيش بودند كه از مهم‌ترين كتاب فروشي‌هاي اين راسته مي‌توان به كتاب فروشي دانش، اميركبير و ابن سينا اشاره كرد.وي افزود:

 

اما به مرور كتاب فروشي‌ها به سمت دانشگاه تهران و خيابان انقلاب و پس از دهه 60 نيز برخي از آن ها به راسته خيابان كريم خان نقل مكان كردند و امروز تنها چند كتاب فروشي همچنان در محدوده خيابان مخبرالدوله و سعدي فعال است و راه‌اندازي كافه كتاب در محدوده‌اي كه اين روزها به جاي كتاب به بازار كفش و كيف و كارت عروسي و عزا تبديل شده است اتفاق بسيار فرخنده است كه مي‌تواند زمينه‌اي را براي يادآوري خاطرات خوب اين محدوده فراهم كند.

 

اين روزنامه و شاعر پيشكسوت با اشاره به نقش كافه‌ها در حيات فرهنگي و جنبش فرهنگي ايران در دهه‌هاي پيش گفت: اگر به تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران نگاه كنيد همواره كافه‌ها پاتوق روشنفكران بود و حلقه هاي ادبي و هنري بسياري در كافه‌ها راه‌اندازي شده‌اند كه در همين كافه‌ها نيز براي نخستين‌بار بسياري از مسائل مهم ادبي و هنري مطرح شده‌اند و حتي پايه نگارش برخي آثار در همين كافه‌ها گذاشته شده‌اند.

 

وي ادامه داد: حتي در دوره صفويه نيز قهوه‌خانه‌ها از جايگاه فرهنگي خاصي برخوردار بودند و بسياري از سنت‌هاي فرهنگي ما از جمله شاهنامه خواني و نقالي در همين قهوه‌خانه به حيات فرهنگي خود ادامه داده است و به نسل‌هاي بعد منتقل شده است. در ادامه اين نشست دوستانه اميرحسين چهل تن كه درونمايه و وقايع رمان‌هايش در تهران اتفاق مي‌افتد و رمان‌هاي متعددي درباره تهران نوشته است به ذكر خاطراتي از تهران قديم و كودكي‌هايش در تهران گفت:

 

خيابان لاله زار و مخبرالدوله و محدوده بهارستان همواره در 100 سال گذشته شاهد وقايع مهم تاريخ معاصر ايران و بالطبع وقايع فرهنگي بوده است اما اين روزها با از بين بردن آثار فرهنگي اين منطقه و تبديل شدنش به منطقه تجاري؛ زمينه‌اي فراهم شده كه خاطرات خوب آن روزها به فراموشي سپرده شود و وظيفه هريك از ما است كه به نوعي نسبت به حفظ آثار فرهنگي اين منطقه احساس مسئوليت كنيم و مانع فراموش شدن تاريخ فرهنگي سرزمين مان باشيم.

 

وي در ادامه بخش‌هايي از رمان سپيده دم ايراني را كه درباره يك تبعيدي است كه پس از 28 سال به تهران باز مي‌گردد و قصد دارد كه تهران دهه 20 را از وراي خاطراتش بازسازي كند را براي حاضران خواند. در ادامه محمد علي سپانلو كه به عنوان شاعر تهران نام گرفته است به ذكر خاطراتي از تهران قديم پرداخت و گفت:

 

راسته شاه آباد و كافه‌ها و ساكنانش پس از جنگ جهاني دوم در خاطرات من نقش بسته است و من همواره وقتي خاطراتم را مرور مي‌كنم به ياد مي‌آورم كه به همراه عموي جوانم به منطقه مي‌آمديم و هنوز افسراني بودند كه با شمشير و سر نيزه به خيابان مي‌آمدند و گاه سر هر موضوع كوچكي ممكن بود نزاعي هم شكل بگيرد.

 

وي با اشاره به بافت تاريخي منطقه بهارستان كه به فراموشي سپرده شده است؛ گفت: زير آسفالت اين محدوده تهران با سنگ فرش‌هاي تاريخي‌اش مدفون شده است،‌اي كاش ما تهران را به اين شكل به فراموشي نمي‌سپرديم. يادم مي‌آيد كه بهرام بيضايي قصد داشت فيلم كلاغ را بسازد و نياز به تكه‌اي سنگ فرش داشت اما آن چيزي كه مي‌خواست را نيافت  اي كاش ما ايراني‌ها هم به سرزمين مان نگاه فرهنگي داشتيم و همچنان بافت فرهنگي و تاريخي مان همان‌گونه كه بود حفظ مي‌كرديم.

 

شاعر مجموعه «قايق سواري در تهران» ادامه داد: من همواره به تهران نگاه فرهنگي داشته‌ام و سعي كردم كه بسياري از وقايع و تاريخ تهران را به گونه‌اي در شعرهايم بيان كنم و يكي از اين شعرها خيابان مقتول است كه من اين شعر را متاثر از ماجراي ديدن حمل يك تابوت در خيابان مخبرالدوله توسط گروهي سرودم. تابوتي كه در آن جسدي نبود بلكه جسد تهران بود كه زير پاي تشييع‌كنندگان تشييع مي‌شد.

 

در ادامه نيز محمود دولت‌آبادي از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي كه اين روزها مجوز نشر چشمه را لغو كرده است انتقاد كرد و گفت: مسئولان يك وزارتخانه نبايد خصمانه با يك ناشر رفتار كنند و بايد زمينه گفت‌وگو و اصلاح را فراهم كنند.

 

اگر ناشري كتاب‌هايي را كه مشكل اخلاقي دارند را براي دريافت مجوز به وزارتخانه ارسال كرد بايد به او تذكر داد؛ نه اين‌كه مجوز نشر آن را لغو كنند و يك خانواده بزرگ از كساني كه با يك نشر كار مي‌كنند را در معرض نابودي قرار بدهند.

 

خالق رمان «كليدر» گفت: من به عنوان يك نويسنده از مردم سفارش نوشتن مي‌گيرم و من با نوشتن دينم را نسبت به مردم مي‌پردازم وزارت ارشاد نيز بايد زمينه‌اي را فراهم كند كه آثار ما به دست مردم برسد. وي ادامه داد:

 

من نويسنده‌ام و زندگي‌ام با نوشتن سپري مي‌شود من يكي از صدها نويسنده و شاعري هستم كه با نشر چشمه كار مي‌كنم و از اين راه ارتزاق مي‌كنم وقتي ناشر من از كار بماند من به عنوان يك نويسنده چگونه آثارم را به دست مخاطب برسانم و چگونه گذران زندگي كنم.

 

حتي فكر اين‌كه من بخواهم كتاب هايم را به نشر ديگري بسپارم بي‌احترامي به نشري است كه نسبت به تعهد اخلاقي و حرفه‌اي داريم. دولت‌آبادي ابراز اميدواري كرد كه مسئولان ارشاد زمينه‌اي را براي گفت‌وگو فراهم كنند كه ناشري كه 30 سال براي حيات فرهنگي زبان فارسي زحمت كشيده است بتواند به حيات فرهنگي خود ادامه بدهد.

http://mellatonline.net/index.php/thought/54-gozaresh/21724-1391-04-10-04-39-38

شعر بهترين رسانه است

كامران جمالي شاعر، نويسنده و مترجم زبان آلماني‌ متولد 1333 آبان‌ماه تهران است. از او تا به امروز مجموعه اشعار «واحه‌اي سرخ در صحاري زرد»، «مرغ نيما»، «در انجماد پس از زمهرير» و «و كلاغي و بياني و برف» منتشر شده است. از اين شاعر و نويسنده، همچنين در حوزه پژوهش كتاب‌هاي «فردوسي و هومر، تحقيقي در حوزه ادبيات تطبيقي» و «جادوي شعر در كلام نهفته است» تا به امروز روانه بازار كتاب شده است. او همچنين ترجمه آثاري از نويسندگان آلماني‌زبان همچون گونترگراس، هانريش بل را نيز در كارنامه خود دارد.

 

كامران جمالي در گفت‌وگو با «ملت ما»:

| مریم آموسا |


چگونه شد كه به‌دنياي ادبيات پيوند خورديد؟

در 13 سالگي براي نخستين‌بار با شعر خيام آشنا شدم و از خواندن شعرهاي او واقعا لذت مي‌بردم و خيام نخستين نقطه اتصال من با ادبيات بود. با اين‌كه در همان مقطع تاريخي با ادبيات مدرن ايران از جمله شعرهاي نيما آشنا شدم اما بيش‌تر گرايشم به شعر كلاسيك بود اما به مرور با شعر نو هم ارتباط دوستانه‌اي برقرار كردم.

پدر من ارتشي بود و روي ما خيلي تسلط داشت. به همين خاطر من با همه علاقه‌اي كه به ادبيات داشتم در دبيرستان مجبور شدم كه در رشته رياضي درس بخوانم اما هميشه دچار مشكل بودم و سر كلاس‌هاي فيزيك و رياضي كتاب‌هاي ادبيات مي‌بردم.

س از پايان دبيرستان براي ادامه تحصيل به آلمان رفتم و در آنجا با توجه به استقلالي كه پيدا كرده بودم توانستم در رشته مورد علاقه خودم درس بخوانم و كار كنم و تا پيش از آن با محافل ادبي ايران ارتباطي نداشتم تا اين‌كه از سال 1360 به بعد با اين محافل ارتباط برقرار كردم و زمينه‌اي پيش آمد تا هرازگاهي براي نشرياتي چون دنياي سخن و آدينه شعر و ترجمه مي‌فرستادم.


نخستين شعرتان را در چه سالي سروديد؟

من نخستين شعرم را در همان مقطعي كه دبيرستان مي‌رفتم سرودم اما نخستين شعرم در سال 1353 در ماهنامه نگين منتشر شد. در چندين شماره با اسم مستعار«ك. مذهب» شعرهايم را منتشر كردم. الان كه به گذشته بازمي‌گردم نمي‌دانم که چرا چنين نامي را براي خودم انتخاب كرده بودم. اما وقتي كه تصميم گرفتم شعرهايم را منتشر كنم اجازه انتشار پيدا نمي‌كردند و من مجبور شدم شعرهايم را به‌صورت جلد سفيد منتشر كنم.


با توجه به اين که شما شاعر هستيد ترجمه شعر روي شعر شما چه تاثيري گذاشت؟

ترجمه شعر موجب شد كه شعر من مدرن‌تر شود و با دنياي جديدتري آشنا شوم.


آيا شعر ترجمه‌پذير است؟

امروز من در پي آن نيستم كه به اين پرسش پاسخ بدهم. به باور من اين پرسش در قرن نوزدهم در اروپا پاسخ داده شده است. اما هنوز هستند كساني كه بيش‌تر با هدف جلوه‌گري اين داده هنري را به چالش مي‌گيرند. بهترمي دانم كه به جاي نظريه‌پردازي به بازسرايي‌هاي موفقي بپردازم كه با ادبيات ايران و كشورهاي آلماني‌زبان پيوند داشته باشد.


ادبيات فارسي از چه زماني به آلماني‌زبان‌ها معرفي شد؟

پس از ترجمۀ گلستان در قرن هفدهم در قرون هجده و نوزده، ادباي اروپايي ادبيات و به‌ويژه شعر فارسي را كشف كردند و اين آغاز بازسرايي شعر كهن فارسي به زبان‌هاي اروپايي از جمله زبان آلماني بود. تنها با ميانجيگري اين بازنگري‌ها بود كه تعدادي از شاعران كلاسيك ما به شهرت جهاني رسيدند.

خيام و پس از او فردوسي، حافظ، سعدي، مولوي و 3-2 شاعر بزرگ ديگر. پيش از اين بازسرايي‌ها تنها ما فارسي‌زبان‌ها شاعران خود را مي‌شناختيم، اما پس از نامدار شدن آنها در سطح جهان اعتماد به نفس ما نيز بيش‌تر شد.


بهترين ترجمه‌هاي ادبيات كلاسيك ايران به زبان آلماني توسط چه كساني انجام شده است؟

نخستين اما نه بهترين ترجمه از غزليات حافظ به زبان آلماني حاصل عرقريزان روح شرق‌شناس اتريشي، پروفسور هامرفون پورگشتال بود كه در آغاز قرن نوزدهم يعني حدود 200 سال پيش به بازار آمد و اين نخستين ترجمه، چنان گوته را شيفته كرد كه به تحقيق در شعر فارسي پرداخت. حاصل تحقيق مشهورترين شاعر آلماني‌زبان « ديوان غربي و شرقي بود. در اين كتاب شفيتگي گوته را نسبت به شعر فارسي به‌ويژه حافظ مي‌بينيم. گوته و دانسته‌هايش دربارۀ شاعران ما مديون مترجمين كوشاي اروپايي است.


وضعيت ترجمه از زبان آلماني به فارسي را چگونه مي‌بينيد؟

متاسفانه در ايران ادبيات آلماني‌زبان آن‌گونه كه بايد شناخته شده است و بيش‌تر آثاري كه از زبان ديگر به فارسي برگردانده شده‌اند آثار نويسندگان امريكايي است. همان‌طور كه در ايران ادبيات آلماني معرفي نشده است اين اتفاق هم در ميان كشورهاي آلماني زبان افتاده است و آنها هم هيچ شناختي از ادبيات ما ندارند.

شعر يك رسانه بين المللي است و بايد از اين رسانه براي معرفي فرهنگ خودمان بهره ببريم از اين‌رو بايد نهادهاي مستقلي تشكيل شود كه مسئوليت ترجمه آثار مولفان و شاعران ايراني را به ساير زبان‌ها برعهده بگيرد متاسفانه تا زماني كه ما نسبت به معرفي فرهنگ خودمان اقدام نكنيم كسي پيشقدم نخواهد شد.


در حال حاضر مشغول ترجمه چه كتابي هستيد؟

اين روزها من ترجمه كتابي را در دست ندارم اما به‌زودي ترجمه رمان معروف افي بريست نوشته تئودر فات‌تامه را آغاز مي‌كنم. اين رمان يكي از رمان‌هاي بزرگ قرن بيستم و از نظر سبك نگارش و موضوع هم تراز رمان آناكارنينا است. داستان اين رمان درباره دختري به نام افي بريست است كه وقايع مختلفي را پشت سر مي‌گذارد و به گونه‌اي اين رمان راوي بخشي از مشكلات زنان در 100 سال اخير است.

مشكلاتي كه زنان جامعه ما هم با آن روبه‌رو هستند. از اين‌رو تصميم گرفتم آن را ترجمه كنم. اما براي ترجمه اين رمان مهم مدتي است كه تمام مقالات و مطالبي كه درباره آن نوشته شده است را مطالعه كردم و براي اين‌كه زبان آن را بتوانم در ترجمه خوب در بياورم. مدتي است كه كتاب تاريخ بيقهي مي‌خوانم.


از تجديد چاپ كتاب‌هايتان چه خبر؟

تاكنون من بيش از پنج عنوان كتاب ترجمه كرده‌ام و اين روزها در انتظار دريافت مجوز از سوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي براي تجديد چاپ آثارم هستم. كتاب قرن من نوشته گونترگراس براي چاپ سوم از سوي انتشارات نيلوفر به كتاب جادوي شعر در كلام نهفته است از سوي نشر چشمه و دنياي مادر نوشته هانريش بل در انتظار مجوز هستند. يك فيلمنامه هم ترجمه كرده‌ام كه از سوي نشر سالي براي دريافت مجوز به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ارسال شده است.


شما با اين‌كه به‌عنوان شاعر وارد عرصه ادبيات شده‌ايد؟ چرا كم‌كار هستيد و بيش از شش سال از انتشار پنجمين مجموعه شعرتان مي‌گذرد؟

يك مجموعه شعر به‌ نام «گفتي كه عشق بازنشسته است» كه شامل شعرهاي پس از «وكلاغي و بياباني و برفي» است كه گردآوري كرده‌ام اما هنوز با ناشري براي انتشار آن وارد گفت‌وگو نشده‌ام.


شما بر چه اساسي كتاب براي ترجمه انتخاب مي‌كنيد؟

دركشورهاي اروپايي همواره ناشر به مترجم كتاب براي ترجمه پيشنهاد مي‌دهد اما در ايران كمتر اين اتفاق مي‌افتد. ما مترجمین بايد چندين كتاب را تهيه كنيم، بخوانيم و بعد ترجمه آن را شروع كنيم. من بيش‌تر كتاب‌هايي را براي ترجمه انتخاب مي‌كنم كه با فرهنگ ايران همسو باشد.


http://mellatonline.net/index.php/component/content/article/54-gozaresh/12327-1390-09-23-07-13-21

ارامنه تشنه ادبیات فارسی هستند

|مريم آموسا|ادوارد حق ورديان شاعر، مترجم و روزنامه‌نگار و عضو كانون نويسندگان ارمنستان متولد 1952 تهران است. او از سال 1970 درارمنستان اقامت دارد. او در30 سال گذشته بخش عمده وقتش را صرف ترجمه آثار ادبي معاصر فارسي به زبان ارمني كرده است و بي‌اغراق مي‌توان گفت كه او تنها كسي است كه بيش‌ترين حجم ادبيات معاصر ايران را به ارمني برگردانده و درارمنستان و امريكا منتشركرده است.

 

او براي نخستين‌بار رمان«بوف كور» را به زبان ارمني ترجمه كرد كه اين ترجمه در ارمنستان با شگفتي و استقبال خاصي روبه‌رو شد و پس ازآن زمينه‌اي فراهم شد كه حق ورديان جدي تروبه‌طور متمركزاقدام به ترجمه آثارادبي معاصربپردازد كه ازترجمه‌هاي او مي‌توان به ترجمه آثار سهراب سپهري، قيصرامين پور، شمس لنگرودي، محمد رضا عبدالملكيان، گروس عبدالملكيان، رسول يونان، عباس جهانگيريان، محمدرضا يوسفي، شمس لنگرودي، فروغ فرخزاد، صادق چوبك و غلامحسين ساعدي اشاره كرد.

 

بخش عمده ترجمه‌هاي ادوارد حق ورديان پيش از انتشار در نشرياتي چون مجله ادبي گارون، نشريه گراگان‌ترت، نشريه مهر(نشريه رايزن فرهنگي ايران درارمنستان) منتشرشده است. اوعضوهيئت تحريريه هفته‌نامه «آخبيور» به معناي چشمه است اين مجله تنها مجله‌اي است كه براي كودكان در ارمنستان منتشرو در مدارس توزيع مي‌شود. اونخستين مترجمي است كه قرآن كريم را به زبان ارمني ترجمه كرده است.

 

حق ورديان اين ترجمه را به سفارش رايزن فرهنگي ايران در ارمنستان انجام داده است كه اين ترجمه به صورت كامل درسال 2006 منتشر شد وحق ورديان براي اين ترجمه جايزه «دانبق» كه هر سال از سوي كانون نويسندگان ارمنستان به يك مترجم تعلق مي‌گيرد را از آن خود كرده است. ترجمه حق‌ورديان از قرآن كريم در ايروان طي مراسمي رونمايي شد و مدال طلاي وزارت فرهنگ و هنر كشور ارمنستان به ادوارد حق ورديان اهدا شد.

 

البته روي ترجمه قرآن او برخي نقد دارند و معتقدند كه مترجمان زبان فارسي دربرخي از موارد از پس ترجمه قرآن به زبان فارسي برنيامده‌اند و بايد حق‌ورديان براي ترجمه قرآن يك مترجم زبان عربي نيز به همراه داشت. اين گروه از منتقدان معتقدند كه دربرخي از موارد مترجمان قرآن كريم به زبان فارسي نيز از منبع اصلي دور شده است و حق ورديان نيز چون از زبان دوم قرآن را به زبان ارمني ترجمه كرده است دچاراين لغزش خواه و ناخواه شده است.

 

اما با اين همه چون او نخستين كسي است كه جرات و جسارت اين را داشته كه قرآن را به زبان ارمني ترجمه كند كارش را قابل تقدير است.  حق‌ورديان شاعري به تمام معنا است كه شعررا در رهگذر دشواري‌هاي زندگي يافته است بلكه همواره سعي دارد شاعرانه زندگي كند، او به ايران عشق مي‌ورزد.

 

در ابتدا مي‌شود خودتان را معرفي كنيد؟

من در سال 1952 در تهران درخانواده ارمني متولد شده ام؛ اما خانواده ام اصالتا اهل خمين هستند. تحصيلات ابتدايي‌ام را درمدرسه ملي ارس به اتمام رساندم. دردبيرستان‌هاي فارسي زبان فرخ‌منش، پايداروعلوم درس خواندم سپس درسال ۱۹۷۰ همراه خانواده‌ام به ارمنستان مهاجرت كردم و در شهر اجميادزين ساكن شديم. از دوران كودكي به شعرونقاشي علاقه‌مند بودم. دركلاس ششم، نقاشي‌هايم را در تلويزيون نشان دادند كه ازاين بابت من و خانواده‌ام بسيارخوشحال شديم.

 

من از كودكي عشق فيلم بودم و اگر در10 سالگي‌ام يك روز سينما نمي‌رفتم روزم خراب مي‌شد. خانه مان آن زمان خيابان سنايي بود و سينما آتلانتيك نزديك خانه ما بود هر روز به هر زحمتي كه بود پول تهيه مي‌كردم و مي‌رفتم فيلم مي‌ديديم لذت جواني و كودكي من فيلم ديدن بود و اين لذت را مديون پدرم هستم.

 

پدرم راننده ماشين سنگين بود و ماهي يك بارمي آمد خانه و هر وقت كه مي‌آمد خانه دست ما را مي‌گرفت و ما را مي‌برد سينما و همين عشق كودكي‌ام موجب شد كه تا امروز من عاشق سينما باشم وهشت سال در آرمن فيلم كار كنم. من 19 ساله بودم كه همراه خانواده‌ام درسال۱۹۷۰  به ارمنستان مهاجرت كرديم.


آيا پيش از مهاجرت به ارمنستان آثار ادبي فارسي را مطالعه مي‌كرديد و شناخت كافي از آن داشتيد؟

نه. پيش از آن‌كه درايران بودم بيش‌تر با ادبيات خارجي آشنا بودم و كمتر ادبيات فارسي را مي‌شناختم و اطلاعاتم درباره ادبيات فارسي محدود به شناختي بود كه درس‌هاي مدرسه به من داده بود. اما وقتي كه مجبور به مهاجرت از ايران شدم اين دوري از زبان فارسي گويي مرا در زنداني اسير كرده بود كه تنها عشق به زبان فارسي اميد من براي آزادي بود.

 

اين اشتياق من نسبت به زبان فارسي تبديل به نوعي حسرت درباره شعر فارسي شده بود. در آن زمان به علت وضعي كه دراتحاد جماهير شوروي وجود داشت يا به قولي پرده آهنين، ما درقفس مانده بوديم وديگر نمي‌توانستيم به ايران بازگرديم تا خويشاوندان مان را ببينيم. دراين شرايط تنها چيزي كه مي‌توانست كمي مرا آرام‌تر كند مطالعه كتاب بود، آن هم كتاب‌هاي داستان واشعارايراني.

 

از همين رو درنخستين فرصتي كه به دست آوردم به خواندن كتاب بوف كور پرداختم، البته اين كار براي من امتحان بسيار بزرگي بود و حدود دو سال پس از مطالعه آن صرف ترجمه آن كردم. 10 سال پس ازاقامتم درارمنستان كار ترجمه«بوف كور» نوشته«صادق هدايت» را آغازكردم و بوف كور در سال 1992 با تيراژ پنج هزار نسخه درارمنستان منتشرشد و با انتشارش حيرت جامعه ادبي ارمنستان را وداشت. چرا كه در ارمنستان كسي باور نمي‌كرد كه درايران چنين اثرارزشمندي خلق شده باشد.

 

با توجه به اين‌كه تا پيش از ترجمه شما از رمان «بوف كور» كمترترجمه‌اي ازادبيات داستاني به زبان ارمني ترجمه شده بود استقبال از اين رمان در ارمنستان چگونه بود؟

به دليل وابستگي ميان ارمنستان با اتحاد جماهير شوروي؛ مردم اين سرزمين شناخت شان نسبت به ادبيات فارسي بسيارمحدود بود چرا كه در دوران شوروي و حكومت شاهنشاهي رابطه‌اي با ايران وجود نداشت. در آن زمان در ارمنستان خبري از شعر وداستان معاصر ايراني نبود. ارامنه فقط با اشعار خيام، فردوسي، رودكي و حافظ آشنا بودند اما با فرهنگ معاصرايران كاملا بيگانه بودند، بنابراين سعي كردم تا مردم ارمنستان را با اشعار و داستان‌هاي معاصر ايراني آشنا كنم.

 

دراين راستا نخستين كارهايي كه به ترجمه آنها پرداختم عبارت بودند از: بوف‌كور، سه‌قطره خون، دو داستان از صادق چوبك، دو داستان از هوشنگ گلشيري. واقعا ترجمه‌هايم با استقبال چشم‌گير مردم روبه‌رو شد تا جايي كه تيراژ آن را به ۵۰۰۰ جلد رساندم. بعد از اين استقبال، من به ترجمه اشعار وآثار فروغ فرخزاد پرداختم چرا كه هميشه عاشق شعرهاي او بوده و هستم. دو مجموعه فروغ را با عناوين، «تولدي ديگر» و «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» را در ارمنستان و در امريكا به كمك يكي از دوستانم به چاپ رساندم.

 

نمي‌خواهم از كيفيت ترجمه‌ هايم بگويم، اما تمام كتاب‌هايي كه من ترجمه كردم با استقبال بي‌نظيري مواجه شد چرا كه ارامنه واقعا تشنه ادبيات معاصر ايران بودند و علاقه‌مند بودند كه با ادبيات و فرهنگ ايرانيان بيش‌تر آشنا بشوند. بعد از فروغ فرخزاد، كاري كه به آن بسيارمغرور هستم كه توانستم انجام بدهم ترجمه شعرهاي سهراب سپهري بود، در واقع اين كار براي من به عنوان انقلاب دروني محسوب مي‌شود.

 

لازم مي‌دانم كه در اين جا به اين نكته هم اشاره كنم كه همزمان با انتشار بوف‌كور، نخستين كتاب مجموعه شعر من نيز با عنوان«چهار آوريل» منتشر شد و همچنين همزمان با چاپ اشعار فروغ، دومين كتاب من با عنوان«فرزند ناخلف» بود كه بازهم با همت دوستم در امريكا به چاپ رسيد.


چرا ترجمه شعر سهراب سپهري براي شما با انقلاب همراه بود؟

درباره ترجمه شعرهاي سهراب سپهري بايد گفت كه در شعرهاي سپهري ديدگاه عميقي را مي‌توان يافت. مخاطب با خواندن اشعاراو به فكر فرو مي‌رود تا با ديدي بهتر و عميق‌تر به دنياي اطراف خود نگاه كند. در مصاحبه‌هايي كه داشتم، بارها عنوان كردم كه هنگامي كه شعرهاي سهراب را مي‌خوانم، انگار كه انجيل را مي‌خوانم يعني صوفي‌گري سپهري درشعرهايش و طبيعت پرستي او باعث آرامش روحي مي‌شود. در اشعار او هيچ‌وقت خشونت و عصبانيت را نمي‌بينم. شعر او سرشار از روح زندگي است و نگاه او نسبت به زندگي ستودني است.

 

شعر او، هنر خالص است و من به او بسيار رشك مي‌ورزم. در كتاب سپهري تنها چيزي كه نمي‌بينم روزمرگي است. در آثار او، رنگ خدا و رسيدن به او و نزديكي با طبيعت كاملا با روح و ذهن انسان عجين و آميخته شده است. در واقع شعرهاي سهراب براي من، كشف بسيار بزرگي در شعر بود. شاعران و روشنفكران ساكن ارمنستان هم مانند من اشعار سپهري را بسيار ناب مي‌دانند و در اين خصوص نيز از من بسيار قدرداني كردند كه اشعار سهراب را به خطه آنها بردم و آنها توانستند با اين شاعر بزرگ معاصر آشنا شوند.

 

سرودن شعر را از چه زماني شروع كرديد ؟

ازهمان زمان كه شروع به خواندن كتاب‌ها و آثارادبيات فارسي درارمنستان كردم؛ همزمان نيز شعرگفتن را شروع كردم. چون زبان ارمني من ضعيف بود شعرهايم را به زبان فارسي مي‌سرودم.   كه بخشي از شعرهاي ارمني را «واهه آرمن» به فارسي ترجمه كرده و درايران منتشر شده؛ البته من شعرهايي هم به زبان فارسي دارم كه بالاخره يك روزاين شعرها را آماده مي‌كنم و در قالب كتاب منتشر خواهم كرد.


به نظر شما در ذات شعر چه چيزي نهفته است؟

از آن جا كه شاعران و نويسندگان افراد خيلي حساسي هستند فكر مي‌كنم هميشه كمي هم خجالتي مي‌شوند. وقتي شاعر يا نويسنده‌اي روبه‌روي كاغذ مي‌نشيند مانند اسبي مي‌ماند كه در دشتي مي‌تازد و از هيچ كسي واهمه‌اي ندارد وتمام درونياتش را روي كاغذ مي‌آورد. من در هنگام نوشتن از آزادي مطلقي برخوردارم و آزادي را حس مي‌كنم كه نمي‌توان با هيچ چيزي آن را عوض كرد.

 

من معتقدم كه هنر خيلي حسود است هميشه بايد هنر را دوست داشته باشيم و نبايد از آن غفلت كنيم. هنر چيزي است كه هميشه بايد آن را همراه خودت داشته باشي. شعر مي‌خواهد كه تو آن را حتي از همسرت بيش‌تر دوست داشته باشي و بيش‌تر به او توجه داشته باشي. كساني كه نمي‌نويسند هنر به آنها خيانت مي‌كند.


چه شد كه شما به عنوان مترجم با رايزن فرهنگي ايران در ارمنستان مشغول به همكاري شديد؟

بعد از اشعار سهراب سپهري، من با رايزني‌ سفارت جمهوري اسلامي ايران كارم را شروع كردم و بخت با من همراه بود تا از طريق سفارت ايران تمام كتاب‌هاي من به چاپ برسد. ترجمه دو كتاب«گنبد طلايي» كه شامل آثار 24 شاعر معاصرايران از نيما تا امروز و كتاب«طلوع پيامبر» كه شامل اشعار 21 شاعرايراني پس ازانقلاب است از سوي رايزن فرهنگي به من پيشنهاد شد و اين دو كتاب به همت رايزني فرهنگي جمهوري اسلامي ايران به چاپ رسيد و پس از آن زمينه‌اي فراهم شد كه رايزن فرهنگي به من ترجمه قرآن كريم را به زبان ارمني پيشنهاد بدهد.


با توجه به مشغله كاري كه شما به‌خاطر فشارهاي اقتصادي در ارمنستان داريد چطور فرصت كرديد كه اقدام به ترجمه آثار مهم فارسي كنيد ؟


ترجمه كار دشواري نيست. بايد درهر كاري كه انجام مي‌دهي عشق داشته باشي تا آن كار سهل و آسان ‌شود. به نظرمن عشق به ادبيات بسيار ضروري‌تراز زبان است. زبان را به آساني مي‌توان آموخت اما اگر عشق وجود نداشته باشد نمي‌توان كاري انجام داد. به نظر من، بيش ازهرچيزي بايد عاشق كارت باشي. مي‌خواهم با صداي بلند و رسا بگويم كه ترجمه، خلاقيت وهنر است. اگرمن شعري بگويم كه خوب نباشد، مي‌گويند كه من حرفه‌اي نبودم اما اگر درترجمه آثار شعرا و نويسندگان بزرگ ايراني دردرك مفاهيم آنها خللي وارد شود مي‌گويند فرهنگ ايراني ضعيف است نه ترجمه من.

 

من با ترجمه ضعيف شعرمي‌توانم به فرهنگ ايران لطمه وارد كنم و هم مي‌توانم با ترجمه صحيح و درست آثار فارسي فرهنگ غني ايران را به اقصي نقاط جهان بشناسانم. همان‌طوركه شعر مي‌نويسي و خلق مي‌كني درترجمه هم بايد چنين باشي. به عنوان مثال نحوه ترجمه آثارفروغ با ترجمه اشعار سهراب سپهري بسيار متفاوت است زيرا فضا كاملا فرق مي‌كند. به غير ازاين كه بايد درترجمه به سبك كار توجه داشته باشيم بايد به اين نكته هم توجه كنيم كه درترجمه روح شعر و روح شاعر بايد حفظ شود.

 

هنگامي كه مردم ارمنستان شعرهاي مثلا فروغ را مي‌خوانند با او و حالت‌ روحي و سبك و سياق وي آشنا مي‌شوند و مي‌توانند تمايزي بين اشعار فروغ و سهراب قايل شوند. حتي در هنگام خواندن مخاطب درك مي‌كند كه طبيعت اشعار سپهري با طبيعت شعرهاي فروغ تا حدي متفاوت است واز اين رو پي به روح شعر شاعر مي‌برد.

 

من ترجمه هايم را هنري مي‌دانم و هنگام ترجمه از هيچ چيزي هراس ندارم يعني هر زمان كه احساس كنم بازآفريني مي‌كنم در ترجمه. زبان ارمني زبان بسيارغني است كه هنگام ترجمه حتي مي‌توانيم ريتمي كه در شعر فروغ فرخزاد است را به‌طور كامل دربياوري. البته بايد اين موضوع را هم در نظر داشت كه نقد ادبي درارمنستان بسيار قوي است و اگر ترجمه‌اي خوب نباشد به گونه‌اي مورد نقد قرار مي‌گيرد كه ديگر مترجم ناشي دست به ترجمه نزند.

 

متاسفانه در ايران خيلي‌ها بي‌اعتنا به اصول ترجمه دست به ترجمه مي‌زنند و اصلا به جنبه‌هاي ادبي و هنري ترجمه توجه نمي‌كنند اما در ارمنستان كمتر اين اتفاق مي‌افتد. در ايران بي‌شك خيلي از ارامنه زندگي مي‌كنند كه اتفاقا زبان شان از من بهتر است اما چون شاعرنيستند و به زيروبم شعرآشنايي ندارند نمي‌توانند ترجمه خوبي از يك شعر ارايه كنند اما درميان ارامنه‌اي كه در ايران زندگي مي‌كنند واهه آرمن چون هم خودش شاعر است و هم به زبان ارمني تسلط دارد و براي رسيدن به ترجمه خوب تلاش مي‌كند يكي از بهترين مترجمان خوب زبان ارمني به شمار مي‌رود.


آيا قصد نداريد كه آثار ادبي كلاسيك فارسي را به زبان ارمني ترجمه كنيد؟

به نظرمن ترجمه شعركلاسيك فارسي بسيار دشوار است ومحتواي اين شعرها و فرم آنها آن قدرقوي است كه هركسي نمي‌تواند از پس ترجمه آن برآيد و من هنوز چنين تواني را در خودم احساس نمي‌توانم كه اقدام به ترجمه ادبيات كلاسيك فارسي كنم


آيا قرآن كريم را به يك‌باره به زبان ارمني ترجمه و منتشر كرديد يا به صورت جز جز؟

زماني كه از سوي سفارت جمهوري اسلامي ايران درارمنستان از من خواسته شد كه قرآن كريم را ترجمه كنم سال 2002 بود آنها در ابتدا از من خواستند كه جز 30 قرآن را از فارسي به زبان ارمني ترجمه كنم پس از اتمام اين جز و بررسي كه توسط كارشناسان علوم قرآني روي ترجمه من انجام شد اين جز به صورت مستقل در ارمنستان منتشر شد و پس ازآن رايزن فرهنگي ايران در ارمنستان از من خواستند كه كل قرآن را ترجمه كنم و ترجمه قرآن كريم كه براي من كاربا بركتي بود سه سال طول كشيد سه سالي كه انوار قرآن و رحمت الهي را همواره در زندگي‌ام احساس مي‌كردم. من بزرگترين كار و افتخارم را ترجمه قرآن كريم مي‌دانم و اميدوارم بركت و رحمتي كه به‌خاطر اين كار نصيب من شد دايمي باشد.

 

شما اهميت كارتان را براي ترجمه قرآن كريم در چه چيزي مي‌دانيد؟


ترجمه قرآن بزرگ‌ترين و سنگين‌ترين كاري بود كه تا به امروز انجام دادم من براي ترجمه بايد سعي مي‌كردم درترجمه قرآن بسيارظريف ودقيق رفتار كنم تا درآن تحريمي نشود. ترجمه اين اثرمهم كه درواقع كتاب مقدس مسلمانان است را با يك تيم 15 نفره كه مرا دراين كارهمياري مي‌كردند به پايان رساندم و گمان مي‌كنم توانستيم، بارمسئوليت را به خوبي به منزل برسانيم. حسن اين ترجمه درآن است كه نه تنها ارمنيان با خواندن تفسيرمترجم فارسي كه دركنار آيات درداخل پرانتز آورده شده است ومي‌توانند از آن به‌راحتي استفاده كنند، بلكه ازطريق زيرنويس‌ها و ترجمه معاني مي‌توانند به شناخت و درك درست و بهتر آن نيز بپردازند.

 

بزرگ‌ترين پيامي كه شما از قرآن دريافت كرديد چه بود؟

قبل از همه بايد بگويم كه تمامي كتاب‌هاي آسماني كه توانسته‌اند بعد از گذشت اين همه سال دوام داشته باشند ما را به سوي خداوند رهنمون و راهنمايي مي‌كنند. همان‌طور كه انجيل ما را به سمت خدا راهنمايي مي‌كند قرآن هم همين‌طور است. بايد بگويم كه من بيش از هفت بار قرآن را خواندم و گاهي براي ترجمه معني يك واژه بيش از نيمروز يا چندين ساعت به مسجد كبود ايروان مي‌رفتم تا ازتفسيرهاي قرآني كه درآن جا بود كمك بگيرم و به درك و ترجمه مفاهيم قرآن بپردازم.

 

درقرآن چيزهايي وجود دارد كه من قبلا نمي‌دانستم به‌طورمثال: در انجيل مي‌گويند مسيح پسر خداست اما در قرآن اين امر رد شده است و مي‌گويند كه خداوند نمي‌تواند پسري داشته باشد واين جالب است كه از لحاظ منطق خدا مطلق است و نمي‌تواند فرزند و همسري داشته باشد.  درهمين رابطه من فيلمي را تماشا كردم كه فردي با خداوند درارتباط بود و كسي ارتباط او با خدواند را قبول نداشت و به او گفت كه از خدا سوال كن كه آيا مسيح پسر خداست؟

 

او از خدا سوال مي‌كند و درپاسخ به مردم مي‌گويد: بله مسيح پسر خداست. همان‌طور كه محمد پسرخدا است و همان‌طوركه همه افراد بشر فرزندان خداوند هستند. براين اساس حضور خداوند مطلق است و حضورش را درهمه‌چيز مي‌توان حس كرد و ما هم فرزندان او هستيم. اين مطلبي بود كه براي من كشف شد و بسياري از متفكراني كه با آنها صحبت مي‌كرديم بر مطلق بودن خداوند تاكيد دارند.  در جايي از انجيل مسيح به خدا مي‌گويد: «پدر روحم را به تو مي‌سپارم» و اين به معناي آن است كه روح خودش را به كسي كه از قدرت بيش‌تري برخوردار است مي‌سپارد.

 http://www.mellatonline.net/index.php/thought/181-dialogue/21535-1391-04-06-04-54-56

شناخت غربي‌ها از هنر امروز ايران سطحي است

  • هنرمندان «ليتواني» در گفت‌وگو با «شرق»:
  • شناخت غربي‌ها از هنر امروز ايران سطحي است
  • مريم آموسا

  • چندي پيش نمايشگاه چيدمان هنرمندان ليتوانيايي با عنوان «خودآيي» با نمايشگاه‌گرداني حجت اماني و «ايگناس كازكويچ» و با حضور«مونيكا زلتاس كيته» و «برونه نوردس كيه» و «ايگناس كازكويچ» از كشور ليتواني در موسسه صبا برپا شد. پيش‌تر حجت اماني هنرمند نقاش و عكاس چيدماني به دعوت مركز مطالعات و فرهنگ و هنر نمايشگاهي در كشور ليتواني برپا كرد. اما اين براي نخستين بار است كه آثار هنرمندان ليتواني در ايران به نمايش درمي‌آيد و بهمن‌ماه نيز قرار است با نمايشگاه‌گرداني «حجت اماني» و «ايگناس كازكويچ» نمايشگاهي از آثار هنرمندان ايراني در ليتواني برپا شود. مجموعه خودآيي هنرمندان ليتواني از بخش‌هاي مستقلي تشكيل شده است كه مهم‌ترين آن چيدماني با عنوان «برابري همگان» نام دارد. پروژه متشكل از چندين بخش مستقل است كه يكي از اين بخش‌ها با بهره‌گيري از تكنيك‌هاي بافندگي و برگرفته از فرش‌هاي ايراني توسط اين هنرمندان ارايه شده است. همزمان با حضور هنرمندان ليتواني گفت‌وگويي با آنها ترتيب داده شده است.

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با توجه به اينكه هر هنرمندي با ارايه اثر هنري قصد دارد صداي خودش را برساند؛ چرا شما براي ارايه اثر هنري به سمت بافته‌ها روي آورديد؟
    مونيكا زلتاس كيته: بافته‌ها و فنون آن براي ما چيز تازه‌اي نيستند. ما هر دو از كارشناسان اين زمينه هستيم و بالاترين درجه هنري ليتواني را در اين رشته داريم. ما در تمام جوانب بافته‌هاي معاصر، به‌صورت عملي مهارت كسب كرده‌ايم و در عين حال در مسير بافته‌هاي تجربي و قديمي ليتوانيايي گام بر نمي‌داريم؛ مسيري كه در آن، بافته‌ها از نظر ظاهري از طريق نقوشِ پارچه‌ مانند تزيين، بافت يا استعاره‌اي از طريق رقابت با گرمي و نرمي و پُرپرزي و لطافت و خوش‌لمسي بافته‌ها به كمك راه‌هاي غيرنساجانه مورد تقليد قرار مي‌گيرند. اين را«فن مولف» مي‌نامند. هنرمنداني كه به چنين فني مي‌رسند، از شيشه، سيم، كاغذ، پلاستيك و ديگر مواد غيرنساجي بافته مي‌سازند. در حال حاضر بافته‌ها براي ما به عنوان يك رسانه و به عنوان تماميتي مجموعه‌اي از روش‌هاي مختلف بيان مطرح است. در ليتواني دانشكده‌هاي مختلفي وجود دارد كه رشته‌هاي تخصصي خودشان را به بافته‌ها اختصاص داده‌اند. ما در اين نمايشگاه به جاي نگاه كلاسيك با نگاهي مدرن و عميق‌تر با بافته‌ها برخورد كرده‌ايم. در كشور ليتواني مثل ايران هنر بافت يك هنر عمومي و ملي است. بافندگي، سنتي كهن است كه ريشه در فرهنگ هنر و زندگي روزمره مردم دارد، اما امروزه با توجه به تدريس اين هنر در مدارس و دانشگاه‌ها اين رشته هنري اين روزها خيلي جدي‌تر دنبال مي‌شود.
    ‌شما با مفهوم بافتن قصد داريد به چه موضوعي اشاره كنيد؟
    ايگناس كازكويچ: تاروپود استعاره‌فربهي است براي سرنوشت بشر و امكان تغيير آن. با تولد، تاري به‌دست شما داده مي‌‌شود كه در طول زندگي مي‌‌توانيد پودي را از آن رد كنيد، اما معمولا اين كار را دگمه‌ها و هنجارهاي اطراف شما برايتان انجام مي‌‌دهند، به اين معني كه انتخاب شما از محيط و از ترسِ خود شما متاثر مي‌‌شود و شما ترجيح مي‌‌دهيد چيزي را انتخاب كنيد كه آشناي شماست و شما به آن خو گرفته‌‌ايد و از امتحان كردن چيزهاي جديد و ناشناخته سرباز مي‌‌زنيد؛ چيزهايي كه شايد بتوانند سرنوشت شما را تغيير دهند. اما بسياري هستند كه اصلا به اين موضوع بي‌اعتنا هستند و هيچ نقشي در سرنوشت خود ايفا نمي‌كنند و به كل خود را به دست سرنوشت سپرده‌اند.
    برونه نوردس كيه: در فضاي هنرمعاصر، بافته نمي‌تواند صرفا يك بافته باشد، فرشينه هم نمي‌تواند صرفِ گره‌خوردگي تاروپودش باشد، سوزن‌دوزي و تكه‌دوزي اثري هنري است اما نه به‌موجب فني كه در آن به‌كار رفته. تكنيك، سبك، مواد و روش كار تنها، ابزاري هستند براي بازگويي داستان‌هايي كه حاضران در نمايشگاه در تجربه‌اي معاشرتي و مشاركتي در كنار هم قرار مي‌دهند. ما به‌ وسيله‌ بافتن چه داستان‌هايي مي‌گوييم؟ از آنجا كه اين چيدمان، حاصل سال‌ها كشف و تجربه‌ فني است، كه تصورات ما هنرمندان و نمايشگاه‌گردان‌ها را به هم مي‌آميزد، مايليم آن را داستانِ تكامل بناميم.
    ‌در چيدمان برابري همگان شما چه هدفي را دنبال مي‌كرديد؟
    ايگناس كازكويچ: ما از زماني كه متولد مي‌شويم تا زمان مرگ‌مان نياز به پوشش داريم و هر مقطعي از زندگي نيز پوشش خاص خودش را دارد. در چيدماني با عنوان«برابري مطلق» يا «برابري همگان» ما نقش مايه‌هاي نخ‌بافته متعددي را با تكنولوژي معاصر تركيب كرده‌ايم. از آنجا كه ما به دنبال ايجاد يك تاثير بصري لمس‌پذير بوديم، بافتني از جايگاه خاصي در اين چيدمان برخوردار بود، چراكه ما پوست انسان را با ارايه اطلاعاتي كه به‌وسيله‌ زندگي به‌شكلي كاملا متمركز درآمده و با امتزاج ماهيت فيزيكي و متافيزيكي آدمي و نيز حضور روزمره، از نو بافته‌ايم؛ ماشين بافنده اين امكان را مي‌دهد كه اين اطلاعات نه تنها براي بيننده قابل فهم‌تر، بلكه ملموس به‌نظر آيد و صميميت و صداقت را به جنبه‌هاي اجتماعي مي‌افزايد كه به معني بازگرداندن آنها به فضايي است كه از آنجا آمده‌اند.
    در اين چيدمان حركت و زوايايي وجود دارد و هر بار كه اين چيدمان با حضور انساني روبه‌رو مي‌شود با توجه به نوع برخوردي كه او با اين اثر هنري مي‌كند برداشت‌ها از آن متفاوت است مثلا وقتي از لابه‌لاي اين لباس‌هاي تولد عبور مي‌كني مي‌تواني حركت و حتي به رقص درآمدن يا حتي تنه زدن آنها را ببيني و مفهوم اين چيدمان با حضور هر فردي بي‌شك متفاوت خواهد بود. ما براي اجراي اين چيدمان در ايران، به سنت نشستن بر سر سفره شام ايراني‌ها توجه داشته‌ايم.
    ‌از وراي اين چيدمان كه با بهره‌گيري از لباس مرگ و تولد به وجود آمده است شما چه هدفي را دنبال كرده‌ايد؟
    برونه نوردس كيه: در ليتواني براي هر دوره زندگي لباسي خاص وجود دارد و هدف ما از برپايي اين چيدمان اين است كه بگوييم همان‌طور كه همه ما در زمان تولد و مرگ لباسي يكسان مي‌پوشيم و در زمان تولد و مرگ با هم يكسان هستيم پس بايد به اصل وجود توجه كنيم و از آن دور نشويم.
    ‌چه شد كه تصميم گرفتيد در يكي از چيدمان‌هاتان از موتيف فرش ايراني بهره بگيريد؟
    برونه نوردس كيه: موتيف اصلي اين كار فرش ايراني است. فرش ايراني به عنوان يك هنر در شرق و غرب شناخته شده است و من از اين موتيف دربرخي از بافته‌هايم همچون قطعه موسيقي كه تكرار مي‌شود، استفاده كرده‌ام. بخشي از هدف من براي استفاده از اين موتيف اين بود كه با تكرار يك ملودي (موتيف) هارموني تغيير مي‌كند و اين تغيير براي همه افراد قابل فهم است و مي‌تواند تصوير يا صداي واحدي را براي آنها به وجود بياورد. با ايجاد بعد در اين بافته‌ها تصميم دارم كه در فرش ايراني و شرقي ساختار‌شكني كنم و نگاه‌ها را نسبت به اين هنر تغيير بدهم كه يك فرش تنها جنبه كاربردي براي مصارف خانگي و تزييني از نظر تابلو برخوردار نيست بلكه مي‌توان از جنبه‌هاي بصري ديگري نيز به آن نگاه كرد. در نگاه كلي فرش ايراني دو بعد دارد قسمتي كه زيباست و روي كار محسوب مي‌شود و قسمتي كه پشت كار است و گره دارد.
    فرش ايراني از نظر تزييني، همواره مورد توجه بوده است و بي‌شك بايد خلق گوبلن در قرن 18 را نيز متاثر از فرشبافي ايراني بدانيم هر چند كه قابليت آنها با هم اصلا قابل قياس نيست. براي استفاده از موتيف فرش در اين بافته چيزي كه براي ما مهم است اين است كه از امكانات دو روي فرش استفاده كنيم و امكان جديدي نيز به اين موتيف اضافه كنيم.
    ‌آيا براي خلق بافته‌ها به تكنولوژي هم توجه داريد؟
    برونه نوردس كيه: بله. براي خلق بافته‌ها، تكنولوژي نقش مهمي را ايفا مي‌كند البته در برخي از موارد براي خلق بافته‌ها از روش‌هاي سنتي پيروي مي‌كنيم، اما اگر نياز باشد بي‌شك از تكنولوژي نيز بهره مي‌گيريم چنانچه استفاده از تكنولوژي در اين رشته هنري بسيار كارآمد و سودبخش است.
    ‌چرا شما براي ارايه اثر هنري‌تان به چيدمان اقبال نشان داده‌ايد؟
    ايگناس كازكويچ: كار ما بستگي به مكاني دارد كه در آن به نمايش گذاشته مي‌شود و بيننده. چيدمان ما هر بار، متفاوت به نظر مي‌رسد. ما به‌دنبال آنيم تا با آگاهي به كشورهاي بسياري با زمينه‌هاي فرهنگي و اوضاع اجتماعي و بيان و فرهنگ هنرپذيري متفاوت سفر كنيم، ما همواره برآنيم تا بيننده را با بيننده‌ ديگري مواجه كنيم كه درون چيدمان‌مان در فضاي نمايشگاه حضوردارد، تا به بخشي از چيدمان تبديل شود و در نتيجه برچسب‌ها و عناوين را تكثير كند. فضاي نمايشگاه اين امكان را ميسر مي‌كند كه بيننده در تماس با بيننده ديگر قرارگيرد. اين خيلي مهم‌تر از آن است كه وي صرفا در جست‌وجوي اثر هنري باشد. در عين حال موجب تاكيد بر ايده ‌بساوايي بصري مي‌شود. ارجاع امروز ما به هنربافته به عنوان يكي از حوزه‌هاي قابل انعطاف و بصري هنر است كه با بيننده ارتباط برقرار مي‌كند. امروزه از هنر بافندگي مي‌توان به‌مثابه‌ نرمش‌پذيرترين فرم و لمسيدني‌ترين ديدني هنري استفاده كرد كه با مخاطب چنان رابطه مي‌سازد كه وي حتي از آن باخبر هم نمي‌شود.
    ‌در جهان چقدر هنر ايران را مي‌شناسند؟
    ايگناس كازكويچ: به نظر من در جهان با هنر قديمي و سنتي ايران آشنا هستند، اما شناخت كمي از هنر معاصر ايران دارند. متاسفانه جهان به سمتي رفته كه همه اخبار سياسي را دنبال مي‌كنند و در چنين شرايطي اخبار فرهنگي همواره تحت‌الشعاع قرار مي‌گيرد و گاه ناديده انگاشته مي‌شود با وجود برپايي حراج‌هاي متعددي كه در اين سال‌ها در منطقه و غرب برپا شده است كه اتفاقا هنر مدرن هم در اين حراجي‌ها ارايه شده اما با اين همه شناخت غربي‌ها از هنر امروز ايران سطحي و ناچيز است.
    ‌آيا همكاري شما با حجت اماني ادامه پيدا خواهد كرد؟
    من و آقاي اماني قصد داريم كه در سال آينده يك پروژه مشترك را با حضور سه هنرمند ديگر برگزار كنيم كه اميدوارم آن نيز با موفقيت به انجام برسد. همچنين در بهمن‌ماه سال‌جاري قصد داريم كه نمايشگاهي متشكل از آثار هنرمندان ايراني با نمايشگاه‌گرداني من و آقاي اماني در ليتواني برپا كنيم كه تاكنون اين نمايشگاه از سوي هنرمندان ايراني با استقبال خوبي روبه‌رو شده است.

http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/91/04/04/9

حرکت جامعه به سمت تفکر بدون ترس

|مریم آموسا |سياوش جمادي در گفت‌وگو با «ملت ما»  مطرح کرد،

اين يكي از نشانه‌هاي بزرگي تفكر است، يكي از ويژگي‌هاي تفكر اين است كه مي‌تواند همه را به جان هم بيندازد و ايجاد معضل بكند. افلاطون و ارسطو سوال‌هاي بزرگي مطرح‌ كرده‌اند كه انديشه مدرن چندان از آنها فراتر نرفته است و هنوز زير سايه اين سوال‌ها است، من بعضي وقت‌ها مي‌گويم كه تفكر افلاطون در مانيتور كامپيوتر تركيدن گرفته است.


باتوجه به اين‌كه علم فلسفه در ايران براساس توالي تاريخي مكتب‌هاي فلسفي معرفي نشده و فلسفه در طول صد سال اخير بر سر ما آوار شده است؛ به‌نظر شما در چنين شرايطي علاقه‌مندان به فلسفه به‌ويژه نسل جوان بايد چگونه وارد اين حوزه شوند و از كجا شروع كنند؟

 

 

به نظر من براي ورود به دنياي فلسفه مهم‌ترين و نخستين كار فكر كردن است و پراكندگي ترجمه‌هاي آثار فلسفه غرب و عدم رعايت پيوستاري از ويژگي‌هاي دنياي مدرن است. تفكر مدرن تفكري انحصارطلب نيست و يك همايش و دادوستد فكري است و يك خود انتقادي مدام است. به‌طور مثال «كانت» همان «هيوم» است كه خودش، خودش را نقد مي‌كند.

 

«هگل» همان «كانت» است كه درباره آناتومي كانتي تجديدنظر مي‌كند و راهي براي بن‌بست آناتومي كانتي پيدا مي‌كند. پس از هگل؛ دوران پساهگلي پست هگلني به وجود مي‌آيد كه از آن دوران به عنوان نهضت و جنبش فكري عظيم مي‌توان ياد كرد كه پس از روشنگري قرن18 آغاز مي‌شود و از آن مي‌توان به عنوان دومين انقلاب فكري مدرن ياد كرد.

 

به عنوان مثال نمي‌توان در قرن بيستم از جريان فلسفي ياد كرد كه هسته اوليه آن در قرن 18 پاشيده نشده باشد. نيچه، ماركس و هگل كه نهضت عظيمي در فلسفه جهان به وجود آوردند همه وامدار جريان‌هاي فلسفي پيش از خود هستند و در جهت تكامل و پاسخ دادن به پرسش‌هايي هستند كه فيلسوفان پيش از آنها طرح كرده‌اند. نهضت فكري پست هگلني كه در قرن 20 در جهان به وجود آمد تا حدودي به عقلانيت و روشنگري و اعتمادي به عقلانيت كه توسط انديشمندان و نهضت‌هاي فلسفي پيش مطرح شده است، شك مي‌كند بنابراين در اين ترديدي نيست كه تفكر مدرن انديشه، داراي پيوستاري است و متفكران مدرن‌جهان واسطه به هم نيستند.

 

در اين همايش فكری سه ‌چيز به چالش كشيده مي‌شود و به سادگي ممكن نيست ادعايي مطرح شود؛ ادعايي كه نتواند از خودش دفاع كند و پشتوانه فكري و نيروي مجاب‌كنندگي نداشته باشد.  اين پيوستار چه خوب است كه در انتقال فلسفه غرب درك شود. حالا ترجمه منظم و پيوسته آثار فلسفي بماند. من در جايگاهي نيستم كه بخواهم از كساني كه منقطع فلسفه غرب را ترجمه كرده‌اند، انتقاد كنم؛ به نظر من كساني كه آثار فكري فلسفه و انديشمندان را ترجمه كرده‌اند به سنت فكري خاصي علاقه‌مند بوده‌اند و چنين حركت‌هايي قابل ستايش است و من به عنوان يك همكار اين حركت‌ها را ارج مي‌نهم.

 

به نظر من در چنين شرايطي اصلا نمي‌توان به جوان‌ها براي چگونه خواندن و آغاز به مطالعه آثار فلسفي رهنمون داد و من اهل رهنمون دادن و سرمشق دادن نيستم. براي سرمشق دادن شرايط و امكاناتي لازم است و بر اين اساس بايد در ابتدا اين پرسش را پاسخ داد كه آيا نسل جوان امكان و شرايط تفكر را دارد، من اين پرسش را با پرسش ديگري پاسخ مي‌دهم كه شرايط و امكان تفكر و شرايط گفت‌وگو برابر با شجاعت فكري و جرات تفكر است و جرات آغازيدن فكر از هيچ و پرسش‌هاي بنياديني هيچ آغاز مي‌شود. به‌راستي جرات مقابله با تفكر به ايدئولوژي مبدل شده است، اين شرايط جرات را به وجود می‌آورد كه از شرايط و امكانات تفكر است.

 

بنابراين نه‌تنها نسل جوان بلكه همه براي علاقه‌مند شدن به فلسفه و تفكر نيازي به دستور عمل ندارند بلكه به چيزهايي نياز دارند كه به مناسبات كلي و وضع كلي تفكر و امكان تفكر در وضع كلي بازمي‌گردد. من تنها براي پاسخ دادن به اين پرسش شما را به دوران ابن‌سينا و متفكران هم‌عصر او رهنمون مي‌كنم كه به هر حال همه‌چيز را زير سوال بردند. ابن‌سينا در «رساله الاضحويه» معاد جسماني را انكار مي‌كند؛ پرسشي كه اينجا مطرح مي‌شود اين ‌است‌ كه آيا اگر ابن‌سينا امروز اين كتاب را مي‌نوشت چه سرنوشتي پيش‌روي داشت.

 

خوب بايد جامعه به سمتي رود كه اين جرات فكركردن در ميان افراد جامعه به وجود‌ آيد. وقتي فكري و انديشه‌اي در ميان جوان‌ها وجود داشته باشد اما قدرت ابراز آن وجود نداشته باشد و با اين موضع تكليف‌نگارانه روبه‌رو شويم كه چيزي حق است و چه چيزي ناحق پس عملا تفكر ناممكن است. بايد همين‌جا بي‌درنگ اضافه كنم كه تفكر به مفهوم علم نيست. علم در جزئيات اتفاق مي‌افتد اما تفكر همواره از كليات آغاز مي‌شود و بنياد كليات نهايتا تفكر است.

 

تفكر از مغاك، از هيچ آغاز مي‌شود. بر اين اساس بايد با اين موضوع روبه‌رو شد كه اساسا چه كسي قدرت و جرات چنين خطري را دارد و تمايل پيدا مي‌كند كه چنين خطري بكند وقتي برخي انديشه‌ها صرف انديشه بودنش و بيانش با تهديد مواجه مي‌شود چگونه ممكن است کسی جرات تفكر پيدا كند. بنابراين در چنين مجالي كسي نيازي به رهنمون من پيدا نمي‌كند.

 

البته اين را هم بايد بگويم كه هيچ‌يك از ما مجاز نيستيم كه جهان‌بيني خاصي را بر ديگران تحميل كنيم و اگر اين جهان‌بيني خاص شامل پيام معنوي خاصي هم كه باشد بايد بتوانيم اين پيام معنوي را مورد چالش قرار بدهيم و اين جهان‌بيني پاسخگو پرسش‌هاي ما باشد و اگر كسي جهان‌بيني خاصي را معرفي مي‌كند بايد بتواند اين جهان‌بيني را در معرض پرسش و چالش بگذارد و با ديگران وارد گفت‌وگو شود.

 

حالا بايد براي پاسخ دادن به اين پرسش، به اين پرسش پاسخ داد كه آيا جهان امروز ما به سمتي رفته است كه شرايطي براي گفت‌وگو و چالش كشيدن جهان‌بيني‌ها فراهم كرده باشد يا نه؟

 

به نظر شما چگونه مي‌توان شرايطي براي چالش‌كشيدن جهان‌بيني‌ها در جهان امروز فراهم كرد؟


بايد ديد چنين فضايی چگونه در اروپا به وجود آمده است. به نظر من چنين امكاني تنها در اروپا به وجود آمده است و وقتي اين حرف را مي‌زنم اثباتش را به شما بدهكار هستم. در اين مجال كوتاه جز اين را نمي‌توانم بگويم كه شما را ارجاع مي‌دهم به متفكران نهضت فكري ميان قرن وسطي و تمام آن اتفاقات و مسائلي كه دردها و جنبش فكري بزرگ روشنگري قرن 20 و جنبش فكري روشنگري قرن 18 به وجود آمد.

 

اگر يك عقلانيت مستقل و خدايي و غيرتاريخي و همه‌شمول معيار تصميم‌گيري انسان‌ها شود به‌زودي مسير پيشرفت در زمينه‌هاي مختلف به سمت بهشت زميني و «اليزه» مي‌رود كه در آسمان «اليزه» چيزي جز عقل بر سر مردمان نمي‌تابد. در آنجا ستم به عدالت تبديل شده است. بسياري از دردهاي انساني از بين رفته است و اين به صورت ريشه‌اي شروع به باليدن مي‌كند. هگل، دكارت، لايب نيتس متفكران اين جنبش فكري هستند.

 

هگل يك دوران را گذار است و گذار در اين است كه هگل عقل تاريخي است اگر خيلي خلاصه بخواهم بگويم اين است كه اين نظريه تحول بزرگي در تفكر ايجاد مي‌كند و اين تحول بزرگ به مسئله عمل، به تاثير طبقاتي، به تاثير عوامل عيني و تاريخي، فرهنگي، اجتماعي گسترش پيدا مي‌كند.

 

در چنين فضايي براساس گفته ماركس هر آنچه جامد است ذوب مي‌شود و به هوا مي‌رود. متاسفانه اين تحول براي ما رخ نداده است. طرح اين موضوع ايرادي ندارد اما بايد ديد طرح آن چه واكنش‌هايي را درپي خواهد داشت، بايد جامعه و جهان به سمتي رود كه براي بيان فكر و تفكر هيچ‌گونه ترسي وجود نداشته باشد. اگر جهان به سمتي ‌رود كه تفكر تحت فشار نباشد، شايد افقي در جهان انديشه باز شود.

 

به نظر شما در چنين جهاني فلسفه به كدام سمت مي‌رود و اساسا فلسفه به چه كار مي‌آيد و در جامعه ايراني با توجه به اين‌كه مترجمان نقش اساسي براي معرفي انديشه‌های مختلف دارند، تلاش‌هاي آنها را چگونه مي‌بينيد؟


اصلا من نمي‌توانم فضا و شرايط مسیر فلسفه امروز را پيش‌بيني كنم و به كار مترجماني كه با ترجمه آثار فلسفي گامي براي ايجاد فضايي براي به وجود آمدن پرسش و تعقل برمي‌دارند درود مي‌فرستم و بايد اين نكته را يادآور شوم كه اصولا تفكر از كتاب‌ها آغاز نمي‌شود.كتاب‌ها به ما تفكر نمي‌دهند بلكه فضايي را به وجود مي‌آورند كه براي ما پرسش به وجود بيايد. اصولا فكركردن آموزش دادن نيست و التزام تفكر توجيه‌اش به فكري است كه پشت‌سر آن پنهان است.

 

هر آن‌چه‌ كه پشتوانه فكري نداشته باشد با اين‌كه در جاي خودش محترم است اما به قلمرو فكر و انديشه راه نمي‌يابد. متاسفانه از زمان حمله مغول و فتواي غزالي يك شيوه‌اي خارج از تفكر بر فرهنگ و جامعه فكري ايراني غالب مي‌شود كه هنوز به بسياري از پاسخ‌هاي انسان مدرن و امروزي پاسخ نداده است. اين موضوع به عينه در كتاب «جمهوري» افلاطون كه شاعران جاي در مدينه فاضله ندارند؛ مطرح مي‌شود تفكر در شرايطي به وجود مي‌آيد كه پيش‌فرضي وجود نداشته باشد اما آگاهي به خودي خود پيش‌فرض پيش‌روي ما مي‌گذارد.

 

تفكر به نوعي آزاد شدن مفهوم است و زماني كه براي آزاد شدن مفهوم با مشكل روبه‌رو شديم عملا تفكر به وجود نمي‌آيد.  بشر همواره در درون پيش‌فرض‌ها افتاده است و بايد از اين پيش‌فرض‌ها رهايي يابد، به‌راستي هيچ‌يك از ما انتخاب نكرده‌ايم كه چرا متولد شديم و چرا در اين سرزمين؛ دقيقا تفكر در شرايطي به وجود مي‌آيد كه يك كشمكش ميان ما و آن‌چه كه پيرامون ما است به وجود بيايد و متون فلسفي غرب براي خواننده ايراني به نوعي منبع براي تفكرآموزي در مرحله نخست است چراكه ما چنين منابعي را در تاريخ خودمان كم داريم.

 

نهايت فلسفه در ايران فلسفه مدرسه‌اي است كه توسط ملاصدرا و شاگردانش‌آموزش داده شده است. تفكر مدرن با تفكر مدرسه‌اي قديم و دوران وسطي وارد چالش مي‌شود و تفكر مدرن از همين‌جا آغاز مي‌شود. بنابراين ترجمه آثار فلسفي هرچند ناپيوسته اما خوب است و شرايطي را فراهم مي‌كند كه خواننده با كساني‌كه به‌طور جدي فكر كرده‌اند رابطه برقرار كند و شيوه آنها را بياموزد اما بايد اين نكته را هم مدنظر داشت كه تفكر هر قومي از كتاب‌ها آغاز نمي‌شود بلكه از نزديك‌ترين موضوعات پيرامون آنها آغاز مي‌شود.

 

تفكر از يك مسئله حاد، عاجل و واقعي در زندگي، از يك درد؛ از مشاهده يك ظلم يا پرسش درباره هستي آغاز مي‌شود و اين مستلزم آن است كه آن مسئله براي فرد اهميت پيدا كند و ثانيا فرد جرات فكر كردن داشته باشد.


آيا مي‌توان بدون شناخت فلسفه ديروز و فلسفه امروز را فهميد به بيان ديگر آيا بدون فهم فلسفه امثال دكارت و كانت و هيوم و... مي‌توان هايدگر، هوسرل و ژيل دولوز و ويتگنشتاين را فهميد؟


هر فيلسوفي در عين حال سعي مي‌كند كه خود آيين باشد و خود مرجع خود باشد. اين خودمرجعي؛ به‌ويژه در هايدگر و «هستي و زمان» او صدق مي‌كند، او سعي مي‌كند سوژه دكارت را نقد كند.  وقتي او سوژه را از منظر دكارت نقد مي‌كند پس چه بهتر كه سوژه از نگاه دكارت خوانده شده باشد و خواننده با آراي دكارت آشنا باشد اما حتي اگر چنين هم نباشد او در كتابش ابتدا آن‌چه دكارت گفته را بيان مي‌كند و سپس به نقد آن برمي‌خيزد.

 

خواندن فاضلانه و مفهوم به مفهوم مطالبي كه توسط يك انديشمند مطرح مي‌شود عملا گره‌اي از درد تفكر باز نمي‌كند و تفكر نيازمند دردمندي است.  وقتي درد در كسي به وجود آمد هر آن‌چه كه لازم داشته باشد كه پاسخ آن را بيابد پيگيري مي‌كند. براي او فرقي نمي‌كند او كانت باشد يا دكارت وقتي درد تفكر پديد بيايد اين شما نيستيد كه فكر مي‌كنيد، اين فكر است شما را شكار خودش مي‌كند و به دنبال خودش مي‌كشاند. به همين جهت است كه تفكر را به فراخوانش تعبير مي‌كنند، يعني چيزي كه ما را به فكركردن فرامي‌خواند.

 

يعني اين‌كه تفكر قابل برنامه‌ريزي نيست كه اول دكارت را بخوانيم و بعد كانت را. بي‌شك معلومات فلسفي ما جايي به دردمان مي‌خورد اما براي ورود به دنياي تفكر نيازي نيست كه در مدارس فلسفه و دانشكده‌ها بنشينيم و اصول فلسفه‌ها را به چالش بكشيم.

 

تفكر زماني به وجود مي‌آيد كه كلي‌ترين موضوعات پيرامون ما در درون ما مورد چالش قرار مي‌گيرد.


متاسفانه در جهان همه‌چيز در جهت بي‌فكري است و به هر سو كه مي‌رويد مانعي بر سر راه تفكر است، اگر در يك نقطه ناگهان پرسشي به‌طور جدي مطرح شود اين پرسش اگر براي ما مهم شود، براي پاسخ دادنش ما را به دنبال خود مي‌كشد، فرقي نمي‌كند پاسخ اين پرسش را كانت بدهد يا دكارت.

 

براي اثبات اين حرفم كه همه‌چيز به سمت بي‌فكري مي‌رود از صداوسيما مثال مي‌آورم. صداوسيما اساسا مركز صدور بي‌فكري است، سيستم تلويزيون، نمايش قدرت، تكثيرپذيري پيام و تحويل پيام همه به نوعي اعمال قدرت است و تفكر ضدقدرت است و اساسا هر تفكري كه در سيستم و نظام و مناسبات قدرت است زاييده شود با اين‌كه ناتوان است اما مدام با يك غول در كشمكش است اين غول استعاره‌اي از پيش‌درآمدهايي است كه ما در آن افتاده‌ايم و دست و پا مي‌زنيم.

 

ما نه مسلمان به دنيا مي‌آيیم، نه ايراني و نه خود تربيت خودمان را انتخاب مي‌كنيم، غول استعاره‌اي از كشمكش با چنين مواردي است.
اكثريت عامه مردم در سراسر جهان فكر مي‌كنند كه صداوسيما و رسانه‌ها كه يك پيام را با قدرت تكثير مي‌كنند به تفكر كمك مي‌كنند اما اگر كمی دقيق شويم اين رسانه‌ها مانع تفكر هستند.

 

رسانه‌ها ما را با انبوهي از تصاوير و پيام‌هايي كه مدنظرشان است بمباران مي‌كنند و بر اين اساس به هر طرف كه برويد از دست اين بمباران اطلاعاتي در امان نخواهيد بود و تفكر قيامي است در برابر اين بمباران و واكاوي اين قيام‌ها.

 

تقسيم‌بندي فلسفه به فلسفه تحليلي(انگلو – امريكايي) و فلسفه قاره‌اي آيا همچنان به قوت خود باقي است؟


من تا آن جايي كه مي‌دانم اساسا بنياد تفكر تحليلي و فلسفه تحليلي و قاره‌اي از يك منشأ هستند، در آلمان فيلسوفي و ارسطوشناسي و زبان‌شناس مطرحي به نام «فرانس رنتاند» نقطه تقاطع فلسفه قاره‌اي و فلسفه ذهن و روانشناسي گشتالت و روانشناسي توصيفي و پديدارشناسي است.


اما اين دو در كل فلسفه از هم جدا مي‌شوند اما ريچارد روتي ازجمله كساني است كه سعي كرده اين دو فلسفه را به هم ترکیب كند مثلا در فلسفه ويتگنشتاين نكاتي درباره زبان مطرح مي‌شود كه به فلسفه قاره‌اي كمك مي‌كند يا مسائلي در فلسفه تحليلي مطرح مي‌شود كه به فلسفه قاره‌اي كمك مي‌كند.

 

گزاره‌شناسي و بحث‌هاي درون زماني در فلسفه قاره‌اي ضعيف است و در اين زمينه فلسفه تحليلي به كمك فلسفه قاره‌اي مي‌شتابد. از سويي فلسفه قاره‌اي پيش از ظهور پديدارشناسي هوسرل و هايدگر متكي بر مفهوم‌سازي است. ما همواره در زندگي روزمره خود با انبوهي از كلمات روبه‌رو مي‌شويم كه از نظر معنا دلالت قطعي ندارند مثلا وقتي ما كلمه‌هايي چون ساعت يا درخت را به كار مي‌بريم مي‌دانيم كه ما به‌ازا و مدلول اين واژه‌ها چيست و من و شما بر سر آنها اختلافي نداريم اما وقتي واژه‌هايي از اسم‌هاي معنا را به كار مي‌بريم به محض اين‌كه شروع به تفكر كنيم اختلاف ما آغاز مي‌شود.

 

اسم‌هاي معنايي چون عدالت، آزادي، انسانيت، انعطاف، شجاعت، كرامت، مهرورزي، حقيقت و... امروزه انبوهي از اين واژه‌ها محمل اهداف مختلف قرار مي‌گيرند حتي يك فردي كه در بنگاه معامله ملكي كار مي‌كند شما را به حق و حقيقت و شرافت قسم مي‌دهد، در چنين شرايطي كه اسم‌هاي معنا، معنای دقيق را به ما نمي‌دهند و هر كسي از آنها برداشت شخصي خودش را مي‌كند به قلمرو تفكر راه نمي‌يابيم.

 

تفكر از زماني آغاز مي‌شود كه شما بپرسيد چيست و تن به هاله‌هاي عشق مثبت و منفي، مقدس و نامقدس و از پيش تعيين‌شده واژه‌ها ندهيد. تا زماني‌كه در بند هاله‌هاي واژه‌ها باشيم نمي‌توانيم به ساحت تفكر راه پيدا كنيم.

 

در اوايل قرن بيستم گفته مي‌شد كه تنها وظيفه فلسفه، شفاف‌سازي و معني‌كردن واژگان است. اعتقاد به اين بود كه همه مشكلات فلسفي ناشي از زبان است و با حل مسائل زبان‌شناختي باقي مسائل هم حل مي‌شوند. امروزه اين ديدگاه مرزهاي گسترده‌تري پيدا كرده. به اين صورت كه اگرچه ارتباط فلسفه با زبان ديگر آن هم توسط جوانان و كساني كه در اين حوزه چندان شناخت كافي ندارند، قابل تبيين است؟

 

من مخالف با كساني هستم كه معتقد به تمركزگرايي و ضرورت براي مديريت ترجمه قایل هستند يك بار هم يكي از دوستان آقاي مددي در مقاله‌اي از اشكالات ترجمه شكوه كرده بودند به نظر من هيچ‌يك از آثار ترجمه بدون غلط نيست و در ترجمه ذات يك اثر را نمي‌توان عينه منتقل كرد يا كاملا به آن وفادار بود. در علوم انساني اين موضوع به‌شدت خودش را نشان مي‌دهد.

 

مترجمان يكي پس از ديگري مي‌آيند تا نقاط ضعف يكديگر را برطرف كنند و كار آنها ارزشمند و قابل احترام است و نبايد به كار ترجمه به عنوان حرفه نگاه كرد و زندگي كردن از راه ترجمه و تاليف چند پله زير فقر زيستن است و دست و پنجه نرم كردن با دشواري و فقر است اگر به واژه‌سازي‌های فرهنگستان زبان و ادبيات نگاه كنيم مي‌بينيم كه فرهنگستان با همه ابهت و امكاناتي كه دارد در بسياري از موارد واژگان را وضع مي‌كند كه چندان هم موفق نيستند و جايگزين مناسبي نيستند در چنين شرايطي چگونه مي‌توان از يك مترجم انتظار داشت كه واژگانی در برابر واژگان متن اصلي انتخاب كند كه معنای كامل را برساند.

 

اين كه مي‌گويد مشكل كج‌فهمي فلسفه زبان است اين موضوع واقعيت دارد چون آثار فلسفي ارتباط وسيعي با زبان دارد.


چرا بايد افلاطون را مطالعه كنيم، چرا هنوز سيطره كساني نظير افلاطون، ارسطو، دكارت و هيوم كه قرن‌ها از درگذشت‌شان مي‌گذرد، بر متون فلسفي مشهود است؟

فقط مي‌توانم بگويم كه چون انديشمندان متفكران بزرگي بودند و بلافاصله بنا به حرف‌هايي كه زدم بدهكارم بگويم كه بزرگي يعني چه، بزرگي واژه‌اي است كه هاله‌اي اطراف خودش تنيده است. وقتي صحبت از بزرگي اين افراد مي‌شود بايد درباره بزرگي انديشه و تفكر آنها سخن گفت.
بزرگي اين افراد در پايبندي و سفت و سخت به پرسش‌هايي است كه طرح، نظريه و ايده‌هايي بسيار بنيادي تعيين‌كننده آنها است. اين انديشمندان رخداد هستند.

 

سخن گفتن درباره اين موضوع كه انديشمندان چون افلاطون، دكارت، ارسطو چه كرده‌اند كه تاثير آنها تا به امروز به ما رسيده است به پرسش‌هاي اساسي مربوط مي‌شود كه آنها مطرح كرده‌اند. پرسش‌هاي آنها درباره امور جزئي نبوده است، بلكه پرسش‌هاي آنها درباره مسائل كلي و بنيادي بوده است كه منتقدان خودشان را نيز حتي وامدار و بدهكار خودشان كرده‌اند.

 

اين يكي از نشانه‌هاي بزرگي تفكر است، يكي از ويژگي‌هاي تفكر اين است كه مي‌تواند همه را به جان هم بيندازد و ايجاد معضل بكند. افلاطون و ارسطو سوال‌هاي بزرگي مطرح‌ كرده‌اند كه انديشه مدرن چندان از آنها فراتر نرفته است و هنوز زير سايه اين سوال‌ها است، من بعضي وقت‌ها مي‌گويم كه تفكر افلاطون در مانيتور كامپيوتر تركيدن گرفته است.


افلاطون در كتاب «جمهوري» توضيح داده است: دستگاه عدليه و ارگان‌هاي حكومتي بايد براساس تعقل پايه‌گذاري شود و حكومت بايد از آن فيلسوف‌ها باشد. براساس اين ديدگاه آيا ارتباطي ميان قدرت و فلسفه وجود دارد؟


آن شكل حكومتي كه در جمهوري افلاطون مطرح مي‌شود در جهان امروز مردود است و انطباق همه شهروندان چه خوب باشد و چه بد و تبديل به يك شهروند سرسپرده، رعيت و تابع در انديشه سياسي و مدرن امروز تا جايي كه مي‌دانم جايي ندارد و جامعه مدرن برخلاف فيلسوف‌شاهی افلاطون شكل نگرفته و به سمت مردم‌شاهي هدايت شده است. بر اين اساس بايد اين سوال را طرح كرد كه آيا فلسفه، دموكراسي و مردم‌سالاري مورد نقد و تحليل قرار گرفته‌اند، بله اما اين نقدها از سوي كساني مطرح مي‌شود كه در درون همان نظام زندگي مي‌كنند و اين نقدها ضددموكراسي است.

 

جهان كنوني به سمتي مي‌رود كه خواهان دموكراسي بيش‌تر است.در زمان نازي‌ها، ديدگاه افلاطوني از سوي فاشيست ترويج داده مي‌شد. هايدگر كه در زمان نازي‌ها زيست مي‌كرد و اتفاقا با آنها همكاري هم كرد؛ در جهت انديشه افلاطون پيش نمي‌رود بلكه مخالف سرسخت نظام افلاطوني است. «كارل مانهايم» جامعه‌شناس مشهور آلماني در مقاله‌اي با نام دمكراتيك‌سازي روح در عصر آلماني؛ عنوان مي‌كند كه جهان ما به سمت گرايش به دموكراسي پيش مي‌رود و ميل به دموكراسي نه‌تنها در سياست بلكه بر كل امور زندگي فكري و معنوي بشر وجود دارد و هرگونه مخالفت با آن محكوم به شكست است.

 

بيان اين موضوع ناشي از اين موضوع مي‌شود كه سيستم دموكراسي متناسب با وضع مدرن است. چراكه در دوران مدرن توده مردم قدرت پيدا مي‌كند و استعداد وجود اجتماعي از ويژگي‌هاي دنياي مدرن است. شايد در چنين دوراني مخالفت‌ها از افق جمجمه‌ها بيرون نرود اما مردم اين قدرت را دارند كه حداقل براي رسيدن به دموكراسي انديشه دموكراسي و عدالت را بكنند. مهار اين توده جز از طريقی محكوم به شكست بوده است چنانچه نازي‌ها با همه قدرت و اداره تكنولوژي و نيروهاي امنيتي و غيره نتوانستند قدرت مردم را مهار كنند. كارل مانهايم زماني اين حرف را مي‌زند كه در هر گوشه اروپا يك ديكتاتور برپا بوده است.  موسيليني در ايتاليا، هيتلر در آلمان.

 

شايد با بيان اين مطالب اين پرسش براي شما به وجود بيايد كه هيتلر چه ربطي به دموكراسي در اروپا دارد؟ پاسخ اين‌جاست كه اگر زماني كه آغامحمدخان قاجار در كرمان عنوان مي‌كند كه از چشم مردم برج خواهد ساخت رسانه وجود داشت رسانه دندان تيز او را نرم مي‌كرد؛ رسانه در زمان هيتلر با همه درنده‌خويي كه او داشت او را ناچار به پاسخگويي كرده است. در درون دموكراسي حق بارز مي‌شود تا دموكراسي خنثي شود و عوامل خود خنثي‌سازي دموكراسي شامل ضد بندهاي انتخاباتي است.


با اين همه هيچ راهي براي آينده بهتر از اين نيست كه جامعه به سمت دموكراسي حركت كند. شايد عمر افرادي چون من به چنين شرايط آرماني با توجه به فرازونشيب‌ها و مشكلات خاورميانه و سوء‌استفاده‌هاي اقتصادي نفت‌خواران قد ندهد اما مي‌توان اميد آن داشت.

صدای پای جعل

بی شک نام سهراب سپهری برای بسیاری ازدوستدارانش با شعرونقاشی پیوند خورده است و هرکس اززوایه نگاه خود با شعرونقاشی او ارتباط برقرار کرده اند و پس ازسه دهه از درگذشت او نمی توان منکرجایگاه، نقش وتاثیرگذاری او برشعرونقاشی معاصرایران بود.

تجدید چاپ های متعدد کتاب هایش و انتشارگزیده های متعدد ازآثارش و کتاب هایی که درباره شعرو نقاشی او نوشته شده است همه گویای این موضوع است که شعراو برشعر و زندگی نسل های پس ازاو تاثیر گذاشته است.

شعرونقاشی سهراب سپهری همواره مورد توجه نسل های جوان قرار گرفته و روانی، صمیمیت و ساختارشعراو زمینه ای را فراهم کرده است که همواره مورد تقلید نسل جوان قرارگیرد و حتی همچون دریچه ای برای ورود به دنیای شعروشاعری باشد.

بی شک برای ورود به دنیای نقاشی و شعرسهراب سپهری هر کس ازدری مستقل و منحصر به فرد وارد شده است. من که این روزها سال های ابتدایی دهه سوم زندگی ام را پشت سرمی گذارم و حضورفیزیکی سهراب سپهری را درزندگی ام درک نکرده ام؛ او را به واسطه موسیقی می شناسم شاید برایتان بسیارعجیب باشد اما فکرمی کنم تعداد کسانی هم که با من در این تجربه سهیم هستند، کم نباشد. سهراب سپهری دربخش عمده ای از تجربیات زندگی ام با من سهیم بوده استَ؛ هرچند که درعرصه شعر، شعرمن ازاو تاثیر نپذیرفته است اما نمی توانم منکر حضور او درحیات فرهنگی ام باشم.

اواخر دهه 60 و با انتشارآلبوم «درگلستانه» که با آهنگسازی هوشنگ کامکار و آواز شهرام ناظری؛ زمینه ای فراهم شد که شاعری به نام سهراب سپهری را بشناسم و در کنارش خواننده با احساسی به نام شهرام ناظری که اولین گام را برای اجرای شعر شاعران نوپرداز و مولانا برداشت.

شهرام ناظری دراین خصوص می گوید:« من اولین کسی بودم که 21 سال پیش سهراب سهری را اجرا کردم و خیلی ها هم به واسطه اجرای من نسبت به شعر سهراب سپهری علاقمند شدند و یا من برای نخستین بار شعر اخوان ثالث را 30 سال پیش اجرا کردم. شعرنو به سختی با موسیقی ما چفت می شود و درک این گونه شعری هم برای بسیاری دشواراست.»

 درسال های بعد انتشارآلبوم «حجم سبز» با دکلمه زیبای خسرو شکیبایی من را بیشترترغیب کرد که به خواندن شعرهای سهراب سپهری ترغیب شوم و دوران جوانی ام هم همزمان شد با تب بالای «هشت کتاب» که درمیان کتابخوان ها وهم نسل های من دست به دست می شد و گاهی درکتابخانه مدرسه و یا محله باید هفته ها انتظار می کشیدی که نوبت «هشت کتاب» به تو برسد.

یادم می آید بخش عمده شعرهای سهراب سپهری را به همراه خواهر کوچکم درمسیرخانه مادربزرگم وپنج شنبه طولانی ومسیر خشک و صنعتی میدان آذری تا خیابان تیموری حفظ کردم و بعدها شعراودریچه ای شد برای شناختن شعرهای سایرشاعران نوپرداز ازجمله شاملو، نیما و بعدها جوان ترها.

اولین تجربه سفردانشجویم هم با سفربه کاشان و رفتن برسرمزاراوهمراه شد سفری با طعم شعرهای سهراب سپهری وسنگ قبری که با عبور یک کامیون ترک خورده بود و هیچ کس هم پیگیر این ماجرا نبود تا سنگی درشان این شاعر بر روی قبر او نصب کند.

سال ها این موضوع همین گونه مسکوت ماند و یک بار که با غلامحسین امیرخانی مشغول گفت وگو بودم او خبر داد که خطاطی سنگ قبر سهراب به او پیشنهاد شده و او سال هاست که این سنگ را خطاطی کرده؛ اما دیگر کسی پیگیر این نشده که سنگ را بر روی قبر او نصب کند. اواسط دهه 80 سنگ قبر سهراب تعویض شد و سنگ طوسی ترک برداشته جایش را به یک سنگ سیاه داد اما هیچ به خاطر ندارم این همان سنگ است و یا خطاط دیگری بر روی آن خط نوشته است.

سهراب سپهری درعرصه هنر تجسمی نیز یکی از هنرمندانی است که آثارش همواره با اقبال روبرو می شود به طوری که با وجود هنرمندان متعدد و برجسته و صاحب سبک ایرانی که ازوجه جهانی هم برخوردارهستند درحراجی های تجسمی که درمنطقه برگزارمی شود همواره آثارش با بالاترین قیمت چکش می خورد و طرفداران بسیاری هم دارد.

 به دلیل این که امضا سهراب سپهری پشت بسیاری از نقاشی هایش نقش نبسته است؛ زمینه ای فراهم شده که برخی ازافراد ازجمله پروانه سپهری خواهرکوچک سهراب مدعی شوند که آثاری که به اونسبت داده می شود تقلبی هستند واین موضوع به خوبی در دوازدهمین حراج کریستیز که درروزهای گذشته دربرج های دوقلودبی برگزارشد نمود پیدا کرد و تابلوی کوچک سهراب سپهری که دراین حراج به فروش رفت از سوی خواهرش تقلبی اعلام شد. اما به گفته بسیاری از کارشناسان هنری چنین اتفاقی با وجود 12 کارشناس زبده و برجسته که آثارراه یافته به حراجی را از فیلترهای مختلف می گذارند، امکان پذیر نیست. البته درسال های گذشته خواهرسهراب سپهری چندین بارموضوع کپی کاری آثارسهراب سپهری را مطرح کرده است و هر بار نیز جنجال هایی را به همراه داشته است.

بسیاری از نقاشان و کارشناسان هنر تجسمی کپی کاری آثار سهراب سپهری را انکار می کنند از جمله لیلی گلستان و برخی نیز همچون پرویز کلانتری چنین ادعایی دارند. درمیان هنرمندان تجسمی همواره وقتی آثار رضا مافی، پیل آرام و سهراب سپهری که هرسه درگذشته اند حرفی به میان می آید خیلی زود این تردید بوجود می آید احتمال تقلبی بودن آثار آنها وجود دارد.

پروانه سپهری در این زمینه می گوید:« برخی هستند که از نام سهراب سواستفاده می کنند و قصد دارند جیبش شان را پرکنند و به دنبال این نیستند که جلوی کپی کاری آثار او را بگیرند به نظرم در چنین شرایطی باید خودم دست به کار شوم شاید اگر زمانی که تابلویی تغلبی و به نام سهراب سپهری در موزه هنرهای معاصرروی دیوار رفت آن را جلوی چشم همه آتش زده بودم دیگر کسی جرات نمی کرد که چنین اتفاقی بیفتد.»

مجابی درباره کپی آثار سپهری می گوید:« با این که برخی سپهری را نقاش متوسطی می دانند اما به نظر من او ازهمان آغاز نقاشی هایش با اقبال روبرو می شد و آثارش در دهه 40 و 50 وقتی تابلو دوهزار تومانی هم به فروش می رفت به قیمت 100 هزارتومان و بالاتراز آن به فروش می رفت وقتی نقاشی آثارش این قدر مورد توجه قرار می گیرد شکی نیست که برخی کپی کارهم دست به کار شوند و آثارش را جعل کنند.»

اما من سهراب نقاش را خیلی دیرترازسهراب شاعرشناختم؛ درتمام این سال ها تنها طرح ها و نقاشی های پراکنده ازآثاراو را در گالری ها دیده بودم، اما درسال 1388 برپایی نمایشگاه بزرگی از آثاراو در موزه هنرهای معاصرزمینه ای را فراهم کرد که طرح ها ونقاشی های دوره های مختلف کاری او را از نزدیک ببینم و بیش از گذشته دلبسته ماهی ها و تنه های درخت های او بشوم.

بی شک نمی توان میان نقاشی وشعراوفاصله ای درنظرگرفت چرا که نقاشی های او همچون شعروشعرهایش همچون نقاشی هایش زیبا بصری و تصویری هستند.

جواد مجابی می گوید:« سهراب سپهری شاعر و نقاشی است که من میان نقاشی و شعر او نمی توانم فاصله ای فرض کنم و همان گونه که شعر او را دوست می دارم و بیشتر نقاشی هایش را از پس از این که سهراب از سفر ژاپن بازگشت و آثارش را در بانک صادرات به نمایش گذاشت ازنزدیک دیده ام؛ اما به نظرمن از میان نقاشی هایش درختان او ازهمه زیباترهستند هر چند که پیش ازاو نقاشانی چون محجوبی نیز درخت کشیده اند و پس از او نیز بسیاری از درخت طرح زده اند و یا در قالب نقاشی و عکس به تصویر کشیده اند اما درخت های سهراب سپهری در یان آنها بی نظیراست.

درخت های سهراب درمرز میان واقیعت و خیال در نوسان است وهمین موضوع موجب زیبایی درختان اومی شود.»

البته تقلید و کپی آثار سپهری به خوبی ما را به این سمت رهنمون می کند که او در شاعر و نقاش با اقبالی بوده است که هر کس به نوعی می خواهد از قبل نام او بهره ببرند نمی دانم شاید سال ها و یا قرن ها بعد ادیبی از راه رسید و تاریخ ادبیات ایران را از نو نوشت و قرنی یا دهه ای  و یا مکتبی را «سهرابیسم» نامید.


  این مطلب با کمی تغییرات درشماره 62 مجله یکشنبه منتشر شده است.